تبليغاتX
::... روزنـــامــک ...:: - زمینه های پیدایش بحران قومی در ایران (بخش دوم) جستاری از تيرداد بنکدار

::... روزنـــامــک ...::

جُستارهایی در پیرامون تاریخ، فرهنگ، ادبیات و اندیشه

در كردستان وضع كمي متفاوت بود. در اين ناحيه كه همواره بخش تفكيك ناپذير فرهنگ ايراني به شمار مي رود، در پايان جنگ جهاني دوم براي نخستين بار به تحريك شوروي و با اعلام جمهوري موسوم به مهاباد گرايشات تجزيه طلبي مطرح شد. پیش (و پس) از آن كردها همواره مانند ساير اقوام ايراني از آنچه بر اين كشور گذشته متنفع و يا متضرر گشته اند؛ و هرگاه كه اقتدار حكومت مركزي روبه ضعف و زوال مي رفت، در نهايت خطه كردستان (مانند ساير نقاط) شاهد ظهور گردنكشاني نظير «اسماعيل آقاسيمكو» بود كه به قتل و غارت و گردنکشی مشغول بوده و هرگز داعيه اعلام استقلال و تشكيل دولت- ملت را نداشتند. زيرا آنجا كه مسئله هويت يابي ميهني در درون مرزهاي ايران مطرح مي گشت، همواره با وجود مولفه ها عميق پيوند دهنده (مانند برگزاري جشن نوروز و پیوندهای زبانی و ...) ترديدي در پيوند ميان كردستان (مانند لرستان يا گيلان) با ساير نواحي ايراني نبود. به همين جهت اقدام قاضي محمد در ايران يك بدعت تازه بود كه با تحريك شوروي و تحت تأثير جريانات آن سوي مرز (در كردستان عراق) شكل گرفت و هيچ مبنايي برشرايط كردستان ايران نداشت جز تكيه بر حضور قواي اشغالگر شوروي در كشور. در پي همين حضور نظامي بود كه «جمهوري دموكراتيك كردستان» در مهاباد شكل گرفت و قاضي محمد سمت رياست جمهور و يک کرد از آنسوي مرز آمده، يعني همان ملا مصطفي بارزاني معروف، رياست ارتش (ملبس به اونيفورم ارتش سرخ ) آنرا بر عهده گرفتند. همين ترکيب ميزان نفوذ کردهاي عراقي در شکل گيري تشکيلات جمهوري مهاباد را نشان مي دهد. توجه به اين امر مهم است که بر خلاف ديدگاه کليشه اي رايج در ميان غربيان و پژوهشگران خارج از منطقه، سه کردستان ايران، عراق و ترکيه داراي شرايط مشابهي با يکديگر نبودند.

 

  • اقدام قاضي محمد در ايران يك بدعت تازه بود كه با تحريك شوروي و تحت تأثير جريانات آن سوي مرز (در كردستان عراق) شكل گرفت و هيچ مبنايي برشرايط كردستان ايران نداشت جز تكيه بر حضور قواي اشغالگر شوروي در كشور. در پي همين حضور نظامي بود كه «جمهوري دموكراتيك كردستان» در مهاباد شكل گرفت و قاضي محمد سمت رياست جمهور و يک کرد از آنسوي مرز آمده، يعني همان ملا مصطفي بارزاني معروف، رياست ارتش (ملبس به اونيفورم ارتش سرخ ) آنرا بر عهده گرفتند. همين ترکيب ميزان نفوذ کردهاي عراقي در شکل گيري تشکيلات جمهوري مهاباد را نشان مي دهد.
 

