تبليغاتX
::... روزنـــامــک ...:: - نگاهی به یک زندگی (بخش چهارم) گفت و گوی ویژه روزنامک با استاد مرتضی ثاقب فر

::... روزنـــامــک ...::

جُستارهایی در پیرامون تاریخ، فرهنگ، ادبیات و اندیشه

 

درباره ی استاد مرتضی ثاقب فر و کارنامه ی او، نوشته ی مسعود لقمان

بخش نخست اين گفت و گو

بخش دوم این گفت و گو

بخش سوم این گفت و گو

 

 فروردین 1371 

مسعود لقمان-  آیا مشکل بیکاریتان حل شد؟

مرتضی ثاقب فر- در اداره ی اشتغال فارغ التحصیلان وزارت کار برای کاریابی نام نویسی کردم. در خردادماه با تلفن آنان که گویا در وزارت ارشاد به من نیاز دارند، مراجعه کردم و برای ترجمه امتحان دادم _ امتحان گیرنده از قضا استاد ارجمندم در دبیرستان، برزو فرامرزی بود که در دبیرستان یک نسخه از ترجمه خود از اشعار حافظ به زبان فرانسه را به من هدیه کرده بود _ و قبول شدم ولی چند روز بعد در امتحان گزینش که توسط دو پسر بچه ریشوی نعلین به پا انجام شد، رد شدم.

مدتی بعد نیز به چند جای دیگر از جمله « موسسه تحقیقات فرهنگی » و « مرکز آمار ایران » برای کار مراجعه کردم. در موسسه تحقیقات که مدیرش نسرین حکمی بود، عذر خواست و در مرکز آمار از من آزمونی گرفتند، بدین صورت که جزوه ای به نام « برنامه بیست ساله آینده ی ایران » را برای مطالعه و اظهار نظر به من دادند. پس از خواندن خنده ام گرفت، چرا که کشوری در حال جنگ، که بودجه سالانه اش را بلد نیست، درست تنظیم کند و همه چیزش، به بهای نفتی بستگی دارد که آن هم، همراه با خیلی چیزهای دیگر از جمله نیازهای جنگی، تحریم شده است و باید آنها را به چند برابر بها از بازار سیاه تهیه کند، برنامه بیست ساله نوشته است! همین چیزها را نوشتم ولی با نهایت تعجب قبول شدم. اما هنگامی که برای کار مراجعه کردم، گفتند: همین چند روز پیش رئیس آنجا عوض شده و او از خواندن نقد من عصبانی شده و بنابراین رد شدم.

پس از مدتی با کمک برادرم که کارمند کارخانه نساجی ایران پوپلین است در « سندیکای صنایع نساجی » استخدام شدم و همچنین در کانون زبان ایران به تدریس فرانسه پرداختم.

در این زمان که من و همسرم هر دو کار پیدا کردیم، خانه ای اجاره نمودیم و از خانه مادر همسرم رفع زحمت کردیم.

در سندیکا، رئیس بانک اطلاعات! شدم و نشریه ای داخلی، به نام « بولتن صنایع نساجی ایران » به کمک آقای خطیبی راه انداختم که چندین مقاله تحقیقیِ آماری در زمینه صنایع نساجی در آن نوشتم.

ولی پس از مدتی به خاطر اختلاف با رئیس سندیکا استعفا دادم، پیش از آن نیز به خاطر حقوق بسیار پایین از تدریس زبان نیز دست کشیدم و به ویرایشِ ترجمه ی « باد شرق، باد غرب » از پرل باک که همسرم فرحناز ترجمه کرده بود، پرداختم که چند ماه بعد انتشارات مروارید آن را چاپ نمود.

در خرداد 62 به عنوان ویراستارِ مرکز انتشارات سازمان برنامه که در آن زمان مدیرش علی میرزایی از دوستانم بود، به کار مشغول شدم و در این بین نیز به ترجمه رمان « عصر عطش » از آرتور کویستلر و ویرایش « خانواده از هم پاشیده » پرل باک که فرحناز ترجمه کرده بود، پرداختم.

