تبليغاتX
::... روزنـــامــک ...:: - "شب ادبیات افغانستان" در خانه ی هنرمندان ایران

::... روزنـــامــک ...::

جُستارهایی در پیرامون تاریخ، فرهنگ، ادبیات و اندیشه

 

ادبيات ايران و افغانستان داراي آنچنان پيوندي است كه به سختي مي توان آنها را از هم جدا كرد. پيوندي كهن در زبان و فرهنگ و سهمي كه در اعتلاي ادبيات و فرهنگ بشري، ايرانيان و افغان ها داشته اند، آنان را بيش از پيش به يكديگر نزديك كرده است .

«سرزميني كه امروز كشور افغانستان ناميده مي شود، از روزگار باستان تا دوره ي قاجارها**، بخش ِ خاوري ايران زمين بود و با مرز باختري چين همسايگي داشت و تنها در دوره ي چيرگي حكومت استعمارگر انگلستان بر هندوستان و ديگر سرزمين هاي منطقه بود كه با طرح و توطئه ي آن آزمندان و سوداگران، در راستاي ِ سود ِ ايشان و به زيان ِ يكپارچگي هزاران ساله ي تاريخي، اجتماعي، فرهنگي، زباني و ادبي با ديگر بخش هاي ايران ِ بزرگ، از پيكر ايران جداگرديد.
سطر به سطر تاريخ ِ ايران بزرگ، از سنگ نوشته هاي شهرياران باستاني تا ديوان هاي شاعران ِ سراينده به زبان فارسي دري، گنجينه هايي همچون مجموعه هاي چكامه ها و مثنوي هاي سرايندگان بلخ و غزنين و ديگر
ناحيه هاي آن سرزمين: مولوي ها، سنايي ها و همتايانشان، در كنار فردوسي ها، ناصرخسرو ها، نظامي ها، خاقاني ها، عطارها، سعدي ها و حافظ ها از مرزهاي چين و هندوستان تا اران و آذربايجان و آسياي ِ كهين و اصفهان و فارس، حكايت از آن گذشته ي شكوهمند دارند. امروز هيچ ايراني يا جُز ايراني در هيچ يك از شهرهاي ايران يا بيرون از آن، وقتي ديوان هاي شاعران و چكامه سرايان و كتاب هاي نويسندگان تاريخ و جغرافيا و حكايت و روايت را كه از مردم شهرها و روستاهاي منطقه ي افغانستان كنوني بوده اند، بر دست مي گيرد، هرگز به «افغاني» بودن ِ آنها نمي انديشد؛ بلكه خود را در پيوند با دستاوردهاي فرهنگي  آفرينشگراني وابسته به فرهنگ كهن و گسترده ي ايراني و زبان ِ فارسي دري مي بيند.
برگزاري اين شب ِ ويژه، فرصت ِ مغتنمي
بود تا همگان، بار ديگر رازْواره هاي پيوند و پيمان ِ ناگسستني ما با خواهران و برادران ِ ساكن ِ شهرها و روستاهاي بخش خاوري ي نجد ِ بزرگ ِ ايران را دريابند و از اين همدلي و همزباني براي كوشش ها و كُنِش هاي فرهنگي و ادبي آينده، نيرويي تازه بيابند.
بگذار سياستْ بارگان سخن از جدايي و خط كشي و مرزْگذاري بگويند. دارندگان ِنگرش ِ انساني و ايراني، همه ي اين تنگناها و تنگ نظري ها را درخواهند نورديد و ديوارهاي جدايي را فروخواهند ريخت تا «زال»، پهلوان سپيدموي زابلستان را به شور و شيدايي مهرورزي به پاي ِ مُشكوي ِ «رودابه» ي سياه موي ِ كمندگيسو در كابلستان بفرستند و از پيوند و پيمان آنها،
"رستم ِ دستان" پديد آيد و همه ي ايران ِ بزرگ را از زابل تا كابل، از غزنه تا نيشابور و از توس تا شيراز از گزند ِ دشمنان بپايد.» (۱)

***

 

