
با آغاز دهه 1360 و تسلط کامل انقلابيون اسلامي بر کشور, جريان قوم گرا نيز مانند ساير جريانات از حضور در صحنه سياسي کشور خارج شد و بقاياي آن، راه تبعيد را در پيش گرفت. تنها در کردستان اين جريان تا سالهاي اوليه دهه بعد, داراي حضور نظامي سياسي بود و آتش جنگ داخلي را گرم نگه مي داشت؛ ولي در اين منطقه نيز پس از ناکامي در نبردهاي فرسايشي, سر انجام اغلب کادرها و پيش مرگه هاي باقيمانده از کردستان ايران خارج شدند. ساير نواحي نيز در اين سالها به زندگي روزمره و عادي (و در سالهايي تحت تاثير جنگ با عراق) ادامه مي دادند. با فروکش کردن بلواي کردستان در اوايل دهه 1370, اگرچه شکاف قومي در اين منطقه مبدل به تعارض خاموش شده گرديده بود, اما در ساير نواحي کشور نه تنها هيچ اثر در خور توجهي از رشد و گسترش جريانات قومي مشهود نبود, بلکه پس از سالها، به گفته دکتر کاتوزيان، در پي ناکاميهاي آرمانگرايان مارکسيست و اسلامي, در تحقق بخشيدن به بسياري از ديدگاه هايشان, اقبال و توجه عمومي به ناسيوناليسم و ملي گرايي دوباره رونق گرفت.
اين موج نوين تنها محدود به نواحي فارسي زبان نبود و در بسياري از نواحي غيرفارسي زبان (به ويژه آذربايجان با توجه به پيشتوانه فرهنگي و تاريخي اين ناحيه در فرهنگ ایرانی) نيز اين اقبال عمومي گسترده بود. اما همزمان کاستيها و نارساييها از يکسو و تبليغات مضر و زهرآگين عرضه شده از سوي ديگر، بنيان هويت ملي را در خطر مي افکند. فقر اقتصادي و فرهنگي در بسياري از نواحي دوردست کشور (اعم از فارسی زبان يا غير فارسی زبان) در اثر سياستهاي غيرمسئولانه هر روز ابعاد گسترده تري مي گرفت و عده اي را براي يافتن زندگي بهتر روانه تهران و چند شهر مهاجر پذير ديگر مي نمود و عده اي را با دلي پرخون در شهر و ديار خود باقي مي گذاشت. همزمان، تبعيضها و بي ملاحظه گيها و تنگ نظريهايي براي اهل سنت (چه فارسی زبان خراساني وهرمزگاني و چه کرد سنندجي و مهابادي و چه بلوچ زاهداني) براي بار ديگر پس از دوران حکومت توأمان شاه سلطان حسين صفوي و علامه مجلسي- که سياستهايشان در نهايت منجر به تجزيه قفقاز و افغانستان از ايران گرديد- آغاز شد. در کنار همه اينها کتب تاريخي مدارس و فيلمها و سريالهاي شبه تاريخي و دروغپرداز سينمايي و تلويزيوني (که بايد به حق علي حاتمي را بنيانگذار اين سبک قلمداد کرد) که جز سياهنمايي و بدجلوه دادن تاريخ و فرهنگ و نخبگان و نام آوران ايراني رسالت ديگري براي خود متصور نبود نيز براي پاک کردن ارزشهاي ملي و ميهني از اذهان مردم مي کوشيدند. و همزمان با فقدان برنامه هاي مردم پسند و شادي آور( روشني بخش به جاي خود!) در رسانه هاي تصويري کشور موج ورود سيگنالهاي ماهواره اي نيز به کشور شروع شد و به ويژه در سالهاي 79-1375 که کانالهاي ترکيه اي به محبوب ترين و پربيننده ترين کانالهاي ماهواره اي بدل شدند، اوضاع رو به وخامت نهاد. زيرا در يکسوي فقر بود و زندگي بدون تفريح و شادي و در سوي ديگر رسانه هاي کشوري تازه به دوران رسيده که با شدت هرچه تمامتر به نمايش نوکيسگي خود مشغول گشته و دلها را مي برد و فريب مي داد.گفتمان رسمي هم به مسائل خودش دلخوش بود و توجهي به آنچه کيان ميهن کهن را تهديد مي نمود نداشت.
