در دههي شصت خورشيدي، در روزگاري كه آموزگاران از آن مايه آزادي برخوردار بودند كه بتوانند كتابي را به دانش آموزان خود معرفي كنند، روزي آموزگار ادبيات كتابي را براي خواندن به ما شاگردان خود معرفي كرد: تاريخ دنياي قديم.1 اين كتاب كه موضوع آن تاريخ دولتهاي جهان باستان بود را با شوق بسيار به دست گرفتم. نويسندهي اين كتاب در تاريخنگاري خود به هر يك از تمدنهاي جهان باستان، فصلي اختصاص داده بود و دوران پديدار شدن، شكوفايي، زايش ادبيات و هنر و ... هريك را جداگانه شرح داده بود؛ اما به ايران و تمدن آن، تنها در بخشي كه مربوط به جنگهاي يونان ميشد، اشاره كرده بود. با اينكه ميگفت، «در نيمهي قرن ششم قبل از ميلاد، ايرانيها توانسته بودند تمامي آسياي غربي را تا رودخانهي «ايندوس» و نيز مصر را به تسخير درآورند. شاه ايران بر چنان امپراطوري بزرگي حكومت ميكرد كه تا آن زمان، نظيرش ديده نشده بود» و «سپاهيان امپراطوري ايران سپاهياني شكستناپذير شمرده ميشدند. ايرانيان سواراني دلاور و بينظير داشتند، مهارت تيراندازان ايران زبانزد خاص و عام بود»، اشارهاي به «چگونگي» اين شكوفايي نميكرد.2
در بخش مربوط به لشكركشي خشايارشا به يونان، تاريخنگار گزارش مهيجي از مقاومت يونانيان و زنان و كودكان آنان در برابر خشايارشا و شكست خشايارشا از يونانيان ارائه ميكرد؛ اما در ادامه، به هنگام هجوم اسكندر مقدوني به ايران، مدعي بود او در حركت به شرق با مانع چنداني روبرو نشد. در اين بخش نه نامي از «آريوبرزن» بود و نه از كيفيت دفاع ملت ايران و ملتهاي متحد آن. به راستي توصيف او از آسانيِ كار اسكندر در فتح شرق چنان بود كه فتح اسكندر را ميشد «سفر اسكندر مقدوني به شرق با قطار توربوترن آتن- تخت جمشيد» ناميد. آن روز اين واقعيت را كه اشتراك منافع كوروفكين، تاريخنگار رسمي اتحاد جماهير شوروي با اسكندر مقدوني در چيست، نفهميدم. چند بار از آن آموزگار و مدافعان تاريخنگاري روسي دليل اين نگرش هوادارانه به اسكندر و انكار ايران را پرسيدم؛ اما هر بار با جمله اي متحدالمآل روبرو شدم كه با نوعي سرسپردگي گفته ميشد: «تاريخ دنياي قديم، كتاب مهمي است!»
|
در كتاب ديگري به نام تاريخ جهان باستان، تاريخنگاران روسي چنين نوشته بودند: «بر اثر جنگهايي كه در زمان كورش انجام گرفت، ايران كه خود از لحاظ اقتصادي عقب مانده بود و ساكنان آن را بيشتر قبايل چوپان تشكيل ميدادند، دولتهاي متمدنتر از خود را، كه در پايان قرن هفتم و اوايل قرن ششم به سبب جنگهاي خارجي و مبارزات اجتماعي تضعيف شده بودند، به اطاعت درميآورد. علاوه بر اين، محافل بازرگاني و رباخواران بابل، آشور و فنيقيه!!! و كشورهاي ديگر؟؟ علاقه داشتند كه در خاور نزديك تنها يك امپراتوري، با دولت نيرومند وجود داشته باشد كه بتواند شورشهاي تودهاي!!؟ را سركوب كند، اقتصاد را استحكام بخشد و بازرگاني بين كشورها را توسعه دهد.»3 و در جايي ديگر از اين كتاب، پايان كار كوروش را چنين اعلام ميكرد: «با پيروزي بر مصر، كورش صاحباختيار سراسر خاور نزديك ميشد. ولي او قبل از اينكه خود را در اردوكشي عظيمي به ضد اين كشور درگير سازد، به سوي شمال شرقي روي آورد، تا در آنجا برتري سياسي پارسها!!!؟ را استحكام بخشد. قبايل سكا4 و ماساژت5 كه در دشتهاي آسياي مركزي با كوچنشيني به سر ميبردند، در مقابل وي قهرمانانه؟؟! مقاومت كردند. كورش به سال 529 در يكي از اين نبردها كشته شد.» 6 و «قبايل سكا كه شيفتهي آزادي بودند، به جنگ چريكي دست زدند!!!؟»7
در تمامي صحنههاي درگيري ايرانيان با دشمنان خود، تاريخنگاران روس در ركاب ملتهاي دشمن ايران، ميجنگيدند. فرافكنيها و عقدهگشاييهاي تاريخنگاران روس كه با بندبازي بايد توازني ميان رفتار دولت بلشويكي شوروي درسركوب آزاديخواهان و سوسياليستهاي مستقل جهان و تاريخسازي براي ملتهاي جهان باستان برقرار كنند، قابلدرك است. اما با كمال تأسف بايد گفت، هنگامي كه كوششهاي مذبوحانهي اين دستگاه تاريخنويسي براي لاپوشاني نقش اتحاد جماهير شوروي در سركوب ملتها در سدهي بيستم ميلادي اينچنين رسوا و برملاست، مصلحت آن است كه به تاريخنويسي براي اقوام باستاني، آن هم در زماني پيرامون چندهزار سال پيش از ظهور روسها در تاريخ، نپردازد.8
ديگر اينكه، اي كاش ميشد از ديدگاههاي اين تاريخنگاران دربارهي سرنوشت جنبش هويتيابان سكايي در روسيهي قرن بيستم و فرجام كار آنها آگاه شد.
