دوست و همانديشِ گرامي، آقاي مسعود لقمان!
درود بر شما و سپاس از ارائهي رسانهي الكترونيكي خوبتان، همچنين سپاس براي حضور در همايش «ايرانِ ورجاوند» و بازتابدهي آن.
در بخش نظرهاي (گفتار نيك) گزارش همايش «ايران ورجاوند» كه بر دست روزنامك منشر شد، آقاي بهرام ساساني نقدي نوشته بودند كه مورد تأييد تني چند از خوانندگان (شادانه، مرتضي اسدي و تيرداد بنكدار) قرار گرفت. ضمن سپاسگزاري از اين دوستان بهخاطر توجهشان، به عنوان دبير همايش، نكتههاي كوچكي را عرض ميكنم تا درِ گفتوگو گشوده شود و ما بيشتر بتوانيم از نظرهاي دوستان بهره ببريم.
الف- دربارهي موضوع بحرين:
هر چند سخن كلي دوستمان بهرام ساساني (زیادهخواهی «گاهی» به نابودی و از دست دادن حداقلها میانجامد) درست است اما در عمل و در جزييات به ابهامهايي برخورد ميكند كه كار را تا حدودي دشوار مينمايد. شايد طرح پرسشهايي اينچنيني، ابهامهاي يادشده را روشن سازد:
- در جملهي «... زيادهخواهي گاهي به نابودي ...»، تشخيص «گاهي» با كدام مرجع است؟
- «توجه به واقعيات...» كه در ادامهي مطلب آمده الزاماً به برداشتهاي يكسان ختم نميشود. براي نمونه، در همين زمينه كه مثال زدند، يعني جنگ فلسطينيها و اسراييليها ميتوانم توجهشان را جلب كنم به نوشتار مستدل و ارزشمند «قطار صلح از خط خارج شد، پرتاب سنگها شدت گرفت» (علي فرهي) در شمارهي 42 ماهنامهي «پيام امروز» (آذر 1379).
گمان من بر اين است كه دستگاه فكري ما بر اساس دادههايي تنظيم شده است كه خودمان چندان در شكل دادن آنها سهيم نبودهايم. مثال ديگري ميزنم كه كاملاً پيشِ روي ماست: مسألهي نيروي اتمي در ايران. طبق واقعيتها ما نبايد چندان بر موضعمان پافشاري ميكرديم، ولي ديده شد كه در دورههايي امكانِ اينكه امتيازهاي خوبي را بهدست آوريم (برداشته شدن همهي تحريمها و...) وجود داشت هر چند اين امكانها – به نظر من و همانطور كه احياناً شما ميانديشيد – از دست رفت، در حالي كه اگر از ابتدا ما از موضع ضعف وارد ميشديم امكان دستيابي (كه البته هنوز دست نيافتهايم!) به اين شرايط مهيا نميشد. باز نمونهي برجستهي چنين شرايطي حضور آمريكا در ويتنام بود كه با توجه به واقعيتها ميبايست با بُردي كلان همراه ميشد كه چنين نشد.
فراموش نشود تاريخ مملو از شگفتيهاست و در بيشتر زمانها پيروزي از آنِ گروهي بوده كه جسارتِ خطر كردن را داشتهاند و به قول ناپلئون، زندگي را در عرض داشتهاند نه در طول. ايرانِ ما يكي از همان استثناهاست، هر چند اين سخنها نبايد پروانهاي باشد براي برخي يكدندگيها و بيسياستيها.
- همچنين نكتهاي كه در اينجا جلب توجه ميكند مرزِ ميان زيادهخواهي و كمخواهي است، يعني ما با چه دستگاهي ميتوانيم اين مرز را شناسايي كنيم و ديگران را به پيروي از آن فرا بخوانيم؟ اگر معيار، نظرهاي روشنفكري باشد كه ما آينهاي تمامنما از اشتباههاي بزرگ آنان را در پيش رو داريم و اگر نظر دولتها را شرط بگيريم كه هر كدام در پي منافع خود هستند و...
