
فروردین هر سال، یادآور خودکشی دردناکِ "صادق هدایت" است.
مقاله ی زیر را سال ها پیش نوشته بودم و سال گذشته در ویرایشی دوباره، به چاپ رساندم.
دریافت نماهنگ "به یاد هدایت" با کیفیت بالا (10 مگابایت)
دریافت نماهنگ "به یاد هدایت" با کیفیت پائین (1 مگابایت)
نگاهی به « بوف کور »
به « علی میرفطروس » که برای هم نسلان من، چونان چراغِ « هدایت » است
* « بوف کور » شناسنامه ی هویت ایرانی است، نسخه ای کامل از ادبیات نمادین و کنایه ای.
* « بوف » در فرهنگ زرتشتی « بهمن مرغ » نامیده می شود و مرغی است اهورائی، شب بیدار، منزوی و منفرد.
نوشتن یعنی نومیدی مطلق « ویرجینا وولف »
نوشته های هدایت، به مانند آینه ای در برابر ما، بازتاب همه ی زیبایی ها و زشتی ها، نیکی ها و پَلشتی های انسان ایرانی است. نوشته های او، ایرانیان را به خودشان شناساند، همان کاری که هزار سال پیش از او، فردوسی با شاهنامه اش در مورد داستان های ملی و زبان پارسی کرد.
هدایت با دستی در تاریخ و فرهنگ ایران زمین و پایی در تمدن و اندیشه های دوران روشنگریِ باختر زمین، چنان کاخ باشکوهی پی ریخته که می توان با آن، تاریکی ها را شناخت و به دیو نادانی و خرافات یورش برد.
اکنون با نگاهی به حال و روزِ امروز می بینیم که همه ی نگرانی های او، اکنون شکل واقعیت به خود گرفته اند. « کاروان اسلام » با « حاجی آقا » ها و رجاله های " خنزپنزری، که از دندان های کرم خورده شان آیات عربی بیرون می آید " کابوس وحشتناک خواب و بیداری ما گردیده اند و " مثل خوره روحمان را می خورند و می تراشند " و با « افسانه ی آفرینش » شان چنان « نیرنگستان » ی ساخته اند که آوایی جز « وغ وغ ساهاب » در آن نمی آید و ما « زنده بگور » انِ « شهرستان های ایرانشهر » با « ولنگاری »، حتا توان یافتن « آب حیات » را در خود نمی بینیم.
آری! او بیم داد از آن چه بر سرمان آمد ...
بوف کور سرگذشتِ شوم و شوربختی مردم ایران است. بوف کور، سرگذشت توده ای است که هزاران سال زیسته، هزاران سال اندیشیده و هزاران سال پیر گشته و نتیجه ی این اندیشه و کوشش او برای زیستن، در بوف کور " چکانده " شده است.
ایرانی که به دختر اثیری ماننده و پیامش خردورزی و شادزیستنِ این جهانی بود، در گذرِ هزاران سال به علت یورش انیران، به لکاته ای پَلشت که پیام آورِ مرگ و نیستی است تبدیل شده است.
چرا بوف کور شاهکار تواند بود؟ آشکار است، هنگامی که گذشته و آینده ی دور و نزدیک، با زندگی انسان والایی چون هدایت گره بخورد، " در این جور مواقع هر کس به یک عادت زندگی خود، به یک وسواس خود پناهنده می شود؛ عرق خور می رود، مست می کند، نویسنده می نویسد، حجّار، سنگ تراشی می کند و هر کدام دق دل و عقده ی خود را به وسیله ی فرار در محرک قوی زندگی خود خالی می کند و در این مواقع است که یک نفر هنرمند حقیقی می تواند از خود شاهکار به وجود بیاورد. "
هدایت فهمیده بود که " ورطه هولناکی " بین او و دیگران وجود دارد و هیچ گاه برای او مهم نبود، دیگران او را باور بکنند یا نکنند، جاودانه بشود یا نشود، برای این بود که برخی داستان های هرگز چاپ نشده اش را در پایان عمر، پاره کرد، اما در این بین از چیزی می ترسید و آن این که، بمیرد و هنوز خود را _ یا شاید ملت خویش را _ نشناخته باشد به همین علت بود که بَر آن شد، برای سایه ای که نوشته هایش را با اشتها هر چه تمامتر می بلعد، خودش را بشناساند.