آموزگار ديگري كتاب آري، اينچنين بود برادر9 را معرفي كرد. در اين كتاب، نويسنده از كشف خود دربارهي چند اثر باستاني چون تخت جمشيد، ديوار چين، مسجد جامع دمشق و اهرام مصر سخن ميگفت؛ اينكه دريافته است اين آثار نهتنها دستاورد تمدنهاي خود نيستند، كه نمادهايي هستند از كشتار بردگان و كارگران بسياري كه براي ساختن آنها كشته شده بودند و احتمالاً پيكر آنها پس از مرگ، لابلاي سنگهاي ديوارهاي اين بناها گذاشته شده بود. نميدانم علي شريعتي در برابر روشنفكران سوريهاي و عرب معاصر خود ميتوانست چنين ادعايي را طرح كند؟10 در كتاب ديگري از علي شريعتي ديدم كه ژاندارك، قهرمان استقلال فرانسه را با زينب (ع)، بانوي حماسهساز كربلا مقايسه كرده بود و به هزار و يك دُرفشاني ميخواست ثابت كند، زينب (ع) از ژاندارك بالاتر است؛ حال اين كار چه چيزي به زينب (ع) ميافزود، اين را نميدانم. و اينهمه بيتوجه به اين واقعيت كه اين دو شخصيت، در دو مكان و تاريخ و فرهنگ متفاوت ظهور كردهاند. ديگر اينكه همانطور كه فرانسويان كاتوليك از زندگي زينب(ع) ميتوانند چيزهايي بياموزند، زندگي ژاندارك هم براي ما مسلمانان نكتههايي آموزنده دارد، بياينكه بخواهيم جاي زينب (ع) را به ژاندارك بدهيم- احترام به ارزشهاي ملي ديگر ملتها، پيشكش علي شريعتي. اين نويسنده در كتاب ديگر خود به نام اسلامشناسي، چنين ميگويد: «پس از سقوط خلافت عثماني در مارس 1924، اسلام به معني يك قدرت آشكار سياسي و اجتماعي و كانون مشتعل از انديشهها و احساسهاي نو و نيرومند و زاينده از صحنهي حوادث جهان رخت بربست.»11؛ احتمالاً به دليل اينكه دولت عثماني توپهاي جنگي خود را تا پشت دروازههاي وين12 رسانده بود. براي علي شريعتي و دوران او، مفاهيمي چون اتحاد ملتها در ميانهي جهان به رهبري ايران و ساخت بنايي در خور شاهنشاهي هخامنشي، دفاع در برابر زردپوستان وحشي بيابانهاي مغولستان و كشيدن ديوار چين، تجديدحيات يك دولت شكستخورده، و آزادي يك كشور اشغالشده همچون فرانسهي دوران ژاندارك، نياز مسلمانان به ساخت نيايشگاهي بزرگ و باشكوه و ... معنايي نداشت؛ او جهان را چيزي ميديد در اندازهي روستاي مزينان از توابع سبزوار در حاشيهي كوير، و خود را سپاهي دانش (ببخشيد: سرباز معلم) آن.
در كتاب غربزدگي خواندم كه دولت پهلوي براي نابودكردن نشانههاي دولت پيش از خود (قاجار) آثار مربوط به آن را به بهانهي نوسازي ويران ميكرد و خرابكردن تكيهي دولت، تماشاخانهي بزرگ ايران را مثال آورده بود13؛ در جايي ديگر به درستي، ساختن مدرسه بر روي آرامگاه سرداران و سربازان شهيد ايراني در جنگ چالدران در آذربايجان را زشت ميشمرد؛ اما همو در كتاب ديگري، آنجا كه ميخواهد توجه به گذشتهي باستاني ايران، كه در آغاز دورهي نوسازي، پس از مشروطيت، بخشي از كوشش روشنفكران را تشكيل ميداد بررسي كند، از آن به «زردشتي بازي»، «فردوسي بازي» و «كسروي بازي» ياد ميكند و با نقل خاطره اي دربارهي استفادهي تبليغاتي يك شركت داروسازي آلماني در چاپ نقشهي ايران با تصوير پادشاهان باستاني، چنين ميگويد: «آسپرين باير را هم با لعاب كوروش و داريوش و زردشت فرو ميداديم.» 14!!!