در آغاز برنامه ي "شب ادبيات افغانستان" كه در نوزدهم فروردين ماه، در خانه ي هنرمندان ايران برگزار شد، "علی دهباشی" _ برگزار كننده ي شب هاي بخارا _ با بیان این که: «امشب را به مناسبت انتشار کتاب "فرهنگ داستان نویسی افغانستان" تالیف نویسنده افغانستانی "محمد حسین محمدی" به "شب ادبیات افغانستان" اختصاص داده ایم» افزود: «ادبیات پر شکوه و درخشان زبان فارسی در طی چند هزار سال در سرزمین پهناور ایران شکل گرفت، از بخارا و سمرقند تا هرات، از گنجه و شروان تا اصفهان و شیراز، از بلخ و تبریز و شمال آفریقا تا شبه قاره هندوستان، همه به زبان فارسی سروده و نوشته‌اند. در طی گذار تاریخی، این سرزمین‌ها هر کدام سرنوشت خاص خود را یافتند. اما دین، فرهنگ و زبان آنها در همه جا یکی ماند. در طی قرون نه تنها رودکی، دقیقی، فرخی، جامی، ناصرخسرو، مولوی و بیدل با این زبان آثار جاویدان خود را خلق کردند، بلکه مردم فرهیخته و دانشمند این سرزمین‌ها هرگاه می‌خواستند تشخص و برتری خود را نشان دهند با این زبان می‌گفتند و می‌نوشتند.»
سردبیر ماهنامه ی بخارا
افزود: «اکنون پس از گذشت هزاره‌ها می‌بینید که فرزندان مولوی، بیدل، بیهقی و رودکی گرد هم آمدند تا ادبیات مشترک خود را یاد کنند. شاید بتوان گفت که اگر توجه و درک واقعی از واقعیات زمانه ایجاد شود ما در آستانه آغاز تشکیل یک بازار مشترک فرهنگی در جغرافیای پهناور زبان فارسی هستیم. همزبانان ما در افغانستان و تاجیکستان چه تحسین انگیز به خلق آثار ادبی خود در زبان مشترک ما ادامه دادند و این هم حقیقتی است که امروز برای خواننده ایرانی رنگ وبوی بومی‌ این آثار، از کاربرد عملی یا حظ دماغی آنها جالب تر است. رویای من و بسیاری دیگر از دوستداران فرهنگ ایرانی می‌تواند از جمله این باشد که نسل آینده ی ایرانیان، افغانان و تاجیکان جغرافیای فرهنگی خود را به گونه ای رقم زنند که در آن آمودریا و سیردریا و زرافشان نیز همان سرزمینی را آبیاری کنند که تجن و زاینده رود و کارون را.»

 

سپس "فرخنده حاجی زاده" _ داستان نویس و مدیر نشریه ی ادبی بایا و نشر ویستار _ داستان کوتاه "پی آی آر" از مجموعه "ساحلی دیگر، دریایی دیگر" که ترجمه انگلیسی آن در نیویورک چاپ شده را برای باشندگان خواند.

 

سخنراني بعدي برنامه "حسن انوشه" _ پ‍ژوهشگري كه بيش از دو دهه از زندگي خود را وقف نوشتن "دانشنامه ی ادب فارسی"  كرده است _ بود.

او با بيان اينكه در حال تدوين جلد نهم دانشنامه ي ادب فارسی است، افزود: «چون از همان آغاز کار بر آن بودیم که کوشش‌ها و آفرینش‌های فرهنگی جهان ایرانی را بشناسانیم آن را به چندین حوزه جغرافیایی تقسیم کردیم و به ادب فارسي در این حوزه‌ها پرداختیم. در هر حوزه‌ای که کار می‌کردیم، گذشته از آن که از منابع آن حوزه‌ها بهره جستیم، می‌کوشیدیم تا از استادان و ادب پژوهان آن سرزمين نیز یاری بگیریم و راهنمایی‌های آن‌ها را به کار بندیم، چنانکه در تدوین جلد نخست کتاب که به ادب فارسی در سرزمین پهناور آسیای مرکزی می‌پردازد از استادانی مانند میرزا شکورزاده و برادرش عابد، میرزا ملا احمد، رحیم مسلمانیان قبادیانی، نار محمد سیدزاده و عبدالمنان نصرالدینوف یاری گرفتیم و تا آن جا که منابع و امکانات به ما اجازه می‌داد، کوشیدیم تا شاعران، نویسندگان، تاریخ نگاران، ادب پژوهان و روزنامه‌ها و مجله‌های ادبی و نیمه ادبی و اصطلاحات ادبی خاص آن منطقه را معرفی کنیم.»

انوشه سپس بيان كرد: «با خرسندی باید بگویم که در این مجلد کسان و کتاب‌ها و مجلات و روزنامه‌هایی معرفی شده اند که تا امروز کسی در ایران، آنها را نمی‌شناخت و یا از دوره‌های ادب فارسی و سبک‌ها و شیوه‌هایی سخن رفته که برای بسیاری از فارسی پژوهان ایرانی ناشناخته بوده است.»

او درباره ي جلدي از اين دانشنامه كه ويژه ادب فارسی در افغانستان است، گفت: «کار هم آسان بود و هم دشوار. از آن جهت کار آسان بود که در دو دوره حاکمیت کمونیستی که از هشتم اردیبهشت 1357 آغاز شد و همچنين دوره سیاه سلطه طلبه‌ها، کمابیش سه میلیون افغانستانی در میهن ما زندگی می کنند و در میان آنها جوانانی بودند که ذوق ادبی و قریحه شعری بسیار نیرومندی داشتند و از خدا می‌خواستند که جایی پیدا شود تا آنها بتوانند خود را به محک تجربه بزنند و نوشته‌ها و سروده‌های خود را معرفی کنند. از این روی، در مشهد، قم و تهران چندین نشریه به راه انداختند و حتا دفاتر نشر دایر کردند و  آثار شاعران و نویسندگان افغانستانی را که در سراسر جهان پراکنده بودند در این جا منتشر می‌کردند. البته جوانانِ از وطن گریخته در دیگر کشورهای همسایه نیز به کار تولیدات ادبی اهتمام می‌کردند و در شهرهایی چون دوشنبه، دهلی، پیشاور و کویته، روزنامه و مجله های ادبی انتشار می‌دادند و به چاپ کتاب می‌پرداختند یا کتاب‌هایی را که در ایران منتشر می‌شد در آن جا افست کرده به درون افغانستان می‌فرستادند. از اینان کسانی چون محمد جواد خاوری، محمد اکبر عشیق و حمزه واعظی که درایران به سر می‌بردند و غلام محمد لعل زاد که در دهلی زندگی می‌کرد با نوشتن مقالات به یاری دانشنامه شتافتند و محمد ابراهیم شریعتی که اکنون مدیر نشر عرفان در تهران است از هرکجا که کتاب، مجله و منبع افغانستانی به دستش می‌رسید، سخاوتمندانه در اختیارمان می‌گذاشت تا از آن کپی برداریم.»