بوف کور داستان « سالکی » است در « سلوک » خودشناسی _ " فقط می ترسم فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم " _ و با نگاه به این که آخرین گام از پایه های عرفان مزدیسنا، « اورمزد » گردیدن است می بینیم، سالک به این مرحله گام می نهد و " یک خدا می شود " نه " خداهایی که زاییده شهوت بشری هستند " بلکه « خداوند جان و خرد » یعنی انسان کامل می گردد.
بخش های بوف کور دارای هم آهنگی بسیار شگفت انگیزی است که می توان به این نکته، پس از بارها خواندن پی برد و این می نمایاند که نویسنده در هنگام نگارش دارای ذهنی تیزبین بوده است و این چنین تراوش های ادبی هرگز از یک ذهن افیونی " صادر نمی شود ".
هدایت برای بوف کورش زمان و مکان ویژه ای قرار نمی دهد، تا خواننده به فراخور موقعیت اش آن را در هر جا و هر مکان که خواهان است، بنگرد. بوف کور، رؤیا و واقعیت، خواب وبیداری، هویت و شخصیت همه و همه را در می نوردد و به خرافات و اجتماعِ پستی که در آن می زید، می تازد.
بوف، سراپا موسیقی است. موضوع ها همانند نُت موسیقی اند، می دانیم که در موسیقی اگر نتی نادرست باشد، همه ی نغمه بهم می خورد، بوف کور هم دارای هم آهنگی شگفتی همانندِ نت های ردیف شده موسیقی اند. و به مانند موسیقی سنتی ما با پیش درآمدی آغاز ( " در زندگی زخم هایی است ..." ) سپس درآمدی در پی اش ( "من فقط برای سایه خود می نویسم..." )، اوج ( " دختر اثیری" ) و پایان ( " نقاشی خودم را پهلوی نقاشی کوزه گذاشتم..." ) می باشد، که بیانگر ذهن بیدار و خلاق نویسنده بهنگام نوشتن است.
هدایت به رسایی در بوف، به مانند « اخوان ثالث » فریاد " این مباد آن باد " می کشد و از جهانی که آرزوی بودن در آن را می کند و چگونگی آن، سخن به میان می آورد. او از آنچه می باید بود و نیست، سخن می گوید: " قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهایی که به آن نرسیده اند. "
هدایت به همه چیز به دیده ی شک و تردید می نگریست، تردیدی که باید باشد تا اگر حقیقتی وجود دارد با آن یافت. چرا که تنها در شک است که نمی توان شک کرد؛ " من از بس که چیزهای متناقض دیده و حرف های جور به جور شنیده ام و از بس که دید چشم هایم روی سطح اشیای مختلف سابیده شده، این قشر نازک و سختی که روح، پشت آن پنهان شده، حالا هیچ چیز را باور نمی کنم، به ثقل و ثبوت اشیا، به حقایق آشکار و روشن همین الان هم شک دارم، نمی دانم اگر انگشتم را به هاون سنگی گوشه حیاتمان بزنم و از او بپرسم: آیا ثابت و محکم هستی؟ در صورت جواب مثبت باید حرف او را باور کنم یا نه. "
رمز زیبایی بوف کور، ایهام، ابهام و چند معنایی آن می باشد. راوی برای دیدن دنیای خود باید بوف شود تا با چشم های جغدوارش در تاریکی درونش سیر کند و نادیدنی هایی را که با چشم های انسانی نمی توان دید، ببیند.***
بوف در فرهنگ زرتشتی " بهمن[1] مرغ " نامیده می شود و مرغی است اهورایی، شب بیدار، منزوی و منفرد.
و اما چرا هدایت شهر ری را برمی گزیند؟ این شهر ساخته شده در هزاره چهارم پیش از میلاد توسط هوشنگ پادشاه ایرانی است. در اوستا، دو بار به هنگام یاد زرتشت، از ری نام برده می شود. دفترهای پهلوی نیز این شهر را زادگاه مادر زرتشت شمرده اند. پس ری شهری است کهن و دارای تمدنی باستانی که اکنون همانند روح ایرانی ویرانه ای بیش از آن نمانده است.
در بوف کور می بینیم همه ی شخصیت ها به علت آموزه های مذهب حاکم، دست سنگین تقدیر را برتر از اراده خود می دانند و خوبی را نه برای خوبی بلکه برای پاداش می ورزند.