امروزه، احتمالاً، با استناد به اين گفته بايد دست به كار پاك كردن نقش مينياتورهاي ايراني از روي بستههاي پستهي صادراتي به اروپا شد.
|
در سال 1353، خسرو گلسرخي، شاعر آزاديخواه معاصر در دادرسي خود كه به طور زنده از تلويزيون ملي ايران پخش شد، در آغاز، و پس از اشاره به شاهپور ذوالاكتاف شعري دربارهي سرزمين خود خواند: «آن زمان كه طناب از شانهها گذر كرد، اين سرزمين من چه بيدريغ بود! ثقل زمين كجاست؟ من در كجاي زمين ايستادهام؟» پس از آن، طي سخناني به تجليل از بزرگان اسلام همچون علي (ع) و حسين (ع) پرداخت. در ادامه، افزود كه پيرامون انقلابي اين بزرگان هم اكنون در كار مبارزه براي عدالت و آزادياند. اين همه در شرايطي بود كه او خود را ماركسيست خوانده بود. او حسين (ع) را رهبر آزاديخواهان خلقهاي «خاورميانه» ناميد. پس از آن ادعا كرد كه در اين دادگاه براي جانش چانه نميزند. اين شاعر آزاديخواه در برابر سخن قاضي دادگاه كه از او خواست، از فرصت استفاده كرده و از خود دفاع كند، چنين گفت: «من از خلقم دفاع ميكنم.» پس از آن چنين گفت: «من مينشينم، ديگر حرفي نميزنم.»
تجليل و گراميداشت حسين (ع) از سوي خسرو گلسرخي، در مقام يك ماركسيست، نمونهاي درخشان از منش آزاد و آزاديخواهي انساني را در برابر ديدگان انسان معاصر به تماشا گذاشت. صاحب اين قلم، با تجديد احترام در برابر روان اين شاعر ازدسترفته، ناگزير از يادآوري چند واقعيت است: اگر مراد از واژهي «خلق» در سخنان گلسرخي «ملت ايران» باشد، در دفاع او از ملت ايران، در چند جا حقوق اين ملت ناديده گرفته شد: 1. شاهپور ذوالاكتاف از نمادهاي استقلال ايران است. او به سبب آنكه پيش از تولد، پدر خود را از دست داد، با صلاحديد مقامهاي حكومت، پيش از تولد به شاهي برگزيده شد. در دوران كودكي، ايران به دلايل گوناگون، با آشفتگي دست و پنجه نرم ميكرد. در اين زمان، كار به جايي رسيده بود كه عربها از درياي پارس گذشته و در سرزمينهاي جنوبي ايران، در فارس و كرمان، چادر زده بودند و با راهزني و آدمربايي، آسايش و امنيت را از ايرانيان گرفته بودند. چون شاهپور به سن رشد رسيد، فرماندهي سپاه ايران را به عهده گرفت و به جنگ عربها رفت و پس از شكست آنان، بازماندگان آن را به سختي كيفر داد. از آنجا كه ايرانيان در كار كيفردادن عربها، از شانههاي آنها طناب گذرانده بودند، تاريخنگاران عرب، شاهپور را «شاهپور ذوالاكتاف» لقب دادند. به عنوان يك پرسش، آيا ميتوان پرسيد چگونه است كه فرمانروايان اقوام مهاجم به ايران كه بارها از سرِ ايرانيان، مناره ساختند، رها ميشوند و «شاهپور ذوالاكتاف» نماد ستم شمرده ميشود؟ ايران، موجوديتي است كه از پس قرنها مبارزه، موجوديت خود را تا به امروز حفظ كرده و اين مهم با دلاوريهاي يك ملت و رهبري زمامداران آن، كه تا پيش از جنبش بهمن 1357، به ناگزير شاهان بودهاند، انجام پذيرفته است. 2. آنچه او «خاورميانه» ناميد، پهنهاي است كه تا پيش از تقسيمات استعماري روسيه و انگلستان در دويست سال گذشته، «ايران» نام داشت؛ و نام ساختگي «خاورميانه»، از اختراعات سياستمردان انگليسي است كه كار اين تجزيه را برعهده داشتند.
نكتهي ديگري كه در اين دادرسي توجه را جلب ميكند، ناديده گرفتهشدن «فرديت» اين شاعر از سوي خود اوست. او به طور طبيعي از حق دفاع از خود برخوردار بود. با دفاعنكردن او از شخصِ خسرو گلسرخي، فرصتي بينظير ازدست رفت: فرصت دفاع در يك دادگاه علني؛ و اين چيزي است كه تا به امروز، مخالفان سياسي نظامهاي سياسي ايران از آن برخوردار نشدهاند.
اين از اپوزيسيونِ دولت پهلوي؛ حال ببينيم در دستگاه دولت پهلوي چه خبر بود.