کردستان ايران بخش باقيمانده اين ناحيه در سرزمين اصلي است و کردستان عراق بخش اعظم کردستان غربي بود که در پي معاهده قصر شيرين (1638 ميلادي) ميان شاه صفي (نوه شاه عباس بزرگ) و سلطان مراد عثماني در مقابل گرجستان و ارمنستان به دولت عثماني واگذار شد. برخي از نواحي نيز بيشتر در پي شکست چالدران از ايران تجزيه گرديده بود. اما سياست صفويان در مقابله با عثماني از دوران شاه عباس به بعد در وهله اول تسلط بر نواحي قفقاز به ويژه گرجستان که تامين کننده اصلي سپاهيان ايران بودند, قرار داشت. زيرا صفويان در نبرد با خلافت سني مذهب عثماني، مسيحيان قفقازي را قابل اعتمادتر از کردها سني به شمار مي آوردند. به هر روي اين معاهده منجر به جدا شدن دو ناحيه غربي و شرقي کردنشين در پنج قرن اخير گرديد. ناحيه اي هم که امروز کردستان ترکيه به شمار مي آيد، بخش کوچکي از همان کردستان غربي به انضمام بخش اعظم ارمنستان بزرگ بود که هنگامي که عثماني ها در سال 1915 ميلادي تصميم به قتل عام ارمنيان گرفتند, شماري از طوايف کرد براي انجام اين ماموريت (کوچاندن وحشيانه ارامنه به شام) به آنجا رهسپار شدند. پس ملاحظه مي شود که کردها در هر يک از سه کشور ايران, ترکيه و عراق  در شرايط تاريخي و اجتماعي متفاوتي به سر مي بردند. هر چقدر که کردهاي ايراني و عشاير و خانهاي آنان به پيوند بيشتر با ساير هم نژادانشان در ايران متمايل شده و حتي بخش قابل ملاحظه اي از آنان به مذهب تشيع در مي آمدند و گروههاي زيادي از آنان نيز براي حراست و پاسداري از مرزها و امنيت ايران به خراسان و مازندران مي رفتند, کردهاي عراقي و سوري علي رغم اشتراک مذهبي از جذب شدن در نواحي عربي به دورماندند. به ويژه پس از فروپاشي امپراطوري عثماني و آغاز ملت سازي استعمار انگلستان و فرانسه در خاورميانه و قرار گرفتن بخش اعظم کردستان غربي در کشوري به نام عراق و بخش کوچکتر آن در سوريه, اين وضعيت به تدريج جنبه بحراني به خود گرفت. به ويژه در عراق که روند ملت سازي را خاندان سلطنتي هاشمي با يک پادشاهي محافظه کار عربي و ارتجاعي آغاز نمود، کردستان عراق به کانون اصلي نارضايتي کردها در منطقه بدل شد و نخبگان آن در صدد بر آمدند که راهي براي تشکيل يک دولت - ملت به نام کردستان بيابند. بديهي است که اشتراکات فرهنگي سبب مي شد گروهي از کردهاي ايراني نيز تحت تاثير اين جريانات واقع شوند که قاضي محمد نيز از زمره همين افراد بود. اما آنچه که مسلم است اين است که در آن مقطع تاثير پذيري از اين نگرشها در ميان کردهاي ايراني بسيار سطحي و متزلزل بوده است.

 

  • به اين ترتيب در سالهاي پاياني دهه 1350 خورشيدي عواملي نظير رشد موج انقلابيگري شيعي در کشور و اتخاذ برخی سیاستهای تخریبی نسبت به تاریخ و فرهنگ ملی منجر به پيدايش خلاء در کردستان و در نتيجه ظهور و گسترش قومگرایی در این ناحیه شد و این پدیده در کنار اقدامات مخرب جريانات چپگرا و سرکوبهاي خشن دولتي، به وقوع يک جنگ داخلي طولاني مدت در کردستان و تبديل شکاف قومي به تعارض قومي انجاميد.

 