راوی، " معجزات انبیا " را " فکر پست " می خواند و " کتاب دعا " را " افکار رجاله ها " می داند و " هیچ وقت نه مسجد و نه صدای اذان و نه وضو و نه اَخ و تُف انداختن و دولا و راست شدن در مقابل یک قادر متعال و صاحب اختیار مطلق _ که باید به زبان عربی با او اختلاط کرد _ " در او تأثیری نداشته است او " حس می کند مرگ، مذهب، ایمان و اعتقاد، چه قدر سُست و بچه گانه و تقریباً یک جور تفریح برای اشخاص تندرست و خوشبخت است " و خدا را " مظهر فرمانروایان روی زمین " می داند " که برای استحکام مقام الوهیت و چاپییدن رعایای خود... تصویر روی زمین را به آسمان منعکس کرده اند و " آن چه راجع به کیفر، پاداش، روح و روز رستاخیز" به راوی " تلقین کرده بودند، یک فریب بی مزه شده بود " به گونه ای که " صدای ناله ی سگی را از لابلای اذان " می شنید.
ما ردپای عشق به حیوانات و تاثیرگذاری آن ها بر زندگی انسانی را در بوف کور نیز می بینیم؛ برای نمونه به این جمله ی بوف کور بنگرید: " هر روز صبح زود، دو یابو سیاه لاغر، یابوهای تب لازمی که سرفه های عمیق خشک می کنند و دست های خشکیده ی آن ها منتهی به سم شده، مثل این که مطابق یک قانون وحشی، دست های آن ها را بریده و در روغن داغ فرو کرده اند و دو طرفشان لش گوسفند آویزان شده، جلو دکان می آورند. " یا آن جا که " جسدهای خون آلود را با گردن های بریده، چشم های رک زده و پلک های خون آلود از میان کاسه سر کبودشان در آمده است. " آن چنان بیان می کند که نفرتش را از کشتار حیوانات آشکارا نشان می دهد.
هدایت به ژرفا نفوذ می کند و درون شخصیت های داستانش را می شکافد و آن ها را رسوا می کند. هدایت این رجاله ها – کسانی را که تنها دنبال پول و شهوت اند – این گونه به وصف می کشد: " همه آن ها یک دهن بودند که یک مشت روده به دنبال آن آویخته منتهی به آلت تناسلیشان می شد ". راوی داستان، خود را اسیر زندگی رجاله ها می داند و می گوید: " زندگی من مثل یک کُنده هیزم تر است که گوشه ی دیگدان افتاده و با آتش هیزم های دگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده است. "
البته همه ی شخصیت های بوف کور، نشان دهنده وجودی از وجود راوی داستان است و هنگامی که راوی اشاره می کند: «می ترسم بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم...» این موضوع آشکار می گردد که منظور از خودشناسی، همان همه شناسی است. ما در بوف کور به وحدت وجود می رسیم چرا که همه مردان، یک مرد و همه زنان، یک زن و این یک مرد و زن نهایی، یک انسان اند.
راوی خود و دختر اثیری را به مهر و مهریانه ( آدم و حوای آریایی ) مانند می کند. و روان خود در زندگی پیشین را همجوار با روان دختر اثیری در " عالم مثال " می داند که در این جهان نتوانستند به هم برسند، بنابراین آغاز به گله و شکایت می کند. این نکته، ریشه در عرفان خسروانی و پسین تر در عرفان پس از اسلام به ویژه در اندیشه ی شاعر بزرگ پارسی زبان مولانای بلخی دارد، آن جا که مولانا نیز در آغاز دفترش این گونه می نالد:
بشنو از نی چون حکایت می کند از جدایی ها شکایت می کند...
گلدان راغه دیدِ ما را به این " فلسفه ی خیامی " سوق می دهد که بدن نیاکان ما خاک کوزه گری شده و کوزه گر آن را به گلدانی بدل کرده است و در جایی که راوی پس از دیدن نگاره متوجه وجود " همدردی قدیمی" می گردد، راوی و همدرد کهن به گمان من کسانی نیستند جز خیام و هدایت (که هر دو درد میهن و اصالت های از دست رفته ی آن و مبارزه با تحمیق آدم ها را داشته اند).
بوف کور به دیدِ من، شناسنامه ی هویت ایرانی است و نسخه ای کامل از ادبیات نمادین و کنایه ای. بدین دلیل که؛
میهن پرستی ساده ای که ما در داستان های « مازیار » یا « پروین دختر ساسان » می بینیم در بوف کور شکل کامل شده و پیچیده اش را شاهدیم.
در بخش نخست، ایران باستان را به تصویر می کشد و سپس خاکسپاری اصالت ها (دختر اثیری).
