(پاسخ به نوشته دوم آرش خوشخو در بخش کافه روزنامه شرق)

در جستار پیشین به اتهامات مطرح شده در مقاله نخست ایشان پاسخ داده شد و همچنین هوچی گری و جنجال آفرینی برنامه ریزی شده او نیز نمایان گشت. در این جستار به مباحث مطرح شده در مقاله دوم ایشان میپردازم.
نویسنده با عوامانه ترین لحن ممکن، با چنگ انداختن به چند جمله پراکنده از کتاب این و آن، فقط به لگدکوبی افتخارات گذشته به شکل مبهم و کلی پرداخته است. پاسخ دادن به این مقاله بسیار آسانتر از آنچیزیست که همیشه مجبور به آن بوده ام. فقط کافیست تصور کنم که در حال آگاهی دادن به یک نوجوان ناآگاه از تاریخ میباشم. تک تک جملات جناب خوشخو را بارها و بارها شنیده و خوانده و البته بارها پاسخ آنرا نیز دیده و یا خود داده ام. به جرات میگویم که نقد ایران باستان از این کلیشه ای تر و خام تر امکان نداشت و جناب خوشخو با اینکار و البته با پشتیبانی زایدالوصف سردبیر روزنامه وزین شرق بیش از اینکه به نقد این مقوله کمکی کند، به شهرت خویش کمک کرد.
نویسنده یکسری لغت جمع و جور کرده _نژادپرست، فاشیست و شووینیست_ و سپس آنها را در مقاله خود به طرز ناشیانه ای گنجانده است. شکی ندارم که معنای درست این واژگان را نیز نمیداند ولی در این مقال فرصتی برای پرداختن به آن نیست.
|
ویل دورانت یک پژوهشگر تاریخ بود که در اثر بزرگ و سرشناس خود "تاریخ تمدن" از میان انبوهی از منابع و مدارک یک دانشنامه بزرگ ارائه کرد و بدین دلیل به شهرت رسید. ولی کار ایرانشناسی به ویژه درباره ایران باستان در دورانی که دورانت روی این کتاب کار میکرد به نسبت جوان بود و از آنزمان تا امروز بر آگاهی های ما بسیار افزوده شده است. ویل دورانت گاهی به عمد و گاهی به دلیل کم آگاهی، به تحقیر فرهنگ و تمدن ایران پرداخته است و جا دارد که جوانان ما هرگز در بحث تاریخ ایران باستان، چنین کسی را مرجع خود قرار ندهند. |
بعد نویسنده مثلا میخواهد خیلی آکادمیک برخورد کند و با ماخذ و سند پیش رود. حدسم درست بود، "ویل دورانت". فیلسوف بزرگ آمریکایی نویسنده "تاریخ فلسفه"، که البته در زمینه تاریخ نیز کاری بزرگ کرده است : "تاریخ تمدن". ولی ژانر کار او فلسفه است و به همه چیز از دید فلسفی و به شدت بدبینانه و منفی نگریسته است. بخش "پرشیا" از کتاب او که نسبت به کل کتاب بسیار حقیر و کوچک بوده و نشان از کمی توجهی عمدی نویسنده به تمدن ایران دارد، مدتی است که به صورت "پی دی اف" بر روی اینترنت قرار گرفته و با توجه به شهرت نویسنده، بسیاری از ایراندوستان آنرا پیوند داده اند. درحالیکه با خواندن دقیق آن به اوج دیدگاه منفی و تحقیر آمیز دورانت نسبت به شرق و غرب پرستی مفرط او پی میبریم. جناب خوشخو گمان میکند که با نقل قول کردن از ویل دورانت چیزی نوین را رو کرده است!! نخستین نکته ای که باید خدمت جناب خوشخو و دیگر جوانان علاقه مند عرض کنم این است، که تفاوت است میان مورخ و پژوهشگر تاریخ. مورخ به حادثه نزدیک بوده و جزئیات آنرا شرح میدهد. ولی پژوهشگر تاریخی با بهره گیری از نوشته مورخ، به تحلیل تاریخ میپردازد. پس ویل دورانت و هر نویسنده دیگری که در دوران معاصر کتابی تاریخی نوشته است، نمیتواند چیزی از خود بگوید و باید به سند تاریخی کهن اشاره کند. ویل دورانت یک پژوهشگر تاریخ بود که در اثر بزرگ و سرشناس خود "تاریخ تمدن" از میان انبوهی از منابع و مدارک یک دانشنامه بزرگ ارائه کرد و بدین دلیل به شهرت رسید. ولی کار ایرانشناسی به ویژه درباره ایران باستان و هخامنشیان در دورانی که دورانت روی این کتاب کار میکرد (دهه 20 و آغاز دهه 30) به نسبت جوان بود و از آنزمان تا امروز بر آگاهی های ما بسیار افزوده شده است.
