تبليغاتX
روزنـــامــک - دل نگران ايران تا لحظه ی آخر (گفت و گو با ارتشبد فريدون جم)

روزنـــامــک

جُستارهایی در پیرامون تاریخ، فرهنگ، ادبیات و اندیشه

ارتشبد فريدون جم

در شهریور ماه سال 1320 ایران علی رغم اتخاذ موضع بی طرفی

در جنگ جهانی دوم مورد هجوم نیروهای متفق شوروی و انگلیس قرار گرفت

و توسط آنان به اشغال درآمد. در مورد زمینه ها و پیامدهای این واقعه

تاکنون مورخان و صاحب نظران پرشماری دست به پژوهش برده و به

نتایج گوناگون و گاه متضادی رسیده اند، به طوری که هنوز هم پس

از گذشت نزدیک به هفت دهه از رخداد شهریور 20 این واقعه

به عنوان نقطه ای مناقشه بر انگیز و قابل بررسی میان پژوهندگان

تاریخ ایران مطرح است.

در همین راستا بود که هنگامی که به گفت و گوی یکی از شاهدان

دسته اول و موثق این واقعه با نشریه پژوهشی تلاش دست یافتیم

دریغمان آمد که آنرا برای مطالعه خوانندگانمان ارائه نکنیم و برای حفظ

ویژگیهای این منبع اولیه از هرگونه دخل و تصرف در متن خودداری

نمودیم. روایتگر رخداد شهریور 20 در این گفت و گو ارتشبد فریدون جم

است که در آن سالها داماد رضاشاه پهلوی بود و در شمار آخرین افرادی

که در کنار وی قرار داشت.ارتشبد جم فرزند محمود جم نخست وزیر

رضاشاه در سالهای 1314تا 1318 بود وی افسری لایق و دانش آموخته

آکادمی نظامی سن سیر فرانسه و در میان تمامی افسران همروزگارش

در ارتش ایران به میهن دوستی و سلامت نفس شهره بود.

درایت و کاردانی نامبرده به حدی بود که مسائلی مانند

طلاق گرفتن از شمس پهلوی و بی طرفی گزیدن در وقایع مرداد 32

هرگز خللی در پیشرفت وی در ارتش ایران ایجاد نکرد تا اینکه

ایشان در سال 1348 پس از برکناری ارتشبد بهرام آریانا از ریاست

ستاد بزرگ ارتشتاران به این سمت منصوب شد. اما پس از دو سال خدمت

صادقانه در این سمت محبوبیت فزاینده ایشان در میان افسران ارتش

موجبات تشویش و نگرانی محمدرضا شاه را فراهم نمود و در سال 1350

ارتشبدجم را از کار برکنار کرده و به یک تبعید محترمانه ابتدا به عنوان سفیر

در اسپانیا (تا سال 135۶) و سپس اقامت اجباری و بدون حق بازگشت

در لندن فرستاد.

تا اینکه در زمان وقوع انقلاب 57 و رخدادهای در پی آن هنگامی که

دکتر شاپور بختیار در تلاش برای تشکیل کابینه بود، از ارتشبد جم دعوت نمود

تا پست وزارت دفاع را بر عهده گیرد و در پی همین دعوت بود که تیمسار پس از

هفت سال تبعید به میهن بازگشت ولی هنگامی که دریافت شاه

هنوز هم نمیخواهد اختیارات لازم را به وی اعطا نماید از پذیرفتن

پیشنهاد دکتر بختیار سر باز زد و به لندن بازگشت. چند روز پیش از پیروزی

انقلاب نیز مهندس مهدی بازرگان همین پیشنهاد را به ایشان ارائه نمود

ولی تیمسار با تاکید بر اینکه به قانون اساسی ایران سوگند خورده

و هرگز بر خلاف سوگند نظامی اش عمل نمی کند،

پیشنهاد مهندس بازرگان را نپذیرفت.

ارتشبدجم هم اکنون در آستانه یکصد سالگی قرار دارد و

چند سالی است که پس از مرگ تنها فرزندش در تنهایی و سکوت

در لندن زندگی میکند .