به هر رو خواست من از اين نوشته، آسيبشناسي چنين موضوعي بود وگرنه با كليات نظر دوستمان مؤافق هستم. نوشتهاي كه از نظرتان گذشت موضع شخصي من است ولي از جايگاه دبير همايش لازم ميدانم چند كمتوجهي را يادآوري كنم:
1- چه كسي شعار جنگ با همسایگان برای بازپسگیری مناطق – از دسترفته – را داده كه شما ايراد چنين انديشهاي را يادآور ميشويد؟ اگر منظور، تني چند جوان وبلاگنويس احساسي و كمآگاه باشد كه جاي چنين سخني در اينجا نيست، وگرنه هيچ حزب و گروه شناختهشدهي مليگرايي وجود ندارد كه چنين رهنمود نسنجيدهاي را داده باشد. براي آگاهي، به پاسخ دكتر محمود افشاريزدي به مقالهي انجمن ادبي كابل – كه در آن پرسشهايي پيرامون پانايرانيسم (واژهي ابداعي آن شادروان) طرح شده بود - اشاره ميكنم: «... نبايد تصور برد كه با اين عنوان اين عقيده را دارم كه تمام طوايف ايرانينژاد بايد تشكيل يك وحدت سياسي يعني يك دولت بدهند. نه، اين عقيده را در سايهي دو دولت هم ميتوان داشت... قدر مشترك وحدت ما، يگانگي نژاد، وحدت تاريخ سياسي و ادبي و اشتراك در احساسات و آمال آينده است كه اين چند عامل از اهم عوامل وحدت ملل بزرگ است. از تمام عوامل، عاملِ كماهميتتر، عامل سياسي و جغرافيايي است. يعني ولو اينكه يك ناحيهي جغرافيايي بزرگ مانند فلات ايران به چند قسمت سياسي تقسيم شده ]باشد[ ...». اين نوشتار در سال 1311 بهنويسش درآمده است يعني سالها پيش از آن كه با اتحاديههايي همچون اتحاديهي اروپا مواجه شده باشيم و شادروان با باريكبيني و دقت، سخني را بر زبان آورد كه هنوز تازگي دارد (يادآوري ميكنم كه حتا اگر بهفرض اينهمه اتحاديههاي رنگارنگ در جهان شكل نگرفته بود باز دليل نميشد كه ما براي يكيگرداني ايرانيان و ايرانيتباران كوششي نكنيم). دكتر داوود هرميداس باوند – استاد برجستهي روابط بينالملل – دربارهي لزوم همگراييهاي منطقهاي بر پايهي فرهنگ ايراني، سالها پيش سخنرانياي داشت در انجمن افراز (ميتوانيد آن را در پوشهي پيدياِف نامهي افراز شمارهي 3 در تارنماي افراز ببينيد) كه در آن با ذكر دلايل، ضرورت چنين حركتي را روشن كرده بودند.
2- «بحرین نه آخرین بخش جداشده از ایران (آنطور که پان ایرانیستها میگویند) بلکه یکی از نخستین بخشهای جدا شده از ایران میباشد» يعني چه؟
3- «پهلویها برای نخستینبار خودشان ادعای بحرین را کردند»، اشتباه است. از هنگامي كه بحرين در هنگامهي ضعف دولت ايران و زير فشار دولت انگلستان – براي مصون ماندن از حملات دولت مزبور و ديگر شيوخ خليج فارس كه دزدي دريايي پيشه كرده بودند – قراردادي را بست كه پيشدرآمد تحتالحمايگي آن گرديد (10 خرداد 1240 خورشيدي / 31 مه 1861 ميلادي)، حكومت ايران به محض آگاهي از قرارداد مزبور ضمن فرستادن يادداشتهاي متعدد، به دولت انگلستان اعتراض نمود و بر ايراني بودن بحرين تأكيد كرد. اين اعتراضها تا آنجا ادامه يافت كه پس از بنيانگذاري جامعهي ملل – سالها پيش از سازمان ملل – بارها دولت ايران مسألهي بحرين را در آن سازمان مطرح كرد. اميدوارم از وقايع بعدي، آگاهي داشته باشيد چرا كه دانستن «تاريخ تجزيهي ايران» براي كساني كه در راه سرافرازي ايران گام برميدارند واجب است.
