تبليغاتX
روزنـــامــک

روزنـــامــک

جُستارهایی در پیرامون تاریخ، فرهنگ، ادبیات و اندیشه

 

بهرام آبتین

بهرام آبتین

در حال خواندن بیانیه ی پایانی همایش اعتراضی روز پنجشنبه در برابر سفارت امارت عربی

در پی برگزاری تجمع باشکوه بیش از 200 نفر از ایران دوستان در روز پنجشنبه مقابل سفارت امارات متحده عربی در تهران، بهرام آبتین مسئول کانون فرهنگی لر بختیاری ایرانیان توسط نیروهای امنیتی بازداشت شد و جمعه نیز از طریق پیامکی خبردار شدم که به زندان اوین منتقل شده است.


ادامه ی نوشته
+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 2  توسط تيرداد بنكدار  | 

شاهرخ مسکوب: فراتر از کلاسهای رايج روشنفکری

 

 شاهرخ مسکوب

شاهرخ مسکوب را تنها در پهنه نويسندگی ايران نمی توان ديد. او روشنفکری بيدار دل و يگانه بود که بينش عميقش، بين او و روزمرگی شکاف و جدايی می انداخت و همواره او را از هر چه باب روز، از جمله بازار سياست دورتر می کرد. سبک و سياقش در نوشتن و سنجشگری خردورزانه اش در هر چيز، سطح کارش را از کلاس های رايج روشنفکری ايران فراتر می برد و او را به سلسله کسانی می پيوست که در تاريخ ايران بويژه در عرصه روشنفکری ايران معاصر چند تنی بيشتر از آنان ظهور نکرده اند.


ادامه ی نوشته
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 8  توسط مسعود لقمان (سردبیر)  | 

 

فریدون آدمیت

یکی از اتفاق های دردآور ِ دیگر فرهنگی ِ ما، دو بار مردن انسان های بزرگ این سرزمین است. دومین مرگ، مرگ طبیعی است که سراغ هر فردی می آید و هرچند بسیار اتفاقی ناخوشایند است اما آن را به عنوان سرنوشت محتوم تمامی موجودات باور کرده ایم و با آن کنار آمده ایم؛ اما اولی، اتفاقی که ناخوشایندتر از مرگ طبیعیست، مرگیست که طبیعتِ ما انسان ها باعث ایجاد آن می شود و این مرگِ غیرطبیعی را برای  آدم های بزرگ رقم می زند.


ادامه ی نوشته
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 18  توسط پیام جهانگیری  | 

 

امروز، زادروزِ انسانی است که پایه گذارِ اندیشه ی انتزاعی در جهان شناخته می شود.

اَبر انسانی که آموزه های او بر پایه ی خردورزی و شادزیوی این جهانی نه تنها زنگار روزگار به خود نگرفته بلکه امروزه، پیام او برای جهان درخششی شگفت انگیز یافته است.

سخن از کسی نیست جز اندیشمند بزرگ ایرانی "زرتشت اسپنتمان" که در ششم فروردین زاده شد.

زادروزش بر همه ی خردورزان جهان خجسته باد.

 

سرود زایش زرتشت را از اینجا بشنوید

 

 در این باره در شاهنامه و ایران:

نوروز بزرگ، روز زایش آشو زرتشت خجسته باد (دکتر احمد پناهنده)

زادگاه و آرامگاه زرتشت (گفت و گوی بی بی سی با دکتر خسرو خزاعی)

چنيـن گفـت زرتشـت نيکـو سرشت (مازيار قويدل)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 7  توسط مسعود لقمان (سردبیر)  | 

قتل کسروی قتل فرهنگ بود

پیکره ی در خون فتاده ی احمد کسروی و منشی اش محمدتقی حدّادپور

پیکره ی در خون فتاده ی احمد کسروی و منشی اش محمدتقی حدّادپور

 اشاره: 

(1)

62 سال پیش در چنین روزی "احمد کسروی" وکیل دادگستری، نویسنده، مورّخ و متفکّر نامدار ایرانی را در کاخ دادگستری در برابر چشمان بازپرس، به همراه منشی اش "محمّد تقی حدّادپور" با شلیک گلوله و ضربات چاقو از پای درآوردند تا صفحاتِ تاریخ معاصر ایران را از ثبت چنین رویدادی، شرمگین کنند.