 

روزنامک

 

 

 

تلاش ـ به نظر مي‌رسد حمله متفين و نقض بي‌طرفي ايران با توجه به جو سياسي

منطقه، خيلي احتياج به علت خاص نداشته است. به اين معني كه با توجه به سابقه استعماري روس و انگليس در منطقه (از ايران تا تاجكيستان از سوي شرق و از ايران تا گرجستان از سوي غرب) طبعاً مردم ناحيه مخالف دولت‌هاي متفق و دوستدار آلمان هيتلري بودند و شكست روسيه و انگلستان را مقدمه‌اي بر استقلال خود مي‌انگاشتند و شايد هم بتوان گفت كه استقلال خود را در شكست آنها جستجو مي‌كردند. با وجود اين و بجز اين زمينه ی تاريخي آيا اقدام ويژه‌اي موجب تحريك متفقين براي حمله به ايران نشده بود؟

تيمسار جم ـ نقض بي‌طرفي ايران توسط نيروهاي شوروي و انگليس (با موافقت ضمني آمريكا) در نتيجه ی پيشرفت نيروهاي آلمان به ماخاچ‌قلعه در قفقاز، ادامه پيشروي آنها و رسيدن به مرزهاي ايران را كاملاً محتمل ساخته بود ـ روزولت و چرچيل تقويت نيروهاي شوروي را فوري و حياتي مي‌دانستند. چون فرستادن نيروها به كمك شوروي مستلزم مخارج سنگين و از همه مهم‌تر زمان طولاني بود آنرا عملي ندانسته و كمك‌رساني مادي به نيروهاي شوروي را عملي‌تر تشخيص دادند. راه‌هاي ممكن براي اين كار, تركيه و ايران بود, چون تركيه با نيروي مسلح خود بطور مسلم جلو متفقين را مي‌گرفت و بدتر آنرا در همراهي آلمان در مي‌آورد و وضع متفقين را به مراتب بدتر مي‌كرد، يگانه راه عملي از راه ايران تشخيص داده شد. ولي يقيناً احساس مي‌كردند كه رضاشاه‌كبير به همكاري با آنها گردن نخواهد نهاد. وجود روابط نيكو بين آلمان و ايران را نيز مانع مهمي در اين راه تشخيص مي‌دادند. با مذاكراتي كه با اعليحضرت رضاشاه‌كبير انجام دادند، اعليحضرت بهيچوجه حاضر نشدند كه آنها را در اين اراده آزاد بگذارند و بعداً اجباراً حاضر شدند كمك‌هاي مورد نظر را براي آنان به روسيه برسانند و آنان ملزم به پرداخت هزينه حمل باشند و هيچ دخالتي در امور ايران نداشته باشند.

برقراري امنيت ترابري به عهده ايران باشد. چنين برنامه‌اي خواست متفقين را ارضا نمي‌كرد. تمركز قوائي در مرزهاي عراق و شمال ايران به اعليحضرت رضاشاه‌كبير گزارش شده بود. ولي ايشان مي‌دانستند كه متفقين دنبال بهانه مي‌گشتند. درخواست‌هايي از طرف ستاد ارتش شده بود كه اجازه داده شود نيروهاي ايران، احتياطاً مواضع پيش بيني شده را در شمال و باختر كشور اشغال كنند. براي احتراز از بهانه‌هاي متفقين اجازه داده نشد.

متفقين وجود متخصصين راه‌آهن و سازمان‌هاي ديگر را كه جمعاً ‌عده ی مهمي نبود بهانه كرده، اخراج آلماني‌ها را خواستار شدند. اعليحضرت رضاشاه‌كبير اطمينان دادند كه متخصصان آلماني نمي‌توانند دخالتي در تصميمات ايران داشته باشند و ثانياً اخراج آنها خلاف اعلاميه بي‌طرفي اعلام شده ايران است.

متفقين كه خواستار كلي زيرفرمان گرفتن ايران، منابع و تسهيلات آن بودند، نقض بي‌طرفي ايران را عملي‌ترين راه تشخيص داده و در سوم شهريور 1320 با غافلگيري مطلق اجرا نمودند.

باقي‌ماندن رضاشاه‌كبير كه به هيچ‌عنوان به اين وضع رضايت نمي‌داد، مانع عمده‌اي تشخيص داده شد و تصميم به برداشتن ايشان از مقام خود با تهديداتي گرفتند. مابقي‌وقايع همانست كه روي داد.

در قبال تجاوز شوروي و انگليس و نقض بي‌طرفي ايران، رضاشاه‌كبير پيامي به روزولت رئيس‌جمهور آمريكا فرستادند ولي جوابي مناسب داده نشد و به وعده‌هاي توخالي بسنده كرده بودند.

مجدداً يادآور مي‌شود كه در آن روزها من فقط ستوان يكمي در لشگر پياده 1 گارد مركز بودم و در جريان مذاكرات مقامات بالاي كشور نبوده‌ام. از طرف ايران مطلقاً تحريكي عليه متفقين بعمل نيامده است و متفقين در اجراي نيات و هدف‌هاي خود بي‌طرفي كشور ايران را نقض كردند.

