
۲۳ سال از مرگ نویسندهی جوانمرگ ما دکتر غلامحسین ساعدی میگذرد. نویسندهی پرکاری که در زیست ۵۰ سالهی خود با آفرینشِ داستانها و نمایشنامههای بسیار به غنای زبان فارسی در حوزهی ادبیات داستانی افزود و دریچهای تازه رو به جهان ایرانی گشود و خود در تنهائیِ پرهیاهویِ عظیمی در غربت، دیده از جهان فروبست و در گورستان پرلاشر در کنار صادق هدایت آرمید تا باز نوای این حدیث غمانگیز جوانمرگی نویسندگانمان در غربت نغمه ساز شود.
بیست و سومین سالمرگ گوهر مرادِ ادبیات فارسی را، دستمایهی انتشار دو نامهی تاملبرانگیز زیر میکنیم.
در دو نامهی زیر گوهر مراد از عشق وافرش به ایران و زبان فارسی که آن را «ستون ِ فقراتِ یک ملّت عظیم»* میدانست، سخن میگوید. از تبعیدی جانکاه که در جانش رخنه کرده و روح خستهی او را میآزارد و تاب و توان زیست را از او صلب کرده بود، فریادی جانکاه سر میدهد.
داریوش آشوری دربارهی آخرین دیدارش با ساعدی مینویسد: «آدرسش را گرفتم و با مترو و اتوبوس رفتم و خانهاش را پیدا كردم ... در را كه باز كرد، از صورت پف كردهی او یكه خوردم. همان جا مرا در آغوش گرفت و گریه را سر داد. آخر سالهایی از جوانیمان را با هم گذرانده بودیم. چند ساعتی تا غروب پیش او بودم. همان حالت آسیمگی را كه در او می شناختم داشت اما شدیدتر از پیش. صورت پف كرده و شكم برآمدهاش حكایت از شدت بیماری او داشت و خودش خوب میدانست كه پایان كر نزدیك است. در میان شوخیها و خندههای عصبی، با انگشت به شكم برآمدهاش می زد و با لهجهی آذربایجانی طنزآمیزش میگفت: بنده میخواهم اندكی وفات بكونم. و گاهی هم یاد ناصر خسرو میافتاد و از این سر اتاق به آن سر اتاق میرفت و با همان لهجه میگفت:«آزرده كرد كژدم غربت جگر مرا.» **
تبعید؛ این واژهی غریب که بسیاری از نویسندگان نامآور ما را در چنبرهی خود پیچانده است و آنان را چونان مردابی در خود فرو میکشاند.
علی میرفطروس که او نیز سالهاست طعم این دربدریها را به جان خریده، در کتاب تاریخ در ادبیاتش به دستآویز پرداختن به زندگی ناصر خسرو دربارهی تبعید چنین مینویسد: «تبعيد، تنها يک مفهوم جغرافيائی نيست، بلکه بيشتر - و مهم تر- يک مفهوم درونی، عاطفی و فرهنگی است. تبعيد، حسرتِ «خواستن» هائی است که در حيرتِ «نتوانستن» ها پَر پَر می شوند و می سوزند ... و تبعيدی کسی است که تنها از پشت شيشه های اشک، ميهن و محبوب خويش را بخاطر می آورد و حتی رخصت دست کشيدن بر سيمای عزيزانش را ندارد. بنابراين: «تبعيدی کسی است که خود، در جائی، و رؤياها و خاطرات و عاطفه هايش در جای ديگراند»، و اينهمه، يعنی؛ پريشانی جان و پراکندگی های ذهن و زبان ...» ***
بخوانید این دو نامه را تا با پوست و استخوان مفهوم حسرت خواستنها را در حیرت نتوانستنها درک کنید.
مسعود لقمان
* الفبا، شماره ۷، چاپ پاریس
** تارنمای دیباچه
*** تاریخ در ادبیات، علی میرفطروس، روزنامک
ادامهی نوشته