قاضي محمد همانند پيشه وري با تاختن بر رسمي بودن زبان فارسي، سعي در جلب نظر مردم و توده اي نمودن هر چه بيشتر حرکت خود با استفاده از ابزار زبان نمود. بي مايگي اين قبيل اقدامات هنگامي جنبه مضحکه به خود گرفت که وي در راستاي احقاق حقوق دموکراتيک خلق (؟!) تحصيل به زبان عبري را براي 30 خانوار يهودي مهاباد اجباري نمود و اين در حالي بود که يهوديان در هر جاي دنيا که باشند (به غير از اسرائيل در سالهاي اخير) به زبان همان محل تکلم و از زبان عبري تنها براي انجام مناسک ديني خود بهره مي بردند! علاوه بر اينها هم قاضي محمد و هم پيشه وري بعلت دارا بودن افکار بي ريشه و سطحي و نیز ذهنیت و نگرش غيرمسئولانه ي لنينيستي از توانايي درک واقعيتهاي ژرف و ريشه دار فرهنگي و تاريخي ايران کهن عاجز بودند. اينها شايد هرگز به اين حقيقت نمي انديشيدند که زبان پارسي قرنها به عنوان زبان مشترک همه اقوام ايراني پذيرفته شده و بسياري از اقوام ايراني مانند لرها, گيلک ها, مازني ها و .... که به گويشهاي محلي تکلم مي کنند, هرگز مشکلي با آن نداشته و ندارند. بنابراين مشکل پيشه وري و قاضي محمد از خارج از مرزها سرچشمه مي گرفت و علاوه بر اين، علي رغم استيلاي هشت قرني اقوام ترک زبان بر ايران (از سقوط خاندان بويه و استقرار سلجوقيان در قرن ششم تا سقوط سلسله قاجار در قرن چهاردهم هجري قمري) زبان پارسي همواره جايگاه خود را حفظ نموده و هرگز هم زور و سرنيزه اي براي کاربرد آن بکار نرفته بود. به هر روي، به دليل همين سطحي نگري و شعار زدگي و در عين حال دريوزگي (از استالين مخوف) بود که بلوا و غائله قاضي محمد نيز به مانند پيشه وري چندان نپائيد و با ضربتي کوچک منهدم شد. بارزاني نيز پس از چندي که به شوروي پناهنده شد به منطقه بازگشت و اين بار به آزادسازي کردستان عراق رضايت داد و در اين راه از پشتيباني دولت شاهنشاهي ايران بهره مند شد تا جايي که پس از قرارداد الجزيره (1975 م) ميان ايران وعراق چاره اي جز ترک مخاصمه نيافت. در همين سالها جلال طالباني در کردستان عراق جناح کردهاي مخالف بارزاني را رهبري مي نمود و در اواخر دهه 1340 خ به علت تضادي که با ملا مصطفي و طبعاً حامي اصلي وي يعني دولت شاهنشاهي ايران داشت، به برخي از فعالان سياسي ايراني (اعم از کرد و غيرکرد) براي ايجاد جنبشي در کردستان ايران ياري مي نمود. «دکتر کورش لاشايي» يکي از رهبران کنفدراسيون دانشجويان ايراني در اروپا در خاطراتش تشريح مي کند که چگونه به کمک طالباني وارد کردستان ايران شده و در آنجا به «اسماعيل شريف زاده» و «ملا آواره» که در صدد برپايي يک جنبش کردي در کردستان ايران بودند پيوستند. وي در اين خاطرات شرح مي دهد که چگونه هر بار که به همراه گروه ده بيست نفري اين دو وارد دهکده يا روستايي مي گرديدند با بي تفاوتي و گاهي خشم روستاييان مجبور به ترک آن روستا مي شدند. اين گزارش عيني، عمق کم و بي ريشگي گرايشات قومي در منطقه کردستان در خلال سالهاي دهه 1320 تا 1350 خورشيدي را به وضوح نشان مي دهد. اما چه مي شود که به يکبار در سال هاي پاياني دهه 1350 خورشيدي ناگهان وضعيت بصورت ديگري در مي آيد؟

 جامعه ايران در خلال سالهاي 57-1356 بنابر دلائلي شاهد ظهور و گسترش عقايد و آرمانهاي انقلابي و شبه انقلابي در دو وجه اسلامي شيعي و مارکسيستي و يا ترکيبي از اين دو مي شود؛ و بسته بر ميزان ارزشها و سطوح فکري در هر طبقه و قشر يا منطقه کشور، يکي از اين جريانات بيشتر نضج مي گيرد و در ميان بسياري از اقشار و طبقات يا گروههاي قومي و مذهبي به علت فقدان جاذبه هاي لازم در يکي از اين دو سطح, گرايشات بديلي نيز پديد مي آيد. اين حالت در مورد بخشهاي وسيعي از استان کردستان و جنوب استان آذربايجان غربي (نواحي کردنشين سني) مصداق دارد. در اين نواحي تشيع انقلابي جذابيتي براي ساکنان سني مذهب در بر نداشت و بنابراين در کنار رشد گرايشات مارکسيستي انقلابي, نوعي ناسيوناليسم قومي به عنوان بديل گرايش غالب در ساير نقاط ايران, در اين نواحي گسترش يافت. در کردستان و جنوب استان آذربايجان غربي (به ويژه مهاباد به علت سابقه تاريخي تشکيل حکومت قاضي محمد) به علت رشد بيشتر اقشار متوسط  شهري به نسبت ساير نواحي سني نشين غيرفارسی زبان, تضاد ميان تشيع انقلابي حاکم و ناسيوناليسم قومي محدود، بيشتر روبه رويارويي و تعارض نهاد. علاوه بر این تمامی گفتمانهای انقلابی رشد یافته در این سالها (اسلامی و مارکسیستی والتقاطی) دارای رویکردی تخریبی نسبت به تاریخ و فرهنگ ایران بودند.