 

تلاش ـ در يادداشت‌هاي سفراي دولت انگليس و شوروي به‌دولت ايران، دائماً به حضور آلماني‌ها در ايران و در دست داشتن پست‌هاي مهم و حساس كشور ايراد گرفته و آن را بهانه ی فشار برروي ايران قرار مي‌دادند. اين مسئله چقدر واقعيت داشت و حضور آلماني‌ها در ايران چقدر چشمگير بود؟

تيمسار جم ـ بديهي است متفقين براي استوار كردن بهانه خود، دنبال چيزي مي‌گشتند كه در ظاهر امر حقيقت جلوه كند. و از طرفي مي‌دانستند رضاشاه‌كبير نخواهد پذيرفت. آلمان‌ها هيچ پست حساس و مهمي را در ايران در اختيار نداشتند. در بانك ملي، راه‌آهن و نظريه‌هاي اقتصادي و تجارت تهاتري طبق قواعد خاص كار مي‌كردند و كاملاً در حيطه ی ‌اقتدار ايران بودند. مسلم است كه مردم ايران كه ساليان دراز زياده‌روي‌هاي روسيه و انگلستان را ديده بودند، نسبت به آلمان نوعي “سمپاتي“ داشتند، كه در جهت بهانه‌جوئي متفقين بوده است. حضور آلماني‌ها در ايران بهيچوجه چشمگير نبود. بعلاوه آنان فقط دراداره تخشائی ارتش و تفنگ‌سازي چند نفر متخصص داشتند.

 

تلاش ـ در روزهاي اشغال ايران در جنگ جهاني دوم و در آستانه ی استعفاي رضاشاه راديوهاي انگليس تبليغات گسترده‌اي عليه شخص پادشاه به راه انداخته بودند. عاقبت نيز دولت‌هاي انگليس و شوروي عدم پيشروي بيشتر نيروهاي نظامي خود و خودداري از اشغال كامل ايران و پايتخت را موكول به استعفاي رضاشاه نمودند. علت اين تمركز دشمني آنها نسبت به شخص شاه چه بود؟

تيمسار جم ـ براي سياه كردن سابقه رضاشاه‌كبير در ادامه سياست خود بودند “جنگ رواني“ عليه وي را ضروري تشخيص مي‌دادند. و بي‌بي‌سي بويژه حملات پيگير و سختي به رضاشاه مي‌كرد. آلماني‌ها هم كه از عدم مقاومت بيشتر ايران عصباني بودند، شروع به بدگوئي كردند. علت اصلي حملات به شاهنشاه، ايستادگي ايشان در برابر خواست‌هاي غيرقانوني آنان بود. و متقاعد شده بودند كه با بودن ايشان نخواهند توانست نيات خود را اجرا كنند.

 

تلاش ـ در مورد وضعيت و عكس‌العمل ارتش ايران در آن لحظات بحراني روايت‌هاي گوناگوني وجود دارد. علت دوپارگي و دوگانگي رفتاري نيروهاي نظامي ايران در آن روزها چه بود؟ دوگانگی رفتاری به اين معنا که گفته می‌شود؛ در حالي كه هنگام اشغال شمال و جنوب ايران به‌دست متفقين، در بخش‌هاي جنوبي كشور تعدادي از نيروهاي نظامي‌امان كشته شدند. اما در مركز بسياري از فرماندهان پست‌هاي خدمت را ترك گفتند. اساساً انتظار مقاومت در برابر نيروهاي اشغالگر متفقين در آن زمان از ارتش ايران چقدر منطقي به نظر مي‌رسيد؟ امروز كه تجربه ی اشغال عراق توسط قوي‌ترين نيروي نظامي جهان را پيش‌رو داريم، پافشاري رضاشاه در ماندن و در نتيجه مقاومت نيروهاي نظامي ما در مقابل ارتش‌هاي بزرگ جهان چه نتايجي ممكن بود ببار آورد؟

تيمسار جم ـ نيروهاي تازه تشكيل شده ايران، فقط براي حفظ قدرت حكومت مركزي و برقراري قدرت دولت در سراسر ايران بوده است. و ارتش ايران نه از لحاظ كميت و يا كفيت و فرماندهي و لوجستيك و زيربنا، بهيچوجه آمادگي مقابله با تهديد خارجي، آنهم انگليس و شوروي را متفقاً نداشت. نه دفاع هوائي، نه ضد زره و نه لوجستيك‌ كارساز و نه زيربناي ضروري را داشتيم كه بتوانيم با يك جنگ خارجه مقابله كنيم. بعضي يگان‌هاي ايران در شمال و در خوزستان و كرمانشاهان فقط براي انجام وظيفه تلاشهائي كردند.

شرح كمبودها براي يك پدافند كارساز، مستلزم تهيه مدركي بس طولاني است. مسلم است كه هر وسيله‌اي توانائيهاي دارد كه براي مقابله با شرايط خاص است. وقتي باري سنگين‌تر از توان از وسيله‌اي خواسته شود، ناچار درهم مي‌شكند.

