
روز چهارم: دوشنبه 3 فروردین 88
صبح زود بود كه به چارجو رسیدیم. از تختهایمان پایین آمدیم و تازه همكوپهای هایمان را دیدیم. چند زن تركمن بودند كه هركدام توسط چندین كودك نوزاد احاطه شده بودند، و همه خفته. نگران شدم كه اگر این مردم مهربان با همین سرعت زاد و ولد كنند به زودی آنقدر زیاد شوند كه باز به حركت در آیند و شهرهای دیگرِ این طرف مرز را هم بگیرند!
چارجو اما، شهری است سرسبز و به نسبت مرتفع، با هوای ملایم و جمعیتی اندك. ساخت و ساز شهری همان است كه تا به حال دیدهایم، با مقیاسی كوچكتر و وضعیتی فقیرانه. همان ساختمانهای یكدستِ سنگی، همان بناهای معمولا دولتی در كنار خیابانها، و همان تصویرِ خندان رئیس جمهورشان بر در و دیوار. هوا مه آلود است و نم نم بارانی میبارد. دیشب را هر سه مثل ارداویراف بعد از خوردن منگ گشتاسپی خوابیدهایم و حالا آمادهایم تا از پل چینوت بگذریم و به ازبكستان برویم.
ادامهی نوشته