برای اینکه نقدهای بهرام ساسانی بر نوشته های دکتر پرویز رجبی به سامانی رسد، پس از گزاردن پاسخ بهرام ساسانی به نوشته ی حامد، تنها جای یک پاسخ از سوی دکتر رجبی یا هواداران نوشته های ایشان و یک پاسخ از سوی بهرام ساسانی در روزنامک خواهم گزارد، سپس سنجش را با خوانندگان آگاه این تارنگار وامی نهم.
به گمانم با این شیوه مانع یک گفت و گوی فرسایشی و بی نتیجه خواهیم شد.
و اما پاسخ بهرام ساسانی به حامد ...
با سپاس فراوان از استاد که همچنان به این شاگرد عصیانگر توجه دارد.
با درود فراوان به جناب حامد
خیلی خوشحالم کردید که به من پاسخ گفتید. خوشحال تر میشدم اگر نام شما کمی ویژه تر بود. درست است که در اینترنت هستیم. ولی همچنان یکسری قواعد روزنامه نگاری را رعایت کنیم بد نیست. «حامد» نامی نیست که در حوزه بحث بتوان آنرا خطاب کرد.
خوشحال تر میشدم اگر من را خطاب قرار میدادید. این چطور پاسخی به من است که شما دارید با استاد سخن میگویید؟!!!!!
اگر تصور میکنید که من از آن دسته از ایرانیان هستم که بیماری خود را ندیده و در پی یافتن دارویی برای آن نیستم سخت در اشتباهید. وارون آن، من مدتهاست که فقط یک آرمان دارم و آن کمک به درمان بیماری خود و همقطاران خود است. منتها بر خلاف شما این بیماری را به هیچ روی خود برتر بینی نمیدانم. به گمانم تنها استناد شما برای ادعای خود (اینکه ایرانیان بیماری خود برتر بینی دارند!!!) همان شعر معروف است. درحالیکه بنده همین امروز قادرم چندین صفحه درباره بیماری «دشمنی با خود و خودی شدن با دشمن» برای شما سیاه کنم. چیزی که شما از آن می هراسید همانا گرفتار شدن در دام فاشیسم و کور ناسیونالیسم متعصبانه است. و چیزی که من از آن می هراسم قربانی کردن ناسیونالیسم به پای ارزشهای ظاهرا مدرن. آنچه شما از آن میترسید هرگز (تکرار میکنم هرگز) در درازای تاریخ هزاران ساله ایرانیان رخ نداده است. از استاد رجبی کمک بخواهید تا شما را راهنمایی کند که آیا پیشینه داشته که ایرانیان به صورت دست جمعی به اندیشه های نژادپرستانه و کور ناسیونالیستی معتصبانه روی آورده و کارهایی نزدیک به کارهای دیگر اقوام در این خصوص انجام دهند؟ اما آنچه من از آن میترسم همیشه بوده است. از زمان زهاک (واژه ای به کهنگی 6 هزار سال تاریخ و فرهنگ ایران را با حروف عربی ننویسیم) تا دوران سلوکی و هلنی و سپس دوران اسلامی و تا همین امروز کرور کرور ایرانیانی را میبینیم که با مشاهده کوچکترین پدیده نوینی (نو ها همیشه خوب نیستند) آنچه دارند را کنار گذاشته و حتا شروع به محو کردن آن میکنند. ایرانیان کاسه داغ تر از آش بیگانه را بارها در تاریخ دیدیم. آنان که بدون زور و اجبار دولت سلوکی هلنی مسلک و یونانی زبان شدند. آنانکه پس از رهایی ایران از سلطه عربها، کارهایی کردند که عربها نکردند. آنانکه کتابهای خود را سوزانده و بلافاصله پس از تغییر دادن دین، بیشترین سعی را در محو کردن دین پیشین خود کردند. اینجاست که همواره تاکید کردم که با اندیشه ناسیونالیستی پژوهشگران ناسیونالیست سده بیستم ایران که تقصیر نابودی فرهنگ و تمدن ایران باستان را به گردن کتابسوزی اعراب مهاجم می انداختند، مخالفم و دست بالا یک نقش 30 درصدی را برای آنان در نظر میگیرم. باقی تقصیر خودمان است.