سال 64 بود که کار نوشتن کتاب « شاهنامه و فلسفه تاریخ ایران » به پایان رسید و کتاب را برای چاپ به انتشارات فروهر دادم که چندین ماه بعد به عذر نبود کاغذ و این که شخصی به نام دکتر "ع.م.ب" با چاپ آن موافق نیست و نظریاتی دارد که می خواهد با شما مطرح کند از چاپ کتاب خودداری کردند و هر چه تلاش کردم این آقای دکتر را پیدا کنم و از نظریاتش بهره مند شوم، موفق نشدم.

در این بین در سازمان برنامه، گزارشی برای ویرایش که پیرامون حلبی آبادها و حاشیه نشین های اطراف تهران که سر تا پا دروغ و یاوه بود به دستم رسید. نامه ای به دفتر مربوطه نوشتم، مبنی بر این که گزارش های سازمان برنامه که برای وزیران و کارشناسان تهیه می شود، جای شعار دادن در آنها نیست و این کار را به اندازه کافی در نشریات روزانه انجام می دهید و بنابراین تنها حقایق، باید در اختیار مدیران کشور قرار  بگیرد، تا درست تصمیم گیری نمایند و این مسئله به اقرار نویسنده در زمان شاه اهمیت چندانی نداشته بلکه اکنون است که باید بررسی شود و راه حل هایی ارائه گردد.

 از این رو اجازه انتشار آن را ندادم. پیرو این نامه و مخالفت من، رئیس دفتر، نامه ای به وزیر یا مدیران سازمان برنامه نوشت و مرا متهم به سلطنت طلب بودن کردند. سپس هیاتی سه نفره از وزارت اطلاعات برای گزینش من به سازمان برنامه آمدند و چند ساعت از من بازجویی کردند و پس از مدتی مرا از سازمان و همسرم را هم از آی بی ام اخراج کردند.

پس از آن در شرکت «مهاب قدس» به عنوان ویراستار مشغول به کار شدم.

در دی ماه 65 مرا به اوین احضار کردند، وقتی به آنجا رفتم چیزهایی گفتند که سر در نیاوردم، می گفتند مجاهدی پس از دستگیری اقرار کرده که در سال 60 در خانه من پنهان بوده و سپس به آنجا حمله مسلحانه کرده است!! من برایشان توضیح دادم اصلاً در آن زمان من در آنجا ساکن نبودم و آنها نیز بلافاصله از من عذر خواستند و آزادم کردند.

 

- شاید می خواستند به شما هشداری بدهند! 

شاید، در فروردین 66 نیز از شرکت مهاب عذر مرا خواستند ( شاید در اثر فشار وزارت اطلاعات یا هراس مدیران شرکت بود ) پس از مدتی دوباره مرا به اوین خواستند که چند ساعت با چشم بسته و رو به دیوار از سوی کسی که خارج از اتاق بود و پرسش ها را با یادداشت به اتاق می فرستاد و برایم می خواندند مرا بازجویی کردند و سپس دو پیشنهاد زشت و وحشتناک به من کردند که نه موافق و نه قادر به انجام آن بودم به پیشنهاد نخست بلافاصله پاسخ منفی دادم و برای پاسخ دوم مهلت خواستم که بتوانم آزاد شوم و ماجرا را به فرد مهمی که احتمالاً جانش در خطر بود، اطلاع دهم این کار را کردم و سپس با خیال آسوده و بی اعتنا، به آن پیشنهاد نیز پاسخ منفی دادم.

در این میان نیز چند کتاب کوچک درباره ی کشورهای سنگال، آنگولا، فیلیپین و ... برای سازمان صنایع ملی ایران ترجمه کردم.