جناب خوشخو در نقل قول خویش از ویل دورانت به یک جمله اکتفا میکند « نقص بزرگي كه بر خلق و خوي كورش لكهاي باقي گذاشته، آن بود كه گاه بيحساب قساوت و بيرحمي داشته است». نخست اینکه برای انتقاد از این جمله باید از ویل دورانت انتقاد کنیم و بپرسیم که این را از کجا آورده است؟ او چرا پس از یک صفحه تعریف و تمجید از کوروش ناگهان اینطور بحث را به پایان برده و به سراغ کمبوجیه میرود؟ چرا هیچ سند و مدرکی ارائه نمیدهد؟ چرا به هیچیک از بی رحمی های کوروش اشاره نمیکند؟ این جمله کتاب ویل دورانت از آندسته جملاتی است که آدم احساس میکند، به زور به متن چسبانده شده اند. چون با جملات پیشین نمیخواند. حال برای اینکه به تناقض گویی ویل دورانت و همچنین شیطنت جناب آرش خوشخو که یک جمله بی سر و ته را از یک صفحه جدا کرده است، اشاره کنم، آن بخش از نوشتار ویل دورانت را با هم مرور میکنم : « آنچه به یقین میتوان گفت است که کوروش زیبا و خوش اندام بوده، چه پارسیان تا آخرین روزهای دوره هنر باستانی خویش به وی همچون نمونه زیبایی اندام مینگریسته اند. دیگر اینکه وی موسس سلسله هخامنشی یا سلسله شاهان بزرگ است، که در نامدارترین دوره تاریخ ایران بر آن سرزمین پادشاهی میکرده اند. دیگر آنکه کوروش سربازان مادی و پارسی را چنان منظم ساخت که به صورت قشون شکست ناپذیری در آمده بر سارد و بابل مسلط شد و فرمانروایی اقوام سامی را بر باختر آسیا چنان پایاد داد که تا هزار سال پس از آن دیگر نتوانستند دولت و حکومتی بسازند... از مجموع آنها یک دولت شاهنشاهی و امپراتوری ایجاد کرد که بزرگترین سازمان سیاسی قبل از دولت روم قدیم و یکی از خوش اداره ترین دولتهای همه دوره های تاریخی به شمار میرود. آن اندازه که از افسانه ها بر می آید، کوروش از کشور گشایانی بوده است که بیش از هر کشورگشای دیگر او را دوست میداشته اند، و پایه های پادشاهی خود را بر بخشندگی و خوی نیکو قرار داده بود. دشمنان وی از نرمی و گذشت او آگاه بودند ... پیش از این بنا به روایت هرودوت دانستیم که چگونه کروسوس _شاه لیدیا_ را از سوختن در میان هیزمهای افروخته رهانید و بزرگش داشت و او را از مشاوران خود ساخت. نیز از بخشندگی و نیکی رفتار او با یهودیان سخن گفتیم. یکی از ارکان سیاست و حکومت وی آن بود که برای ملل و اقوام مختلفی که اجزای امپراتوری او را تشکیل میدانند، به آزادی عقیده دینی معتقد بود. این خود می رساند که بر اصل اول حکومت کردن بر مردم آگاهی داشت و میدانست دین از دولت نیرومند تر است. به همین جهت است که وی هرگز شهرها را غارت نمیکرد و معابد را ویران نمیساخت، بلکه نسبت به خدایان ملل مغلوب به چشم احترام مینگریست و برای نگهداری پرستشگاهها از خود کمک مالی نیز میکرد... مانند ناپلئون همه ادیان را قبول داشت و میان آنها فرقی نمیگذاشت و با مرحمتی بیش از ناپلئون به تکریم همه خدایان می پرداخت. کوروش نیز مانند اسکندر امپراتوری بزرگی را به چنگ آورد ولی پیش از اینکه فرصت سازمان دادن به آن پیدا کند، اجل آن امپراتوری را از چنگش بیرون آورد. نقص بزرگی که بر خلق و خوی کوروش لکه ای باقی گذاشته بود آن بود که گاهی بیحساب قساوت و بی رحمی داشته است.»
