مره مسافر نسازی!
سوگسرودهی عیاری آوارهی یار و دیار
مرتضی محمودی
"مره مسافر نسازی! مره مسافر نسازی!"1 نجوای غمگین عیاری است که لاجرم آوارهی یار و دیار گشته است، هزاران رُباط راه دور از وطن:
"از این جا تا مزار شریف چند رُباط راس؟ ... هزار رُباط راه ..."
راوی جواب مادر را که از او فاصله ی غربت تا دیار را میپرسد میدهد و در طول راه بلند غربت تا که به مامنی برسد و دمی بیاساید، حکایت آوارهگانی دیگر را هم سر ریز میکند.
حکایتها غمبارند اما هیچکدام غمبارتر از حکایت سرگردانی خود راوی نیست که زمانی مزهی آوارهگی را در وطن هم چشیده است. این عیار آوارهی یار و دیار اما کسی نیست جز انسانی خجسته پی به نام اکرم عثمان.
ادامهی نوشته



