انوشه با بيان سختي هاي گردآوري منابع براي دانشنامه به خاطره اي در اينباره اشاره نمود و گفت: «در سفری که به دهلی رفته بودم، مسعود خلیلی، پسر استاد خلیل الله خلیلی که آن روزها سفیر دولت ربانی در دهلی بود، به من اجازه داد که از کتاب‌های تکراری کتابخانه سفارت، نسخه ای بردارم و از آن‌هایی که تنها یک نسخه در کتابخانه نگهداری می‌شود کپی تهیه کنم و اصل کتاب را به کتابخانه بازگردانم. بدین ترتیب بود که رفته رفته گنجینه ای از کتاب‌های تخصصی با کما بیش پنجاه هزار عنوان کتاب در دفتر دانشنامه فراهم آمد که پاره ای از بخش‌های آن، مانندبخش‌های افغانستان، شبه قاره و آسیای میانه را در دیگر کتابخانه‌های ایران نمی‌توان یافت.

اما دشواری در این بود که در آن سال‌ها در افغانستان نه کتابخانه‌ای مانده بود و نه دانشگاهی. دانشگاه‌ها به میدان جنگ گروه‌های رقیب بدل شده بود و دیگر نه استادی در آن‌ها مانده بود و نه دانشجویی و کتابخانه‌ها هم به غارت رفته و کتاب‌های آن‌ها در بازارهای سیاه کشورهای همسایه فروخته شده بود. گاهی پیش می‌آمد که ما کتابی را که پانصد تومان قیمت داشت تا ده هزار تومان می خریدیم. سرانجام به هر زحمت و مشقتی بود جلد افغانستان هم به تدوین نهایی رسید و انتشار یافت. هنوز سالی نگذشت که این جلد با اصلاحات و افزوده‌هایی به چاپ دوم رسید و اکنون آماده می‌شویم که آن را با اصلاحات تازه و روز آمد کردن مطالب بار دیگر به چاپ برسانیم.»

انوشه در پايان با يادي از دكتر محمود افشار به نقل قولي از او پرداخت و گفت: «این سخن زنده یاد دکتر محمود افشار را به یاد داشته باشیم که در این کره خاکی هیچ ملتی را نمی‌توان یافت که به اندازه دو ملت ایران و افغانستان به یکدیگر همانند باشند. ما ایرانیان و مردم افغانستان هزار سال و هنوز هم سرگذشتی مشترک داریم. زبان و دین و آداب و سنن ما یکی است و فردوسی توسی و سنایی غزنوی و خیام نیشابور و مولوی بلخی و نظامی‌گنجوی، سعدی و حافظ شیرازی و عطار نیشابوری و بسیاری دیگر که از زبان مشترک ما به گسترش فرهنگ جهانی خدمت کرده اند، میراث مشترک هر دو ملت ایران و افغانستانند. اگر روزگاری ظهیر فاریابی در تبریز به سر می‌برد و امام فخر رازی در هرات، ابوالفضل بیهقی در غزنه، امروز نیز باید چنان باشد که شاعران و نویسندگان دو کشور به آسانی بتوانند میان خود آمدو شد کنند و تجربه‌هایی را که اندوخته اند به هم انتقال دهند و  گنجایش زبان ما را که پشتوانه ي فرهنگی دیرسال و پر افتخاری دارد، بیفزایند.»

 

سخنران ديگر برنامه "دکتر حورا یاوری" پژوهشگر مرکز مطالعات ایرانی دانشگاه کلمبیا بود.

دكتر ياوري به توضيحي درباره ي سبك هاي گوناگوني شعري ادب فارسي و نقش جغرافيا و رويدادهاي سياسي در اين سبك ها پرداخت و گفت: «این معیارها بیشتر از آنکه برگرفته از مرزها یا دوره های تاریخی باشند به جریان های مستمر و آهسته ای که در بنیانی ترین لایه های فرهنگ و تاریخ سرزمین های مختلف جهان گذر می کند ارتباط می یابد.»