بخش دوم بعد از تازش تازیان است که ارزش ها آنچنان دگردیسی می کنند که وی " نژاد ناشناس " با فرهنگ ناشناس در پیرامون خود می بیند، بدین گونه در میهن خود احساس بیگانگی و تنهایی می کند.
در بخش یکم، نگرنده ی نگاره بالا هستیم. پیرمرد نماد انسان ایرانی است، که در زیر تُرکتازی فرهنگ های مهاجم خمیده شده اما درخت سرو که نماد فرهنگ ایرانی است هنوز سرسبزی خود را نگه داشته و پیرمرد در زیر سایه ی آن نشسته است و دختر اثیری نماد انسان اصیل ایرانی است که در سوگ اصالت از دست رفته رَخت سیه بر تن کرده[2] و خرد و اصالت ایرانی را در گل نیلوفری[3] ریخته و می خواهد آن را به انسان ایرانی ( جمود و خموده شده در زیر تازش مهاجمان ) دهد ولی جوی آب ( که بیانگر فاصله پیرمرد و اصالتش است ) مانعی است برای رسیدن او به اصالتش.
دختر اثیری برای راوی نماد حقیقت نیز هست.حقیقتی که " همه ی مشکلات فلسفی و معماهای الهی را برایم حل بکند. به یک نگاه او رمز و اسراری، دگر وجود نداشت" و " در زندگی من آرامشی تولید می شد. "
حقیقتی که با رسیدن به آن" به آسانی به رموز نقاشی های قدیمی به اسرار کتاب های مشکل فلسفه به حماقت ازلی اشکال و انواع پی ببرم. "
پدر و عمو کسانی نیستند جز آریاییان هندی و ایرانی که در هزاره های پیشین، از هم جدا شده اند و هر یک به راه خود رفته اند ولی جوهره ی وجودی یکسان خود را نگه داشته اند.
پیرمرد کالسکه چیِ بخش نخست؛ انسان ایرانی کنونی است که گورکن قهّار اصالت ها است (دختر اثیری)؛ که دفن اصالت ها برای او به یک حرفه و عادت روزمره بدل شده است.
پیرمرد خنزرپنزریِ بخش دوم نیز، انسان ایرانی کنونی است که پس از هزاران سال زندگی در بساطش جز کوزه ای لعابی، دستغاله، مهره های رنگین، گزلیک و ... چیز دیگری یافت نمی شود. " زیر یک طاقی، پیرمرد عجیبی نشسته که جلویش بساطی پهن است. توی سفره او یک دستغاله .... فقط شب های جمعه با دندان های زرد افتاده اش قرآن می خواند... پُشتِ این کلّّه ی مازویی و تراشیده ی او که دورش عمامه ی شیر و شکری پیچیده، پشت پیشانی کوتاه او، چه افکار سمج و احمقانه ای مثل علف هرز روییده است؟ "
در پایان باید گفت: هر کس از ظنِ خود، یار هدایت می شود، ولی هیچ گاه از درون او اسرار را نمی جوید. بوف کور کتابی نیست که تنها خواند و لذت برد، بوف کتابی است که بسیاری با آن زیسته اند.
کاشان؛ فروردین 1385
برابر با پنجاه و پنجمین سال خودکشی صادق هدایت
پی نوشت ها
* نوشته هایی که میان این نشان ( " ) قرار گرفته اند، جمله های خود هدایت است.
*** شاهرخی، نوشین، "بوف كور" مرثيهی عشقی محكوم به شكست!
[1] وهومن در پهلوی _ بهمن در پارسی امروز _ به معنای اندیشه ی نیک است، بوف در فرهنگ مزدیسنا مرغی است نیک اندیش نه پیام آور شومی و تاریکی. به دید من همین دگردیسی معنایی در مورد بوف، که از یک مرغ نیک اندیش به مرغ شوم بدل می شود می تواند نماینده ی سایر فرگشت های فرهنگی ایرانیان پس از تازش تازیان باشد.
این نوشته در ماهنامه ی ایران مهر و تارنماهای خبرگزاری کوروش، ایران پرس نیوز، فرهنگ گفتگو، گویا، ایران تریبون، دمکرات ایران، دکتر علی میرفطروس، عصر نو، توپ مرواری، ایران ب ب ب، ایران امروز، شاهنامه و ایران، چالدران، میهنم، ایران آرا و ... نیز درج شده است.