ملت ايران هم برای شركت در “تلاش جنگ“ (War effort) بهيچوجه نه رهبري شده بود، نه سازمان داده شده بود، نه وسايل لازم آنرا داشت و نه مي‌توان گفت واقعاً “اراده ی ملي“ بحد لازم وجود داشت.

ايران چه در گذشته و چه اكنون و چه در آينده نياز به سازمان دادن صحيح “پدافند ملي“ در تمام جنبه‌ها دارد. تمام وزارت‌خانه‌ها، تمام موسسات سيويل، تمام ملت بايد براي تلاش جنگ سازمان داده شود و بويژه مسئله “فرماندهي و نظارت در نيروهاي مسلح“ (Command and Control) امري حياتي است. اين مسئله هيچگاه در ايران پياده نشد. و تلاشي نيروهاي مسلح ايران قطعاً ناشي از همين نقص است. 

 

تلاش ـ شما در جزيره ی موريس و ژوهانسبورگ همراه رضاشاه بوديد. آيا از همان هنگام خروج با ايشان همراه بوديد يا بعد در ژوهانسبورگ به‌ايشان پيوستيد. گفته شده است؛ كمتر كسي در آن هنگام داوطلب ملازمت ايشان بود. اين روايت تا چه اندازه صحت دارد. چه شد كه شما داوطلب اين امر شديد؟

تيمسار جم ـ بخاطر دارم بعد از ظهر بود، به راديو تهران گوش مي‌داديم، ناگهان شنيديم كه رضاشاه‌كبير سلطنت را به والاحضرت وليعهد واگذار فرموده و به طرف اصفهان حركت فرموده‌اند. من با وجود بيماري و تب شديد برخاسته و با اتوموبيل بيوك كه چند روز قبل خريداري كرده بودم تا 5 فرسخ به استقبال رو به تهران رفتم و در كنار جاده توقف كرده، پياده شده، جلوي ماشين روي زمين دراز كشيده بودم، ساعتي بعد متوجه شدم كه يك ماشين كهنه كرايه‌اي توقف كرده و اعليحضرت رضاشاه‌كبير با لباس نظامي تنها، بدون اسكورت، با عصا در دست پياده شدند و معلوم شد اتوموبيل شاهنشاه در راه خراب شده، مسافرين پياده شده و شاهنشاه سوار شده به اصفهان تشريف‌فرما شدند و امر فرموده بودند، راننده با اتوموبيل ايشان مسافران را به اصفهان برساند. شاهنشاه با عصا بمن زده فرمودند؛ پسر اينجا چكار مي‌كني؟ عرض كردم در راديو شنيدم كه به اصفهان حركت فرموده‌ايد و من برخاسته به استقبال آمده‌ام. اعليحضرت رضاشاه ‌كبير در عقب ماشين نشسته و من ايشان را به محل اقامت خانواده كه عمارت بزرگي در كنار زاينده رود بود و متعلق به آقاي دِهش بود رسانيدم. مقامات البته بحضور شرفياب شدند و اقداماتي كه قبل از حركت به‌طرف بندر عباس لازم بود بعمل آمد.

والاحضرت شمس از اعليحضرت رضاشاه‌كبير درخواست كرده بودند كه هرجا مي‌روند همراه ايشان باشند. من فكر كرده بودم كه فقط تا بندر عباس مركب همايوني را همراهي كرده و پس از عزيمت ايشان به تهران برگردم.

در ركاب اعليحضرت رضاشاه كبير در روز معين به طرف كرمان و بندرعباس حركت نموديم. اجباراً براي اختصار آنچه مهم است مي نويسم. يك شب در يزد توقف فرمودند و شب بعد به كرمان رسيديم. غروب روزي اعليحضرت رضاشاه‌كبير در ايوان جلو عمارت راه مي‌رفتند و من در حضورشان بودم. رضاشاه‌كبير ناگهان فرمودند: فريدون، متأسفانه سربازي و تانك و توپ براي تو تمام شد. وقتي به آرژانتين يا شيلي رسيديم، مقداري زمين خريداري خواهم كرد و به كشاورزي خواهم پرداخت و تو بايد بجاي تانك براي من تراكتور و كمپاين براني. من عرض كردم با اجازه اعليحضرت من فقط تا بندر عباس در ركاب خواهم بود و پس از حركت اعليحضرت به تهران برمي‌گردم. شاهنشاه برآشفته و صدا كردند: سياه‌پوش سياه‌پوش! (تيمسار سياه پوش فرمانده لشگر كرمان بودند) او خود را رسانيد. شاهنشاه امر فرمودند فوراً به اطلاع اعليحضرت (فرزندشان) برسان كه فريدون بايد همراه من باشد و مراتب را به انگليسها نيز اطلاع دهند. روز بعد به رفسنجان، حاجي آباد و بندرعباس حركت شد. يك شب در رفسنجان توقف فرمودند. گذرنامه با طياره Tiger Moth فرستاده شد و رسيد. اين بود كه من جزو همراهان شاهنشاه شدم. مستخدمين قبلي بعلت داشتن و مسئوليت خانواده اجازه خواستند كه در ركاب نباشند من از خدمتكار خودم خواستم كه همراه اعليحضرت بيايد. نام او مهدي‌خان بود. او صحبت از خانواده خود كرد. به او گفتم؛ اگر قبول كند مسلماً دربار و اعليحضرت محمدرضاشاه، از خانواده او نگهداري خواهند فرمود. مهدي‌خان گفت در اينصورت براي خدمت‌گذاري شاهنشاه حاضرم. و از اين ببعد پيشخدمت مخصوص رضاشاه‌كبير شد.