در چنين حال و هوايي بود که خيزش مسالمت آميز ملت ايران در خرداد 1376 رقم خورد و تحت تأثير شرايط نيمه پوياي پديد آمده از جريان اصلاحات، دوباره موج گسترش «آگاهي ملي» يعني آگاهي از تعلق به ملتي يکسان و لزوم پيگيري مطالبات دموکراتيک آن، بلند شد. اندیشمندان ایرانی درصدد برآمدند که با بهره گيري از موقعيت پيش آمده به گفتگوي با يکديگر و درک متقابل ديگري بپردازند و با شکل دهي به يک نظام اجتماعي ملي و دموکراتيک بر نظام سياسي نيز تأثير گذاشته و با ايجاد جامعه اي دموکراتيک، اگر ديگر نياز يا ضرورتي بود با تمدنهاي ديگر هم گفتگويي کنند! چند سال بعد با ورود کانالهاي ماهواره اي فارسي زبان به دنياي ماهواره ها، هژموني و سيادت کانالهاي ترک نيز پايان پذيرفت و کابوس «ترکي زدگي» رنگ باخت و ترانه هايي که چه در لس آنجلس و چه در پي باز شدن فضاي هنري، در تهران به زبان شيرين فارسي خوانده مي شد، جايگاه از دست رفته هنر و موسيقي مردم پسند ايراني را بازيافته و مستحکم نمودند. ديگر کمتر کسي از «کاليفرنيا» و «تهران » دل کنده و به «استانبول» و «آنکارا» مي نگريست. روند تغييرات و اصلاحات هرچند کند و آهسته و خسته کننده به پيش مي رفت، اما اميدوار کننده بود. ديگر حتي قوم گراياني چون حزب دموکرات کردستان ايران نيز چشم به تحولات درون مرز دوخته و در صدد پيوستن به فرآيند اجتناب ناپذير و پيشِ روي «آشتي ملي» بودند و بسیاری از چپهاي مارکسيست نيز مشغول نقد گذشته خود و فاصله گيري از دگمها و بسياري نيز اميدوار به وقايع پيش روي بوده و نيروهاي ملي هم درصدد زدودن بسياري از سوتفاهم هاي پديدآمده و شناساندن دوباره ارزش مفهوم «منافع ملي» به جامعه پويا و پيشروي ايران بودند. حال اهميتي نداشت که ناصر پورپيرار گريبان بدرد و کتاب چاپ کند و به تاريخ و فرهنگ ايران ناسزا بگويد. زيرا کسي او را جدي نمي گرفت. همانگونه که دوران طلايي دموکراسي ايران يعني در سالهاي 32-1320 خورشيدي اراجيف و اباطيل پيشه وري و قاضي محمد براي هيچ فرد آزاده اي جذابيتي نداشت، دوباره اما اين بار فقط تنها با وزيدن نسيم آزادي و دموکراسي خواهي، (و نه استقرار آن) عربده کشيهاي زخم خوردگان از ايران و ايراني خواهاني نداشت.