براساس انگارههاي حسن پيرنيا، مورخ معاصر، دولت پهلوي از ميان همهي ارزشهاي ايران و دستاوردهاي تمدني آن، نقش اين كشور در تأسيس نخستين شاهنشاهي (امپراتوري) جهان را مهمتر از هر چيز ديگري ميديد. با ناديدهگرفتهشدن ارزش و اهميت پادشاهيهاي فلات ايران، در دورهي پيش از شاهنشاهي هخامنشي، عملاً آغاز تاريخ رسمي از 2500 سال پيش، يعني زمان تأسيس شاهنشاهي هخامنشي، در نظر گرفته شد؛ در حالي كه اين شاهنشاهي نقطهي اوج و تكامل دستگاه سياسي پادشاهي در فلات ايران بود كه روندي ششهزارساله در كشورداري را طي كرده و در نقطهي اوج خود، توانسته بود دستگاه فرمانروايي شاهنشاهي (امپراتوري) را به ايرانيان و جهانيان پيشكش كند: دستگاهي سياسي كه كشوري پهناور از شمال چين تا يونان را اداره ميكرد و اين مهم با اتحاد پادشاهيهاي فلات ايران به دست كوروش انجام پذيرفته بود. اين سادهانگاري پيامد خود را در روزي ديگر نشان داد: روزي كه انورسادات، رئيسجمهور فقيد مصر براي ديدار از ايران، با استقبال محمدرضا پهلوي، شاه ايران روبرو شد و دو زمامدار در مصاحبه اي مطبوعاتي شركت كردند. محمدرضا پهلوي، در سخناني خوشوقتي خود و ملت خود را از ورود رئيسجمهوري مصر ابراز داشت و تأكيد كرد كه اين خوشامد را از سوي ملتي اعلام ميدارد كه سابقه اي دوهزار و پانصدساله در تاريخ دارد. انورسادات، اما چنين گفت، من از سوي ملت مصر كه سازندهي تمدني ششهزارساله است، مراتب سپاس خود را از شاه ايران اعلام ميدارم. به اين ترتيب با عمدهكردن مفهوم «شاهنشاهي» از سوي دستگاه سياسي دولت پهلوي دوم، پيشينهي تاريخي يك ملت عملاً ناديده گرفته شد؛ و ايران باستان كه همواره با مصر باستان همسايه بود و سابقه اي از درگيري و دوستي اين دو كشور، صفحاتي از تاريخ را به خود اختصاص داده بود، با يك سادهانگاري در موقعيت پايينتري نسبت به مصر جاي گرفت.
در اين اوضاع، گروهي ديگر هم بودند كه در گوشهاي بهترجمهي تاريخ شاهنشاهي هخامنشي15، تأليف يونانيان و بربرها16، زندگي و مهاجرت آرياييان بر پايهي گفتارهاي ايراني17، دايرهيالمعارف فارسي18، دو قرن سكوت19 و پيريزي فرهنگنامهي ايرانيكا20 سرگرم بودند.
|
2
با پيروزي جنبش بهمن 1357 كه رهبران و هواداران آن، عنصر «استقلال» را در جايگاه يكي از خواستههاي مهم خود پيگيري ميكردند، چنين انتظار ميرفت كه نمادهاي استقلال و چهرههاي مدافع استقلال ايران، و به تبع آن، يادگارهاي تاريخي و باستاني مورد توجه و حمايت ويژه اي قرار گيرند. اما، با كمال شگفتي، سير رويدادها سرنوشتي پيشبينيناپذير براي اين يادگارها رقم زد. آن هنگام كه صادق خلخالي، دادستان انقلاب به نوشتن كتابي سراسر توهين در حق كوروش هخامنشي21 پرداخت و با استفاده از منصب و اختيارات دادستاني خود، تهديد آثار باستاني همچون تخت جمشيد را آغاز كرد، مردم و روشنفكران دريافتند، در موقعيت پيچيده اي كه پيش آمده است، بيسوادي و ناآگاهي از ارزش و جايگاه يادگارهاي باستاني، بيش از هر زمان ديگر، زمينه اي مناسب براي نابودي و تاراج اين آثار پديد آورده است.22 فقدان تعريف از نگاه ملي و منافع ملي يك ملت، به غمانگيزترين وجهي در ميان اسلام گرايان از يك سو، و نيروهاي سوسياليست و كمونيست از سوي ديگر، خود را نشان داد. براي مثال، در بحث تعيين شرايط براي انتخاب رئيسجمهور ايران، كار به آنجا رسيد كه ايرانيبودن رئيس جمهور، با استناد به اينكه ايران هم جزء جهان اسلام است، شرط لازم دانسته نميشد و تنها مسلمانبودن براي احراز صلاحيت رئيسجمهوري كافي دانسته ميشد. اين نگرشها با كوششهاي ليبرالهاي اسلامي چون مهدي بازرگان مجال بروز و عرضاندام بيشتر نيافتند.