فدائیان اسلام، پس از ارتکابِ این کشتار "انقلابی"، با اطمینان خاطر و آسودگی و  لااله الالله گویان، از "عدالتخانه" خارج شدند و سوار بر درشکه - و به دلیلِ پاره ای جراحاتِ سطحی- با پای خود به بیمارستان رجوع نمودند. بخشهایی از روایت حضور کُشندگان در بیمارستان را در اینجا مرور کنیم:   


ادامه ی نوشته
+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 12  توسط محمدمهدی مرادی  | 

 

آرامگاه استاد ابراهیم پورداود

بر مزار پورداود

مسعود لقمان 

نشانی سر راست است، سبزه میدانِ رشت.

در آنجا می توانی به آرامگاه مردی بروی که به نوشته ی دکتر جلیل دوستخواه "نه مترجم یا گزارشگر ساده­ی سرودها و متن های برجامانده­ی دیرینه، بلکه فراهم­آورنده و سامان­بخش ِ پاره­های پراکنده و ازهم گسیخته­ی فرهنگ ِ پریشان شده­ی ِ میهن خویش بود. او در این کنِش ِ والایش، شاگرد ِ فردوسی­ی بزرگ بود و پا بر جای پای استاد ِ توس گذاشت و اگر چه حماسه­ای نسرود، هزاره­ای پس از او، گزارشی حماسه­گونه از مرده­ریگ فرهنگی­ی نیاکان، به هم میهنانش پیشکش کرد. او نخستین کسی بود که در گستره­ی پژوهش، توانست دیوار ِ میان ِ دو بخش ِ پیش و پس از اسلام ِ تاریخ ایران را فرو ریزد و به ایرانیان ِ این روزگار و آیندگان نشان دهد که پیشینه­ای نه تنها هزار ساله، بلکه هزاران ساله دارند و سدها گوهر ِ شبچراغ در گنج شایگان نیاکانشان نهفته است. (1) "

هوای رشت، سرد و دل انگیز است و بوی نوروز شهر را آکنده، شهروندان بی توجه به مسافرانی که فرسنگ ها پیموده اند تا یادی از یکی از بزرگان دیارشان بکنند در حال و هوای خرید نوروزی اند.

به دشواری کسی را می یابیم که نام و نشانی از استاد پورداود به یاد داشته باشد. به هر روی آرامگاه را می یابیم. گوری است خانوادگی که قفلِ بر درٍ آن، به ما می گوید: راهی برای ورود نداریم. اینجاست که بچه ها از سروکول هم بالا می روند تا از میان شیشه های گردوغبار گرفته، بتوانند شاید نشانی از مزار استاد بیابند و خستگی سفر را بزدایند.

دکانداری که در کنار آرامگاه، مغازه دارد، می گوید: "سال هاست که درٍ این آرامگاه باز نشده".

گوشه ای از شیشه آرامگاه را می بینم که تمیزتر از جاهای دیگر است، دوربینم را درمی آورم و از فراسویِ شیشه، عکسی از درون آرامگاه می گیرم، وقتی نگاهی به عکس میاندازم ضخامت گردوغبار روی آرامگاه، نشان از مهجوری مردی را می دهد که یک تنه فرهنگ باستانی سرزمینش را به مردمانش بازشناساند.

 یهو دلم گرفت. دیگر نمی خواستم نگاهی بدرون آرامگاه بیاندازم. یکی از محلی ها می گفت: "طرح تعریض خیابان حتما شامل اینجا هم می شود، شاید دفعه ی بعدی اینجا را نیابید."

از آرامگاه استاد دور شدیم. چند کوچه آنورتر، آرامگاه دیگری شبیهِ ساختمان آرامگاه استاد به چشمم خورد. روشنی خیره کننده ای داشت و آمدوشد زیادی از دور دیده می شد. زیارتگاه امامزاده ای بود، وقتی از کنارش رد شدم هنوز از اندوه غربتِ استاد، آکنده بودم.

 

(1) کارنامه و مَنِش و کنِش ِ استاد ابراهیم پورداود، بُنيادگذار ِ دانش ِ اوستاشناسی در ايران، جلیل دوستخواه، تارنگار روزنامک.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 0  توسط مسعود لقمان (سردبیر)  | 

دکتر وطن دوست

شاید آن روزی که در پایان یادداشتم برای کوچ دکتر بشیریه می نوشتم نمی دانم نفر بعدی کیست، هرگز فکر این را نمی کردم نفر بعدی استاد عزیز خودم، دکتر غلام رضا وطن دوست، استاد فرهیخته و دانشمند فاضل ِ تاریخ، در دانشگاه شیراز (پهلوی) باشد. کسی که به دلیل آشنایی از دوران نوجوانیم، الگوی یگانه ای در همه زمینه ها برایم بوده است. شاید کمتر استادی را بتوان یافت که نه تنها در علم بلکه حتی در کوچکترین مسائل زندگی هم، چشم و چراغ راهِ شاگردانش باشد. ولی استاد اینگونه بوده اند.