باز براي آگاهي دوستان و توجه دادن به آنچه از آن به نام همهپرسي بحرين ياد ميشود اشاره ميكنم به:
اعتراض گستردهي شيعيان بحرين در زمستان 1384 كه به آزادي آيتالله شيخمحمد سند پس از يك شب بازداشت بهوسيلهي نيروهاي امنيتي بحرين ختم شد. جرم وي اين بود كه در سخناني، گزارش سازمان ملل را كه به جدايي بحرين از ايران انجاميد نقد كرده و از آن سازمان خواسته بود كه گزارشي دربارهي آيندهي بحرين برمبناي همهپرسياي واقعي تهيه كند چرا كه آن بهظاهر همهپرسي تنها از مديران چند سازمان دولتي و وابسته به حاكم آن كشور تهيه شده بود. فراموش نشود شيعيان بحريني 80 درصد جمعيت آن كشور را تشكيل ميدهند در حاليكه در ادارهي امور كشور هيچ نقشي ندارند و مقامهاي بالاي دولتي دراختيار اقليت سني حاكم است (همانند عراق تا پيش از سرنگوني صدام).
4- «.. خودشان ]پهلوي[ هم در سال 49 پیشنهاد سازمان ملل مبنی بر رفراندوم را پذیرفته و در عوض مواضع ایران در باقی نقاط خلیج فارس که پیش از آن بیشتر خلیج انگلیس بود را تحکیم کرده و ژاندارم منطقه شدند. سیاست صلحآمیز پهلوی هیچ مشکلی برای ایران نداشت...». چه بخواهيم و چه نخواهيم، چه دوست داشته باشيم يا نداشته باشيم، دولتها و حكومتهاي پيشين اين سرزمين كهنسال جزو تاريخ آن هستند و سياستهاي آنان در نظام بينالملل به نام «ايران» ثبت شده و ميشود، از اينرو صحيح به نظر نميرسد اينگونه از آنان ياد شود كه «خودشان اين كار را كردند و آن چيز را به دست آوردند». كما اينكه آنچه به نام «ژاندارمي خليج ِ فارس» از آن ياد ميشود يكي از دورههاي درخشان حضور ايران در آن پهنهي مهم آبي در تاريخ معاصر اين سرزمين است كه بعدها نابودي توانايي دريايي ايران، زمينهساز حضور نيروهاي فرامنطقهاي در آن شد. جالب توجه است كه كمي جلوتر، منتقد محترم، از سياستهاي رژيم اسلامي به نام سياست «ايران» ياد كرده است!
5- و نكتهي آخر كه باز متأسفانه ناآگاهي دوست گرامي را ميرساند اين است كه ايشان از پيشينهي اعتراضهاي نيروهاي ملي نسبت به موضوع بحرين بيخبرند و سخنان آنان را دنبالهرَوي از روزنامهي كيهان و گردانندگان آن ميدانند. نگاهي كوتاهي به نوشتههاي گذشتهي دكتر هوشنگ طالع از دو دهه پيش تا امروز – در مجلههايي چون گزارش و خواندني - ، سخنان استاد اديب برومند (فرنشين شوراي رهبري جبههي ملي ايران) در نشستهاي ماهانه، سخنان و گزارشهاي پانايرانيستها در نشستهاي حزبي و اشارههاي شادروان دكتر ورجاوند در گفتوگوهاي متعددي كه با اصحاب رسانهها داشت همه حاكي از آن بود كه براي مقابله با تبليغات نادرست و خاكخواهيهاي دولتشهرهاي عربي و وهابيون عربستاني و طالباني – كه اولي خراسان را ميخواست از پيكرهي ايران جدا كند و دومي خوزستان را ميخواهد– ميبايست ما به ارائهي تاريخ درست شكلگيري آن كشورها بپردازيم، كاري كه حتا در كتابهاي درسيمان هم از آن دريغ شده و اين هيچ ربطي به بياحترامي ما به «كشوري كه عضو سازمان ملل است» ندارد. كما اين كه كتابهاي درسي آنان – كشورهاي عربي – مملو از بياحترامي به ايرانيان است و تاريخ را وارونه كردهاند و ايرانيان را غاصب نماياندهاند.