دبیر بخش ادبیات فارسی دانشنامه ی ایرانیکا، با بيان اينكه ادبیات فراتر از تاریخ می رود، به بررسي ویژگی های رمان مدرن پرداخت و افزود: «فروپاشي آهسته و تدريجي ساختارهاي سنتي و از همه مهم تر سربركشيدن مفهوم تازه اي از انسان، به مفهوم انسان بريده شده از قبيله و ساختارهاي گسترده خانوادگي و پیوندهای خوني و خانوادگی و پا نهادن بر جهانی بر پایه ی انسان مستقلِ خودبنياد كه زندگي اش را نه بر پايه زندگي زيسته نسل هاي پيشين بلكه بر پايه گزينش ها، پذيرش ها و نكوهش هاي خودش تعريف مي كند، انساني كه به زبان تازه و وسيله تازه اي براي رساندن صدايش به گوش ديگران و نوشتن سرگذشت ديگران نياز دارد، دوره اي تازه در ادبيات پديد مي آورد.»

 

آخرين سخنران برنامه "محمد حسين محمدي" نويسنده ي افغانستاني كه به رغم جواني چندين پژوهش ارزنده ي درباره ادبيات افغانستان انجام داده است و رمان هايش چون مجموعه داستان "انجيرهاي سرخ مزار" كه برنده جايزه هاي چون "جايزه ادبي هوشنگ گلشيري" و ... شده است، به بررسي "سرگذشت فرهنگ داستان‌نویسی افغانستان" پرداخت و شرحي از تاريخِ داستان نويسي افغانستان داد و به كتاب سوزي ها اخير افغانستان اشاره كرد و مرارت هاي گردآوري كتاب هاي مورد نيازش را با داستاني شيوا بيان نمود.

او اين داستان را چنين شرح داد:

«بازگشت اول
زماني كه در تابستان 1376 خورشيدي با استفاد از سياهي شب‌، همراه عده‌يي ديگر از قزل‌آباد محاصره شده برآمدم و خودم را به شهرم ـ‌‌ مزارشريف ‌ـ رساندم‌; به خانه‌ي خاله‌ام كه كتاب‌هايم آن‌جا بود، رفتم‌. وقتي كه جاي خالي كتاب‌ها را در كنج اتاق ديدم‌; پرسان كردم‌: «كتاب‌هايم را كجا كردي؟»
خاله‌ام با دست‌، بيخ گل‌هاي آفتابگرداني را كه در زير گرماي تابستان پژمرده شده بودند، نشان داد.

جايي نزديك بيخ گل‌هاي آفتابگردان‌هاي پژمرده و زرد، به نظرم آمد كه كنده شده است‌.
«كتاب‌هايت را گور كرديم‌!»
از آن پس تا يك ماه هر وقت فرصتي مي‌يافتم و تفنگ را از شانه‌ام به زمين مي‌گذاشتم و به خانه‌ي خاله‌ام مي‌رفتم‌، نگاهي به گل‌هاي آفتابگردان پژمرده مي‌كردم و بعد، نگاهانم به پايين مي‌لغزيد و روي مدفن كتاب‌هايم ثابت مي‌ماند.
بعد از شكستن محاصره‌ي شهر، به سراغشان رفتم‌. خاك‌ها را با احتياط از رويشان پس زدم و يكي يكي كتاب‌هايي را كه با صد زحمت در مدت چند ماه تهيه كرده بودم‌، از زير خاك خارج ساختم‌. كتاب‌ها نم كشيده بودند و بوي ماندگي و خاك مي‌دادند. يكي يكي پاكشان مي‌كردم و نگاهانم سرگردان روي نام‌هايشان مي‌گشت كه مبادا يكیشان كم باشد. از آن پس‌، هر روز از دست‌فروش‌هايي كه بعد از مدت‌ها دوباره بساط كتاب‌هايشان را در مقابل كتاب‌فروشي بيهقي هموار مي‌كردند، خبرگيري مي‌كردم و در به در به دنبال كتاب‌هاي داستاني چاپ كابل مي‌گشتم‌. هر چي مي‌گشتم‌، كم‌تر مي‌يافتم و زيادتر چانه مي‌زدم‌. آن‌قدر پاليدم و پاليدم و چانه زدم تا توانستم تعدادي از كتاب‌هاي داستاني چاپ شده‌ي دهه‌ي شصت كابل را تهيه و با خود به ولايت غربت بياورم‌.
پسان‌ها، هر گاه اين كتاب‌هاي گور شده را مي‌برداشتم و مي‌خواندمشان‌، به ياد مي‌آوردم كه اين‌ها بيش از يك ماه را در زير خاك‌ها گور شده بودند. بو
يشان مي‌كردم و نگاهانم را مي‌بستم و بوي خاك را احساس مي‌كردم‌. به ياد مي‌آوردم چه كتاب‌هايي كه در شهرهاي كشورم سوختانده و خاكستر شده‌اند. سوختانده شده‌اند تا دست‌هاي مرداني را گرم كنند تا ماشه‌ي تفنگ‌ها آرام نگيرند. سوختانده شده‌اند تا مردم گمراه نشوند. سوختانده شده‌اند تا انقلاب به ثمر بنشيند! سوختانده شده‌اند تا.... و به ياد مي‌آوردم كه تعدادي از كتاب‌هايم هنوز كه هنوز است‌، در مدفنشان دور از روشنايي و نور خورشيد در حال نم كشيدن و پوسيدن هستند. آن‌ها كه در وقت جنگ و محاصره‌ي شهرم در زيرزمين خانه‌ي مادركلانم دفن شده بودند.
همه‌ي اين‌ها وادارم مي‌ساخت تا فرهنگ داستان‌نويسي افغانستان را تهيه كنم‌، شايد اداي ديني به فرهنگ كشورم باشد.