دیشب به دیدن استاد رفتم. تازه از سفر خارج بازگشته بودند. خستگی را در چهره زیبا و آرام و با وقارشان می دیدم. خوب که دقت کردم دیدم نه، سیمایشان خسته از سفر نیست. این غم است که بر رخساره استاد سایه افکنده است. دلم را غم فرا گرفت.

گفتم استاد، شما تازه رسیده اید، خسته اید، دیروقت است. کاش نمی فرمودید به خدمتتان بیایم.

لحنی آرام و غمبار سکوت سرد ثانیه ها را شکست:

"مرا به اجبار بازنشسته کردند."


ادامه ی نوشته
+ نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت 18  توسط مسعود لقمان (سردبیر)  | 

انگار همین دیروز بود.

زیر پل گیشا، تالار ابن خلدون دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران.

با چهرۀ متین اش آمده بود تا سخنان گرمش را در همایش گذار به دموکراسی برای دانشجویان و مشتاقان پیشرفت، بگوید.

دکتر بشیریه

دکتر بشیریه را می گویم. همان انسان بزرگواری که قد و قامتش به قول استاد عزیز علم سیاستم، یک سر و گردن از بقیه بالاتر است.

از استبداد سخن گفت، از جامعۀ باز و دشمنان آن، از گذار به دموکراسی و هزینه های آن، از مشکلاتی که جامعۀ روشنفکری با آن روبروست است و از ...

چهرۀ استادان بزرگ دیگر را نیز می دیدم، دکتر طبیبیان، دکتر حسینعلی نوذری، دکتر حاتم قادری، محسن کدیور و ...

حالا او رفته است و پروژۀ دوم انقلاب فرهنگی ظاهراً کار خود را کرده. بشیریه را می گویم، که حتی سر و گردنش هم، از قد و قامت خیلی های دیگر بالاتر است.

در طول این سال ها خیلی از بزرگان، این سرزمین را ترک کرده و رفته اند. حتی چه دانشجویانی را از دست داده ایم. شاید این سریال، طولانی ترین سریال غم انگیز این سرزمین باشد.

نمی دانم نفر بعدی کیست، قرعه به نام چه کس دیگری خواهد افتاد.

ولی باز هم من دارم به او فکر می کنم. به او که دیگر نیست. به او که اصلاً چرا باید می ماند؟

دکتر بشیریه را می گویم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 آذر1386ساعت 13  توسط مسعود لقمان (سردبیر)  | 

کارنامه و مَنِش  و کنِش ِ استاد ابراهیم پورداود

بُنيادگذار ِ دانش ِ اوستاشناسی در ايران

دکتر جلیل دوستخواه

 استاد ابراهیم پورداود

استاد ابراهیم پورداود

ابراهیم پورداود (رشت، 15 اسفند 1264– تهران، 27 آبان 1347)، پس از گذراندن دوره­های  آموزشی­ی نخستین در زادگاهش، به یک مدرسه­ی سنّتی  در حوزه­ی دینی رفت تا درس دین و فقه بیاموزد. امّا دیری در این حال و هوا نماند و آن سودا را از سر بیرون کرد و سپس برای پیگیری­ی آموزش، رهسپار بیروت شد که در آن زمان به سبب ِ بودن ِ آموزشگاههای اروپایی در آن جا، دروازه­ی جهان ِ باختر به شمار می­آمد و برخی از خانواده­های توانا و پویا و پیشرو و آینده­نگر میهنمان، فرزندانشان را بدان­جا می­فرستادند. ولی در آن­جا نیز دیری نپایید و سرشت ِ بلند پرواز و جُستارگرش، پیش از جنگ جهانی­ی یکم، او را به اروپا کشانید.