دوست گرامي! به فرض اگر كيهان پديدآورندهي اين بحث بود باز هيچ ايرادي نداشت كه مليون آن را تأييد كنند چرا كه آنان منافع ملي را ميبينند و نه مانند مثلاً اصلاحطلبان كه تنها منافع حزبي را مينگرند. سخن درست را هر كه زد بايد بپذيريم حتا اگر با آن فرد دشمن بوديم. فراموش نشود كه بسياري از سختيهاي امروزي ما ناشي از بيتوجهي روشنفكران ما به منافع ملي است. اگر آنان در هنگامهي بحراني، دعواهاي شخصي و قبلي را به كناري مينهادند و منافع ملي را - حتا اگر رقيبانشان پيش ميگرفتند - تأييد ميكردند امروز اوضاع بهگونهاي ديگر بود.
ب- دربارهي نام درياي مازندران:
گذاشتن نام «مازندران» بر پهنهي آبي شمال ايران كار پانايرانيستها نيست هر چند به خوديخود هيچ ايرادي ندارد. نخستينبار شادروان استاد عباس سحاب، پدر نقشهكشي ايران كه از هر لحاظ در اين زمينه صاحب صلاحيت هستند با توجه به سابقهي تاريخي، چنين پيشنهادي را دادند و خود پيگير آن بودند.
اين استدلال كه چون مازندران نام استاني است باشندگان ديگر استانها از گفتن آن ابا خواهند داشت، غلط است چرا كه نام خليج جنوب ايران نيز نام «استاني» است و با اين استدلال بايد تغيير كند (حتا كمي جلوتر كه متوجه ميشويم كاسپين همان قزوين است، باز لنگي پاي اين استدلال آشكارتر ميشود!). اصولاً اين دعواها و رقابتهاي قومي-استاني زاييدهي دورهي معاصر و دخالتهاي بيگانگان است وگرنه ما بايد تا جايي كه ميتوانيم نگاه ملي را گسترش دهيم، نه اينكه دنبالهروي آن نوع نگاه باشيم. البته دربارهي نام درياي مازندران هنوز آنچه منتقد محترم عنوان كردند ديده نشده است و من مطلبي در خصوص اعتراض به آن نشنيدهام. بهنظر من اينكه نام آن دريا مابهازاي بيروني داشته باشد نقطهقوت به شمار ميرود نه ضعف. ولي به هر رو اينكه آن درياچهي بزرگ را مازندران بناميم يا كاسپي (فراموش نشود «ين» نسبت در زبان انگليسي برابر با «ي» فارسي است و درست آن است كه در فارسي، كاسپي خوانده شود نه كاسپين)، چيزي است كه استادان برجستهي تاريخ و جغرافيا بايد دربارهاش اظهارنظر كنند.
پ- دربارهي بيانيهي همايش:
اي كاش منتقد گرامي كمي از آن «ايرادهاي بسيار بیانیهي همايش» را ميشكافتند تا در بهبود كار ما مؤثر باشند، به هر رو ايشان تنها به يك مورد، يعني «اتحاد ملي، انسجام اسلامي» اشاره كردند. گمان ما بر اين است كه بايد از فرصتها بهره برد؛ اگر نظام حاكم پس از سالها به اين برداشت رسيده است كه ميتوان جايي براي اتحاد ملي در نظر گرفت ما نبايد با كشيدن خط قرمز – همانند برخوردي كه با نوشتهي كيهان داريم – زمينهي پيشرفت ملي را از ميان ببريم چرا كه برداشت سليقهاي و «نصفه»ي ما از شعارِ سال حكومت، دست آنها را هم به برداشت سليقهاي و «نصفه» باز ميكند در حاليكه اگر ما بتوانيم قاعدهي بازي را رعايت كنيم (نميتوان در يك بازي تنها آن قاعدههايي را كه به نفعمان است بپذيريم و باقي را نفي كنيم) و در چهارچوبهاي قانوني، سقفِ خواستهاي ملي را بالا ببريم ديگر پايين آوردن آن كاري سهل و آسان نخواهد بود و حكومت بهراحتي نيمهي مذهبي-اسلامي ملت ايران را به نيمهي ميهني-ايرانياش برتري نخواهد داد. كما اينكه كيش شيعه – همانطور كه در تاريخ خوانديم - ظرفيت ملي بسيار بالايي دارد و امروزه در برخورد با جهان عرب هم بسيار ياريگرمان است.