 در همين شرايط بود که همانگونه که اشاره شد، گروه هاي مسلح چپ براي دست و پنجه نرم کردن با حکومت جديد رهسپار آن ديار شدند. و اين دقيقا اتفاقي بود که قوم گرايان کردستان نيز در جهت مشروع و ملي جلوه دادن اعمال خود، در سطح داخلي و بين المللي، به آن نيازمند بودند. حضور نيروهاي چپ در کردستان نيز همانند حضور در ترکمن صحرا بر خلاف تمام آموزه ها و موازين کلاسيک مارکسيسم و بيشتر مبتني بر تزهاي رژي دبره (Regis Debray ) نظريه پرداز مبارزات چريکي در کوهستان بود. نظرياتي که ده سال قبل مسعود احمد زاده يکي از بنيانگذاران فداييان ترجمه کرده و با اضافاتي تحت عنوان جزوه معروف «مبارزه مسلحانه هم در استراتژي و هم در تاکتيک»  به نام خود ارائه داده بود. اما نه دبره و نه احمدزاده هيچيک خواهان تنزل دادن پيکارهاي طبقاتي به ماجراجوييهاي قومي نبودند. اما سازمانهاي چپ که در پي وقايع چند روز اول پس از پيروزي انقلاب متوجه گرديده بودند که نمي توانند در شرايط آن روز قدرت مانور سياسي دلخواهي در مراکز شهري بدون پشتوانه وسيع نظامي داشته باشند, بي درنگ رهسپار کردستان گشتند. قوم گرايان کرد نيز با توجه به خاستگاه چپگراي جنبش کرد از حضور نيروهاي چپ در آن خطه استقبال مي کردند. به ويژه آنکه سازمانهاي کردي دموکرات و کومله از ضعف تئوريک شديدي رنج مي بردند و بي ميل نبودند که از سواد تئوريک نيم بند گروههاي چپگراي مقيم مرکز بهره برند. اما حضور نظامي چپ گرايان و ترکيب آن با ناسيوناليسم قومي در کردستان، اگرچه موجب سنگين تر شدن وزنه نيروهاي چپ به طور موقت گرديد، اما در درازمدت اين حضور لطمه شديدي- علي رغم تبليغات چپگرايان- به حيثيت و اعتبار آنان در ميان طبقات متوسط شهري که در حقيقت پايگاه اصلي عضوگيري آنها را تشکيل مي داد، وارد نمود؛ تا جايي که بالاخره پس از انشعاب در سازمان چريکهاي فدايي خلق در سال 1359 ،طيف «اکثريت» اين سازمان با عنوان اولويت مبارزه با امپرياليسم خود را از عرصه جنگ داخلي کردستان به همراه تعدادي از فعالين چپگراي اين استان (طيف غني بلوريان) بيرون کشيد. اما اين پايان ماجرا نبود، و هنوز طيف «اقليت» و گروههاي کوچکتر چپ (نظير پيکار, مبارزان کمونیست و ...) در اين منطقه باقي مانده بودند. همزمان با تنگ ترشدن عرصه فعاليت در مراکز شهري براي نيروهاي چپ اين گروهها ديگر بيشتر به عنوان پناهنده به کردستان مي آمدند تا اينکه خط دهنده يا تئوريسین باشند.