در اردیبهشت 66 به این نتیجه رسیدم که در مطالعاتم نیاز به دانستن زبان های پهلوی و اوستایی دارم بنابراین در امتحان کارشناسی ارشد رشته زبان های باستانی دانشگاه تهران شرکت کردم و پذیرفته شدم که آزمون شفاهی را زنده یاد احمد تفضلی و ژاله آموزگار انجام دادند، ولی بعدها که به اداره آموزش رجوع کردم از من خواهان تعهد به وفاداری به نظام شدند که خودداری کردم که این قضیه نیز منتفی شد.

پس از مدتی به کمک دوست قدیمی ام فریبرز مجیدی که در انتشارات علمی و فرهنگی با آقای احمد بیرشک در ویرایش و ترجمه « زندگینامه علمی دانشوران » همکاری داشت قرارداد ترجمه ی یک جلد از مجلدات کتاب « تاریخ افریقا » را بستم.

کم کم کارم را با احمد بیرشک گسترش دادم و قرارداد ترجمه و تهیه فهرست « زندگینامه علمی دانشوران » را به صورت هفته ای سه روز کار، با آن دفتر امضا کردم و همچنین ترجمه « سرزمین مجارستان » را برای انتشارات علمی و فرهنگی به پایان رساندم و نیز در مجله ی دانشمند با نوشتن مقاله های مسلسلی در 9 ماه با عنوان « آمار به زبان ساده » همکاری خود را آغاز کردم.

در شهریور 67 بود که با کمک فریبرز مجیدی و کامران فانی به عنوان یکی از هفت مترجم « خلاصه ی زندگینامه ی علمی دانشمندان » انتخاب شدم، ضمن این که گهگاه برای انتشارات « سمت » و جاهای دیگر نیز به ویرایش می پرداختم.

کم کم کمردرد مزمن، مرا خانه نشین کرد و دراز کشیده، ترجمه ی جلد هفتم تاریخ آفریقا را ادامه دادم، ضمن آن که یادداشت های خود را برای تالیف کتاب « جامعه شناسی و ریاضیات » سر و سامان دادم که در اسفند 67 انتشارات علمی و فرهنگی چاپ آن را تصویب کرد که سپس به دلایل نامعلومی منصرف شد.

 

1372، با پدر یک سال پیش از درگذشت او

در سال 72 نیز با کمک همکارانی به مدیریت احمد بیرشک در « دانشنامه بزرگ فارسی » به ترجمه ی تاریخ هشت جلدی پزشکی که به زبان فرانسه بود، پرداختیم که سه پنجم کار با من بود ولی این اثر مهم هنوز چاپ نشده است.

کارهایی نیز در دهه هفتاد برای مجله آگاهی نامه معماری، انتشارات سروش و ققنوس انجام دادم.

اما با این همه کار و قرارداد، اوضاع مالی ام به چنان فلاکتی رسیده بود که مجبور به فروش اثاثیه منزل و حتا فرش زیر پای خود، شدیم.

 

- آیا فعالیت سیاسی را ترک گفتید؟

- خیر، در نامه ی سرگشاده ای که در فروردین 69 برای رئیس جمهور اکبر هاشمی رفسنجانی نوشتم، انتقاد شدیدی از سیاست های نظامی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی کشور کردم.

یک ماه بعد 90 نفر از وزیران پیشین، افسران ارتش و در راس آنان مهندس مهدی بازرگان نامه ای سرگشاده به رئیس جمهور نوشتند که کمابیش شبیه نامه ی من بود که این همزمانی و شباهت مرا به تعجب واداشت.

در خرداد 72 نیز نامه ای به وزیر اطلاعات نوشتم و درخواست پروانه ای برای تشکیل حزب کردم.

 

تیرماه 1370، نشستی با روشنفکران تاجیک. از چپ به راست علی میرزایی، مرتضی ثاقب فر، توفیق حیدرزاده، فتاح پاک نژاد. مدیران مجله دانشمند

- از کارهای خود در مجله های دانشمند و نگاه نو بگوئید؟

- طبق دعوتی که علی میرزایی در فروردین 70 به عنوان سردبیر نگاه نو از من کرد تا در شورای نویسندگان آن مجله در حال تاسیس باشم همکاری ام را با نگاه نو آغاز کردم و در مجله دانشمند نیز به عنوان جانشین سردبیر و سر ویراستار به همکاری ادامه دادم اما نام من به گفته ی خودشان "بنا به دلایلی" به عنوان جانشین سردبیر در نشریه درج نمی شد.