اما به يکباره همه چيز دگرگون شد. خوش باوريهاي اوليه به ناگاه جملگي پوچ درآمدند. جماعتي که بار يک رسالت و مسئوليت تارخي را بر دوش داشتند، با بي قيدي و بي مسئوليتي خود را به نفهمي زدند. هنگامي که پس از چهار سال نتوانسته بودند هيچ يک از وعده هاي ارائه شده به مردم را تحقق بخشند، با اشک و زاري از آنها فرصتي دوباره گرفتند ولي دو سالي بيشتر نشد که اغلب مردم تکليف خود را با آنان دانستند. اين گروه يا همان دوم خرداديها اين بار براي کسب جايگاهي تازه از رويه مارکسيست هاي اول انقلاب پيروي کرده و خود به مطالبات قومي دوباره سربرآورده از پي ناکارآمدي آنها و پيشينيانشان دامن زدند تا به اين ترتيب بتوانند پايگاه اجتماعي تازه اي دست و پا کنند. کساني که در سنين کم درجبهه ديگري قرار داشتند، به يکباره مدافع حقوق قوميتها شده و به ترويج مباحث قومي مبادرت ورزيدند. جريانات قوم گرا در آذربايجان، کردستان و خوزستان جاني تازه گرفتند و در آذربايجان با کشاندن ابعاد بحران قره باغ به ايران و تاريخ سازي و ترک سازي، در کردستان با مديحه سرايي براي اوجالان و بعداً طالباني و در خوزستان با قهرمان سازي از صدام جنايتکار (که آخرين پرچمدار ناسوناليسم ورشکسته عربي بود) اولين گامها را در راه تشکل وانسجام برداشتند. کمبود ها و نارسايهايي که در تمام کشور به طور عام و در اين نواحي به طور خاص وجود داشته و دارد نيز زمينه ساز رشد اين جريانات شده است. طولي نکشيد که شبکه هاي ماهواره اي جهت دار عربي، کردي و آذري نيز به پوشش دادن اين فعاليتها پرداختند. شعار انحرافي فدراليسم به عنوان تنها راه برون رفت از بحران هاي سياسي اجتماعي ايران کهن طنين انداز گرديده است و عده اي هم که فاقد گرايشات قومي اند از سر بي مسئوليتي يا ناداني يا روشنفکرنمايي يا هرچيز ديگر با اين شعار مزورانه هم صدا و هم رأي شده اند.
تجزيه طلبان آذربايجان- که با توجه به موقعيت ممتاز نسبی جمعيتي و اقتصادي آذري ها در ايران- از نهايت امکانات بهره مندند فيلمهاي شبه مستند مي سازند، اجتماعات ساليانه برگزار مي کنند، به گردهمايي ارمني ها در قلب تهران بدون هيچ ممانعتي حمله مي کنند، گروههاي فشار مخصوص به خود را براي هوچيگري و برهم زدن سخنرانيهاي صاحب نظران و آزاديخواهان و ايران دوستان دارند و تلاشی خستگی ناپذیر در زدودن مهر ایران از دل آذریهای ایران دوست میکنند. کردهاي مبتلا به فقر و بيکاري چشم اميد خود را به وقايع آن سوي مرز در کردستان عراق دوخته و در آرزوي سعادت و رهايي از فلاکت، روزگار را سپری میکنند. در چنین شرایطی هم عده ای فرصت طلب به هر بهانه اي، پرچم بيگانه اي را به اهتزاز در مي آورند و در صدد غیر ایرانی جلوه دادن ایرانی ترین قوم ایرانی بر می آیند. خوزستاني هايي که بر روي دريايي از نفت زندگي مي کنند، در بي آبي و فقر مي سوزند و زندگي متجملانه برخي ساکنين آن سوي آبهاي خليج پارس را مي بينند و مي سوزند و به همین علت برخی از شهروندان عرب ایرانی از روي استيصال به هر پول و مزدوري که از آن سوي مرزها و آبها مي آيد، به ديده نجات بخش مي نگرند. و چه تکان دهنده است که در اين وانفسا پولهاي بادآورده و دلارهاي شيوخ عرب که در مقابل چون صدامي چند ساعت مقاومت نمي کنند و پس از بيش از نيم قرن از شکل گيري اسرائيل روز به روز بيشتر به خواري و زبوني در مقابل آن دچار میشوند به کار مي افتند تا واژه خليج فارس (Persian Gulf )را محو کرده تا به اين ترتيب مشکل اصلي جوامع جهل زده عربي را برطرف نمايند. ايرانيان آزاده به طور خودجوش و غيردولتي دست به کار شده و مقاومت مي کنند، ولي ناگهان نشريه اي پان ترکيستي (و مملو از آگهيهاي دولتي) تيتر مي زند که:« باز هم شوونيسم فارس به راه افتاد!» به راستي چه مي خواهند از اين کهن بوم و بر؟!