حال شما قضاوت کنید که بی انصافی ما را به کجا میکشد که از این بخش، همان یک جمله بی سر و ته و بی معنی را گرفته و در هنگام خواندن باقی متن چشمها را میبندیم و سپس به مخالفان خود لقب فاشیست و شوینیست میدهیم!!!
باز تاکید میکنم، ویل دورانت گاهی به عمد و گاهی به دلیل کم آگاهی، به تحقیر فرهنگ و تمدن ایران پرداخته است و جا دارد که جوانان ما هرگز در بحث تاریخ ایران باستان، چنین کسی را مرجع خود قرار ندهند. (جایگاه دورانت در فلسفه و تاریخ فلسفه مستحکم است)
|
جناب خوشخو از قول نویسنده ای دیگر نوشته است که عباسیان اعمال شکنجه زندانیان را برای نخستین بار از ایرانیان گرفتند. نخست اینکه اعراب در سنت خویش اصلا زندان نداشتند تا بخواهند زندانیان را شکنجه بکنند یا نکنند. سنت اعراب بر کشتن و یا قطع عضو بود و بس. این ایرانیان و کشورهای متمدن بودند که گناهکار را گاهی نه کشتار و نه ناقص میکردند، بلکه به زندان می افکندند. و زندانی کردن مجرم را به دیگران آموختند و از این جهت باید به خود افتخار کنیم. |
در ادامه جناب خوشخو با افتخار وقیح ترین واژگان به کار رفته از کتاب ویل دورانت را به هم میهنان خود نسبت داده است. روزنامه شرق هم احتمالا آنرا به عنوان یک نقل قول از یک کتاب دیگر قابل درج دانسته است. اینجا از خود میپرسیم که آیا این روزنامه به خود اجازه میدهد تا نوشته های شرم آور برخی کتابها و نشریات منتشر شده در غرب در زمینه تاریخ اسلام را منتشر کند؟ یا فقط این تاریخ ایران باستان است که میتوان سرش را برید؟
نویسنده از قول نویسنده ای دیگر نوشته است که عباسیان اعمال شکنجه زندانیان را برای نخستین بار از ایرانیان گرفتند. نخست اینکه اعراب در سنت خویش اصلا زندان نداشتند تا بخواهند زندانیان را شکنجه بکنند یا نکنند. سنت اعراب بر کشتن و یا قطع عضو بود و بس. این ایرانیان و کشورهای متمدن بودند که گناهکار را گاهی نه کشتار و نه ناقص میکردند، بلکه به زندان می افکندند. و حتا بسیاری از آنها یا پس از طی دوره خود و یا به دلیل بخشودگی آزاد میگشتند. این ایرانیان بودند که زندانی کردن مجرم را به دیگران آموختند و از این جهت باید به خود افتخار کنیم. چراکه تا پیش از آن، انجام بیشتر جرم ها برابر با مجازات مرگ یا قطع عضو بود. درباره شکنجه گاههای زیر زمینی نیز براستی باید با خرد خویش همپرسی کنیم که گزارشگر این مجازاتها در زیرزمین زندان چه میکرده است؟ آیا زندان های آنزمان همانند امروز بود که زندانی در آن به نوشتن کتاب و نامه و بیرون دادن آنها میپردازد؟!! و یا اینکه گزارشگران عفو بین الملل و سازمان دیده بان حقوق بشر و یا کمیسیون حقوق بشر بازدیدهایی از آن داشته و آنرا شرح داده اند؟!!
