ملاحظاتی چند در نوشتار جناب علی احمدی

با سپاس و خوشامدگویی به جناب علی احمدی، لازم میدانم نکاتی چند را به نوشتار شما بیافزایم. توجه کنید که نیازی به اشاره به اشتراکات عقاید نیست و لازم است تا اختلافات را بررسی کنیم. بنابراین من فقط به بخشهای کوچکی که با آن مخالفم اشاره میکنم. و پیشاپیش از نوشتار گرانسنگ ایشان قدردانی میکنم.
۱) از شما و جناب لقمان و همه دوستان میخواهم تا با یک همفکری بلآخره یک شیوه را برای نوشتن برخی واژگان به کار بریم. چراکه میدانید چند پارگی در این زمینه به جستجوی اینترنتی آن واژگان و مفاهیم ضربه میزند. در این مقاله من واژه امپراتوری را هم با "ط" و هم با "ت" دیدم. "زرتشت" به شکل "زردشت" و "شاپور" به شکل "شاهپور" نگاشته شده بود. شاید استدلال چنین باشد که به هنگام نقل قول از یک کتاب یا نوشته، باید به همان شکل نوشت، ولی به دید من تبدیل "ط" به "ت" و "زردشت" به "زرتشت" خیانت در امانت نیست. مهم مفهوم است. اینها مربوط به خط و دبیره است.
۲) لازم به افزودن این نکته میباشد که با توجه به یافت شدن لوح های گلی تخت جمشید، امروز دیگر همه جهان میدانند که شیوه ساخت آثار شگفت انگیز دوران هخامنشی هیچ همانندی به شیوه های شرق و غرب، یعنی چین و مصر و یونان نداشت و چیزی به نام برده داری و بیگاری در آن بی معنی بوده است.
|
|
۳) درباره موضوع شاپور ذوالاکتاف، باید توجه داشت که این لقب در تاریخ نگاری پس از اسلام، به شاپور داده شد. در تاریخ های معاصر شاپور دوم چنین چیزی وجود ندارد. "حمزه اسفهانی" و برخی دیگر آنرا از این جهت دانسته اند که او شانه اسیران عرب را سوراخ کرد. ولی پژوهشگران مدرن در این مورد شک کرده اند. و آنرا توجیهی برای لقب ذوالاکتاف (دارای کتف ها) دانسته اند. یعنی نخست در تاریخ های عربی او را ذوالاکتاف دانسته و سپس تلاش کردند تا ذوالاکتاف را معنی کنند و یکی از معانی سوراخ کننده کتف اعراب در نظر گرفته شده. "نولدکه" معنی آنرا قدرتمند از نظر سیاسی میداند میگوید، این لقب بدین دلیل داده شد که او توانست بارهای سنگین پادشاهی را به شانه بگیرد و "پیرنیا" آنرا برخاسته از فیزیک بدنی شاپور میداند. بنابراین پیش از آنکه تلاش کنیم تا اتهامات را توجیه کنیم، باید ببینیم که اصلا آن اتهامات حقیقت دارند یا خیر؟
۴) گویا مد روز است که اگر میخواهیم لقب پر افتخار بی طرف و منصف و بی تعصب را بر سر بگذاریم، حتما باید هنگام انتقاد از یک طرف، از طرف دیگر نیز انتقاد کنیم. جناب علی احمدی پس از انتقاد از اپوزیسیون دولت پهلوی در زمینه کمبود ناسیونالیسم، از خود دولت پهلوی انتقاد میکنند. ما را در اینجا با ضعف ها و سستی ها و اشتباهات دولت های دوران پهلوی کاری نیست. منتها هنگامی که سخن از ناسیونالیسم میشود، انتقاد از دوران پهلوی، کمی بی انصافی است. تا آنجا که میدانم پیرنیا چند سال پس از به تخت نشستن رضا شاه پهلوی درگذشت. نمیدانم چطور این سخن را زده و چطور ما میتوانیم سخن پیرنیا را به عنوان نقدی بر عملکرد دوران پهلوی بدانیم؟ درحالیکه پیرنیا چیزی از دوران پهلوی را به چشم ندید. اینکه بگوییم دولت پهلوی از همه ارزشهای ایران و دستاوردهای تمدنی نقش آن را در تاسیس نخستین شاهنشاهی را برداشته و باقی را کنار گذاشته، به راستی بی انصافی است. آیا خدمات این دولت و اقدامات انجام شده در این دوران (که به دست پژوهشگران و با پشتیبانی دولت انجام شد) در زمینه زبان و ادب پارسی و توجه به بزرگان ادبی و شعرا و نویسندگان که همه آنان مربوط به پس از اسلام میباشند، را میتوان نادیده گرفت و فقط به موضوع تاریخ شاهنشاهی که موضوعی است مربوط به 3 سال پایانی دوران پهلوی را برجسته کرد؟!! باز تاکید میکنم، فقط سخن از ناسیونالیسم است و اگر دفاعی از عملکرد دوران پهلوی میشود، فقط در زمینه ایرانشناسی، ایرانگرایی و شناسایی فرهنگ ایرانی است و آنهم به شکل نسبی. یعنی اینطور نیست که آنچه در آن دوره انجام شد را ایدئال و مطلوب بشماریم. بلکه آنرا با دوران قاجار و دوران پس از انقلاب می سنجیم و سپس نتیجه گیری میکنیم.