به هر ترتيب به يک روي سکه اشاره کرديم و از نابسامانيها و کمبودها در مناطقي که با بحران قومي مواجه اند، اشاره اي داشتيم. اما سکه روي ديگري هم دارد مسائلي هم هست که شايد مطرح کردنشان خالي از فايده هم نباشد.
|
همانطور که اشاره گرديد، مشکلات اقتصادي امروز دامنگير جاي جاي کشور است و مختص استان يا منطقه خاصي نيست. بسياري در همين تهران که محل اصلي انباشت سرمايه در کشور است در فقر و مسکنت به سر مي برند (چه فارسی زبان و چه غير آن) و بسياري در نواحي غيرفارسی زبان از زندگي مرفهي بهره مندند. هم در استان تهران، هم در استانهاي فارسی زبان (نظير اصفهان، فارس، يزد، کرمان و ...) مناطق محروم بسياري وجود دارد و هم در مناطق آذري نشين و يا کردنشين. پس مسئله فقر و فقدان امکانات يک مسئله ملي مي باشد نه يک بهره کشي يا تبعيض قوميتي. در اين ميان نواحي آذري نشين با توجه به شاخصه ها و معيارهاي اقتصاد داخلي، نه تنها در زمره مناطق محروم جاي نمي گيرند، بلکه از مناطق مرفه تر کشور هستند. سطح زندگي و رفاه عمومي در آذربايجان شرقي بي ترديد از استان مرکزي يا استان يزد بالاتر است. دلیل این امر نیز این است که در ایران -چه پیش از انقلاب و چه پس از آن سیاستگزاری توسعه هرگز بر ملاحظات قومی مبتنی نبوده است. به این ترتیب است که امروز شاهدیم که استان آذربایجان شرقی بسیار توسعه یافته تر از استان سمنان است و یا استان کرمانشاهان از توسعه ای به مراتب بیشتر از استان خراسان جنوبی بهره مند گردیده است. با اینحال وقتی برخی از هم میهنان ما در هنگام مواجه شدن با سایر هم وطنانشان در دیار خویش از تکلم به زبان ملی و همگانی ما ( زبان فارسی) خودداری می کنند نمی دانند که با این کار تنها ظرفیت توسعه یابی استان خود را کاهش می دهند؟ آيا آن دسته از هم ميهنانی که اقدام به بر افراشتن پرچمی بیگانه در کشور می کنند به تبعات روانی و امنیتی این اقدام زننده نمی اندیشند؟ آیا با وجود این گونه اقدامات- که جملگی از سوی گروهی کم شمار ولی پر صدایی صورت می گیرد- می شود انتظار داشت که دولت يا بخش خصوصي با پذيرفتن ريسک بالاي سرمايه گذاري در اين مناطق باز هم به اين کار مبادرت ورزند؟
خود شکن؛ آينه شکستن خطاست!