پس میبینی که من خود معصوم بین نیستم. نقدهای من به خود به مراتب بیش از دیگران است.
اما یک مشکل بزرگ با نوشته شما دارم. نوشتید «به جناب منتقد كه معتقد است در«اين وضعيت نبايد از «خود» انتقاد كرد، بايد گفت...»!!!
من چندین بار نوشته خود در پاسخ به استاد را بالا و پایین کردم. چنین چیزی نیافتم!!! من کجا گفتم در این شرایط نباید از خود انتقاد کرد؟ استاد از من گلایه کردند که در 2400 صفحه کتاب ایشان دنبال یک جمله مشکل دار نگردم و کلیت را ببینم. خدا را شکر من یک صفحه پاسخ نوشتم و نه 2400 صفحه. ولی شما در همین یک صفحه از من ایرادی گرفتید که اصلا وجود ندارد. فکر میکنم استاد من را ببخشد که در یافتن اندیشه ایشان در 2400 صفحه شاید گاهی اشتباه کنم.
اما آنچه من نوشتم چه بود؟ « شما همه جا با افتخار اعلام میکنید که بی طرف و بدون جانبداری مینویسید. من میگویم این منش را برای یک ایرانی آنهم در این وضعیت درست نمیدانم. یعنی دقیقا باور دارم که پژوهشگر ایرانی باید با طرفداری و جانبداری کار کند. یعنی به عنوان یک ناسیونالیست قلم به دست بگیرد. همچنانکه بزرگ قلم به دست ما فردوسی هرگز بی طرف نبود و بدون جانبداری کار نکرد. بلکه همیشه و همه جا طرف ایران بود و جانب ایرانیان را گرفت.»
با طرفداری و جانبداری و هواداری نوشتن کجا و نقد نکردن از خود کجا؟ این دو چه ربطی به هم دارند؟ در یک کشور دموکراتیک نمایندگان پارلمان یا مجلس تندترین انتقادها را به دولت خود میکنند. آنها ممکن است هدفشان از این نقدها در راستای ناسیونالیسم باشد. چراکه دولت بر سر کار را دولتی بر ضد منافع ملی بدانند. حتا ممکن است هوادار دولت باشند و نقدشان برای این باشد که دولت خود را اصلاح کند تا سرنگون نشود. ولی ممکن هم هست که نقدشان نه سازنده بلکه تخریب کننده باشد. یعنی چون با این دولت مشکل دارند هدفشان تخریب آن است و بدین ترتیب از کاهی کوه ساخته و از هر وسیله ای برای نقد بهره ببرند. البته در دموکراسی حتا این گروه نیز آزادند. من نیز در همان جوابیه تاکید کردم که هیچ ایرادی در ایراد شدن نظرات استاد ندارم. صرفا مشکلم در اینجاست که استاد ایرانشناس ما را نباید در جایگاهی دیگر قرار دهند. باید به او همانند دیگر ایرانشناسان (دوستان او) مانند والتر هینس و ماری کخ و ... نگاه کرد. نه طور دیگری.
فرمودید : «البته گويا از ديد ايشان میتوان هم جانبدارانه نوشت و هم همواره انصاف را رعايت كرد».