قبل از حركت از اصفهان شاهنشاه كه به غير از ايران به هيچ كشوري علاقه نداشتند، نظر والاحضرت شمس و اشرف را پذيرفتند، آرژانتين يا شيلي را قبول فرموده بودند و طبق اطلاع مورد قبول انگليسيها نيز واقع شده بود. به اين ترتيب در هواي بسيار گرم به بندرعباس رسيديم. اعليحضرت رضاشاه كبير اصرار داشتند كه در گمرك تمام اثاثيه ايشان و خانواده مورد بازرسي واقع شود تا نگويند كه جواهرات سلطنتي را همراه بردند!!!! گمرك با اكراه اين كار را كرد. والآحضرت شمس و من و شاهپورها شبانه به روي كشتي BANDRA كه بنا بود شاهنشاه را به بمبئي برساند سوار شديم. شاهنشاه قرار شد صبح به كشتي تشريف‌فرما شوند. اعليحضرت بسيار افسرده دل از ترك ايران به كشتي در بامداد تشريف آوردند و كشتي به طرف بمبئي حركت كرد. قرار شده بود كه اعليحضرت چند روزي (در حدود بيست روز) در بمبئي بمانند تا CONVOY كه بطرف سانتياگو در شيلي حركت مي‌كرد آماده شود.

به بمبئي رسيديم. بارها را به بالاي كشتي منتقل كرديم و همراه شاهپورها از دور هتل “تاج محل“ را تماشا مي‌كرديم. رضاشاه‌كبير در روي صندلي در هواي آزاد نشسته بودند. از دور ديديم چند MTB (Motor Torpido Boot) با عده‌اي سرباز بطرف كشتي بندرا در حركتند. تصور كرديم جزو احترامات است ولي با شگفتي ديديم سربازان روي عرشه ی كشتي پست‌گذاري مي‌كنند. تمام قايقهاي نجات را پائين مي‌آورند. طناب‌ها را جمع‌آوري مي‌كنند و MTB ها “طواف“ دور كشتي را شروع كرده‌اند. در اين موقع متوجه شديم مردي با لباس سپيد و كلاه مخصوص مناطق گرمسيري، با شاهنشاه صحبت مي‌كند. اعليحضرت فرمودند: فريدون! بيا ببين اين آقا چه مي‌گويد. به‌حساب آقاي Skrine  به پارسي به لهجه تند انگليسي صحبت مي‌كرده كه اعليحضرت هيچ نفهميده بودند. من در آن موقع انگليسي كم مي‌دانستم و درست نمي‌توانستم صحبت كنم. لذا به فرانسه كه براي من زبان شناخته شده‌اي بود پرسيدم؛ آيا فرانسه مي‌دانيد؟ به فرانسه پاسخ داد؛ بلي، من از طرف نايب‌السطنه Vice-Roy هندوستان مأمورم به عرض اعليحضرت برسانم، به ساحل نمي‌توانند تشريف ببرند و چند روز بايد در همين كشتي بمانند تا كشتي ديگري بنام BURMA هشت‌هزار تني بيايد و اعليحضرت و همراهان را به جزيره موريس ببرد. اعليحضرت سخت برآشفته و فرمودند كار شما كار دزدان دريائي (Pirates) است كه در وسط دريا، ما را متوقف و مسير ما را عوض كرده، ما را به اسارت مي‌بريد!! ضمناً‌موريس كجاست؟! نقشه آوردند و ديديم جزيره‌اي نزديك Reunion و ماداگاسكار است. مسيو اسكراين گفت من اختياري ندارم، فقط مأمور ابلاغ امريه‌اي هستم. هر مطلبي داشته باشيد به اطلاع Vice - Roy (نايب‌السلطنه) هندوستان و دولت انگليس مي‌رسانم. به اين نحو چند روز در كشتي مانديم و براي جزيره موريس، لباسهاي نازك و تابستاني و لوازم ديگر تهيه گرديد. در ضمن چون شاهنشاه در بندرعباس تصويب فرموده بودند كه من اتومبيل بيوك را بار كنم. امر فرمودند براي والاحضرت شمس و من يك ماشين هم تهيه شود و روي كشتي بگذارند.