   پورداود، نخست در فرانسه دانشجوی رشته­ی حقوق شد؛ امّا در سفری که به آلمان کرد، به سبب ِشرایط ِ زمان ِ جنگ، نتوانست از آن کشور بیرون رود و ناگزیر از درنگی درازمدّت در آن جا شد. او که از اوان ِ نوجوانی دلی پُر از مهر و سری سرشار از سودا و شور ِ ایران­دوستی داشت و تا بدان هنگام، نتوانسته بود  رهرو ِ آگاه و پی­گیر این راه شود، محیط آلمان را که با کارهای والای ِ دانشمندان ایران­شناس در دانشگاهها و پژوهشگاههایش پایگاه بزرگ ِ ایران­شناسی در جهان ِ آن روز بود، به درستی  مناسب ِ آرمان بلند خویش شناخت.  او فرصت ِ اقامت ِ ناگزیر در آن سرزمین را غنیمت شمرد و همه­ی توش و توان و همّت ِ خویش را بدین کار گماشت و آموزش و پژوهش در گاهان ِ زرتشت و بخشهای ِ پنجگانه­ی اوستای ِ پسین را به منزله­ی کهن­ترین سرودها و متنهای برجامانده از ایرانیان باستان، هدف اصلی و دستور کار خویش قرارداد.  از آن پس، سالهای دراز با برخورداری از دانش و دستاوردهای ارزشمند پژوهندگان نامدار آن کشور به کار پرداخت و سپس برای نخستین­بار، آموخته­ها و پژوهیده­های خود را به زبان مادری­اش برگردانید. او در دهه­های پس از آن و تا هنگام ِ خاموشی­اش، دفترهای گزارش و یادداشت­های  گاهان و اوستای نو را نخست در هندوستان و بعد در ایران نشر داد و پس از سده­ها، جای خالی­ی بزرگی را در زبان فارسی پر کرد. ...

 

برای خواندن ادامه ی نوشتن دکتر جلیل دوستخواه به همراه فیلم مستندی در این باره روی ادامه ی نوشته کلیک کنید.

 


ادامه ی نوشته
+ نوشته شده در  جمعه 25 آبان1386ساعت 14  توسط مسعود لقمان (سردبیر)  | 

 

روز بزرگداشت کوروش بزرگ فرخنده باد (اثر اکبر نعمتی)

آنگاه که من (= کوروش) آشتی خواهان به بابل اندر شدم.

با شادی و شادمانی در کاخ شهرياری خويش، اورنگ سروری خويش بنهادم، مردوک، سرور بزرگ، مهر دل گشاده ام را که د{وستدار} بابل است به خواست خود به {خويشتن گروانيد} (پس) هر روز پيوسته در پرستش او کوشيدم.

و (آنگاه که) سربازان بسيار من دوستانه اندر بابل گام برمی داشتند، من نگذاشتم کسی (در جايي) در تمامی سرزمين های سومر و اکد ترساننده باشد.

من (شهر) بابل و همه (ديگر) شهرهای مقدس را در فراوانی نعمت پاس داشتم. درماندگان باشنده در بابل را که (نبونشيد) ايشان را به رغم خواست خدايان يوغی داده بود (؟) نه در خور ايشان،  درماندگی هاشان را چاره کردم و ايشان را از بيگاری برهانيدم.

مردوک خدای بزرگ از کردارهای من شاد شد و (آنگاه) مرا، کوروش، پادشاهی که پرستنده وی است و کمبوجيه، فرزند زاده شده من و همگی سپاهيانم را با برزگواری، افزونی داد و ما به شادمانی، در آشتی تمام، کردارهايمان به چشم او زيبا جلوه کرد و والاترين پايه {خدايیش} را ستوديم. به فرمان او (= مردوک) همه شاهان بر اورنگ شاهی برنشسته و همگی (شاهان) جهان از زيرين دريا (= دريای مديترانه) تا زيرين دريا (= دريای پارس)، (همه) باشندگان سرزمين های دور دست، همه شاهان آموری، باشندگان در چادرها، همه آن ها باج و ساو بسيارشان را از بهر من؛ (= کوروش) به بابل اندر آوردند و بر دو پای من بوسه دادند.

از ... تا (شهر) آشور و شوش آگاده، سرزمين اشنونا، (شهر) زمبن، (شهر) مه ـ تورنو، دير تا (پايان) نواحی سرزمين گوتيان و نيز (همه) شهرهای مقدس آن سوی دجله که از ديرباز ويرانه گشته بود، (از نو باز ساختم).

(و نيز پيکره) خدايانی را که در ميانه آن شهرها (= جايها) به جای های نخستين باز گردانيدم و (همه آن پيکره ها را) تا به جاودان در جای (نخستين شان) بنشاندم (و) همگی آن مردم را (که پراکنده بودند)، فراهم آوردم و آنان را به جايگاه های خويش بازگردانيم.