البته شما نگفتید که این نظریه (که پرداخته من است و البته در حد تئوری) چه ایرادی دارد. ولی برای آگاهی بیشتر چنین مثال میزنم که یک نویسنده جانبدار و هوادار یک کشور به هنگام نگاشتن تاریخ آن کشور، وقتی با کمبود تاریخ مواجه میشود میرود و میگردد و آنقدر میگردد تا پژوهشهایی بیابد و سپس بنویسد. وقتی مینویسد به هنگام سخن گفتن از زیبایی ها و شکوه آن کشور دلیلی برای پنهان کردن شعف و خوشحالی خود نمیبیند. چراکه از اینکه اهل آن کشور است احساس شرمندگی نمیکند. و سپس وقتی در خصوص شکوه و جلال کشور رقیب سخن میگوید دلیلی برای با آب و تاب سخن گفتن ندارد. وقتی به شکست های کشورش میرسد طبعا از کلمات غم انگیز استفاده کرده و تاسف خود را پنهان نمیکند و هرگز از پیروزی دیگران بر خود خوشحال نمیشود. در غم مرگ قهرمانان ملی خود حتا به نوعی سوگواری را وارد متن خود میکند و ایرادی ندارد که قهرمانان خود را مدح کند. و از همه اینها مهمتر اینکه وقتی به جایی میرسد که یک نقطه تیره و تاریک در کارنامه یکی از بزرگان کشورش وجود دارد که باعث خجالت و شرمندگی است با همه توان خود تلاش میکند تا هرچه میتواند درباره آن تحقیق کند. به طوریکه حتا اگر 99 درصد اطمینان یافت تلاش میکند تا آنرا به 100 درصد برساند و سپس آنرا مطرح کند (سخن از سانسور نیست. سخن از دروغگویی نیست. سخن از پنهانکاری نیست. سخن از پژوهش بیشتر است). و اگر یک درصد احتمال داد که این نقطه تیره و تاریک در کارنامه کشورش وجود دارد، آنرا به صورت قطع و یقین مطرح نمیکند بلکه به آن شک وارد کرده و از ابعاد گوناگون بررسی میکند. (تک تک ویژگی های بالا در شاهنامه فردوسی موجود است) حالا ببینیم که ما چه میکنیم؟
استاد رجبی در آخرین پست های خود در وبلاگ پرثمرشان به یکی از مجازات های وحشتناک هخامنشیان اشاره میکنند. نکته جالب اینکه موضوع پست اصلا هیچ ربطی به بحث تاریخ و آن واقعه نداشت. انگار استاد میخواست آن ماجرا را تعریف کند و به این خاطر پستی نوشت و به هر شکلی بود به آن اشاره کرد. بسیاری از پژوهشگران بیگانه درباره اشارات به مجازات های دوران هخامنشی که بیشتر در آثار کتسیاس و برخی نویسندگان سده های پسین نمایان است تشکیک میکنند. نمیگویم 99 درصد احتمال میدهم که چنین اتهاماتی دروغ است. ولی میگویم آیا انصاف نیست که 1 درصد احتمال نادرست بودن بدهیم؟ پس چطور استاد گاه و بیگاه بی هیچ دلیلی بدون اشاره به منبع و سند و ماخذ و رفرنس و بدون اشاره به احتمال راست و دروغ بودن، آنرا مطرح میکنند؟ این است آنچه من بدان میگویم بی طرفی. یعنی بی خیالی. یعنی ...