 بازگشت دوم
در تابستان 1378 وقتي در مشهد، كار تهيه‌ي فرهنگ توصيفي داستان‌هاي بلند و رمان‌هاي افغانستان را آغاز كردم‌، كاري به ظاهر ساده مي‌نمود. سوگمندانه مي‌دانستم كه شمارشان به صد هم نمي‌رسد. با خود گفتم زود به انجام مي‌رسانمش‌; اما در همان شروع فهميدم كه همين كارِ اندك را هم نمي‌توانم به طور كامل به انجام برسانم‌. وقتي ديدم خودِ آثار در دسترس نيست كه هيچ‌، حتا منابع ديگري هم درباره‌ي آن‌ها وجود ندارد و اگر هم هست بسيار كم است و ناقص‌; و بيش‌تر نااميد شدم‌. از خودم پرسيدم‌: اگر يكي بخواهد در تاريخ ادبيات داستاني افغانستان تحقيق كند، چه منابعي در اختيار خواهد داشت‌؟ آيا ابتدايي‌ترين فهرست‌ها را در اختيار دارد؟ پاسخ مأيوس كننده بود‌.
زماني كه در به در به دنبال يك كتاب‌، يك مقاله مي‌گشتم و نمي‌يافتم‌; زماني كه در قفسه‌ي كوچك و نيمه پُر كتاب‌هايم پشت كتاب كوچكي مي‌گشتم و نمي‌يافتمش و يك روز تمام كتاب‌هايم را زير و رو مي‌كردم و در ذهنم مي‌پاليدم و مي‌پاليدم كه فلان كتاب كجا شده‌، كي گرفته‌اش و در پايان روز حاصلي جز، سر‌دردي شديد برايم نداشت‌; باز به ياد كتاب‌هايي مي‌افتادم كه با زحمت تهيه‌شان كرده بودم‌. و وقتي دوباره كتاب‌هاي رنگ و رو رفته‌يي كه همراه خود آورده بودم، كتاب‌هايي در غربت، را زير و رو مي‌كردم و ورق مي‌زدم‌، به ياد ديگر كتاب‌هايي مي‌افتادم كه در شهرم، مزارشريف، در زيرزمين تاريك و نمناك خانه‌ي مادركلانم در جايم مانده بود و آورده نتوانسته بودمشان‌. نام‌ها
يشان در پيش چشم‌هايم رژه مي‌رفتند. و خبري را به ياد مي‌آوردم كه مامايم با خود آورده بود; خبري كه مي‌گفت مادركلانم‌، وقتي شهر در بهار 1377 خورشيدي به دست گروه طالبان سقوط كرده بود، يك شبانه روز فقط كتاب‌هاي مرا در تنور مي‌سوختانده است‌. ناراحت‌ِ كتاب‌هايي كه از ايران با خود برده بودم‌، نيستم‌. مي‌توانم باز تهيه‌‌شان كنم‌; اما ياد معدود كتاب‌هاي رنگ و رو رفته‌ي وطني كه در جايم مانده بود، ناراحتم مي‌كند، كتاب‌هايي كه فكر نمي‌كنم‌، باز تهيه‌شان بتوانم‌.


بازگشت سوم
از نوشتن و چاپ نخستين داستان‌واره‌هاي افغانستان بيش از هشتاد سال مي‌گذرد. بعد‌ها اين جريان با انتشار داستان‌واره‌هاي بلند و رمان‌واره‌ها ادامه يافت ولي تا رسيدن به داستان‌ به شكل امروزي‌‌اش زمان بسيار زيادي سپري شده است. سير تحول داستان‌نويسي فارسی در افغانستان بسيار كند و گاه با ركود‌هايي همراه بوده است. جريان داستان‌نويسي معاصر افغانستان هيچ‌گاه به درستي مورد بررسي و كاوش قرار نگرفته و از‌ چند و چون آن اطلاع چنداني در دست نبوده است. با وجود اين‌كه در طول اين هشت دهه نويسندگان بسياري در حيطه‌ي ادبيات داستاني قلم فرسايي كرده‌اند؛ داستان‌نويسي در افغانستان به صورت يك جريان قوي در نيامده و هميشه بسيار ضعيف و در حاشيه بوده است.
اگر تعداد نویسند‌گان را نیز در نظر بگیریم اندک‌اند و شمارشان به دوصد نفر هم نمی‌رسد. اين نويسندگان از لحاظ تعداد داستان‌هايي كه نوشته‌اند متفاوتند. برخي يكي ـ دو اثر و برخي بيش‌تر داستان كوتاه نوشته‌اند. ولي اكثرا داراي مجموعه‌ي مستقل داستاني نيستند. بسياري از نوشته‌هايي كه برخي از آن‌ها به نام داستان چاپ كرده‌اند، ‌بسيار ضعيف و بيش‌تر خاطره و افسانه‌اند.