(و نيز پيکره) خدايان سومر و اکد را که نبونشيد (بی بيم) از خشم سرور خدايان (= مردوک) به بابل اندر آورده بود به فرمان مردوک، خدای بزرگ به شادی و خوشی در نيايشگاه هايشان بنشاندم ـ جايهايي که دل آن ها شاد گردد ـ هر روز در برابر خداوند (= مردوک) و نبو زندگی ديريازی از بهر من بخواهند و هماره در پايمردی من سخن ها گويند، با واژه هايي نيکخواهانه. باشد که به مردوک، خدای من، گويند که " به کورش، پادشاهی که (با بيم) ترا پرستنده است و کمبوجيه پسرش بی گمان باش، بهل تا آن زمان باز سازنده باشند.. با روزهايي بی هيچ گستگی. همگی مردم بابل پادشاهی را گرامی داشتند و من همه (مردم) سرزمين ها را در زيستگاهی آرام بنشانيدم.


ادامه ی نوشته
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 6  توسط   | 

تیرماه 1370 نشستی با تاجیک ها. از چپ به راست علی میرزایی، ثاقب فر، توفیق حیدرزاده، فتاح پاک نژاد. مدیران مجله دانشمند

مسعود لقمان-  آیا مشکل بیکاریتان حل شد؟

مرتضی ثاقب فر- در اداره ی اشتغال فارغ التحصیلان وزارت کار برای کاریابی نام نویسی کردم. در خردادماه با تلفن آنان که گویا در وزارت ارشاد به من نیاز دارند، مراجعه کردم و برای ترجمه امتحان دادم _ امتحان گیرنده از قضا استاد ارجمندم در دبیرستان، برزو فرامرزی بود که در دبیرستان یک نسخه از ترجمه خود از اشعار حافظ به زبان فرانسه را به من هدیه کرده بود _ و قبول شدم ولی چند روز بعد در امتحان گزینش که توسط دو پسر بچه ریشوی نعلین به پا انجام شد، رد شدم. ...


ادامه ی نوشته
+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 4  توسط مسعود لقمان (سردبیر)  | 

دکتر علی میرفطروس

پژوهش درباره ی کوشش ها و کنش های دکتر مصدق، به دو بخش تقسیم خواهد شد: پژوهش های پیش از «آسیب شناسی یک شکست» و پژوهش های پس از آن.

پژوهش های روشنگرانه ی دکتر علی میرفطروس در برافروختن چراغی برای شناختِ بهتر تاریخ معاصر ایران از فراسوی تنگ نظری های ایدئولوژیکی و سیاسی، جانی و جهانی نو پدید آورده است. داستایوسکی می گوید: "قدمی تازه برداشتن، کلامی تازه گفتن، این است آنچه مردم از آن می هراسند."

میرفطروس با مخاطب قرار دادن الیت ها و نخبه گان جامعه ی ایران، نقش یک پیشرو و آوانگارد را در فضای روشنفکری ایران بازی می کند، چرا که آنچه او چند ده سال پیش با به جان خریدن بدترین دشنام ها درباره ی تاریخ معاصر ایران گفت و "هراس" در دل ها انداخت، اکنون ورد زبانِ روشنفکران چپ و راست ایران شده است.

پس از درج 11 شماره از سلسله مقالات دکتر محمّد مصدّق؛ آسیب شناسی یک شکست در روزنامک و تارنماهای دیگر، همواره چشم داشتم تا با ایجاد فضای گفت و گو درباره ی این رخداد، یک تفاهم ملی بر سر آنچه گذشت، حاصل آید. اما دریغ از یک نقد روشنگر، ولی تا بخواهید بازار دروغ پردازان و دشنام افکنان گرم.

 اثر کریم نصر

امروز روزنامه ی فخیمه شرق که پایبندی چندانی به اخلاق حرفه ای روزنامه نگاری ندارد و نمونه اش را پیشتر در روزنامک نشان داده بودیم، این بار نیز با نقل مطلب دکتر میرفطروس بدون ذکر نام ایشان، گامی دیگر در راستای نشان دادن پایبندی خود به اخلاق حرفه ای برداشت.