|
بحرانهاي فزايندهي دوران پس از پهلوي دوم و آغاز جنگ با عراق، بهانه اي بينظير به دست دستاندركاران داد تا نگاهباني از آثار باستاني و ميراث فرهنگي را به وظيفه اي درجه چندم كاهش دهند. در دورهي 28 سالهي معاصر، و در نبود نيروي حفاظتكنندهي كافي براي نگاهباني از آثار باستاني، تاراج و دزدي و كاوشهاي غيرعلمي و ويرانگرانه در جايگاههاي باستاني ادامه يافت. به موازات آن، بيتدبيري در نوسازي و شهرسازي كه از پيش از بهمن 1357 وجود داشت،23 اين بار در ابعادي غول آسا ادامه يافت و دريا و كوه و جنگل و دشت و عرصهي شهرها را دربر گرفت. كلانشهرهاي ايران با سرعتي شگفت از طول و عرض گسترش يافتند و عرصهي آنها، ملك طلق بسازبفروشان و برجسازان دوران سازندگي شد. نتيجه آنكه بسياري از بناهاي تاريخي و بافت قديمي شهرهاي ايران نابود شد و بحران محيط زيست كه زماني تنها تهران، پايتخت ايران را تهديد ميكرد، به دشواري و مشكل اساسي شهرهاي بزرگ تبديل شد. در كشوري تاريخي مانند ايران كه برابر آمارهاي موجود، داراي نزديك به 20 هزار تپهي باستاني كاوشنشده است، گردونهي نوسازي به ناگزير با جايگاهها و سازههاي باستاني برخورد ميكرد؛ اما از آنجا كه سياست تدوينشده اي در برابر مسئلهي «ملي» وجود نداشت، سازههاي باستاني، «نشانههاي طاغوت» و دست بالا، «چيزي متعلق به دوران گذشته» دانسته شدند. اين روند به تاريخ معاصر نيز گسترش يافت: ساخت و ساز بيرويه و بنيانبرانداز در خيابانهاي تخت جمشيد و تخت طاووس تهران، سستشدن پايههاي برج شهياد بر اثر آبياري بيرويه، تغيير كاربري باغهاي شميران به فضاي مسكوني و طرفهتر از همه، انهدام درختان كهنسال خيابان پهلوي در تهران. اگر بر فهرست بالا، حفاري غيرمجاز در تپههاي باستاني جيرفت و غارت آثار باستاني آن، كه در روز روشن روي داد و ميراث يكي از بزرگترين آثار تمدني فلات ايران را به باد داد24؛ گذشتن خط مترو از زير خيابان چهارباغ اصفهان؛ ساختن برج جهاننما در محدودهي ميدان نقش جهان؛ گذشتن خط آهن از برابر نقش رستم، ساخت هتل در محوطهي بيستون، طرح گسترش دانشگاه تهران در مركز شهر تهران كه به نابودي خيابانهاي شانزدهم آذر، آناتول فرانس، پورسينا و محلههاي پيرامون آن خواهد انجاميد25، ساخت سد سيوند برروي محوطهي باستاني كاوشنشدهي پارسه و تنگ بلاغي در همسايگي پاسارگاد و ساخت پل كارون 3، بر روي تمدن ايلامي، و ساختوساز انبوه در كوهپايههاي غرب تهران، كه راه ورود هوا به تهران را سد خواهد كرد، را بيافزاييم، به پرسشي ميرسيم: اين همه براي شكلگرفتن چه چيز تازه اي با خطر نابودي روبرويند؟ و با نابودي اين يادگارها، چه چيزي و در چه زماني جاي آنها را خواهد گرفت؟ نابودي نشانههاي دوران گذشته در روزهاي آغاز استقرار دولت انقلابيان توجيه داشت، نه اكنون كه 28 سال از فروپاشي دستگاه پادشاهي ميگذرد و جمهوري خواهان وارد مرحلهي ساخت «دولت» شده اند. فارغ از نگرش بيدولتان (آنارشيستها) در اين جهان، هر دولت در امتداد و ادامهي دولتهاي پيش از خود قرار ميگيرد: وارث همهي طلبها و بدهيهاي آنها، و كارگزاري است كه از سوي جامعه براي ادارهي كشور برگزيده ميشود. در اينجا، اما با اين دشواري روبروييم كه ساختار «دولت»، رفتار «جنبش انقلابي» را از خود نشان ميدهد؛ و افزون بر آن، براي ساختارهاي دولتي پيش از خود، در همين دورهي 28 ساله هم اعتباري قايل نيست! 26
3
از دو سال پيش، چند تشكل غيردولتي در اعتراض به ساخت سد سيوند در جايگاه باستاني تنگ بلاغي و پارسه، كوششي دامنهدار را آغاز كردند. ماجرا به طور خلاصه چنين است: بر روي محوطه اي باستاني كه كاوش در آن به پايان نرسيده است و در كنار آرامگاه كوروش هخامنشي، مؤسس كشور ايران و عامل وحدت و همبستگي ايرانيان، سدي ساخته شده است كه در صورت آبگيري، تمامي آثار باستاني پارسه و آرامگاههاي شاهان هخامنشي را نابود خواهد كرد. اعتراض باستانشناسان ايراني به اين امر هم نتوانسته است وزارت نيرو را به توقف عمليات اجرايي ساخت سد سيوند وادارد. نكته اي كه سازمانهاي دولتي درگير به آن توجه ندارند، اين است كه اين آثار تنها از ارزش جهانگردي و توريستي برخوردار نيستند و بخشي از شناسنامه و اسناد هويت يك ملتاند. در شرايطي كه كشف هر اثر باستاني ميتواند بخشي از تاريكيهاي تاريخ باستاني ايران را روشن كند، با دزديدهشدن اين آثار و انتقال آنها به مجموعههاي خصوصي خارج از كشور، آرشيوهاي محرمانهي دولتهاي بيگانه و موزههاي آنان، عملاً اين امكان از دست ميرود.
