درباره ی استاد مرتضی ثاقب فر و کارنامه ی او، نوشته ی مسعود لقمان
ارسلان پوریا (سمت راست) و مرتضی ثاقب فر (سمت چپ)، 1370
در تابستان 1353، یکی از رفقا دستگیر شد و به همراه او برخی افرادی که او می شناخت، راهی زندان شدند. از سوی دیگر در تماس هایی که گه گاه با دوستان غیر چریکم مانند: میرسپاسی، پوریا و اکبری می گرفتم، همگی به کار من انتقاد داشتند و توصیه می کردند به این وضع خاتمه دهم. یکی از ایشان پیشنهاد کرد به سفارتخانه یک کشور غیر ذی نفع، مثلاً سوئد پناهنده شوم ولی من پناه بردن به خارجیان را دوست نداشتم. از سوی دیگر هنگامی که رفقای چریکم رساله ام را خوانده بودند، شرافتمندانه و بدون آسیب رساندن به من، ارتباطشان را قطع کردند.
در نتیجه یگانه راه چاره را در آن دیدم که راستگویانه و آشکارا به اشتباهاتم اعتراف کنم و به این بلاتکلیفی پایان دهم. بنابراین در بهمن 54 پس از حدود سه سال و نیم زندگی مخفی همراه با همسرم، خودمان را به شهربانی مرکز معرفی کردیم.
در آنجا ما را نخست به « کمیته مشترک » که در همان محوطه شهربانی بود، بردند و افرادی مانند دکتر عضدی _ که بعدها فهمیدم نام او ناصری بوده است _ و رسولی و دکتر تهرانی مشترکاً حدود یک ساعت از ما بازجویی مقدماتی کردند و سپس به زندان اوین منتقل شدیم.
در اوین بدون کمترین فشاری تمام رویدادهای این سه ساله و سفر عراق را به تفصیل و با آب و تاب نوشتم و نام رفقای چریکم را که یا قبلاً دستگیر شده بودند یا زندگی مخفی داشتند فاش کردم، ولی البته از کسانی که زندگی آزاد داشتند و چند بار با آنان تماس گرفته بودم نامی نبردم. رفتار آنان با من و همسرم با خشونتی غیرعادی همراه نبود و ظاهراً از بیشتر چیزهایی که اقرار کرده بودم خودشان اطلاع داشتند و حتی رساله مرا نیز خوانده بودند!
با این همه با توجه به چیزهایی که قبلاً شنیده بودم _ و بعدها نیز دیگران تایید کردند _ رفتار آنان با ما بسیار ملایم بود که علت آن را نمی فهمیدم و آن را احمقانه در درونم به خویشاوندی خود با تیمسار ناصر مقدم _ نوه ی عمه ی مادرم که در سال 57 رئیس ساواک شد _ مربوط می دانستم ( چون در بازجویی کتبی اولیه نام هر خویشاوند مشهور یا صاحب مقامی را می پرسند. ) پیش بینی خودم آن بود که به من حدود 15 سال زندانی بدهند ولی همسرم را پس از مدت کوتاهی آزاد کنند. ولی ناگهان پس از 10 روز بازداشت به ما _ که طبعاً در سلول های جداگانه ای بودیم _ خبر دادند که آزاد هستیم. من به کلی غافلگیر و حتی وحشت زده شدم چون از واکنش مردم و دوستانم نگران بودم.
دو سه روز پس از آزادی، رسولی با چند نفر دیگر به سراغم آمدند و شناسنامه عکس داری را نشانم دادند که شناسایی کنم. نام طبعاً جعلی بود و عکس را نیز نشناختم. او گفت: این عکس مصطفی شعاعیان است که دیروز هنگام دستگیری در درگیری با ماموران کشته شده است. وقتی خوب به چشم های عکس دقت کردم دیدم درست می گوید. علت نشناختن من آن بود که مصطفی همیشه سبیل درویشی کلفتی داشت و موهایش را نیز از عقب به جلو به صورت چتری و به سبک لوطیان شانه می کرد. ولی در این عکس با فرد طاسی روبرو بودم که سبیلی هم نداشت، افزون بر این که بسیار دستپاچه و ناراحت بودم. به هر روی از حالت چشم ها او را شناختم و لازم به گفتن نیست که چه حالی یافتم. مرا به بیمارستان شهربانی بردند تا جسد را شناسایی کنم که البته بازشناختن او برایم دشوار بود ولی به هر حال تایید کردم. نکته عجیب برای من آن بود که درست در وسط پیشانی او یک سوراخ گلوله کوچک مانند اثر کوبیدن میخ بر جسمی جامد وجود داشت که نفهمیدم چه طور ممکن است او از فاصله ای به این نزدیکی و با این دقت در وسط پیشانی گلوله خورده باشد و کمترین آسیبی به ظاهر چهره ی او وارد نشده باشد. به هر حال سال ها بعد از انقلاب، از دوستان سابقم شنیدم که اولاً ساواک از محل زندگی او خبر داشته زیرا بلافاصله پس از مرگ او به خانه اش ریخته اند و دوم این که گلوله نخورده بلکه با سیانور خودکشی کرده است. به هر روی هیچگاه معنای این صحنه سازی را درنیافتم.