از سويي ديگر ما «انسجام اسلامی» را در برداشتن جداييها ميان اكثريت شيعه با مرزداران غيور سنيِ ايراني ميبينيم و با اين ديد، آن را دقيقاً مرتبط با اتحاد ملی ميدانيم، امري كه براي آيندهي ايران حياتي است و از اين فرصت بايد به از ميان برداشتن تبعيضهايي كه عليه همميهنان سني ما در جريان است كمك كرد و اين نيازمند ظرافت خاصي است كه ضمن «يكي خوانده شدن ايرانيان» – از هر لحاظ – راه را بر انديشههاي وهابي و ايرانستيزانه ببنديم.
باز هم از توجه شما سپاسگزارم.
عليرضا افشاري
بيستودوم امردادماه 1386 خورشيدي
گزارش مورد بحث
گفتارهای نیک مورد بحث
بهرام ساسانی
به گمان من زیاده خواهی گاهی به نابودی و از دست دادن حداقل ها می انجامد. مثلا درباره فلسطین، من آن فلسطینی که بر روی بازگشت به مرزهای سال 1967 تاکید میکند را بیشتر ناسیونالیست میبینم تا آن فلسطینی که شعار نابودی اسرائیل و بازگشت به مرزهای 1948 را میدهد. درحالیکه ظاهرا دومی باید ملی گرا تر باشد که خواهان فلسطینی بزرگتر است. ولی در عمل چون چنین چیزی امکان ندارد و فقط به جنگ و خونریزی تا ابد ادامه میدهد، پس باعث میشود تا حتا فلسطین کوچک نیز محقق نشود چه برسد به فلسطین بزرگ. پاسخ این گروه نیز این است که اگر اسرائیل را به رسمیت بشناسیم و فلسطین کوچک را بپذیریم، آنوقت تا ابد دیگر حق ادعای مرزهای بیشتر را نخواهیم داشت و آیندگان بر ما نمیبخشند. درحالیکه همچنانکه گفتم به توجه به واقعیات، فلسطین کوچک نیز به سختی امکان وجود دارد چه برسد به فلسطین بزرگ. نمونه دیگر زیاده خواهی هیتلر بود که آنچه میخواست سروری آلمانی ها بر اروپا و جهان بود. درحالیکه آنچه پیش از جنگ داشتند را نیز در جنگ از دست دادند. ماجرای تمامیت ارضی ایران نیز چنین است. شاید آنکه شعار جنگ با همسایگان برای بازپس گیری مناطق را میدهد، به ظاهر ناسیونالیست باشد، ولی آیا او تضمین میکند که در اثر این جنگ سرزمین های بیشتری را از دست ندهیم؟ آیا در زمان فتحعلی شاه همین اصرارهای ایران بر جنگ باعث تحمیل قراردادهای ننگین نشد؟
...بحرین امروز کشوری عضو سازمان ملل است و سخن گفتن از مالکیت ایران بر آن نقض قوانین. این کشور همپیمان نظامی آمریکاست و جنگ با آن، جنگ با آمریکا و ناتو میباشد. پس فراموش نکنیم که همین جزیره کوچک شاید توان بالقوه بیشتری از ایران بزرگ ما داشته باشد. بحرین نه آخرین بخش جدا شده از ایران (آنطور که پان ایرانیست ها میگویند) بلکه یکی از نخستین بخشهای جدا شده از ایران میباشد. پهلوی ها برای نخستین بار خودشان ادعای بحرین را کردند و خودشان هم در سال 49 پیشنهاد سازمان ملل مبنی بر رفراندوم را پذیرفته و در عوض مواضع ایران در باقی نقاط خلیج فارس که پیش از آن بیشتر خلیج انگلیس بود را تحکیم کرده و ژاندارم منطقه شدند. سیاست صلح آمیز پهلوی هیچ مشکلی برای ایران نداشت ولی پس از انقلاب با سیاست های خصمانه ایران میبینیم که روز به روز جهان به سمت پذیرفتن تغییر نام خلیج فارس!!! و ادعای امارات در خصوص جزایر سه گانه متمایل میشود. در نیت پاک پان ایرانیست ها هیچ شکی نیست، ولی دنبال روزنامه کیهان افتادن حقیقتا از یک ناسیونالیست بعید است. در پایان باید بگویم که اصرار دوستان پان ایرانیست بر نام دریای مازندران نیز بی نتیجه خواهد بود. گیلانیان و حتا مردمان استان گلستان هرگز خرسند به مازندران خواندن این دریا نخواهند بود. و ترجیح میدهند آنرا خزر بخوانند. چراکه به هر حال مازندران امروز نام یک استان شمالی است. این درحالی است که ما نام کاسپین را داریم که همه مردمان جهان و سازمانهای بین المللی و روسیه و قزاقستان و ترکمنستان با اینکه از ما بهتر میدانند کاسی ها که بودند و هم نژاد آنان نبودند ولی این نام را به کار میبرند. آنوقت ما میگوییم خزر و حالا هم میخواهیم بگوییم مازندران. بی گمان کاسپین از مازندران کهن تر است. مشکل رقابت گیلانی - مازندرانی را هم ندارد. نامی جهانی هم هست. تنها شبهه ای که میگویند این است که کاسپین نامی بیگانه با فرهنگ ایرانی است. درحالیکه مازندران در شاهنامه آمده است. این درحالی است که کاسپین اگرچه به این صورت در ادب ما جایی ندارد ولی معرب آن همان قزوین است. در بسیاری از گزارشات تاریخی به دریای قزوین اشاره شده است. این نشان میدهد که پیش از اسلام خود ما هم این دریا را کاسپین میخواندیم. پس کاسپین نامی ایرانی است.