نقد دکتر رجبی (۱):
مسعود عزیز
چندی پیش دوست بسیار بسیار عزیزی درباره ی بوف کور هدایت نوشته بود. برایش نوشتم:
بی آن که بخواهم به بزرگی متقدمان دستبرد بزنم، می خواهم بگویم که ما در پرداختن به این بزرگواران به قدری راه اغراق پیش کشیده ایم که هرگز به درستی متوجه نشده ایم که اخلاف آن ها را ندانسته، کم و بیش در زیر دست و پا له کرده ایم. تردیدی نیست گه صادق هدایت و جمالزاده و بزرگ علوی و چوبک از پیشگامان محترم ما هستند، ولی تردیدی هم نیست که پرداختن ناگسسته به اینان، جفای بزرگی است در حق بسیاری از نویسندگان پس از این ها. واقعا چنین می نماید که سوزن گرامافن گیر کرده است»...
با فروتنی
پرویز رجبی
نگاهی کنید به : روزنوشت های دکتر رجبی
درود به استاد رجبی و سپاس از نکته سنجی های شما:
استاد! به دیدِ من، ما اگر به بزرگان ادب و فرهنگمان به جا و شایسته می پرداختیم، اینچنین دچار انحطاط و زوال فرهنگی نمی شدیم.
با سخنتان همگام نیستم چرا که در این صورت باید همه ی کوشش ها و کنش های مثلا شاهنامه پژوهی، خیام شناسی و ... را به گوشه ای می نهادیم.
به هر روی بی شک نباید به بهانه ی پرداختن به باشندگان از گذشتگان غفلت کرد. به گفته ی نیوتون: "من اگر امروز به جایگاهی رسیده ام به دلیل آن است که بر شانه ی غولان سوارم."
آری اگر می فهمیدم غول ادبیات ما در "بوف کور" چه می گفت، آنگاه کابوس های وحشتناک او به کابوس های دهشناک شب و روز ما بدل نشده بود.
با مهری فراوان
مسعود لقمان
نقد دکتر رجبی (۲):
مسعود عزیز
اگر تو هم به سبب پیری خودت را در زیر آوار صدها نوشتۀ تکراری دربارۀ تنها دو سه نویسنده می یافتی، تردیدی ندارم که همان رایی را می زدی که من!
فکر می کنم که پنجاه سال کافی باشد برای شنیدن دربارۀ یک نویسنده و یک اثر کوتاه. در هیچ کجایی هم رسم نیست که دربارۀ نویسنده ای از روزگاران گذشته، برای نسل های نو سخن مکرر کنند.
اما کاشکی شاهنامه را نمونه نیاورده بودی که هنوز شاهنامه پژوهی در آغاز راه است. باور کن دربارۀ هدایت بیشتر از فردوسی حرف زده شده است. اصلا چگونه دلت به چنین داوری بار داد؟
از پنجاه سال پیش به یاد دارم که هروقت پای ادب نو به میان آمد، همۀ کوشش پژوهندگان هزینۀ حداکثر چهار نویسنده شد. سوگند که بدون سخنی نو و باب دندان. و چه بی شمارند نویسندگانی که در جغرافیای ذهن پژوهندگان ما حتی نقطۀ کوری ندارند...
کم کم دارم به این باور می رسم که همۀ استعداد پژوهندگان ادب معاصر ما تنها هزینۀ همین سه چهار نفر را کفایت می کند!..
چقدر ناخوشایند است این خلق و خوی که گر کسی بخواهد چرتمان را پاره کند، بی درنگ او را محکوم کنیم که گویا آهنگ آزاری ویژه دارد!
من با هدایت چشم بر روی ادب معاصر گشوده ام و برای او احترامی بسیار قائلم. به ویژه ازیرا که از نوشته های او در زمینه های ایران شناسی سود فراوان برده ام. اما به خدا مادرم هم اگر زنده می بودی حاضر به خوردن شیر او نبودمی. اگر نخشکیده بودی!
دشواری ها همیشه ساختاری «آلترناتیو» ندارند که می کوشیم هیچگاه دست از دو کفۀ ترازو نکشیم.
کوتاه: نیاز چندانی به کاویدن روحیۀ عنصری نیست. دربارۀ هدایت و بوف کورش باید هرگاه که براستی باور کردیم که گره کوری را می توانیم بگشاییم دست به قلم ببریم. و دربارۀ فردوسی هنوز از پیشگامان هستیم. اما در پیوند با نویسندگان معاصرمان باور کن مسعود که جفا کاریم!
اینک که گفته ام، بگذار این را نیز بگویم که ما هنوز با الفبای نقد بیگانه ایم مسعود!