 به اين ترتيب در سالهاي پاياني دهه 1350 خورشيدي عواملي نظير رشد موج انقلابيگري شيعي در کشور و اتخاذ برخی سیاستهای تخریبی نسبت به تاریخ و فرهنگ ملی منجر به پيدايش خلاء در کردستان و در نتيجه ظهور و گسترش قومگرایی در این ناحیه شد و این پدیده در کنار اقدامات مخرب جريانات چپگرا و سرکوبهاي خشن دولتي، به وقوع يک جنگ داخلي طولاني مدت در کردستان و تبديل شکاف قومي به تعارض قومي انجاميد.

 

  • در عراق که روند ملت سازي را خاندان سلطنتي هاشمي با يک پادشاهي محافظه کار عربي و ارتجاعي آغاز نمود، کردستان عراق به کانون اصلي نارضايتي کردها در منطقه بدل شد و نخبگان آن در صدد بر آمدند که راهي براي تشکيل يک دولت - ملت به نام کردستان بيابند. بديهي است که اشتراکات فرهنگي سبب مي شد گروهي از کردهاي ايراني نيز تحت تاثير اين جريانات واقع شوند که قاضي محمد نيز از زمره همين افراد بود.
 

 در اين سالها اقدامات تنش زاي قومي در آذربايجان و خوزستان وسيستان نيز در جريان بود اما رونقي نگرفت. در آذربايجان تنها جريان سياسي مطلقاً محلي حزب جمهوري خلق مسلمان بود که بيشتر در تثبيت موقعيت سياسي مذهبي آيت الله شريعتمداري، رهبر مذهبي اغلب آذریها، مي کوشيد که پس از تثبيت رهبري و موقعيت آيت الله خميني در حاشيه قرار گرفته بود. سياستها و جهتگيري هاي اين حزب بيشتر در راستاي کسب موقعيت در مرکز بود تا بدست آوردن امتيازات قومي و منطقه اي. علاوه بر اين آذربايجان از نواحي آغازگر و فعال در جريان رخدادهاي سالهاي 57-1356 و کلاملا تحت تاثير (حتي هدايت کننده) جريان انقلابي تشيع بود و شرايطي متفاوت از کردستان داشت. در خوزستان نيز- علي رغم اشتراک مذهبي بيشتر اعراب ايراني با شيعيان ايراني – تحت تاثير نفوذ و تبليغات رژيم بعثي عراق، در هنگامي که جريان بيمار ناسيوناليسم عربي آخرين نفسهايش را به عنوان يک ايدئولوژي بسيج کننده سياسي مي کشيد, جريانات قوم گراي عرب سر بر آورند و خود را زير حمايت رهبر مذهبي اعراب خوزستان يعني آیت الله شبير خاقاني قرار دادند. اين گروهها با حمايت رژيم عراق دست به اقدامات جاسوسي و خرابکارانه در سطح خوزستان زدند و به هنگامي که مي خواستند به بحران ابعاد خطرناکي ببخشند, در پي درايت و اقدام قاطعانه شادروان «دريادار دکتر احمد مدني» استاندار وقت خوزستان منهدم گشتند؛ ولي تا زمان آغاز جنگ ايران و عراق به اقدامات تروريستي خود ادامه دادند. با آغاز جنگ نيز اين گروهها به مثابه ستون پنجم رژيم بعث وارد عمل شدند ولي در پي اقدامات و حملات ددمنشانه و وحشيانه سپاهيان متجاوز عراقي در قبال ايرانيان عرب تبار(مانند تجاوز به جمع کثيري از زنان عرب سوسنگردي و به شهادت رساندن آنان) زمينه هاي فعاليت خود را از دست داده و به عراق متواري شدند. در سيستان و بلوچستان نيز علي رغم اقدامات صورت گرفته توسط گروههاي قوم گرا و متحدان چپگرايشان, هيچ استقبالي از اين قبيل جريانات صورت نگرفت. بنابراين مي توان گفت که تنها کردستان در پي تغيير و تحولات انقلابي با يک بحران جدي و ريشه دار مواجه شده بود.

ادامه دارد

 

 

منابع این جُستار در پایانِ آخرین بخش این نوشته خواهد آمد.

 

 بخش نخست این جستار

 

بخش مباحث پیرامون قومیت ها در تارنگار روزنامک

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 شهریور1386ساعت 1  توسط تيرداد بنكدار  |