۵ ) جناب علی احمدی قرار گرفتن تاریخ شاهنشاهی از آغاز پادشاهی کوروش بزرگ را نادیده گرفتن دوران پیش از آن تلقی میکنند. بارها دیده ایم که گروههای قوم گرا (به طور مشخص پان کرد و پان تورک) آماده اند تا کسی سخن از کوروش و نقش او در ملت سازی و کشور سازی بزند تا آنرا شوینیسم فارسی!!! دانسته و مادها را توی سر آنها بکوبند. البته نوشتار جناب علی احمدی هیچ همانندی در شکل و محتوا با نوشتار آنان نداشت. ایشان دلیل این کار دولت پهلوی را شاهنشاهی و امپراتوری سازی کوروش دانستند و نه پارسی بودن کوروش (که میدانیم کوروش نیمه پارسی – نیمه مادی بود). به راستی من نمیدانم که در سر شاهان پهلوی چه میگذشت که اینقدر دلبسته کوروش و هخامنشیان بودند. ولی اگر من نیز در آندوران میزیستم چنین بودم. پژوهشهای باستانشناسی در سده 19 هخامنشیان را از زیر خروارها خاک برآورد و نشان داد که نوشته های هرودوت و کتاب مقدس درباره اینکه پارسیان روزگاری بر جهان حکومت میکردند، افسانه نیست. ایرانیان خیلی دیر پس از جنگ یکم جهانی پی به شکوه گذشته خویش بردند و در دوران پهلوی یکم روشنفکران و در دوران پهلوی دوم، همه اقشار تحصیلکرده کشور با این شکوه آشنا شدند و به نوعی جو هخامنشیان و به ویژه کوروش و داریوش آنها را گرفت.
آیا اگر یک پژوهشگر بابل شناس حمورابی را برجسته کند و حتا اگر روزی عراقی ها (ناسیونالیسم عراقی که از دوران صدام آغاز شد، تلاش میکند تا تمدن کهن کشور جعلی عراق را بابل بشمارد) آغاز پادشاهی حمورابی را مبدا تاریخ بشمارند، یعنی عملا گفته اند که بابل 3700 سال پیشینه دارد و پیش از آنرا نادیده گرفتند؟ خیر! همه میدانند که بابل چیزی نزدیک به 5 هزار سال کهنگی دارد. منتها درخشندگی حمورابی دلیل این کار میتواند باشد. کوروش بزرگ، حمورابی ما ایرانیان است. چهره جهانی کوروش بزرگ در اندازه های حمورابی است. هرچند با دید منصفانه این کجا و آن کجا؟ حالا جناب علی احمدی و دیگر منتقدان کوروش گرایی و هخامنشی گرایی پهلوی ها، بفرمایند که ما در دوران پیش از کوروش، چیزی هم سطح کوروش و حمورابی را از کجا بیابیم؟ اگر پهلوی ها، هخامنشی گرا بودند، دلیلش تعصب نابجا نبود. بلکه دلیلش کاملا ناسیونالیستی و مصلحتی بود. آنان دیده بودند که با بهره گیری از درخشندگی هخامنشیان و نه دیگر پادشاهی های پیش و پس از آن، میتوانند نام ایران را در جهان مطرح کنند. شاید اشتباه میکردند. ولی من هنوز توجیه نشدم که چرا این اقدام اشتباه بود.
