
واقعه ی سی اُم تیر
بهزاد عطارزاده
این روز نقطه ی عطفی در تاریخ سیاسی ایران بود. سیاست عوام فریبی به اوج خود رسید و سیاست «محقق کردن ممکنات»، «مهدور الدم» شد. حزب توده توانست عرصه را برای حضور پر رنگ خود تشخیص دهد و با مانوری از قدرت، حزب کمونیسم قدرتمندی را در ایران به جهان غرب معرفی کند. مصونیت پارلمانی نمایندگان دیگر مطرح نبود چرا که قانون ملعبه ی دست خیابان های «توسعه نیافته» شده بود. کاشانی توانست پس از سالها مذهب را با احکامش وارد به عرصه ی سیاست و قضاوت کند. قوه ی مقننه کار قوه ی قضاییه را انجام داد و حکم به مصادره ی اموال شهروندی ایرانی داد. نه تنها پا در کفش قوه ای دیگر کرد که قوانین عرفی که سالها ایرانیان دلسوخته در برپا نمودن آنان تلاش کرده بودند به قوانین شرعی تبدیل کرد و حکم به مهدور الدم بودن فردی را در صحن علنی «مجلس شورای ملی» تصویب کرد. دولت بر مبنای حکم شرعی حلال بودن خون مهدور الدم، قاتل نخست وزیر رزم آرا را از زندان آزاد کرد. اجتماع ناهمگون جبهه ی ملی شاید آخرین فریاد مشترکش را در سی تیر بر سر قوام کشید و از آن روز به بعد روزگار تیره روزی جبهه ی ملی و دولت مصدق، به واسطه پایه های سست قدرتش و تضادهای بنیادین عقاید طرفدارانش شروع شد. مصدق که از آن روز وی را چون هیتلر، پیشوا می خواندند، بر اوج قله ی قدرتی قرار گرفت که بر پایه ی سست هیجان عمومی بنا شده بود. از آن روز تا سال بعد از آن که دولت مصدق ساقط شد، می توان نتیجه ی سیاست های خیابانی را به خوبی دید. به وجود آمدن بستری که در آن هر فرد در جایگاهی که نه چندان لایق آن است قرار می گیرد. شاید این جمله ی قوام که در روزهای بیماری به ارسنجانی می گوید، نقطه ی تاکیدی بر این مطلب باشد که ارسنجانی در یادداشت هایش نقل می کند از قوام: " می بینی چه مملکتیست؟من وطن فروش شدم و سید ابوالقاسم وطن پرست ... من خائن شده ام و بقایی خادم..."
ادامه ی نوشته