بازگشت چهارم
در داستان‌هاي كوتاه دهه‌ی سی و چهل كم كم رويكردي اجتماعي به چشم مي‌خورد اما بسيار كم‌رنگ و در حد انتخاب شخصيت‌ها از ميان قشر‌هاي مختلف جامعه‌است كه آميخته است با مضموني عاشقانه و خالي از نقد اجتماعي. داستان‌هاي كوتاه گرچه از لحاظ كمّي رشد كرده ولي هنوز از لحاظ كيفي رضايت بخش نيستند. بيش‌تر داستان‌نويسان از سر تفنن مي‌نويسند و مشغوليت و گرايش اصلي آن‌ها داستان نیست ولي از آن‌جا كه تب داستان‌نويسي شيوع يافته و آن‌ها نيز خواسته‌اند از قافله پس نمانند، از طرف ديگر داستان در جامعه جاي خودش را باز كرده و ظاهراً اين‌طور جا افتاده كه روشنفكر و فرهنگي كسي است كه داستان مي‌نويسد، براي همين بسياري از آدم‌ها داستان‌ها و داستان‌واره‌هايي نوشته‌اند. در کنار شاعران و مورخین حتا دولت‌مردان نیز به نوشتن داستان روی آوردند و یکی دو داستان کوتاه از خود به جا گذاشته‌اند. متأسفانه این آثار حتا نتوانسته‌اند داستان‌هاي قبل از خود را پشت سر بگذارند. داستان‌هاي آن‌ها بيش‌تر بر اساس قصه‌هاي تاريخي و فولكلور مردم نوشته شده‌اند. داستان‌واره‌هايي كه بين طرح و داستان‌كوتاه و گاه مقاله و قطعه‌ي ادبي سر‌گردانند. در بسياري از موارد به قصه‌ها‌ي فولكلوريك و تاريخي بر‌مي‌خوريم كه فقط از جهت زباني تغييري در روايت آن‌ها به چشم مي‌خورد و از قصه‌هاي كهن برگرفته شده و به شكل ساده‌تر، با نثري مقاله‌اي ـ گزارشي باز نوشته شده‌اند.


بازگشت پنجم
با كودتاي گروه‌هاي چپ وابسته به مسكو در ثور  1357 خورشيدي و سرنگوني داوودخان؛ ادبيات و خصوصاً داستان‌نويسي به سوي دولتي شدن و تبليغي‌نويسي سوق داده شد و رئاليسم سوسياليستي كه از چند سال قبل با داستان‌هاي واقع گرايي كه سنگ دفاع از حقوق كارگران و دهقانان و روستایيان ـ به قول خودشان «زحمت‌كشان» جامعه ـ را به سينه مي‌زدند؛ آغاز شده بود. در سايه‌ي حمايت حكومت از سوي نويسندگان بسياري مورد قبول قرار گرفت و با ایجاد اتحادیه‌ی نویسند‌گان افغانستان سعی در دولتی کردن ادبیات داشتند. سياست‌گذاران اتحاديه نويسند‌‌گان افغانستان تلاش مي‌كردند تا هر گونه اثر نا‌همسو با حزب را مجال چاپ ندهند،‌ حتا اگر با اهداف حزب در تضاد نباشد. طبق اساسنامه اتحاديه رييس آن بايد حزبي مي‌بود كه بعدها مي‌توانست غير حزبي علاقه‌مند به مشي انتشاراتي حزب باشد.
پيروان اتحاديه نويسندگان افغانستان كه با عنوان‌هاي «نويسندگان مترقي و انقلابي» خوانده مي‌شدند؛ آثارشان پرداخت‌هاي بسيار شعاري و آرمان خواهانه داشت و در داستان‌هايشان شخصيت‌ها تبديل به قهرماناني شدند كه در جوامع سوسياليستي مد بود و با پايان‌هايي خوش و از پيش تعيين شده از سوي حزب و به سود قهرمانان به سرانجام مي‌رسيد.
در اين سال‌ها با حمايت و با تقويت و پشتيباني دولت از نويسندگان تحت حمايت خويش، داستان به عنوان يكي از بخش‌هاي هميشگي در نشريات جاي باز مي‌كند و تب داستان‌نويسي چنان بالا مي‌گيرد كه سلطان‌علي كشتمند صدراعظم كشور نیز داستانی منتشر مي‌كند. اما با همه‌ي اين‌ها داستان‌نويسان ما داستاني كه بتوان به قول رهنورد زرياب يک «حادثه» ادبي خواندش خلق نمي‌توانند و كما‌كان داستان‌هاي ضعيف و بسيار كم داستان‌هاي خوب نوشته مي‌شوند. در اين بين البته بودند نويسندگاني كه هيچ‌گاه در حيطه‌ي ادبيات رسمي طرفدار حزب حاكم قلم نزدند و داستان‌هاي خوبي هم نوشته‌اند كه مي‌توان به رهنورد زرياب، سپوژمي زرياب، زلمي باباكوهي و عبدالقادر مرادي اشاره كرد. ولي ديگر نويسندگان تقريباً بدون استثنا در حيطه‌ي ادبيات رسمي و تبليغي طرف
دار حزب حاكم داستان مي‌نوشتند كه با حمايت دولت و اتحاديه نويسندگان مجموعه داستان‌هاي مستقل و مشترك بسياري منتشر شد.