|
در چنين فضايي است که امروز در پي ماجراجويهاي بي مورد سياست خارجي ما، برخي قدرتهاي جهاني و منطقه اي نيز در صدد برآمده اند که با حمايت و تشويق تجزيه طلبان به نحوي بر نظام سياسي ايران فشار وارد کنند. در اين بين کوتوله هاي سياسي مسلح به آرمان تجزيه طلبي با کنار نهادن آرمانهای خلقی سابق دوان دوان به دنبال مراکز سياسي و استراتژيک امپریالیستهای سابق روانه شدند تا بلکه بتوانند از اين نمد کلاهي براي خود تدارک ببينند. کساني که بارها خود و اسلافشان براي تجزيه ايران کهن کوشيده اند و از خون آشامان بدنامي همچون استالين و صدام حسين کمک گرفته و با مشت محکم ملت ايران مواجه شده اند، اين بار خواهان آنانند که با پناه بردن به دامان آمريکا و اسرائيل و طرح قوم گرايي ارتجاعي اشان در قالب مفاهيم حقوق بشری، روياهاي ديرينه اشان را براي تجزيه ايران و در نهايت سودبردن شخصي و گروهي خودشان رقم زنند. اما بايد به آنها توصيه کنيم که «برسرجايتان بنشينيد» زيرا:
1- هرگاه که ايران با شرايط دشوار ملي و بين المللي مواجه مي گردد، سرکله شيخ خزعل ، پيشه وري ، قاضي محمد و امثال اينها پيدا مي شود که با حمايت قدرتهاي جهاني درصدد تجزيه ايران برمي آيند؛ در حالي که وجود اينها براي اربابانشان تنها تا زماني اهميت دارد که به اهدافشان به طور کامل يا نسبي دست يابند و سپس پشت اينها را خالي کرده و با قهر کوبنده ي دولت و ملت ايران تنها مي گذارند و اين خائنين و همکارانشان يا بايد راه مرگ و نيستي را در پيش گيرند و يا با کوله باري از شرمندگي و ناکامي به آغوش اربابان بي وفايشان پناهنده گردند.
2- رژيمهاي عرب گراي عراق در پنج دهه اخير همواره محرک جريان قوم گرايي عربي در خوزستان ايران بوده اند. امروز با مشکلاتي که عراق با آن دست به گريبان است و علاوه بر آن، چشم انداز شکل گيري يک نظام دموکراتيک در اين کشور، که منجر به قدرتگیری اکثریت شیعه و دوستدار ایران این کشور گردیده است، احتمال تکرار اين سياستها حداقل تا دو سه دهه آينده از جانب عراق را منتفي و بعيد به نظر مي رساند. و شيوخ صاحب مال و منال عرب نيز بي مايه تر از آنند که بيش از آنچه تا به امروز در بهترين شرايطشان مرتکب شده اند، خطر کنند ( چه اگر چنين بودند اسرائيل امروز به واقعاً از بين رفته بود!) پس جريان قوم گرايي عربي در ايران بي ياور منطقه اي مانده است.
ترکيه نيز نگاهي معطوف به اروپا داشته و در ظاهر هيچ تمايلي براي گسترش ارضي در آسيا ندارد و بزرگترين آرزوي ملتش پذيرفته شدن در اتحاديه اروپايي است. همچنين دولت ترکيه با درايت و پختگي سياسي که از آتاتورک به ميراث برده، هرگز در بدترين شرايط نيز نخواسته که با وارد شدن فعالانه به بازيها ي بي ارزش قومي و دعاوی پان ترکیستی روابط ارزشمندش با همسايه شرقي را دستخوش تنش و ناآرامي کند. به خصوص آنکه دولت و ملت ترکيه برای تامین گاز مصرفی خود به یاری دولت و ملت ايران نياز دارند. بنابراين جمهوري سراپا جعلی موسوم به آذربايجان تنها گزينه ايست که مي تواند ياور منطقه اي قوم گرايان ترک باشد که آنهم در بهترين حالت اگر بتواند بر رأي و نظر روسيه فائق آمده و به عضويت ناتو پذيرفته شود، جرات رويارويي جدي با ايران و ايرانيان را ندارد؛ زيرا که بسياري از زعماي ناتو داراي روابط مهمي (در هر شرايطي که باشد) با ايران خواهند بود. ايران هم همواره مي تواند از اهرمهای مختلفی براي ادب کردن اين جمهوري استفاده کند. علاوه بر اينها در اين سرزمين آذري ها و تالشهاي بي شماري روي به سوي ايران دارند.