نوشته ی دکتر علی میرفطروس

کپی ناشیانه ی روزنامه ی شرق از این نوشته

همچنین مقاله ی دیگر این روزنامه بتي که ترک خورده است و نمي شکند به قلمِ رشيد اسماعيلي، با رونوشت (Copy) و جایگذاری (Paste) بندی از بخش دوم مقاله ی دکتر میرفطروس (نقل قول از کارل پوپر) شروع می شود.

+ نوشته شده در  شنبه 30 تیر1386ساعت 23  توسط مسعود لقمان (سردبیر)  | 

ارسلان پوریا (سمت راست)، مرتضی ثاقب فر (سمت چپ) 1370 

در تابستان 1353، یکی از رفقا دستگیر شد و به همراه او برخی افرادی که او می شناخت، راهی زندان شدند. از سوی دیگر در تماس هایی که گه گاه با دوستان غیر چریکم مانند: میرسپاسی، پوریا و اکبری می گرفتم، همگی به کار من انتقاد داشتند و توصیه می کردند به این وضع خاتمه دهم. یکی از ایشان پیشنهاد کرد به سفارتخانه یک کشور غیر ذی نفع، مثلاً سوئد پناهنده شوم ولی من پناه بردن به خارجیان را دوست نداشتم. از سوی دیگر هنگامی که رفقای چریکم رساله ام را خوانده بودند، شرافتمندانه و بدون آسیب رساندن به من، ارتباطشان را قطع کردند.

در نتیجه یگانه راه چاره را در آن دیدم که ...
ادامه ی نوشته
+ نوشته شده در  دوشنبه 25 تیر1386ساعت 6  توسط مسعود لقمان (سردبیر)  | 

آقای لقمان گرامی

با درود

مایل هستم به اطلاع شما برسانم که در گفت و گوی شما با آقای ثاقب فر اشتباهاتی غیر عمدی در باز گویی خاطرات آقای ثاقب فر رخ داده است که برای جلو گیری از غلط جا افتادن وقایع تاریخی ِ در اذهان، بویژه اذهان ِ جوانان ِ جویای ِ تاریخ، توضیحاتی را در این زمینه به اطلاع همگان می رسانم.


ادامه ی نوشته
+ نوشته شده در  شنبه 16 تیر1386ساعت 1  توسط مسعود لقمان (سردبیر)  | 

شهريور 1350، کنگره تحقیقات ایرانی، در کنار استاد دکتر ابراهیم پاشا، دکتر عباس توسلی، دکتر ساروخانی، ردیف پشت دکتر عبدالحسین نیک گوهر عکس از محمد اسلامی عکاس و خبرنگار روزنامه ی خراسان

مسعود لقمان_ از زندان کی آزاد شدید؟

مرتضي ثاقب فر_ در اواخر اردیبهشت 44 بود که همراه ارسلان پوریا و برزو شکیبی محاکمه و به سه ماه زندان _ حداکثر مجازات برای اقدام علیه امنیت کشور _ محکوم شدیم در نتیجه پس از چند روز آزادی خود را بازیافتیم.

 ولی اکنون هم دانشجوی اخراجی بودم و هم پنج سال محروم از حقوق اجتماعی. به توصیه یکی از دوستان جدید _ فریدون عمیدی _ با احسان نراقی رئیس وقت موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی ملاقات کردم تا شاید گرهی از کارم گشوده شود و به دانشگاه بازگردم. او شماره تلفنی به من داد ...


ادامه ی نوشته
+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 3  توسط مسعود لقمان (سردبیر)  | 

سال 1325. خانه ی مشیرالسلطنه. در این عکس مرتضی ثاقب فر که چهار سال دارد به همراه عموها، پسرعموها، دخترعموها و ... در میان پاهای پدربزرگ و زیرعکس نیای بزرگش «حاج محمد تقی دلال» ایستاده است.

مسعود ­­­­­­لقمان _ از دوران کودکیتان بگوئید:

مرتضی ثاقب فر _ 9 امرداد 1321، در خیابان بلور سازیِ تهران در خانه ای که پیش تر، از آنِ مشیرالسلطنه _ صدر اعظم استبداد صغیر _ بود متولد شدم. تا 10 سالگی، که مجموعه ی خانه و باغ به فروش رفت در آنجا زندگی می کردیم.


ادامه ی نوشته
+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 20  توسط مسعود لقمان (سردبیر)  | 

دکتر اکرم عثمان 

گروهی از علاقه‌مندان فرهنگ و ادبیات افغانستان در سوئد، در هفتادمین سالروز تولد "دکتر محمد اکرم عثمان"، نویسنده سرشناس این کشور، از کارنامه فرهنگی و هنری وی تقدیر کردند.