به اين ترتيب پس از دو سه روز كشتي آمد، بدان منتقل شديم و به طرف جزيره موريس حركت كرديم. وقتي به جزيره موريس رسيديم از دور چنان مي‌نمود كه دست‌گلي بر روي آب است!!!

فرماندار با لباس رسمي حضور شاهنشاه رسيد و پياده شديم. دو گروهان يكي سربازان سپيد پوست و ديگري سياه‌پوست پاسدار تشريفاتي صف بسته بودند. اعليحضرت شاهنشاه از سربازان سان ديد. به اتومبيلي كه حاضر كرده بودند سوار شدند، ما نيز چنين كرديم و بطرف VACOAS كه باغ بزرگي با ساختمان مناسبي بود حركت كرديم. در ضمن يك افسر انگليسي بنام Capitan Pick Woed به آجوداني اعليحضرت و رابط معين شده بود.

 

از راست فريدون جم، شمس پهلوي، بهجت [مشار] و علي ايزدي، از همراهان رضاشاه پهلوي هنگام تبعيد به جزيره موريس

 

اقامت در جزيره موريس شروع شده بود. چون عمارت اصلي گنجايش كافي نداشت، در نزديكي يك عمارت پيش‌ساخته شده براي والاحضرت شمس ساختند، و ايشان و من به‌آنجا منتقل شديم. هر روز ساعت 5 صبح اعليحضرت بيدار مي‌شدند و به باغ تشريف آورده راه مي‌رفتند. من هم هر روز هر چه زودتر خود را مي‌رساندم كه در حضورشان باشم. در ضمن قدم زدن در باغ اعليحضرت دائماً ياد ايران را مي‌كردند. از خدمات خود صحبت مي‌كردند و من بعرض رسانيدم اجازه فرمايند، فرمايشات را بنويسم كه جنبه تاريخي خواهد داشت. فرمودند؛ بعداً كه بجاي ديگري منتقل شديم، خودم به شما ديكته خواهم كرد.

از وقايع مهم آنكه يك‌روز يك هيئت از مسلمانان جزيره شرفياب شده، از اعليحضرت درخواست مي‌كردند كه من‌بعد به حضور ايشان بايد اداي فريضه به امامت ايشان باشد. اعليحضرت فرمودند از احساسات شما سپاس دارم ولي من در اسارت انگليسها هستم و هرحركت من مشكلات سياسي ايجاد مي‌كند. و عذر خواستند. مرتب شاهنشاه نامه‌هايي به حاكم جزيره به اعتراض مي‌نوشتند و نامه‌ها را به من به پارسي ديكته مي‌فرمودند و من آنها را به فرانسه ترجمه و ماشين مي‌كردم و بعرض ايشان مي‌رساندم تا امضاء فرموده براي حاكم فرستاده مي‌شد. اعليحضرت رضاشاه‌كبير هر قدر اصرار كرديم براي گردش در جزيره موريس كه زيبا بود با اتومبيل تشريف بياوردند، فرمودند براي گردش به اينجا نيامده‌ام، مرا آورده‌اند و تا ترك جزيره از اين باغ بيرون نخواهم رفت. و اين كار را فرمودند. موقعي كه ايران به متفقين پيوست، والي (حاكم) جزيره شامي ترتيب داده. از اعليحضرت دعوت كرد. اعليحضرت فرمودند شاهپورها و شما(من) برويم. ايشان پس از شام، براي يك‌ربع ساعت به منزل حاكم تشريف خواهند آورد. و قرار شد من برگردم و اعليحضرت را به محل ميهماني ببرم. چون لباس اسموكينگ مقرر شده بود، وقتي برگشتم، شاهنشاه را ديدم، پيراهن و شلوار سياه پوشيده و از پوشيدن “اين لباس لعنتي“ بسيار ناراحت هستند. من پاپيون را به گردن ايشان بستم و با هم به خانه فرماندار رفتيم و همانطور كه فرموده بودند بيش از يك‌ربع ساعت توقف نفرموده، مراجعت فرمودند.