همچنانکه در نوشته پیشین نشان دادم، کوروش هیچ میلی به کشورگشایی و جهانگیری نداشت و آنچه رخ داد از در اثر جنگی بود که دیگران آغاز کرده و در پایان با شکست آنان، سرزمینشان به شکل طبیعی به قلمرو ایرانیان افزوده میشد. کمبوجیه نیز آغازگر جنگ با مصر نبود. داریوش نیز کاری نکرد، به جز نگهداری و پاسداری از کشور و مرزها. او به هنگام تعقیب سکاها در اروپا از در دوستی با همه ملتهای اروپایی در آمده و به ویژه با تمدن های یونان مثل آتن و اسپارت هیچ کاری نداشت. جنگ ماراتن به غیر از افسانه پردازی هایی که حولش وجود دارد، بیشتر جنگ داخلی جریانات دموکرات و غیردموکرات آتنی است تا تلاشی برای کشور گشایی ایرانیان. در دوران خشایارشا نیز باز این یونانیها هستند که در آسیا هرج و مرج کرده و تلاش میکنند تا امپراتوری ایران را تجزیه کنند. و خشایارشا چیزی نمیخواست جز دست برداشتن آنها از اقدامشان. حتا در فیلم ضد ایرانی 300 نیز میبینیم که خشایارشا چیزی از اسپارتی ها نمیخواهد. نه در صدد غارت ثروتهایشان است، نه در پی وادار کردنشان به پذیرش فرهنگ و دین ایرانی و نه هیچ چیز دیگری. فقط سخن از پذیرفتن شاهنشاهی هخامنشیان با حفظ استقلال و خودمختاری کامل یونان است و اسپارتی ها نمیپذیرند، چون میخواهند خودشان بر شهرهای آسیا حکومت کنند و البته در ادامه (جنگ های پلوپونزی) اسپارت به بهترین دوست ایران تبدیل میشود.
در اینجا با توجه به اینکه جناب خوشخو مخالفان خود را متعصب و فاشیست و نژادپرست و شوینیست و ... نامیده و در عوض نوشتار چند نویسنده بیگانه که اصلا متعصب و ... نیستند را سندی بر تایید گفتارش قرار داده، من نیز همه گفته های خویش را پس گرفته و به نقل قول مستقیم از یک نویسنده بیگانه در این باره بسنده میکنم. پروفسور رومن گیرشمن _ تاریخ ایران از آغاز تا اسلام :
درباره کوروش میگوید : « به قرار معلوم تحقق چنین وحدتی، بیشتر از راههای مسالمت آمیز انجام گرفت و میتوان پذیرفت از همین زمان شورای هفت کشور به وجود آمد که یک شورای پادشاهی، مرکب از بزرگان پارس بود و ریاست آنرا شاه به عهده داشت. به این ترتیب در محدوده ایران امروزی وحدتی به وجود آمد که روئسای قبایل و عشایر آن، فعالانه در ساماندهی حکومت شرکت داشتند...پیروزی هخامنشیان بر مادها، هیچ شباهتی به پیروزی بابلیان و ایلامی ها و کارتاژی ها بر ملل مغلوب خویش که همواره با ویرانی و کشتار همراه بود، ندارد. اکباتان نه تنها در امان ماند، بلکه همچنان به عنوان پایتخت حفظ شد» (رویه 119)
درباره تسخیر بابل : « بابل بدون درگیری سقوط میکند و ارگ پادشاهی پیش از چند روز به مقاومت دست نمیزند. کوروش طبق عادت و خلق و خوی جوانمردانه خویش با فرمانروای مغلوب و به اسارت درآمده در کمال آزادمنشی رفتار میکند و سال بعد به هنگام مرگ نبونید عزای عمومی اعلام میشود و کوروش شخصا در مراسم عزاداری شرکت میکند... یهودیان پس از بازگشت به سرزمین خویش این لطف و محبت و انسانیت را فراموش نکردند. حقشناسی آنان از قوم ایرانی در سرودهای جشن های شادمانه شان تجلی کرد. جشن هایی که به شکرانه پایان دوران تاریک اسارتشان برپا شد. این قوم برگزیده، رستاخیز خویش را مدیون ایرانیان بود » (رویه 122)