با فروتنی
پرویز رجبی
استاد گرامی! به باور من هنوز که هنوز است "پژوهندگان ادب معاصر" دِینی که هدایت به جامعه ی ایرانی دارد را ادا نکرده اند و گرنه در هر کوی و برزنی که نام هدایت می آمد مخاطبت با نگاهی چندش آور و احمقانه از تو نمی پرسید: چرا هدایت خودکشی کرد؟
بر این باورم که نوشتن و باز هم نوشتن از هدایت نیاز جامعه ی امروز ایران است و به دید من هدایت پژوهی نیز در آغاز راه خود است که نشر کتاب جدید دکتر آجودانی نوید دهنده ی آغاز این راه دراز است.
مشکل هدایت هنوز مشکل ماست و تنها این دلیل باید ما را بر آن دارد تا سدها بار، نوشته های او را بکاویم و زیر و رو کنیم. همان گونه که در آن مقاله نوشتم: «نوشته های هدایت، به مانند آینه ای در برابر ما، بازتاب همه ی زیبایی ها و زشتی ها، نیکی ها و پَلشتی های انسان ایرانی است. نوشته های او، ایرانیان را به خودشان شناساند، همان کاری که هزار سال پیش از او، فردوسی با شاهنامه اش در مورد داستان های ملی و زبان پارسی کرد.
اکنون با نگاهی به حال و روزِ امروز می بینیم که همه ی نگرانی های او، اکنون شکل واقعیت به خود گرفته اند. « کاروان اسلام » با « حاجی آقا » ها و رجاله های " خنزپنزری " کابوس وحشتناک خواب و بیداری ما گردیده اند و " مثل خوره روحمان را می خورند و می تراشند " و با « افسانه ی آفرینش » شان چنان « نیرنگستان » ی ساخته اند که آوایی جز « وغ وغ ساهاب » در آن نمی آید و ما « زنده بگور » انِ « شهرستان های ایرانشهر » با « ولنگاری »، حتا توان یافتن « آب حیات » را در خود نمی بینیم.»
استاد! می گوئید: "دربارۀ هدایت و بوف کورش باید هرگاه که براستی باور کردیم که گره کوری را می توانیم بگشاییم دست به قلم ببریم." با سخنتان همگامم بی شک کسی که دست به قلم می برد حتما سخنی برای نوشتن دارد و گرنه چرا چنین رنج بیهوده ای را بخود هموار کند من نیز اگر به این باور نرسیده بودم هرگز چنین کاری نمی کردم.
با مهری فراوان
مسعود لقمان
مسعود عزیز،
می دانم که می توان این گفت و گو را تا روز مرگ من کش داد. برای پرهیز از گیر کردن سوزن گرامافون از نخست می گویم که این آخرین پاسخ است!...
چه اصراری داری که بگویی که من گویا ضد هدایت هستم. من که در هر چند نوشته ام نوشتم که برای هدایت احترام زیادی قایلم... انتظار داشتی که گوشم را ببرم و وثیقه بسپارم؟...
نوشتۀ آخرت، یا اجازه بده بگویم بحر طویلت که در آن نوشته های هدایت را به تسبیح کشیده بودی، مرا برای مردم ایران خیلی متاسف کرد که هنوز باید بنشینند و هدایت را بکاوند!...
مردمی که هنوز نتوانسته اند ثابت کنند که کوچک ترین مهری به کتاب دارند و در این زمینه در مقام اول از آخر قرار دارند...
آن هم مردمی که نوایی خوش را «هزاردستان» می نامد و کتابی «هزارتیراژ» روی دستش می ماند و ناشر دستش را داغ می کند...
ترا به کتاب سوگند که سخن از ریشه به میان نیاوری!... پیداست که هر علف هرزی و هر بتۀ زعفرانی را حتما ریشه ای است... (می دانم که زعفران را به کنار خواهی گذاشت و به علف هرز گیر خواهی داد!)
مگر مردم ما نادان هستند که باید برای نوشته های هدایت توضیح المسایل نوشت؟...
پس برای «مرشد و ماگریتا» چه باید کرد؟ و یا برای آن یکی «صد سال تنهایی»؟...
و متاسفم که در این چند نوشته به دغدغۀ من پی نبردی!... از دغدغۀ هدایت هایی که به هیچ جایگاهی هدایت نشدند. و امروز به جای پِرلاشِز، گورشان هم نشانی ندارد پسرم!
با فروتنی
پاسخ دکتر مسعود امیرخلیلی به دکتر پرویز رجبی