اما قومگرایان کرد با وضعيت پيچيده تري مواجه اند: بزرگترين متحد آمريکا و اروپا و اسرائيل در منطقه يعني ترکيه هرگز اجازه گسترش خودمختاري کردي از عراق به ساير نقاط را نمي دهد. جلال طالباني نيز که به رياست جمهوري عراق برگزيده شده است، در پي برخورد با واقعيات جهاني و منطقه اي موضع معتدلي يافته و او و تا حد کمتري بارزاني تنها نگاهي معطوف به کردستان عراق يافته اند و امروز بیش از هر روز دیگری به این واقعیت پی برده اند که تنها حامی راستین کردها در منطقه و تنها مدافع همیشگی این قوم در برابر نسل کشان عرب و ترک ملت دوست و برادر ایران است و این تجربه ایست که در طول این سالها اثبات گردیده است. امروز این نگرش مثبت و سازنده را می توان به وضوح در موضعگیریها وعملکرد شخص جلال طالبانی و دولت به راستی خودمختار کردستان عراق شاهد بود. پس قوم گرايان ايراني از هيچ حامي منطقه اي برخوردار نيستند؛ و اين در حالي است که براي تحقق بخشيدن به روياي تجزيه يک کشور علاوه برحمايت قدرتی جهاني به حمايت يک قدرت برتر يا توازن بخشي منطقه اي نيز نياز است؛ مانند حمايت هند از تجزيه بنگلادش از پاکستان يا حمايت کرواسي از تجزيه بوسني و هرزگوين از صربستان و يا حمايت عربستان سعودي از تجزيه اريتره از اتيوپي و ...
3- فدراليسم شعار فريبنده ايست که با توجه به شرايط حساس ايران، اغلب ايرانيان آگاه مي دانند که در پس آن چه چيزي نهفته است. فدراليسم داراي شرايط و اصول مشخص و ويژه اي است که با آنچه در افکار مرتجعين قوم گراي ايران جاي دارد، متفاوت است و به هر حال اين شرايط نيز قابل تسری به ايران نمي باشند. زیرا فدرالیسم راهکاریست جهت پیوند دادن اقوام یا ملتهایی که ضمن دارا بودن منافع بلند مدت یکسان با یکدیگر به علت نداشتن تجربه زیست مشترک در به وجود آوردن یک دولت – ملت واحد ناتوانند. به همین دلیل با ایجاد نظامهای فدرال تلاش در جهت وارد شدن به یک روند اتحاد و ملت سازی نوین می کنند. (مانند بلژیک یا کانادا) اما در ایران قرنها زیست مشترک اقوام ایرانی سابقه داشته و همین خود اساس فدرالیسم در ایران را بی مورد می گرداند. با این حال تا جایی که فدرالیسم به عنوان راهکاری جهت نزدیکی و پیوند دادن گروههای انسانی به یکدیگر باشد نظامی مترقی و قابل ستایش است. اما در ایران آنهایی که دم از فدرالیسم میزنند چیز دیگری در ذهن دارند. آنها به خوبی می دانند که با توجه به ساختار جغرافیای انسانی ایران یک نظام فدراتیو در ایران نه یک فدرالیسم سیاسی- اداری بلکه یک فدرالیسم قومی خواهد بود که بی تردید یکی از عقب مانده ترین نظامهای سیاسی موجود در جهان می باشد (مانند پاکستان یا یوگسلاوی بعد از مارشال تیتو) این نوع فدرالیسم کاربردی ندارد جز آنکه به تعارضات قومی در سطح کشور دامن زند و اگر هم آنرا به مرز تجزیه و فروپاشی نکشاند و یا آتش جنگهای خونین قومی را شعله ور نسازد دست کم به بزرگترین مانع توسعه در کشور بدل شده و ملت را به قرون گذشته بازگشت می دهد. این وضعیت اسفناک تنها برای شماری از نخبگان و متنفذین محلی سودمند است که می دانند با توجه به محدودیتهایی که به لحاظ علمی یا عملی دارند تنها در چارچوب یک رابطه سالاری قومی می توانند به ابراز وجود بپردازند.