|
پروفسور گیرشمن : کوروش نسیمی جانبخش بود که از روی آسمان جهان عبور کرد. نسیمی که فریادهای تاثیرانگیز قربانیان را محو و آتش ویرانی شهرها را خاموش کرد و اقوام دربند بردگی و اسارت را نجات داد. دنیا هرگز رادمردی چون کوروش به خود نخواهد دید که با قومی دشمن و متخاصم متحد شود و اعضای آنرا جزو قوم خود بداند. ایرانیان او را پدر مینامیدند و یونانی ها که سرزمینشان را فتح کرده بود، او را رهبر و مظهر روح برابری و برادری میخواندند و از دیدگاه یهودیان او مسیح خداوند بود. |
باز اضافه میکند : « کوروش نسیمی جانبخش بود که از روی آسمان جهان عبور کرد. نسیمی که فریادهای تاثیرانگیز قربانیان را محو و آتش ویرانی شهرها را خاموش کرد و اقوام دربند بردگی و اسارت را نجات داد. کوروش بیش از هر دولتمردی احساس میکرد که دنیای باستان، شهرهای قانونمند و گروههای وحشی و تجاوزگر به طرز اسرار آمیز از نیروهای درونی اطاعت میکنند و تنها جذب فطرت های بشری میشوند. دنیا هرگز رادمردی چون کوروش به خود نخواهد دید که با قومی دشمن و متخاصم متحد شود و اعضای آنرا جزو قوم خود بداند. ایرانیان او را پدر مینامیدند و یونانی ها که سرزمینشان را فتح کرده بود، او را رهبر و مظهر روح برابری و برادری میخواندند و از دیدگاه یهودیان او مسیح خداوند بود » (رویه 123- 124)
جناب خوشخو مینویسند : « ديگر از ديوانگاني مثل كمبوجيه نخواهيد برايتان نقل كنم »
گیرشمن نوشته های باستانی درباره کارهای ناپسند کمبوجیه را نقد کرده و تلاش میکند تا آنها را رد کند که میتوانید آنرا در رویه 128- 129 از کتاب ببینید. بیشینه پژوهشگران را نظر بر آن است که تاریخ نویسان بیش از اندازه از کمبوجیه بدگویی کرده اند.
|
پروفسور گیرشمن : تصور چنین احساسات ملی و ناسیونالیستی در ضمیر این پادشاه ]داریوش بزرگ[، دور از ذهن نیست. پادشاهی نگران رفاه و آسایش مردم سرزمینی که سرنوشتش به او سپرده شده است. او از خدای خویش یاری میجوید. همه پارسیان اینگونه به مام میهن دلبسته بودند. هرودوت خاطرنشان میکند که یک پارسی اصیل هیچگاه از خدای خویش برای خود چیزی نمیخواهد، بلکه شاه را دعا کرده و خوشبختی همگان را آرزو دارد و در این نیایش خود را عضوی از جمع میداند. فطرتی والا و اخلاقیاتی شریف از بیداری وجدان ملتی که ایفای نقش "قوم سرور" را به عهده گرفته است. |
گیرشمن به کتیبه داریوش اشاره میکند که در آن نوشته :
« به یاری اهورا مزدا آنان دیگر یکدیگر را نمیکشند، من هریک را در جای خود نشاندم تا دربرابر دستورات من سر فرود آرند تا زورمداران، بیچارگان را نیازارند و از آنان ندزدند ».