اما در خصوص فردوسی. شما آزادید تا فردوسی را شاعر بخوانید. ما هم حق داریم فردوسی را مورخ بدانیم. مورخی تاریخش منظم است. حتما میگویید این چه مورخی است که در تاریخش این همه مسائل استوره ای موجود است. از استاد بپرسید. برایتان توضیح میدهد که در نوشته های مورخان نامی از هرودوت گرفته تا مورخان عربی نویس تا چه اندازه استوره وارد شده است. گاهی استوره به شکل جداگانه شناسانده شده و در بسیاری جاها بدون هیچ مرزی با تاریخ آمیخته است. این سنت هم در میان یونانیان هست، هم در میان نویسندگان ایران باستان و هم ایران پس از اسلام. مثلا کارنامه اردشیر بابکان یک اثر تاریخی است ولی به راستی جای جای آن پر از استوره است. تفاوت آن با شاهنامه چیست؟ آن نثر است و این نظم. حال شما کارنامه اردشیر بابکان و کتابهای دیگر پهلوی از جمله نامه شهرستانها و ... را کتاب تاریخی نمیدانید؟
علاوه بر آن من و استادان شاهنامه پژوه من (استاد فریدون جنیدی و استاد امید عطایی) معتقد نیستند که آنچه فردوسی در خصوص زهاک و عمر جمشید و جنگ های رستم و ... گفته است نادرست است. بلکه باور داریم که درست است ولی تعبیر و تفسیر دارد. و خود فردوسی بزرگ در این خصوص راهکار را میدهد. «تو این را دروغ و فسانه مخوان/به یکسان روش در زمانه مدان_ ازاو هر چه اندر خورد با خرد / دگر بر ره رمز معنی برد». احتمال منظور شما از اینکه فرمودید وقتی فردوسی سخن از مارهای دوش زهاک میکند، بحث راست و دروغ بودن نیست، این است که فردوسی داستان سرایی کرده است و در داستان سرایی ما راست و دروغ نداریم. ولی نظر ما چنین نیست. فردوسی هرچه میگفته با سند و مدرک برایش اثبات شده است. اسنادی چند هزار ساله در اختیار او بوده و فردوسی بی شک در طول 30 سال بیشترین تلاشش بر این بود که سره را از ناسره جدا کند (همان بحث مستند و علمی بودن و پرهیز از دروغ که گفتم).
در خصوص اسکندر هم دو حالت موجود است. یا بر اساس تئوری استاد ذبیح بهروز و یاران ایشان اسکندری که هخامنشیان را بر انداخت ایرانی است و نه آن الکساندر مقدونی. بر این اساس فردوسی در بحث تاریخی هم درست گفته است. یا اینکه فردوسی اشتباه کرده است. که البته هیچ کس مصون از اشتباه نیست. او از دروغ پرهیز میکند ولی گاهی اشتباه میکند. هیچ ایرادی ندارد. همچنانکه امروز میدانیم ماجرای اینکه بابک پدربزرگ (مادری) اردشیر بود و ساسان پدر اردشیر (که در کارنامه اردشیر بابکان هست و فردوسی از آن اقتباس کرده) استوره ای است و ساسان پدر بزرگ اردشیر بود و بابک پدرش.
اما در خصوص معنای «پرستش». هنگامی که پاسخ به استاد را می نوشتم. نخست هیچ اشاره ای به معنی این واژه نکردم. ولی مطمئن شدم که کسانی فریاد سر خواهند داد که ایرانپرستی یعنی چه؟ این شرک است و ... ما ایران دوست هستیم و ...
پس اقدام به نگاشتن معنی آن کردم. اکنون که گویا بن بستی ایجاد شده است، بیشتر توضیح میدهم. فرمودید «ايرانپرستی» مرا به ياد عبارتهايی از نوع خداپرستی و خورشيدپرستی و بتپرستی میاندازد».
دوست من خیلی چیزها ما را به یاد چیزهای متفرقه می اندازد. مثلا «چه کار میکنی؟» در دو جایگاه دو معنی گوناگون دارد. اینکه اکنون در حال چه کاری هستی؟ و اینکه شغلت چیست؟ این درحالی است که در زبان انگلیسی برای این دو حالت دو جمله جدا داریم : What are you doing? و What do you do. حالا وقتی این دو به فارسی ترجمه میشود هر دو میشود «چه کار میکنی؟»
واژه پرستش نیز از آن جمله واژه ها است. اگر در خصوص زبان فارسی با من بحث میکنید لطفا به ریشه های زبانشناسی آن توجه کنید. واژه پرستش در زبانهای باستانی هرگز و هرگز برای Pray انگلیسی و عبادت عربی به کار نرفته است. بلکه معنای آن همان پرستاری و نگهداری است. واژه یسن و یشت و یزش (در فارسی ستایش) هست که برای آن منظور به کار میرود. ولی ناگهان کلمه عبادت وارد کشور ما میشود و برای ترجمه آن پرستش جایگذاری میشود. همچنانکه خود من هم از مزداپرست و مهرپرست و خداپرست و ... بهره میگیرم.