- برای من عجیب است. چرا چریکی که کتاب معروف "انقلاب" را نوشته و اندیشه ای نوین و مجزایی با انتقادهای تند به لنین و استالین در چپ ایران بنا نهاده و انگیزه ی بالایی برای انقلاب! دارد، خودکشی می کند؟
- ببینید عجیب نیست. همه ی چریک ها سیانور به همراه داشتند مانندِ خود من. هنگامی که احساس خطر می کردند وظیفه داشتند، این قرص را مصرف کنند تا گرفتار ساواک نشوند.
شاید حدود یکی دو ماه بعد در اثر فشار شدید روحی کمردرد سختی گرفتم که مرا از پا انداخت و مجبور به استراحت مطلق شدم.
در اردیبهشت 55 به صورت قرار داد پنج ماهه، در « دفتر مطالعات ناحیه ای » سازمان برنامه که ریاست آن با دکتر علی حاج یوسفی از دوستان قدیمم بود به سمت « سرپرست انتشارات و مرکز اسناد » به کار پرداختم و در تیرماه آن سال نیز در سمینار عشایری که این دفتر در کرمانشاه ترتیب داده بود شرکت کردم و در آنجا به دوست قدیمی ام محمود زند مقدم برخوردم که در آن زمان معاون دانشگاه بلوچستان و رئیس « مرکز پژوهش خلیج فارس و دریای عمان » بود. او به من پیشنهاد کرد چون قصد دارد به زودی برای دریافت دکترا به انگلستان برود اگر موقت سرپرستی مرکز را به عهده گیرم و در عین حال به مطالعه درباره ی « ایل کردی بلوچستان » بپردازم خوشحال خواهد شد. من که چیزی به پایان قرار داد پنج ماهه ام نمانده بود و از کمی حقوقم هم ناراضی بودم پیشنهاد زند مقدم را با حقوق دو برابر پذیرفتم. ضمن این که دوست همیشگی ام اکبری نیز در آنجا مشغول به کار بود.
طی حدود یکسالی که در آنجا کار کردم مطالعات مربوط به ایل کردی را همراه با اکبری و بقیه ی گروه پژوهش که چند بار به بلوچستان سفر کردیم به پایان رساندیم و ضمن آنکه استخراج پرسشنامه ها، نتیجه و محاسبات جدول های لازم توسط من انجام گفت، رساله ای پژوهشی مفصل به ضمیمه حدود 200 جدول با نام « مطالعه ای در مسائل اجتماعی، اعتقادی و فرهنگی ایل کردی » نوشته و بدون تهیه رونوشت یا زیراکسی از آن، برای چاپ و انتشار، تحویل زند مقدم دادم و از کار در آنجا دوستانه کناره گیری کردم.
آنگاه اواسط 56 و پس از ملاقات با دکتر احسان نراقی رئیس وقت « موسسه تحقیقات و برنامه ریزی علمی و آموزشی » با موافقت ایشان در آنجا به کار مشغول شدم.
در بهار 57 کتاب « جامعه شناسی و فلسفه » اثر « امیل دورکیم » را ترجمه کردم، چون تصمیم داشتم از آن پس فقط به کار پژوهش و تدریس بپردازم، غافل از آنکه چه طوفانی برای کشور در راه است. برای ادامه تحصیل و دریافت دکترا موفق به کسب بورسی از آن موسسه شدم و با پذیرشی که از پرفسور رمی شوون ( R.Chauvin ) در دانشگاه سوربون ( رنه دکارت ) دریافت کردم در تیرماه 1357 به پاریس رفتم. پیش از رفتن به کمک دوستم علی رضا میرسپاسی قرارداد ترجمه کتاب « امریکای پیش از کلمب » را با « مرکز مطالعه فرهنگ ها » امضا کردم.
در پاریس پس از نام نویسی در دانشگاه و ملاقات با پرفسور شوون، آپارتمانی کوچک در محله ی هجدهم اجاره کردم و یک ماه بعد همسر و دو پسر کوچکم منوگ و مهربد به من پیوستند.
کار ترجمه، درس دانشگاه، مرتب پای رادیو نشستن ها و مطالعه ی هر روزه ی روزنامه لوموند درباره ی حوادث ایران چنان مرا به کار شبانه روزی همراه با اضطراب واداشته بود که وضع اعصابم به کلی مختل شد.
در دی ماه 57 تصمیم به خودکشی گرفتم و خوشبختانه آن را عملی نکردم و به ترجمه ادامه دادم.
از آن بورس کذایی فقط شش ماه دریافت کردم و دیگر امیدی برای آن وجود نداشت چون پس از پیروزی انقلاب همه ی بورس ها قطع شده بود مدتی با پس اندازها و مبالغی که خانواده هایمان گاهی وقت ها می فرستادند، زندگی می کردیم.