بیانیه سمینار نیز بسیار ایراد داشت. انسجام اسلامی هیچ ارتباطی به اتحاد ملی ندارد. انسجام اسلامی یعنی ملت های مسلمان جهان به سوی یکپارچگی بروند و این تعارض دارد با وحدت ملی در یک کشور.
شادانه
سخن بهرام درست است و تاکید به نام دریای کاسپین را خانم بهزادی و آقای غیاث آبادی هم چند دفعه گفته و نوشته اند. این واقعا بهتر از نام مازندران است و قدیمی تر هم هست. در شاهنامه هم از شهر کاس که نزدیکی این دریا هست، اسم برده شده. پاینده باشید
مرتضی اسدی
... در مورد بیانیه من هم مشکل بهرام ساسانی رو دارم.
داريوش
... در پاسخ به جناب بهرام ساساني :
دوست گرامي چرا ما هميشه بايد موضع تدافعي بخود بگيريم چرا هميشه بايد بعد از دست دادن تكه اي از اين سرزمين سپند به سوگ بنشينيم ؟!
اين همايش در بزرگداشت بزرگمردي ايراندوست و ايرانپرست برگزار شد كه خود دغدغه ايران و ايراني داشت . در مورد درياي "مازندران" بنگريد به اين سخن از شادروان ورجاوند:
در دنيايي كه كشورهاي تازه به استقلال رسيده با چنگ و دندان مي كوشند در فراخناي تاريخ به جستجو بپردازند و به هر صورتي هويتي براي خويش بسازند و خود را صاحب پيشينه قلمداد كنند، كدام خردورزي مي پذيرد كه كشوري كهن چون ايران ، نام بزرگترين درياچه جهان را كه طي هزاره ها در پيوند ناگسستني با جغرافياي تاريخي اين سرزمين بوده و در دورانهاي طولاني يك پهنه ي درون سرزميني به شمار ميرفته است ، به دست خود تغيير دهد و نامي بيگانه برآن بگذارد ؟ در شرايطي كه پان تركيسم به عنوان يك پديده آزار دهنده در منطقه به تكاپو افتاده و مزدوراني به تبليغ آن مي پردازند ، كدام منطق حكم ميكند كه نام قوم غير ايراني بر درياي "كاسپي" گذاشته شود ؟! ( اطلاعات سياسي اقتصادي شماره 188-187)
- در حالي كه منافع ملي كلان ايران در پهنه درياي مارندران (كاسپي) به چالش گرفته شده است ،بر اساس چه تدبيري دستور رسمي تغيير نام اين دريا را به "خزر" به سود ديگران ميدهيم ؟! (اشاره به متن نامه كميته يكسان سازي نامهاي جغرافيايي سازمان نقشه برداري به شماره 5994/45/2/501 تاريخ 1/10/1386 مبني بر بكار بردن تنها نام "خزر" در مكاتبات رسمي و دولتي براي درياي مازندران...)
( اطلاعات سياسي اقتصادي شماره 188-187)
پاينده ايران
تیرداد بنکدار
... از آقای ساسانی هم برای هشدار نیک و به جایشان قدردانی میکنم.