اقامت ادامه داشت تا اينكه دولت انگليس موافقت كرد كه اعليحضرت به كانادا تشريف ببرند. و قرار شد بدواً به آفريقاي جنوبي تشريف ببرند و بيست روزي توقف فرمايند تا CONVOY تشكيل شود و شاهنشاه را به كانادا ببرد. ضمناً اجازه داده شده بود والاحضرت شمس و والاحضرت عصمت (مادر شاهپور عبدالرضا) خواهرشان والاحضرت فاطمه و والاحضرت حميدرضا كه شش هفت ساله بودند با مستخدمين ايراني كه مايل به مراجعت باشند، يك‌ماه قبل به آفريقاي جنوبي و ايران حركت كنند. قرار شده بود آقاي ايزدي كه در خدمت رضاشاه‌كبير بود آنان را به ايران برساند. و ضمناً در آفريقا جنوبي براي توقف بيست روزه ساختماني اجاره شود تا مجبور به رفتن به هتل نباشند. شبي در نزديك ساعت 2 بعد از نيمه‌شب، مهدي‌خان آمد و مرا بيدار كرد و گفت اعليحضرت امر فرمودند شما شرفياب شويد. من ناراحت شده تصور كردم كسالتي عارض شده به عجله خود را به اطاق اعليحضرت رسانيدم. در را باز كرده ديدم روي تشكي روي زمين نشسته‌اند و سيگار مي‌كشند. پرسيدم آيا كسالتي عارض شده است! فرمودند؛ خير، كار ديگري دارم. امر به نشستن فرمودند. من همانجا نزديك در اطاق نشستم. فرمودند بيا پهلوي من روي تشك بنشين اجراي امر كردم. به مهدي‌خان امر فرمودند: “براي فريدون چاي بياور“  او چاي آورد ولي اعليحضرت ساكت بودند و سيگار مي‌كشيدند. پس از تاملي آهسته فرمودند؛ ايزدي مرد خوبي است و مورد كمال اطمينان من است. عرض كردم همينطور است كه مي‌فرمائيد. او مردي خدمتگذار صديق است. فرمودند با وجود اين، چون جنگ ادامه دارد، نگران هستم و ميل دارم يكنفر از خودمان خانواده و همراهان را به ايران برساند. عرض كردم غيراز من كسي نيست كه بلامانع باشد. فرمودند؛ بهمين جهت مي‌خواهم شما خانواده را به تهران برسانيد و من در خلال اين مدت به كانادا رفته‌ام. به اعليحضرت (محمدرضاشاه) خواهم گفت كه شما را به كانادا پيش من بفرستد. باين ترتيب قرار شد پس از شش‌ماه‌واندي من همراه والاحضرت شمس و همراهان ديگر به آفريقاي جنوبي و ايران برويم. وقتي خانواده به تهران رسيدند در نامه‌اي به حضور اعليحضرت رضاشاه‌كبير عرض كردم همانطور كه امر فرموده بوديد بحمدالله همه به سلامتي به ايران رسيده‌اند. در باره خود من چه امري داريد (چون اعليحضرت پس از تشريف فرمائی به آفريقاي جنوبي آنجا را پسنديده بودند و از ادامه مسافرت به كانادا تا خاتمه جنگ صرف‌نظر فرموده بودند) Capitan Pick Woed هم با تماس با مقامات آفريقاي جنوبي در ژوهانسبورگ خانه‌اي را اجاره كرده بودند. بنابراين من در ژوهانسبورگ نبوده‌ام. فقط در جزيره موريس بوده‌ام. 

اعليحضرت به‌من نوشتند از شما انتظار دارم، بهمان نحو و محبتي كه به‌من داشته‌ايد به اعليحضرت به‌پيونديد و به ايشان كمك كنيد. تا پس از جنگ معلوم شود چه خواهيم كرد. به اين نحو من در ايران ماندني شدم و درجات نظامي را طي كردم. يكسال به‌آمريكا رفتم و يک سال هم دانشگاه فرماندهي و ستاد انگلستان را طي كرده در دانشگاه جنگ، ركن سوم ستاد نيروي زميني، ستاد سنتو، فرماندهي دانشكده افسري، رياست تحقيقات و ارزيابي نيروي زميني، معاونت ارتش يكم، فرماندهي ارتش دو و جانشين رياست ستاد بزرگ ارتشتاران و رئيس ستاد بزرگ ارتشتاران خدمت كرده‌ام و شش سال آخر هم به سفارت اسپانيا اعزام شدم. (به عنوان سفير شاهنشاه آريامهر)

 

تلاش ـ گفته مي‌شود؛ اطرافيان همواره هراسي وصف‌ناپذير از سختگيري‌ها و خشم رضاشاه در دل داشتند. قضاوت شما كه سال‌هايي را با ايشان همكلام و همنشين بوده‌ايد، در اين باره چيست؟

تيمسار جم ـ اعليحضرت رضاشاه‌كبير در برابر خانواده نهايت حوصله، مهر، نزاكت و ادب را داشته‌اند و نسبت به شخص من بحدي عنايت و مرحمت داشته‌اند كه چنان دلبستگي به ايشان پيدا كردم و هنوز هم دارم كه به مراتب از پدر خودم بيشتر بود.