|
بی تردیداکثريت ايراني ها (از هر قوم و تیره ای که باشند) با آگاهی یافتن نسبی از این موضوع با نظامی که چنین دورنمای هراسناکی دارد مخالفت خواهند ورزيد. زمزمه هايي نیز که به تازگی در حمايت از مسئله فدراليسم شنیده می شود، تنها متکي بر نسخه پیچیها و حمايتهای برخی محافل نیمه رسمی آمريکا مي باشد. اما آمريکايي ها نيز هرگز نمی توانند نظامي را برخلاف ميل ملت ايران به آنها تحميل کنند، به ويژه آنکه ايرانيان تنها ملت خاورميانه هستند که تا به امروز لااقل احساسات خصمانه اي نسبت به آمريکاييان ندارند. البته اگر گستاخیها و توطه چینیهای محافل نئوکان درباره تمامیت ارضی و حق حاکمیت ملی ملت ایران بیش از این تداوم نیابد.اما با دورنمای شکست محافل فاشیستی نئو محافظه کاران آمریکا در انتخابات آتی ایالات متحده تداوم راهبردهای شکست خورده آنها در خاورمیانه از سوی دولت آینده این کشور بعید به نظر می رسد. اروپاییان نیز در سالهای پس از جنگ جهانی دوم همواره نشان داده اند که دست کم در خاورمیانه بزرگترین مخالفین بر هم خوردن نظم موجود بوده اند.
4- «ايران» و «ايراني» بسيار بزرگتر و مهمتر از آنست که قومگرایان تصور کرده اند . ايران داراي فرهنگی کهن و ملي است که مي تواند تمامي شورشها و توطئه هاي بدخواهان و جدايي طلبان را با ابزار فرهنگي از بين برده و از کيان ملي خود حفاظت کند و در صورتی که وحدت ملی ایرانیان مورد تهدید واقع شود بي ترديد ايرانيان-<<فارق از هر زنده باد و مرده باد>>- براي پاسداري از کيان و وحدت ملي و تماميت ارضي خود واکنش نشان خواهند داد. اکثر ايرانيان اگر چنانچه احساس کنند که وحدت ملي و تماميت ارضي شان به خطر افتاده، در پشتيباني از هرکس و هر جرياني که بتواند کيان و موجوديت ملي اشان را حفظ کرده و نگذارد تکه اي از خاک ميهن کهن جدا گردد، ترديد به خود راه نمي دهند. علاوه براين بايد يادآور شد که ايرانيان و ايراني تباران بسياري نيز امروز در کشورهاي پيشرفته جهان به عنوان سفيران اين فرهنگ غني افتخار آفريني مي کنند و در مراکز مهم علمي، سياسي و اجتماعي اين کشورها صاحب نفوذ و اعتبار مي باشند و همچنان آتش مهر میهن نیاکانی را در درون خود روشن نگاه داشته اند. مردمان نیک نهادی که فرومايگاني همچون عوامل جمهوري موسوم به آذربايجان در حسرت بدست آوردن تعدادی از آنها (به بهانه تبار آذري ) مي سوزند و چاره اي نمي يابند.
5- همانگونه که در جهان امروز يکسان سازي قومي امري نکوهيده و ناپسند است، گرايشات و اقدامات تجزيه طلبانه نيز امري غيرقابل قبول مي باشد. در جهاني که مرزهاي ميان دولت- ملتهاي موجود نيز در پي گسترش فن آوري ارتباطات رو به محوشدن تدريجي مي گذارد، سخن گفتن از تکه پاره کردن کشورهاي موجود به راستي نشان دهنده ذهنیتهای ارتجاعی و عقب مانده است که خوشبختانه در جهان فرا مدرن امروز دست بالا را ندارند. علاوه براين همچنان که دولتهاي آمريکا، انگلستان، فرانسه، اسپانيا و هند به ترتيب حق برخورد قهرآميز با تجزيه طلبان تگزاس، ايرلند شمالي، کرس ، باسک و کشمیر را براي خود محفوظ مي دارند، طبعاً ايران نيز از حق برخورد قاطعانه و قهرآمیز با هر عمل تجزيه طلبانه برخوردار است. امروزه حتي رهبر محترم و متنفذي چون دالايي لاما نيز از تجزيه خواهي تبت ( که سالها پیش توسط ارتش سرخ اشغال شد) از نظام تماميت خواه چين و استقلال خواهی آن تبري مي جويد.