در سدهي بيستم، در دوران فرمانروايي دولتهاي تكفرمان ايدئولوژيك، نمونههايي از كوشش براي نابودي آثار تمدني يك قوم با بهره گيري از دستاويز توسعه و مدرنيته ديده شده است. براي مثال، رفتار دولت شوروي با بخشي از ميراث خزرها در روسيه را ميتوان شاهد آورد. در سدهي بيستم، پژوهشهاي يكي از باستان شناسان شوروي به نام «بادر»، نشان داد كه خزرها همچون بلغارها و مجارها در گسترش هنر ايراني به سوي شمال نقش داشته اند. آثار هنري توليدشده خزري كه بهتمامي تحت تأثير هنر ايراني بود، در كارگاههاي ايشان در نزديكي يك دژ خزري به نام «ساركل» يافت شد.27 در دوره اي ديگر، آرتامونوف، تاريخنگار معاصر روس، نظريه اي را طرح كرد كه بر اساس آن ادعا ميشد، شهر قديمي كييف تا حدود بسياري به مردم خزر مديون است؛ و خزرها را در نقش ملتي پيشرفته كه قرباني آرزوهاي تجاوزطلبانهي روسها گرديد، معرفي مينمايد. اين ديدگاه كه آشكارا در تضاد با ديدگاههاي تماميتطلبانهي روسها در تاريخ معاصر است، موجبات واردآمدن فشار بر آرماتونوف را فراهم ساخت تا جايي كه در كتابي ديگر كه در 1962 منتشر شد، اين نظر را پس گرفت. آرتور كسلر، در ادامه چنين ميگويد: «ساركل كه مهم ترين محل كاوشهاي باستان شناسي در مورد خزرها بود، در زير آبهاي مخزن مركز هيدروالكتريك جديد غرق شده است.»
فرمان حزب جريان نابودكردن آثار خزرها را كه با غرقكردن باقيماندهي ساركل شروع شده بود، كامل كرد. به اين ترتيب و براساس ادعاي كسلر، دولت شوروي براي پيشگيري از روشن شدن نقش خزرها در پيشرفت ايدهي «ساخت دولت در ميان تيرههاي اسلاو» كه روسها نيز بخشي از آنها به شمار ميروند، امكان پژوهش را با ساخت سدي در روي جايگاه باستاني خزرها از ميان ميبرد. نكتهي بامزه، توضيحي است كه ناشر ايراني اين كتاب در مقام حافظ منافع اتحاد جماهير شوروي و در اعتراض به كسلر، در پاي صفحه داده است: «ضديت با فرهنگ و تاريخ ملتها، وصلهي كاملاً ناهمرنگي است كه به هيچ وجه بر گنجينهي پربار تفحصات تاريخي- فرهنگي اتحاد جماهير شوروي نميتواند بچسبد. همانطور كه نويسندهي محترم در كتاب حاضر، چند بار ناگزير شده است به كوششهاي مبسوطي كه آكادميسينهاي اتحاد شوروي براي روشنكردن زواياي تاريخ همين اقوام خزر به كار برده اند، اعتراف نمايد. به علاوه قبول اين كه ايجاد طرح عظيم هيدروالكتريك تسيلميانسك جزئي از برنامهي امحاي آثار خزران بوده است، منطقي نيست. دليلي هم در دست نداريم كه بگوييم استاد آرتامونوف را مجبور به نوشتن رديه بر گفتههاي سابقش كرده باشند. حتي اگر اينطور باشد كه نويسنده ذكر كرده منطقيتر اين است كه فكر كنيم وي در پژوهشهاي جديد به نتايج تازه اي رسيده باشد.»!!!؟ 28
نمونهي بالا، رفتار قومي اشغالگر و توسعه طلب چون قوم روس است كه در دويست سال گذشته با هجوم نظامي و به موازات آن، تاريخ سازي و جهل هويت در دستگاههاي تاريخنگاري سياسي تزاري و بلشويكي، آسيبهايي جدي به مردمان جهان، از شرق آسيا تا اروپا، وارد آورده است. آنچنان كه در منابع گوناگون خوانده و شنيدهايم، در دوران مدرن در اروپا، دقت بسياري به خرج داده شد تا بخشهاي مدرن و صنعتي شهرهاي قديمي را با فاصله اي از بافت قديمي بر پا كنند و نه بر روي آن. نمونهي پاريس كهنه و نو، نمونه اي جالب توجه است. تجربهي اروپائيان از سوي برخي كشورهاي ديگر نيز به كار گرفته شد. براي مثال در كشور عراق، بغداد نو را با فاصلهاي از بغداد كهنه ساختند. روند نگرانكنندهي انهدام بافتهاي قديمي شهرها و نبود نظارت جدي بر روند نوسازي برخوردار از هويت بومي، ايرانيان را ناگزير از پيوستن به جنبشي ميكند كه آن را «نجات داراييهاي فرهنگي از دست مدرنيتهي ايراني» بايد ناميد.