این مراسم، که همچنین همزمان شده بود با دهمین سالگرد تاسیس مجله ادبی "فردا"، در سالنی در منطقه ناکای استکهلم برگزار شد.

اکرم عثمان متولد شهر هرات و دانش‌ آموخته رشته حقوق و علوم سیاسی در دانشگاه تهران است.

وی در حال حاضر در سوئد زندگی می ‌کند و تا به حال از او مجموعه داستان ‌های "وقتی نی‌ ها گل می‌ کنند، "درز دیوار" و قحط سالی، و به تازگی رمان "کوچه ما" منتشر شده است.

دکتر محمد اکرم عثمان که در حال حاضر، سرپرست "انجمن قلم" افغان های مقیم سوئد است، در مراسم بزرگداشت خود در استکهلم، با اشاره به اینکه "اعتقاد و ایمان به فردا، یک وظیفه انسانی است"، به مشکلاتی که نویسندگان فارسی ‌زبان افغانستان و ایران برای طرح اندیشه خود دارند اشاره کرد.


ادامه ی نوشته
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 20  توسط مسعود لقمان (سردبیر)  | 

 م.سحر

من دکتر پرویز ورجاوند را هرگز ندیده ام، اما به تأثیر از نوشته های او و به تأثیر از کنش و رفتار اجتماعی، فرهنگی و سیاسی وی در ایران معاصر، همواره نام او نزد من یادآور ارزش های والایی همچون میهن دوستی و آزادی خواهی و سعادت مردم سرزمین ما بوده است.

این سوگسرود پیشکش بزرگواری و مِهر راستین و صمیمانه ی او به ایران باد!

                                                              


ادامه ی نوشته
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت 7  توسط مسعود لقمان (سردبیر)  | 

 

هیچگاه نوشتن برایم چنین دشوار نبوده است و هیچ وقت تا کنون از آنچه می خواهم بنویسم این چنین اندوهگین نبوده ام. هرگز بدین سان خالی از هر گونه شور و هیجان دست به قلم نبرده و از اندیشیدن به آنچه می خواهم بنویسم گریزان نبوده ام. آخر این بار قرار نیست به بررسی یک رخداد تاریخی بپردازم و یا از حقیقتی  - به زعم خود – دفاع کنم. بلکه قرار است از فقدان  یک استاد بزرگ٬ یک اندیشمند راستین٬ یک میهن دوستِ مبارز٬ یک روشنفکر واقعی و در یک کلام یک انسان والا بگویم. «دکتر پرویز ورجاوند» دیگر در میان ما نیست.


ادامه ی نوشته
+ نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 23  توسط تيرداد بنكدار  | 

دکتر فریدون جنیدی، عکس از مسعود لقمان

استاد فريدون‌ جنيدي‌ (ايراني‌)،مردي‌ است‌ نژاده‌ و آزاده‌ كه‌ تمام‌ حركات‌ و رفتارش‌ ما را با فرهنگ‌ ديرپاي‌ ايران‌ زمين‌ آشنا مي‌سازد، مردي‌ كه‌ بسياري،‌ مهر به‌ ميهن‌ و فرهنگ‌ ايراني‌ را از فروغِ‌ انديشه‌، گفتار و كردار او آموختند. استاد همواره‌ به‌ ما مي‌گويد: «براي‌ ايرانيان‌ از روزنه ی‌ چشم‌ بيگانگان‌ به‌ جهان‌ نگريستن‌، ره‌ رستگاري‌ نيست‌ و از ديدگاه‌ آنان‌ به‌ ايران‌ نگريستن‌، مايه ی‌ شرمساري‌ است.‌»

 بدين‌ روي‌ است‌ كه‌ اين‌ انسان‌ آزاده‌، يك‌ تنه‌ بنيادي‌ را پايه‌گذاري‌ كرد، كه‌ آبشخور بسياري‌ از پژوهش‌هاي‌ ارجمند ايران‌شناسي‌ در زمينه ی‌ مهندسي‌، زمين‌شناسي‌، موسيقي‌، انديشه‌، فرهنگ‌ گويش‌ها، تاريخ‌، باستان‌شناسي‌، جامعه‌شناسي‌، زبان هاي‌ باستاني‌ ايران‌، گزارش‌ و ويرايش‌ شاهنامه‌ و فرهنگ‌ واژه‌هاي‌ اوستايي‌ و... است‌. آن چه‌ مي‌خوانيد، نگاه‌ بسيار كوتاهي‌ است‌ بر انديشه‌هاي‌ ژرف‌ استاد...