بازگشت ششم
با اشغال افغانستان به دست شوروی مردمان بسیاری از کشور خارج شدند و با تشدید جنگ‌های داخلی سیل این مهاجرت‌ها تا امروز ادامه دارد. نویسندگان افغان آواره‌‌ی سرزمین‌‌های دیگر شدند و بسیاری از آنها نوشتن را رها کردند. در بين مهاجرين افغان در ايران داستان‌نويسي در آغازين سال‌هاي دهه‌ي شصت با داستان‌واره‌هاي جهادي شروع شد كه نويسندگانشان ناشناس هستند ولي تا اواخر اين دهه كه داستان‌هاي انگشت‌شماري در اين زمينه داريم. در سال‌هاي پاياني دهه‌ي شصت عده‌اي كه تقريباً همه از حوزه ها‌ي علميه برخاسته‌اند در مشهد گرد هم مي‌آيند و به نوشتن داستان مي‌پردازند.
اين نويسندگان جزو اولين گروه از مهاجرين محسوب مي‌شوند كه به طور جدي به داستان‌نويسي روي آوردند و داستان‌هايشان در مطبوعات ظاهر شد و بعد‌ها به صورت مجموعه منتشر شد. اينها نيز در ابتداي امر به نوشتن داستان‌هاي تبليغي مشغول بودند ولي به زودي از اين نوع نوشتن دست كشيدند و به ادبيات جنگ و ضد جنگ روي آوردند. بعد‌ها به اين جمع دانش‌آموزاني نويسنده نيز اضافه شدند. اين گروه با استفاده از تجربیات گروه اول‌، به زودي جاي خود‌شان را در دنياي داستان باز كردند. و با توجه به محيط مساعد ادبي در ايران بسيار خوب رشد كردند و باليدند و با ادبيات ايران و جهان به خوبي آشنا شدند و خود موفق به نوشتن داستان‌هاي خوبي شدند كه امروزه نه تنها در كنار نويسند‌‌گان مطرح افغانستان كه از دير باز مي‌نوشتند؛ حرف اول را در داستان‌نويسي افغانستان مي‌زنند که حتا در کنار نویسند‌گان ایران خود را مطرح کرده‌اند. ويژگي آثار اكثر به اتفاق اين نويسندگان نوگرايي و نوجويي در داستان و به كارگيري عناصر داستان‌هاي نو در نوشته‌هايشان است. براي اين نويسندگان جداي از نوشتن از جنگ و آوارگي و مهاجرت، مسأله‌هاي انسان نوعي بيشتر مد نظر است. دغدغه‌هايي كه جداي از افغان بودن نويسنده به كل انسان‌ها تعلق دارد. اين نسل جديد در ادبيات داستاني افغانستان مي‌رود كه نبض داستان‌نويسي افغانستان را به دست بگيرد و تحولي عميق در آن ايجاد نمايند.


و روایت حال:
و امروز نویسندگان افغانستان در سراسر دنیا پراکنده و دور از هم افتاده‌‌اند. تعدادی در ایران، دیگرانی در اروپا، امریکا و استرالیا در انزوای خود فرو رفته‌اند و بسیار کم می‌نویسند و اگر هم داستان‌‌هایی نوشته‌اند؛ در روی میزهای‌ تحریرشان خاک می‌خورند و شاید هم منتشر نشوند. در داخل افغانستان نیز وضع بهتر از این نیست و با وجود آزادی‌ها و فضای جدید سیاسی و فرهنگی، داستان‌نویسان بسیار کم می‌نویسند. مردم در بی‌سوادی به سر می‌برند و تحصیل‌کردگان نیز علاقه‌ی چندانی به کتاب و مطالعه نشان نمی‌دهند. ناشری نیست تا کتاب منتشر کند و اگر نویسنده‌یی نیز از جیب خود کتابش را چاپ می‌کند یا باید در کنج خانه‌اش انبار کند و یا دانه دانه به دست خود هدیه بدهد شاید یکی دو نسخه‌اش خوانده شوند. چرا که خواننده را خریداری وجود ندارد.
هجوم رسانه‌های شنیداری و تصویری و پایین آمدن سطح فرهنگ و تغییر آن موجب شده است تا نویسند‌گان نیز جذب رادیوها و تلویزیون‌ها شوند یا وارد عرصه‌ی سیاست شده‌‌ و از داستان دور بمانند.
اما با این وجود نیز هستند نویسندگانی که با چنگ و دندان به داستان چسپیده‌اند و هنوز می‌نویسند و گاه‌گداری خبر انتشار مجموعه‌‌ها و رمان‌‌هایی را می شنویم. و این اندک نیز که پراکنده و دور از هم‌اند، نشان می‌دهد که نبض داستان‌نویسی افغانستان هم‌چنان می‌تپد. امیدوارم این جوی‌بار‌های پراکنده گرد هم آیند و رود خروشان داستان‌نویسی افغانستان خروشنده‌تر به پیش رود.
»

***

در اين شب همچنين پیام هاي "رهنورد زریاب"، "سپژمه زریاب" از نویسندگان افغانستان خوانده شد. و برنامه با پخش فيلم «زمستان در کابل» ساخته ي موسا زکی زاده شاعر و کارگردان افغاني به پايان رسيد.