در دوران پهلوی همانقدر که بر روی تمدن هخامنشی و اشکانی و ساسانی به دست خاورشناسان و ایرانیان کار شد، بر روی ایلام و سیلک و گیان و شهرسوخته و ... نیز کار شد. اتفاقا کاوش های باستانشناسی مربوط به دوران تاریخی ایران (ماد تا اسلام) در دوران پهلوی یکم تقریبا به پایان رسید و در دوران پهلوی دوم شاهد فوکوس بر روی تمدن های پیش از تاریخ بودیم. کارهای استوره شناسی و تطابق استوره ها با باستانشناسی به دست بزرگان ایرانشناسی همه در دوران پهلوی انجام گرفت و کتابهایی که پس از انقلاب به چاپ رسید نیز همه برخاسته از فضای همان دوران بود. بنابراین به دید من سخن از بی توجهی به ایران پیش از کوروش بزرگ بی انصافی است. آنچه بود برجسته کردن کوروش بود. او را سمبل ایران باستان دانستند و اگر جناب علی احمدی و هرکس دیگری نقدی در اینباره دارد و شخص دیگری یا شایسته این عنوان میداند، منتظرم تا از آنها بیاموزم.
۶ ) من نمیدانم شاه پس از آنکه انور سادات گفت وارث تمدنی 6 هزار ساله است، به او چه پاسخی داد. ولی اگر من به عنوان نماینده ایران در برابر انورسادات قرار میگرفتم، بدون لجبازی کودکانه و بی آنکه تلاش کنم تمدن های جیرفت و سیلک و شهرسوخته که 5 تا 7 هزار سال پیشینه دارند را توی سر رئیس جمهور خوش فکر و ناسیونالیست مصر بکوبم، نخست به اشتباه او اشاره کرده و میگفتم که من از فرایند ملت سازی و کشور سازی ایران به دست کوروش بزرگ در 2500 سال پیش سخن میگویم و شما اگر به پادشاهی مصر اشاره میکنیم، 5000 هزار ساله است و اگر به "تمدن نیل" اشاره دارید، 8 هزار ساله است و نه 6 هزار ساله.
سپس به او گوشزد میکردم که مهم این است که مصر باستان در زیر خاک مدفون شد و از 2600 سال پیش (آشور) و به ویژه از 2340 سال پیش (اسکندر) نه کشوری به نام "مصر" بوده و نه تمدنی به نام "تمدن مصری" و نه هویت مصر ثابت مانده است. نه زبان مصریان امروز کوچکترین ربطی به زبان مصر باستان دارد و نه حتا یک نمونه از فرهنگ مصریان امروز ریشه در مصر باستان دارد. مصری ها پس از هلنی شدن، لاتینی شده، سپس مسیحی شده و در پایان مسلمان عرب شدند. هیچ ملتی در جهان به اندازه مصر، با گذشته خود فاصله ندارد. وارون بر آن، ایران ما یورش مقدونیان، رومی ها، اعراب و ترکها و مغولها را پشت سر گذاشت و هویتش در طول هزاره ها با تغییراتی، پابرجا ماند. پس این 2500 سال زنده، بسی بیش از آن 6 هزار سال مرده مصری ارزشمند است. چون نام فرزندان امروز ما "کوروش" و "کامبیز" و "داریوش" و "اردشیر"، "آتوسا"، "پریسا"، "ماندانا"، "روشنک یا روکسانا"، "استاتیرا یا ستاره" و "اشکان" و "فرهاد" و "مهرداد" و "خسرو" و ... دیگر نامهای 2500 تا 1400 سال پیش است ولی هیچ مصری نمیتواند نام فرزندش را "خاسه خِموی"، "ایم هوتپ"، "خوفو"، "آمنم هت"، "توت موس"، "هات شپ سوت"، "آخه ناتون"، "توتان خامون"، "پسامتیک" و ... بگذارد. همچنانکه ما نام فرزندانمان را "شیلهاک اینشوشیناک"، "شوتروک ناهونته"، "اونتاش ناپیریشا"، "اورتاکو"، "تاماریتو" و "کالداش" نمیگذاریم. درحالیکه آنها نیز روزگاری در این سرزمین فرمانروایی میکردند. ولی نه رابطه فرهنگی میان ما و مردمان ایلامی است و نه رابطه فرهنگی میان مصریان امروز مصریان باستان.
البته انتظاری نیست که شاه ایران، در این اندازه آگاهی های تاریخی داشته باشد. همینکه حاکمان ایران نام شاهان کهن ایرانی و سرنوشت آنان را بدانند کافی است.
بهرام روشن ضمیر
در این باره :
آیا یک دولت انقلابی به پیشینه تمدنی نیاز ندارد؟