در شماره ای از مجله دانشمند گفت و گویی با علی صالحی رئیس دانشگاه شریف انجام گرفته بود که وی در آن گفت و گو اظهار کرده بود: ایرانیان پیش از اسلام علم نداشته اند و علم مخصوص یونیان بوده است. من در مقاله ای به نام « علم یونانی، جهل ایرانی، عدل عباسی » در همان مجله پاسخش را دادم و چند ماه بعد شنیدم که دانشجویان دانشگاه شریف کپی مقاله مرا به در و دیوار دانشگاه چسبانده اند.

در مهر 70 در نخستین شماره نگاه نو، مقاله « بن بست های جامعه شناسی » از من منتشر شد که برخلاف قرار قبلی، دبیر شورای نویسندگان به جای میرزایی، خشایار دیهیمی بود که فردی میهن پرست و باسواد به نظر می رسید. این مقاله با استقبال اهل فن روبرو شد و دوستم ارسلان پوریا آن مقاله را برابر یک عمر دوستی ما در گذشته و آینده دانست و عبدالکریم سروش نیز مقاله مرا ستود و آن را جزو متون درسی دانشجویانش قرار داد و دانشکده ای 200 نسخه از مجله را به خاطر مقاله من خریداری کرد.

در شماره چهارم نگاه نو مقاله ی « ناسیونالیسم ایرانی و «مسئله ملیت ها» در ایران » از من چاپ گردید که مورد استقبال میهن پرستان واقع شد و همچنین نامه هایی سرشار از ناسزا به دفتر مجله فرستاده شد.

اما اندکی بعد مهدی نصیری طلبه ای که سردبیر کیهان بود، سرمقاله ای با نام « این درد را باید به کجا برد؟ » نوشت و به محمد تقی بانکی مدیر مسئول نگاه نو و به آن مجله به شدت حمله کرد. به گمانم بانکی ترسید و اختلافات او و دیهیمی بالا گرفت و دیهیمی نیز که بارها استعفا کرده بود بالاخره از کار کناره گیری کرد. من نیز به این نتیجه رسیدم که کار با نگاه نو به صورت سطح بالای کنونی رو به پایان است و خودم به فکر راه اندازی نشریه ای به نام « شهریور » افتادم که درخواست پروانه آن را دادم ولی چندین ماه بعد به استناد قانون 11 مطبوعات که نمی دانم چیست، تقاضای من رد شد.

 

- سرنوشت دوستان قدیمیتان اکبری و پوریا چه شد؟

- علی اکبر اکبری در پی سکته مغزی که عوارض ناراحت کننده ای برای او در پی داشت، در سال 71 در آلمان به مینو پیوست و با کمک تنی چند از دوستان در مسجد جواد، مجلس یادبودی برایش گرفتیم.

ارسلان پوریا نیز در کلبه ای که در روستایی نزدیک شهسوار به دست خودش ساخته بود، در 65 سالگی درگذشت و نشست یادبودی در تیر 73 در خانه ام برای ارسلان عزیز برگزار کردم.

در مورد این سال ها از شرح فشار وحشتناک مالی نیز می گذرم که زندگی را برایمان جهنم کرده بود.

 29 آذر 1383، سخنرانی در همدان

جشن خردادگان 1384، دانشگاه تهران، از راست ساسانی، ثاقب فر، لقمان، احمدپور، فایضی زاده

آرشیو نوشته های استاد ثاقب فر در روزنامک

 

یادداشت ایرانشناس فرهیخته ی ساکن استرالیا، استاد جلیل دوستخواه را در نشانی زیر بخوانید:

دنباله ي گفت و شنود با استادي جويا، پويا، رنجْ آزموده، دانشور و فرهيخته

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 4  توسط مسـعود لـقـمـان  |