 

در ميان حاضران چهره هاي برجسته زبان و ادبيات فارسي همچون سيمين بهبهاني، سيد علي صالحي و همچنين عبدالغفور آرزو (نويسنده افغاني و جانشین سفیر افغانستان در ایران) و سهراب فتوحی (رئیس انجمن دوستی ایران و فرانسه) به چشم مي خوردند.

بايسته يادآوري است اين شب به كوشش "مجله ي بخارا"، نشر "شهاب" و تارنماي "پندار"  برگزار شد.

گزارش از مسعود لقمان

فرتوره ها از نیلوفر لقمان


(۱). بخشي از نوشته ي دكتر جليل دوستخواه درباره ي شب ادبيات افغانستان در تارنمای ایران شناخت

 

* این گزارش در روزنامه مردم سالاری چاپ شده است. برای خواندن آن در روزنامه مردم سالاری اینجا را کلیک نمائید.

 

 

 

بازخوردها:

** دوست گرامی ام «مازیار قویدل» سردبیر تارنمای شاهنامه و ایران به این نکته اشاره نمودند که:

«ايرانيان، افغانان، پارسی بانان يا تاجيکان، ارانيان (آذربايجانيان ؟!؟!؟!)، و چندين و چند گروه مردمی ديگر، کسانی هستند بافته و تافته ی ميهن ِ فرهنگی پشته يا فلات ايران. ميهنی که با داشتن چندين و چند زبان گوناگون، به گونه ای خود جوش و بدون پا در ميانی شاهان و وزيران و پايوران هر گوشه، زبان پارسی را زبان بازرگانی و ادبی فرهنگی اين پشته بر گزيد و  با پل شيرين  شکنش از اين کشور به آن کشور آمد و شد و بازرگانی نمود و در چندين و چند جای نيز، زبان شيرينش را زبان فرهنگی، ادبی و درباری همسايگان ساخت، که از آن ميانند کشورهای ترکيه و هند.

ترکان ِ عثمانی در روز و روزگارانی که آذربايجانيانی چون صفويان در ايران فرمانروايی می کردند، اگر چه با فرمانروايان ايران زمين در جنگ و ستيز و بگو مگو بودند، ولی زبان پارسی را، زبان ِ ادبی ِ و درباری خود برگزيده بودند و همه ی نامه ها و کارهای دبيری ِ درباری شان را با اين زبان می نگاشتند.

اين چنين نيز بود در کشور هندوستان، هنديان تا پيش پاگير (بگوييم دست و پاگير) شدن انگليس ها، زبان درباريشان قند شيرين پارسی بود و "شکر شکن بودند همه توتيان (طوطيان) هند، زان قند پارسی که به بنگاله می رسيد. 

کشور افعانستان ناميده ی کنونی نيز از پاره های تن کهنسال پشته ی فر و فرهنگمند ايران است که تا پايان فرمانروايی نادر شاه افشار نيز، پيکر چسبيده به تن خواهر يا برادر بود که با بخش شدن پيکر ميهن در ميان کريم خان زند و احمد شاه ابدالی يا به گفته ی خودشان احمد شا بابا، بخش ِ باختری ميهن افغالستان نام گرفت. نامی که از ديدگاه قومی و گروهی همه ی گروه ها را در بر نمی گيرد. چرا که نام واژه ی افغان، به چم و معنی پشتو می باشد. سخن که به اينجا کشيد بايد ياد آور شوم که بنا به گفته ی استاد علی اکبر جعفری، ای کاش يا اين سردار نامی (کريم خان زند) و يا آن سردار نامی ديگر (احمد شاه)، همه ی پشته ی ايران را فرمانروايی می کرد و اين جدايی سياسی نيز پيش نمی آمد. اگر چه جای دلگيری دارد، ولی بد نيست به ياد داشته باشيم که با دسيسه ها انگليس، هنوز بخشی از ميهن باختری در چنگال پاکستان است و کسی دم بر نمی آورد. در پايان اميدواريم که هر گونه مرز و بازرسی در ميان ميهن خاوری. باختری و پارسی بانان (تاجيکان) و  ... از ميان برداشته شود تا هر يک از اين مردمان بتوانند در هر گوشه از اين ميهن فرهنگی به کار و بار بپردازند.

ای کاش که اين آزمايش را با بخش کوچکی از بخش باختری ميهن که هرات باشد بيازماييم. با اميد آن روز.»

از تیزبینی و مهر ایشان سپاسگزارم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 فروردین1386ساعت 15  توسط مسعود لقمان  |