سپس درباره خصوصیات داریوش بزرگ مینویسد :
« راستی و درستی و عدالت را باید از بارزترین ویژگی های شخصیت، منش و فضیلت والای داریوش دانست که در بسیاری از کتیبه هایش به تبلیغ این اوصاف میپردازد. این صفات با گوشت و خون مردم عجین شده بود. به طوریکه در هیچیک از امپراتوری های کهن شرق نظیر آنرا نمی یابیم... "امید که اهورا مزدا کشور مرا از تجاوز و خشکسالی و دروغ به دور دارد و قحطی و دروغ و جنگ را به سرزمین من راهی نباشد" تصور چنین احساسات ملی و ناسیونالیستی در ضمیر این پادشاه، دور از ذهن نیست. پادشاهی نگران رفاه و آسایش مردم سرزمینی که سرنوشتش به او سپرده شده است. او از خدای خویش یاری میجوید. همه پارسیان اینگونه به مام میهن دلبسته بودند. هرودوت خاطرنشان میکند که یک پارسی اصیل هیچگاه از خدای خویش برای خود چیزی نمیخواهد، بلکه شاه را دعا کرده و خوشبختی همگان را آرزو دارد و در این نیایش خود را عضوی از جمع میداند. فطرتی والا و اخلاقیاتی شریف از بیداری وجدان ملتی که ایفای نقش "قوم سرور" را به عهده گرفته است » (رویه 147)
« از زمان تاسیس امپراتوری، دنیا به عصر اقتصادی بی نهایت مساعدی پا گذاشته بود. روابط تجاری که پیش از آن هرگز وجود نداشت (از جمله میان بابل و یونان) به وجود آمد و توسعه یافت. با بالا رفتن میزان تقاضا برای محصولات نرخ درآمد سرمایه به موازات بهای اجناس به استثنای کالاهای غیرقابل حمل مانند گاو، بالا رفت. و برعکس بهای زمین در ایران نیز مانند یونان پایین آمد... حکومت در پی کسب محبوبیت میان اقشار زحمتکش است و تا جایی که اصول و رسوم آن عصر اجازه دهد، در صدد ایجاد یک نظام کارگری و دستمزدهاست. البته منظور تصویب یک قانون کار برای کارگران نیست ولی انعکاس نشانه هایی از این قاعده اجتماعی را میتوان در الواح خزانه داری تخت جمشید مشاهده کرد که در آنها دستمزد هر طبقه از کارگران به روشنی و دقت معین شده است » (رویه 179 و 181)
« همانطور كه فكر ميكردم، مطلب هفته پيش با واكنش شديد پان ايرانيستهاي محترم روبهرو شد كه مرا به مجموعهاي از القاب مفتخر ساختند. اما حالا بيش از هفته قبل معتقدم كه بخشي از اين روحيه ستايش از ايران باستان و پادشاهان از نوعي نژادپرستي پنهان ريشه گرفته. معترضين عموماً دلباخته تصاوير موهومي هستند كه از پادشاهان براي خود ساختهاند. جذبه فاشيستي قدرت و نژاد آنها را با خود ميبرد و عشقشان به تمدن بيشتر به يك بهانه شبيه است »
نمیدانم که چرا هنگامی که یک ایرانی سخن از تعریف و تمجید گذشته ایران میزند، متعصب است!!! ولی یک بیگانه حق دارد آنچه را که به آن رسیده را بازگوید. آیا ما به دلیل ایرانی بودن، از این موهبت محرومیم؟ هرچه میخواهید نثار من و امثال من کنید. من در این موارد یاد شده همانند گیرشمن می اندیشم.