|
در نبود نيروي نگاهبان و بيعملي و بلاتكليفي سازمان ميراث فرهنگي، ايرانيان براي نگاهداشتن اسناد هويت خود از دست تعرض و نابودي، بايد با آموزش همگاني، فرزندان خود را به نگاهباني از اين آثار وادارند. در كنار اين كار، ميتوان پروژه اي پژوهشي را براي بررسي نقش و تأثير رفتار دولت با تاريخ باستاني و يادگارهاي آن در گسترش ناآگاهي و بيخبري از تاريخ ملي، رشد بيمسئوليتي در ميان نسل جوان، پاي نگرفتن پژوهشهاي جدي و زيربنايي در نزد روشنفكران، و در يك كلام، رشد چيزي كه ميتوان آن را «اخلاق بساز و بفروشانه» ناميد، آغاز كرد.
عقاب علياحمدي
۱۸ بهمن ۱۳۸۵
پينوشت:
1. كوروفكين، ف.پ. تاريخ دنياي قديم. ترجمهي غلامحسين متين. تهران، انتشارات شكسپير، 1354.
2. همان، ص 82-81.
3. كاژدان، آ؛ نيكولسكي، ن؛ آبراموويچ، آ؛ ايلين، ژ؛ فيليپ اف، آ. تاريخ جهان باستان. ترجمهي صادق انصاري، عليالله همداني و محمدباقر مومني. تهران، نشر انديشه، چاپ چهارم، 1353، ص 254.
4. «سكاها: نام قوم قديمي ايرانينژاد آسياي مركزي (تركستان حاليهي روس)، كه پس از مهاجرت ساير آرياييها به طرف جنوب، در همان نواحي باقي ماندند و زندگي چادرنشيني خود را ادامه دادند. پس از اينكه سلطنت ايران به هخامنشيان رسيد، شاهان اين سلسله به تأمين ايران از حملات مهاجمين پرداختند؛ چنانكه كوروش كبير در 529 با سكاهاي ناحيهي خيوه به جنگ پرداخت. داريوش بزرگ هخامنشي در 512 ق.م به سكوتيا لشكر كشيد و با سكاها جنگيد و اگرچه با تلفات بسيار بازگشت، لشكركشي وي ناحيهي آسياي صغير را از تجاوزات مهاجمين چادرنشين ايمن ساخت.» به نقل از دايرهيالمعارف فارسي، به سرپرستي غلامحسين مصاحب. تهران، مؤسسهي انتشارات فرانكلين، جلد اول، 1345، ص 1307، 1345.
5. «ماساژتها: قومي از ريشهي ايراني كه در دوران ماقبل تاريخ در ميان درياي خزر و درياي آرال ساكن شده بودند و از شباني و صيد ماهي زندگي ميكردند؛ شهرت و نيرومندي و سفاكي آنان در نزد يونانيان قديم بسيار زياد بود. كوروش و داريوش كوشيدند تا اين قوم را زير فرمان آورند، و اسكندر بر آنها پيروز شد. به نقل از: دايرهيالمعارف فارسي، به سرپرستي غلامحسين مصاحب، تهران، انتشارات اميركبير، جلد دوم، بخش دوم، 1374، ص 2592
در جايي ديگر از اين كتاب چنين آمده است: « از اوستا و كتب پهلوي چنين برميآيد كه تورانيان با ايرانيان از يك نژاد بودهاند. به موجب بعضي تحقيقات، لفظ «توران» از نام قوم «توره» (Tura) گرفته شده است كه با ايرانيان رقابت و دشمني داشتند. اين قوم همان ماساگتهاي آريايي بيابانگرد چادرنشين شمرده شده اند كه در آغاز در جيحون و درياي آرال ميزيستند، و با ايرانيان شهرنشين- كه وطنشان ايران وئجهي (خوارزم؟) بود، به مناسبت فرهنگ برتر خود عنوان «آريايي» را به خود تخصيص داده بودند- غالباً در جنگ بودند. جنگهاي داستاني ايرانيان و تورانيان ظاهراً انعكاس همين جنگهاي بين دو قوم آريايي ايراني و توراني بوده است. با اينكه مهاجرتهاي بعدي، سازمان نژادي آسيا را تغيير داد اصطلاح «توراني» به دشمنان ديگر ايرانيان (از قبيل طخارها، كوشانها، هفتاليان و تركها) اطلاق گرديد. استعمال لفظ توران به عنوان يك اصطلاح جغرافيايي در نزد مورخين مسلمان، اعم از ايراني و عرب و ترك، يكنواخت نبوده است.» دايرهيالمعارف فارسي، به سرپرستي غلامحسين مصاحب. تهران، موسسهي انتشارات فرانكلين، جلد اول، 1345، ص 681.
6. تاريخ جهان باستان، همان، ص 255.
7. همان، ص 258.
8. براي نمونه نگاه كنيد به: مراي، تيبور. انقلاب مجارستان: سيزده روزي كه كرملين را لرزاند. ترجمهي عنايتالله رضا. تهران، نشر ناشر، 1363.