پس بهتر است همگان بدانند که هرگونه همراهي، همدردي و همکاري با جريانات قوم گرا و تجزيه خواه، تحت هر لوا و بهانه اي که باشد، عواقب وخيمي براي کشور ايران در برخواهد داشت و از هم اکنون محکوم به شکست است.آنهایی که مانند کبک سر خود را در زیر برف کرده و دانسته یا نادانسته در کوره سوزان تعارضات قومی در کشور می دمند باید بدانند که در صورت ميدان يافتن گروه هاي قوم گرا آنچه در اين ميان به شدت آسيب مي بيند، تمامیت سرزمینی و ملت ایران ونیز دورنمای دستیابی به یک دموکراسی واقعی به عنوان تنها راهکار برون رفت از بحرانهای پیش روی ملت ایران خواهد بود.
پاینده ایران
تیرداد بنکدار
فهرست منابع:
1.احمدی، حمید، قومیت و قوم گرایی در ایران (افسانه و واقعیت)، نشر نی، تهران، 1383.
2.احمدی،حمید و دیگران، ایران(هویت ملیت و قومیت) ،موسسه تحقیقات و توسعه علوم انسانی، تهران،1383.
3.استپانیان، هراچ،پان ترکیسم، آراکس، تهران،1384.
۴.بشیریه،حسین،جامعه شناسی سیاسی،نشر نی،تهران،۱۳۸۳.
۵.بهروز،مازیار، شورشیان آرمانخواه (ناکامی چپ در ایران)،ترجمه مهدی پرتوی، نشر ققنوس، تهران،1380.
۶.پاسدر ماجیان، هراند،تاریخ ارمنستان،ترجمه محمد قاضی،نشر پلیکان،تهران،1370.
۷.جزنی، بیژن،تاریخ سی ساله ایران،بی نا، بی تا.
۸.رضا، عنایت الله،آذربایجان و اران،نشر هزار،تهران،1385.
۹.شوکت،حمید،نگاهی از درون به جنبش چپ ایران، در گفتگو با کورش لاشایی، نشر اختران، تهران،1381.
۱۰.شوکت،حمید،نگاهی از درون به جنبش چپ ایران، در گفتگو باایرج عطایی کشکولی،نشر اختران،تهران،1380.
11.عاقلی،باقر،روزشمار تاریخ ایران از مشروطه تا انقلاب اسلامی،نشر گفتار،تهران،1379.
12.عالم،عبدالرحمن،بنیادهای علم سیاست،نشرنی،تهران،1384.
13.کدی،نیکی،نتایج انقلاب ایران،ترجمه مهدی حقیقت خواه،نشر ققنوس،تهران،1383.
14.کوهن،آلوین استانفورد،تئوریهای انقلاب،ترجمه علیرضا طیب،نشر قومس، تهران،1383.
15.دوره های مجلد روزنامه کیهان از26 دی 1357 تا31 تیر1360(ج10-1).
16.فصلنامه گفتگو،شماره43 (قومیت ومسائل قومی ایران).
17.میلانی،محسن،شکل گیری انقلاب اسلامی ایران از سلطنت پهلوی تا جمهوری اسلامی، ترجمه مجتبی عطارزاده، گام نو، تهران،1382.
18.نقیب زاده، احمد،جامعه شناسی سیاسی،سمت تهران،1382.
بخش مباحث پیرامون قومیت ها در تارنگار روزنامک



