
چنانکه از عنوان این گفتار پیداست، نویسنده می خواهد تا حدی که در اینجا می گنجد دو جستار کاملا متفاوت ولی مرتبط با هم را بررسی کند. جستار نخست می تواند موضوع یک بررسی جدی تاریخی و نیز جامعه شناسی قرار گیرد، اما مقوله دوم مبحثی است کاملا سیاسی که باید روشن شود آیا براستی یک پرسش اجتماعی واقعی در ایران است یا مسئله ای است کاذب و فراورده ی نقشه هایی که دشمنان ایران در پی سود خود برای ما طرح ریزی کرده اند.
الف) ناسيوناليسم در ايران
پيش از بررسی ناسيوناليسم به عنوان انديشهای اجتماعی و نيز يك مسلك يا مينوشناسی سياسی، بايد مفهوم ملت يا «ناسيون» را باز شناسيم، زيرا طبيعی است كه ملتگرايي مسبوق به وجود ملت است. بنابراين پيداست جامعهاي كه هنوز در تشكيل ملت كامياب نشده و بنابراين به آگاهي ملي دست نيافته است، ملتگرايي نيز در آنجا نميتواند معنايي جدي داشته باشد.
در اروپا تا زماني كه نظام فئودالي و دولت ـ شهرهاي گوناگون با فرمانرواياني مستقل وجود داشت، فرد به جاي آن كه اصولاً احساس تعلقي به ملت و ميهني يگانه داشته باشد، خود را جزئي از آن قلمروهاي كوچك فئودالي و همزمان، عضو گروههاي قبيلهاي و قومي و خانوادگي ميدانست. همراه با رشد بورژوازي و تشكيل فرمانرواييهاي بزرگتر و يگانهتر كه اغلب و به طور طبيعي متشكل از مردمي با زبانها، آداب و عادات و... يگانهاي بودند، مفهوم ملت در ذهن اروپايي شكل گرفت. حال آن كه در ايران، اين مفهوم به دليل ديرينگي، «ملت» از ديرباز در آگاهي ايراني وجود داشته است.
مفهوم ملت، همانند هر مفهوم و نيز هر نهاد اجتماعي، زادهي آگاهي اجتماعي معيني است، و بنابراين مسبوق و مشروط به آن آگاهي است. در بيشتر دانشنامهها، به تعريفهايي مشابه دربارهي ملت برميخوريم با اين خصوصيات كلي كه: جماعتي از انسانها كه در يك سرزمين زندگي ميكنند، خاستگاه مشتركي دارند، از ديرباز منافع مشتركي داشتهاند، داراي آداب و رسوم مشابهي هستند، زباني همسان دارند و غيره.
ادامه ی نوشته