در اين كتاب، تيبور مراي با چيرهدستي، ماجراي سركوب جنبش آزاديبخش سوسياليستهاي مجارستان به دست اتحاد جماهير شوروي را روايت ميكند و ماجراهاي بسياري را كشف ميكند، از جمله تيرباران بيمحاكمهي رهبران جنبش را.
9. شريعتي، علي. آري، اينچنين بود برادر. تهران، چاپخش، 1384.
10. واكنش درست يا نادرست در برابري داوري پژوهشگران دربارهي ميراث فرهنگي به ماجراهايي انجاميده است: براي مثال در جايي چنين ميخوانيم: «كتاب طه حسين با نام في الشعر الجاهلي، قاهره 1926 م. موجي از نوشتههاي مخالف را برانگيخت كه او را وادار ساخت در چاپ دوم كتابش به نام في الادب الجاهلي، قاهره 1927 م. در نوشتههاي خود تجديدنظر كلي به عمل آورد و در ادامه، مشخصات ده نوشته از مقاله تا كتاب در رد نظريات طه حسين كه در جهان عرب منتشر شده است، آورده شده است. به نقل از: بروكلمن، كارل. شعر عربي در عهد جاهلي. ترجمهي چنگيز پهلوان. تهران، نشر گيو، 1379، ص 109-108.
ظاهراً طه حسين در كتاب خود به تأثيرپذيري عمدهي ادب عرب جاهلي از ادبيات ملتهاي پيشرفتهتر اذعان كرده بود.
11. شريعتي، علي. اسلامشناسي، بينا، بيجا، 1347.
12. براي آگاهي بيشتر از بخشي از كارنامهي سلاطين عثماني، نگاه كنيد به: رائين، اسماعيل. قتل عام ارمنيان. تهران، اميركبير، 1357.
13. آل احمد، جلال. غربزدگي. تهران، انتشارات رواق، 1357.
14. آل احمد، جلال. در خدمت و خيانت روشنفكران. تهران، انتشارات خوارزمي، چاپ اول، 1357، جلد دوم، ص 160-154.
15. اومستد، ا.ت. تاريخ شاهنشاهي هخامنشي. ترجمهي محمد مقدم. تهران، ابن سينا، 1340.
16. بديع، اميرمهدي. يونانيان و بربرها (روي ديگر تاريخ). ترجمهي احمد آرام، با پيشگفتاري از محمدعلي جمالزاده، تهران، شركت سهامي انتشار، 1343.
17. جنيدي، فريدون. زندگي و مهاجرت آريائيان بر پايهي گفتارهاي ايراني. تهران، بنياد نيشابور، 1358.
18. دايرهيالمعارف فارسي، به سرپرستي غلامحسين مصاحب. تهران، مؤسسهي انتشارات فرانكلين، 1345.
19. زرينكوب، عبدالحسين. دو قرن سكوت. تهران، اميركبير، چاپ پنجم، 1355.
20. فرهنگنامهي ايرانيكا، به سرپرستي احسان يارشاطر. نيويورك، دانشگاه كلمبيا.
21. خلخالي، صادق. كوروش دروغين جنايتكار.
22. براي نمونه نگاه كنيد به: پهلوان، چنگيز. «از نگاهي ديگر». كلك، شمارهي 6، 1369، ص 165-163. نويسندهي مقاله در اين نوشته، سابقهاي از رفتار دولت انقلابي با تاريخ باستاني و ميراث آن را به دست ميدهد و نارسايي شيوههاي حمايتي آن را در ارتباط با ميراث فرهنگي بررسي ميكند.
23. نگاه كنيد به مقاله «چهرهي هنري، اصالت سنتي و بيهويتي تهران»، روزنامهي آدينه، شمارهي اول، 15 آذر 1364.
24. نگاه كنيد به دره شوري، بيژن. «راز فنا»، در ويژهنامهي يوز، روزنامهي شرق، 9 دي ماه 1384.
در كاوشهايي كه پس از غارت جايگاه باستاني جيرفت انجام شده است، نشانههايي از يك زيگورات پيشرفتهتر از زيگوراتهاي غرب ايران و نشانههايي از يك خط باستاني كه از لحاظ قدمت به كهنگي خط سومري است، به دست آمد.
25. در اين طرح، هزاران خانه از راه خريد اجباري به بهايي كه دانشگاه تعيين ميكند و صدها واحد بازرگاني (فروشگاه، كارگاه، هتل، سينما و ...) با خريد سرقفلي ويران خواهند شد تا جا براي گسترش دانشگاه تهران باز شود، و اين در حالي است كه با هزينهي نيمي سرمايهي خريد خانهها و واحدهاي بازرگاني همسايه دانشگاه تهران، ميشود يك دانشگاه بزرگ در حاشيهي شهر ساخت.
26. براي نمونه نگاه كنيد به مقالهي «دوران جديد و مسئوليتهاي ما». در روزنامهي يا لثاراتالحسين، ارگان رسمي انصار حزبالله، شمارهي 336، 19/5/1384، ص 1.
27. كسلر، آرتور. قبيلهي سيزدهم (امپراتوري خزران و ميراث آن). ترجمهي جمشيد ستاري. تهران، انتشارات آلفا، 1361، ص 51.
28. همان، ص 96.