بعد از چندی، به هامبورگ نزد دایی ام که حدود سی سال بود در آلمان اقامت داشت و مردی ثروتمند و دارای شرکت های مختلف بازرگانی و نیز موسس و صاحب اصلی « بانک ایران و آلمان » بود رفتم. به او پیشنهاد کردم به خرج خودم شش ماه در هامبورگ اقامت کنم و زبان آلمانی یاد بگیرم و آن گاه او در یکی از موسسه هایش به من کار دهد ولی او عذر خواست و گفت: « همه چیز را حزب اللهی ها مصادره کرده اند! »
دست از پا درازتر به پاریس برگشتم گه گاه به رایگان مقاله ای برای نشریه ی تازه تاسیس « ایران آزاد » به سردبیری آزاده شفیق ترجمه می کردم تا آنکه سرانجام در روزنامه « نامه ی روز » که هر روز در پاریس توسط جواد علامیر منتشر می شد و من به غلط تصور می کردم از یاران شاپور بختیار است، کاری فراهم کردم. در واقع تمام کارهای نشریه_ به جز تایپ کردن اوراق، استنسیل و چاپ _ با من بود اما رفته رفته از من توهم زدایی شد و از عقاید و رفتار علامیر که تلویحاً می خواست به من وانمود کند با همه ی سازمان های مخفی و مقتدر جهانی رابطه دارد! به تنگ آمدم و به رغم نیاز شدید مالی پس از نوشتن نامه ای تند به او، استعفا کردم.
وقتی در مهرماه 59 عراق به ایران حمله کرد طاقت از دست دادم و تصمیم گرفتم به فوق لیسانس قناعت کنم و بدون گرفتن دکترا به ایران برگردم و به رغم مخالفت به حق همسرم _ که می گفت: « اکنون که انقلاب و جنگ شده، همه دارند ایران را ترک می کنند، چرا ما باید برگردیم! » و همچنین نامه های هشدار دهنده ی دوستان که خبر می دادند کسانی که روزگاری به آنان پناه داده بودم و مسبب چند سال زندگی مخفی من بوده اند نام مرا به عنوان ساواکی، به کمیته های انقلاب داده اند _ در آبان 59 به ایران بازگشتیم.
در تهران در منزل مادر همسرم اقامت کردیم و مدت دو سال بیکار و میهمان بزرگواری ایشان بودیم.
در فروردین 60، روزی اتفاقی با یکی از دوستان قدیمی زنده یاد منوچهر مسعودی در خیابان برخورد کردم که مشاور بنی صدر رئیس جمهور بود و وقتی وضع مرا دانست، پیشنهاد کرد در دفتر رئیس جمهور در کنار آشنای مشترک دیگرمان هوشنگ کشاورز صدر به کار بپردازم که رد کردم و او را نیز از کار در آنجا برحذر داشتم که متاسفانه نتیجه ای نداد و بعدها شنیدم اعدام شده است.
از اسفند سال 59، نوشتن کتاب « آگاهی آریایی » را با خشم و خروش و درعین حال شوری دیوانه وار به شیوه ی نیچه و به پارسی سره آغاز کردم و تا اواخر امرداد 60 آن را به پایان رساندم. در این کتاب، آگاهی آریایی به گونه ی شاهینی تصور می شود که پس از هزار سال ترک سرزمین اصلی خود و رفتن به اروپا دوباره بازمی گردد و بر ستیغ دماوند می نشیند و با دیدن وضع اندوهبار ایران، نخست می گرید و سپس به یادآوری افتخارات گذشته اش می پردازد ولی سرانجام به خود نهیب می زند و نبرد با کرکس های مادی، تازی و هگلی را آغاز می کند. این نبردها، گفت و گو هایی جدلی هستند میان شاهین آگاهی و کرکس های دژآگاهی.
به هر حال 500 صفحه کتاب را خودم یک ماهه تایپ کردم و در دو نسخه تکثیر نمودم و برای جلد کردن به صحافی ارمنی، که مورد اطمینان بود سپردم. یکی از این دو نسخه را به آدرس نشریه « ایران آزاد » به پاریس فرستادم ولی هیچ گاه نفهمیدم به گیرنده رسیده است یا نه.
- سرنوشت کتابی که درباره ی ایل کردی بلوچستان نوشته بودید، چه شد؟
- اردیبهشت 60 بود که به خانه محمود زند مقدم رئیس پیشین مرکز پژوهش خلیج فارس رفتم و سراغ آن کتاب را گرفتم که او پاسخ داد: « مثل اینکه تو نمی دانی انقلاب شده است! » وقتی با تعجب پرسیدم: انقلاب چه ربطی به کتاب من دارد؟ ایشان با خنده ای تمسخرآمیز گفت: « من چه می دانم حتماً در حوادث انقلاب گم و گور شده است! »
ادامه دارد