|
جناب خوشخو از ضعف پژوهشگران ایرانی که به هخامنشیان عقب نشینی کرده بودند، بهره گیری کرده و نوک پیکان حملات را به آنجا معطوف داشته است. و تصور کرده است که با اینکار دیگر نیازی به سخن درباره ساسانیان نیست. نوشتارهای ایشان پیشکش به کسانی که میگفتند فقط هخامنشیان عملکردی قابل دفاع دارند و به ویژه پیشکش به کسانی که حتا به هخامنشیان هم رحم نکرده و فقط کوروش و داریوش را شایسته تحسین میدانستند. اکنون میبینیم که آنکس که بخواهد از در کینه ورزی وارد شده و به لگدکوبی افتخارات بپردازد، کوروش و داریوش و هخامنشیان و ساسانیان سرش نمیشود. |
جناب خوشخو که تصور میکند به قلعه اصلی یورش برده و پایتخت را سرنگون ساخته است، مینویسد : « تازه اين داستان شاهان عموماً خوشنام هخامنشی است. دوران سياه ساسانی كه ديگر جاي خود دارد ». جناب خوشخو از ضعف پژوهشگران ایرانی که به هخامنشیان عقب نشینی کرده بودند، بهره گیری کرده و نوک پیکان حملات را به آنجا معطوف داشته است. و تصور کرده است که با اینکار دیگر نیازی به سخن درباره ساسانیان نیست. نوشتارهای ایشان پیشکش به کسانی که میگفتند فقط هخامنشیان عملکردی قابل دفاع دارند و به ویژه پیشکش به کسانی که حتا به هخامنشیان هم رحم نکرده و فقط کوروش و داریوش را شایسته تحسین میدانستند. اکنون میبینیم که آنکس که بخواهد از در کینه ورزی وارد شده و به لگدکوبی افتخارات بپردازد، کوروش و داریوش و هخامنشیان و ساسانیان سرش نمیشود. خوشبختانه هستند پژوهشگرانی (چه از میان پیشکسوتان و چه از میان جوانان) که ساسانیان را اگر برتر از هخامنشیان ندانند، کمتر از آنان نیز نمیدانند. پس همگان منتظرند تا جناب آرش خوشخو سیستم قطره ای را کنار گذاشته و هرآنچه در چنته دارند را رو کنند. منتظریم تا ببینیم درباره ساسانیان چه چیزی برای گفتن دارند؟
بهرام روشن ضمیر
پاسخ آرش خوشخو به من :
وقتی خودتان متوجه تعصب افراطی خود نیستید از دست هیچکس کاری ساخته نیست. چیزهایی که در مورد کورش نوشتید که مورد استناد خود من هم قرار گرفته. کورش مرد بزرگی بوده که در 2 مطلب من چندین بار به آن اشاره شده است. به جز آن بخش مسخره و کودکانه ای که درباره علل هجوم کوروش به لیدیا بابل ومصر فرمودید که کاملا اشتباه و غیرقابل توجیه است. در مورد داریوش و اینکه او هیچ چشمداشتی به کشورهای همسایه نداشته است که باز هم فقط می توان گفت تاسف بر این تعصب کور و کودکانه که شما را با خود برده شما دوست دارید از پادشاهان هخامنشی اسطوره برای خود بسازید. پس از این همه نوشته در پاسخ من حتا یک توجیه درست در رد حرف های من نیاوردید. چون اصلا با چگونگی شکل گیری تمدن ها وفلسفه تاریخ آشنا نیستید. قصه دوست دارید. لفاظی کردید قصه گفتید عوامانه کنایه زدید و طنز سطح پایین خود را نشان دادید. آن مطلب را باز هم بخوانید و ببینید سعی کرده اید به کی جواب دهید. ادعای نگاه دقیق دارید اما توانایی درک هسته یک مقاله را ندارید. خواهش می کنم اگر خواستید دوباره جواب دهید از طنز نپخته خود بهره نگیرید که کاربردی ندارد. آن مطلب دقیقا کارکرد اسطوره شکنانه داشته است. گلایه های شما از مرحوم ویل دورانت بزرگ را به بازماندگانش ابلاغ می کنم. در ضمن استفاده مدام از علامت تعجب در عرصه روزنامه نگاری نشانه ای از خامدستی نویسنده دارد. شما و پرفسور گیرشمن عزیزتان را به خدای بزرگ می سپارم.
بخش نخست این نوشته
از کیسه خلیفه نبخشید لطفا!! (پاسخ به روزنامه ی شرق)