ادامه ی نوشته
+ نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت 14  توسط نيلوفر لقمان  | 

«استاد مرتضی ثاقب فر» به گروه نویسندگان روزنامک پیوست و این خبری بی نهایت خوشحال کننده برای من، نویسندگان روزنامک و خوانندگان این تارنگار است.

 استاد مرتضا ثاقب فر

 روشن فکري روشن انديش

جُستاري درباره ي انديشه هاي مرتضی ثاقب فر و کتاب شناسی آثار او

 

«داشتن انديشه ي فردي چندان مهم نيست، مهم آن است که آن انديشه را با ديگران در ميان گذاري.» رومَن گاري 

از زماني که مرتضی ثاقب فر را شناخته ام اين گفته ي گاري را درباره ي او درست يافته ام. او کسي است که به آن چه مي انديشد و به آن باور دارد بي پروا با همگان در ميان مي گذارد و اگر بر آن شود از کسي يا چيزي پاسداري کند هيچ هراسي به دل راه نمي دهد و آن چه را که درست بداند لختي در گفتنش دريغ نمي ورزد.

مرتضی ثاقب فر از تبار روشنفکران دوران مشروطه است کساني چون احمد کسروي، ابراهيم پورداوود، کاظم زاده ايرانشهر، علي اکبر سياسي، محمود افشار، سعيد نفيسي، اقبال آشتياني، عارف قزويني، محمد علي فروغي، محمد تقي بهار، علي اکبر داور، حسن تقي زاده و ... که جز ايران و منافع ملي آن به چيزي دگر نمي انديشيدند و به مانند روشنفکران پس از خود درگيرِ شيشه هاي دودي جهان بيني (به گفته ي مولانا) و ايدئولوژي هاي رنگارنگ نبودند. کساني که با دستي در تاريخ و فرهنگ ايران و پايي در تاريخ و تمدن باختر زمين بر آن بودند تا ايران را ققنوس وار از چنگال بدبختي ها رهايي بخشند.

مرتضی ثاقب فر، جامعه شناس دانش آموخته ی دانشگاه سوربون با دستي در تاريخ فلسفه و شهر آييني باختر و پايي در تاريخ و انديشه هاي ايراني و با تسلط بر زبان هاي فرانسه و انگليسي، رهرو راهي است که سختي هاي فراواني براي او به همراه داشته است.

ترجمه هاي وي نيز از جنسي ديگر است، چنان که در ترجمه هايش هر جا احساس مي کند نويسنده به بيراهه رفته يا سخن به نادرست گفته، با امانتداري در نوشته، در پانوشتي، اشتباه او را به خواننده گوشزد مي کند، چرا که ترجمه را نه تنها براي نان و آب، بلکه براي گسترش فرهنگ اين سرزمين و همگاني شدن دانش ها، پيشه خود کرده است.

گستره ي ترجمه ها و نوشته هاي او از جامعه شناسي و ايران شناسي گرفته تا فلسفه، داستان و دنياي سياست را در بر مي گيرد و در هر کدام از اين آبشخورها چونان توانمند رفتار کرده است که از آن ترجمه ها يا نوشته ها به عنوان هاي کتاب هاي « ماندگار و اثرگذار» ياد مي شود. 

به جرات می گویم که مرتضی ثاقب فر آگاه ترین و چیره دست ترین مترجم تاریخ و فرهنگ ایران باستان در حال حاضر است.

برای خواندنِ فهرست کتاب های استاد ثاقب فر روی ادامه ی نوشته کلیک نمائید.


ادامه ی نوشته
+ نوشته شده در  جمعه 11 خرداد1386ساعت 19  توسط مسعود لقمان (سردبیر)  | 

+ نوشته شده در  شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 23  توسط نيلوفر لقمان  | 

منوچهر یزدی، نمونه ی کامل یک میهن پرست و مبارز ملی گراست که ذره ذره ی تار و پود وجودش را عشق به ایران و مردمانش آکنده است.

منوچهر یزدی به جمع تارنگار نویسان پیوست.

 خوش آمدید و به رسم پان ایرانیست ها، پاینده  ایران، سرور!

نشانی تارنگار ایشان: www.Yazdi.info

+ نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 21  توسط مسعود لقمان (سردبیر)  |