اما هراس وصف ناپذير مقامات و ديگران از شاهنشاه صحت دارد. اعليحضرت رضاشاه‌كبير ذاتاً مهربان بودند و به پيشخدمت خاص خود كه دائماً شوخي مي‌كردند مرتب اضافه حقوق مي‌دادند. اعليحضرت رضاشاه‌كبير غفلت و تنبلي و “ولنگ و واري“ را هيچگاه از هيچكس پذيرا نبودند. اعليحضرت رضاشاه برخلاف محمدرضاشاه مسئوليت مي‌دادند (اختيارات مي‌دادند) و فقط اجراي كامل و صحيح ماموريت را مي‌خواستند، هيچگاه در نحوه اجرا دخالتي نمي‌كردند. (برخلاف اعليحضرت محمدرضاشاه)

 

تلاش ـ برخلاف هراسي كه گفته مي‌شود اعضاي دولت و مسئولين از اعلام فشار دولت انگليس و شوروي مبني بر استعفاي رضاشاه به وي داشتند، اما هنگامي كه نخست‌وزير وقت محمدعلي فروغي اين موضوع را با ايشان در ميان گذاشت، آن را در آرامش پذيرفتند، بعد هم از فروغي خواستند متن استعفا را براي امضا آماده نمايد. آيا اين عكس‌العمل رضاشاه حكايت از تسليم در برابر سرنوشت داشت. آيا هيچگاه در دوران تبعيد در  مورد آن لحظات و دلمشغولي‌هايشان با شما صحبتي كردند؟

تيمسار جم ـ اعليحضرت رضاشاه‌كبير در باره منافع و مصالح ايران با هيچ‌كس و هيچ مقامي مماشات نمي‌كردند، همانطور كه قبلاً‌ هم نوشتم، حاضر بودند در صورتيكه متفقين اجاره حمل وسايل را بدهند و دخالتي در كارهاي ايران نداشته باشند با آنها كنار بيايد ولي متفقين خواهان چيز ديگري بودند. شاه را تهديد كردند كه تهران را اشغال و بمباران خواهند كرد. آنگاه رضاشاه تصميم گرفتند براي احتراز از اين مصيبت سلطنت را به فرزند خود واگذار كنند و خود از صحنه خارج شوند.

 

تلاش ـ اساساً مهمترين دلمشغولي‌هاي رضاشاه در تبعيد چه بود و از چه موضوعاتي بيشتر سخن مي‌گفتند؟

تيمسار جم ـ اعليحضرت رضاشاه‌كبير در تمام مدت اقامت در موريس شب و روز از ايران صحبت مي‌كردند. دل‌نگران اوضاع ايران بودند و مي‌فرمودند؛ با جان كندن و هزار گونه تحمل سختي ايران را متحول كردم، نكند كه خراب شود!!!

 

تلاش ـ مي‌دانيم رضاشاه به عمران و آبادي و تجدد و نوسازي ايران توجه بسياري داشت. با چنين روحيه‌اي، وقتي رضاشاه وارد ژوهانسبورگ شد كه شهري مانند شهرهاي اروپائي زنان در آن آزاد و همپاي مردان در كليه ی عرصه‌هاي اجتماعي حضور داشته و در لباس سربازي و افسري، پشت رل تاكسی‌ها و كاميون‌ها همه جا ديده مي‌شدند، چه واكنشي از خود نشان مي‌داد. از برخوردها و عكس‌العمل‌هاي ايشان در اين زمينه چه خاطراتي داريد؟

تيمسار جم _ رضاشاه‌كبير براي ايران همه گونه ترقي و پيشرفت را آرزو مي‌كردند و از ديدن آفريقاي جنوبي و ترقيات آن بسيار در شگفتي شدند. ولی هميشه مي‌فرمودند من حتي اقامت و زندگي در حاجي‌آباد (در راه بندعباس) را به بهترين جاي دنيا ترجيح مي‌دهم.

 

تلاش ـ رضاشاه در مقطع حساس تاريخي و در دوران اقتدار خود بارها از اعتماد به‌پشتياني مردم از اقدامات اصلاحي سخن گفته‌اند. يكي از برجسته‌ترين آن مقاطع، هنگام لشگركشي به خوزستان و به منظور سركوب شيخ‌خزعل بود. اما هنگام استعفا از مقام سلطنت و ترك اجباري ايران، به نظر مي‌رسد اين رابطه ی دوطرفه اعتماد و پشتيباني آسيب فراوان ديده و شاه ديگر برآن تكيه نمي‌كند. آيا بعدها در اين باره يعني احساس‌اشان نسبت به ملت ايران سخني به ميان آوردند؟

تيمسار جم ـ مسلم است كه تعصب، جهل مردم ايران عامل اصلي پيروزي شورش بوده است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 شهریور1386ساعت 1  توسط تيرداد بنكدار  |