ولی فارسی ما به شاهنامه هم مدیون است. شاهنامه چه میگوید؟
در بخش جشن سده و هوشنگ، فردوسی از قول هوشنگ درباره آتش میگوید :
بگفتا فروغیست این ایزدی / پرستید باید اگر بخردی
پس پرستیدن همان نگهداری عاشقانه است و نه عبادت که در این صورت هوشنگ آتش پرست بود!!
پس این شما هستید که دارید با کلمات بازی میکنید. آنچه من میگویم مستند و منطقی است.
هرچند که ایران و فرهنگ آن آنقدر برای ما عزیز است که اگر معنای مورد نظر شما هم در خصوص «پرستش» به ذهن بیاید، برای ما سبب هیچ دلگیری و عصبانیتی که نیست هیچ، حتا به آن هم مفتخریم.
با بخشهایی از نوشتار شما موافقم. شاید روزی همصدا با هم اقدام به یافتن عیب ها و زدودن آن کنیم. چراکه من هم باور دارم « آنچه پايههای اين فرهنگ را از درون میخورد و پوكش میكند، همين چشم بستن بر خود و دشمن را جای ديگر جستن است. بايد از خود آغاز كرد. برای رفتن و پيشرفتن، بیملاحظه بايد خود را نقد كرد. شايد ديگر وقتش رسيده باشد كه ايرانيان پا به دنيای مدرن بگذارند ».
اما من برای این کار باید عاشق باشم. باید عاشق باشیم. به راستی آیا منتقدان فرهنگ خودی ما عاشقند؟ ما قبول داریم که برخی از نویسندگان بیگانه، به جهت چشم تنگی در برخی نوشتارهای خود فرهنگ خودشان را برتر از ما جلوه داده اند. حال چطور میتوانیم نویسنده ایرانی که در نوشتارهایش یک گام از نویسنده غربی جلوتر زده و در محکوم کردن ایران از همه پیشی میگیرد، را عاشق بدانیم؟ چطور میتوانیم؟ اگر ملاک ایراندوستی این است که شما فرمودید!!!
در این صورت نویسنده کتاب «12 قرن سکوت» و حتا نویسنده کتاب «کوروش جنایتکار» از نویسنده کتاب «هزاره های گمشده» به مراتب عاشق تر بوده اند. چراکه آنان در نقد خودی از استاد رجبی سبقت گرفتند. آیا فکر میکنید آنها در کتاب خود ننوشتند که ایران را دوست دارند؟ خیر آنها هم ادعای ایران دوستی داشتند. پس این برچسب ایران دوستی ارزشی برای ما نباید داشته باشد. ایران دوستی برای راولینسون و هرتلسفلد و اشمید و جورج کامرون و گیرشمن و کریستنسن و رالف نورمن شارپ و ریچارد فرای و بریان و اومستد و دیگر ایرانشناسان و ده ها اوستا شناس ارزش دارد که انصافا آنان هم خدمت کردند و من در بحث جناب استاد رجبی با مهندس سلیمی نمین با استاد رجبی 100 درصد موافق بودم. اینها عمر خود را در ایران و برای ایران گذاشتند و ایرانشناسی کردند. برخی از آنان به هیچ درآمدی هم نرسیدند و آنان هم که رسیدند حقشان بود. آنان انصافا ایراندوست بودند. حالا شما میگویید ما که جد اندر جدمان ایرانی بوده و از لحظه زاده شدن تا مرگ از فرهنگ ایرانی تغذیه میکنیم ما هم همرده با آنان ایراندوست باشیم؟ خیر! ما ایرانپرست میمانیم. پرستش را هرچه میخواهید معنا کنید. هرچه معنای آن است افتخار ماست.
به قول روانشاد شاهرخ مسکوب «فرهنگ ایران وطن من است»
برای وطنم مینویسم. پس خنثی و بی طرف نیستم.
بهرام ساسانی
۱۳ فروردین ۱۳۸۵


