تبليغاتX
روزنـــامــک - ناسیونالیسم پیشرو و ناسیونالیسم افیونی (جستاری از تیرداد بنکدار)

روزنـــامــک

جُستارهایی در پیرامون تاریخ، فرهنگ، ادبیات و اندیشه

 ناسیونالیسم یا ملت گرایی از نگرش ها و دستاوردهای انسان مدرن است که به عنوان یک رهیافت سیاسی، نخستین بار در قرن 16میلادی در اندیشه های “نیکولو ماکیاولی” اندیشمند و سیاستمدار ایتالیایی ارائه گردید و سپس در قرن 17 میلادی و درپی انعقاد معاهده صلح وستفالی در اروپا- که نقطه آغاز تشکیل دولت های ملی در جهان بود- ورود تدریجی از جنبه نظر به عرصه عمل را تجربه کرد. 

تفاوت میهن دوستی ماکیاولی با آنچه پیش از وی به  عنوان رویکردهای میهن دوستی در پاره ای از نقاط گیتی وجود داشت را باید ورود مفهوم “ملت” در کنار مفهوم ”سرزمین” دانست. به این ترتیب ناسیونالیسم فرد را از تعلق به مفهوم نوینی به نام “ملت” آگاه کرده و حس وفاداری وی را به این واحد اجتماعی برمی انگیزاند. از آنجایی هم که لازمه وجود هر” ملت” داشتن “سرزمین” معین است، طبعاً آگاهی به تعلق ملی با آگاهی به تعلق سرزمینی در موازات هم قرار می گیرند. برای ملت نامیدن یک گروه انسانی به لحاظ حقوقی وجود دولت ملی و سرزمین مشخص ضروریست. اما علاوه بر این تاکنون اندیشمندان و صاحب نظران مولفه های گوناگون دیگری  را هم برای پیدایش یک ملت مانند تاریخ و فرهنگ یکسان یا تبار و زبان مشترک را برشمرده اند که گفتار مفصل و مستقل دیگری را می خواهد. ولی آنچه در تمام تعاریف متفاوت و گاه متضاد ملت یکسان است لزوم پدیدار شدن “آگاهی ملی” در میان افراد “ملت” یعنی باور به پیوستگی به یک ملت واحد است.      

                                            

ناسیونالیسم فرد را از تعلق به مفهوم نوینی به نام “ملت” آگاه کرده و حس وفاداری وی را به این واحد اجتماعی برمی انگیزاند. از آنجایی هم که لازمه وجود هر” ملت” داشتن “سرزمین” معین است،طبعاً آگاهی به تعلق ملی با آگاهی به تعلق سرزمینی در موازات هم قرار می گیرند.                                                                              

                

در دوران پیشامدرن (در اروپا پیش از قرن 16 و در آسیا و آفریقا پیش از دوران نوسازی این جوامع در قرون 19 و 20 میلادی) هرگز” آگاهی ملی” در میان توده های مردم وجود نداشت و وفاداری جمعی مردم معطوف به وابستگی های قومی یا دینی بود. اما در این میان ایران و ایرانیان از موارد منحصر به فرد بودند که همواره دارای وابستگی های سرزمینی و فرهنگی بوده و دست کم در دوران ساسانیان یک دولت ملی ابتدایی بنا نمودند که می توان گفت که تشکیل این دولت به نوعی ایرانیان را به یک ” آگاهی ملی” ابتدایی رساند که می بایست آنرا نوعی “ آگاهی قومی- میهنی” به شمار آورد. با سرنگونی شاهنشاهی ساسانی در قرن هفتم میلادی نیز این آگاهی به گونه های مختلف از قیام ها و دولت های منطقه ای گرفته تا ” نهضت شاهنامه نویسی” و همچنین بازتولید دیوان سالاری کهن ایرانی در دستگاه اشغالگران عرب و ترک و مغول به منصه ظهور رسید و مانع از آن گردید که گسست سیاسی پدیدار شده به گسست کامل فرهنگی نیز بی انجامد. بهترین عنوان برای این "وابستگی جمعی ایرانیان "که دست کم از دوره ساسانیان تا انقلاب مشروطه امتداد داشته است “میهن دوستی” است که بر آگاهی سرزمینی” و “پیوستگی فرهنگی” تکیه دارد، بدون آنکه دال بر ملت گرایی مدرن باشد. اشعار پر شور فردوسی بزرگ خود بهترین مبین این دیدگاه است:

چو ایران مباشد تن من مباد            بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

اما باید به خاطر داشت که تفاوت عمده “میهن دوستی کهن ایرانی” به عنوان یک وابستگی جمعی کهن با “ناسیونالیسم نوین ایرانی” به مثابه یک مسلک نوین سیاسی، در فقدان “ملت گرایی” در آن مفهوم پیشینی و پیدایش آن در رویکرد مدرن ناسیونالیستی است. پر واضح است که فقدان “ملت باوری” در “میهن دوستی کهن ایرانی” را به هیچ روی نباید دال بر ضعف و کمبود این پیوستگی سترگ ایرانیان دانست.بدیهی است که در زمانی که تمدن بشری روند تکاملی خود را از دوران برده داری و فئودالیسم به دوران مدرن سپری نکرده و فرآیند ملت سازی در هیچ کجای جهان تحقق نیافته است نبود “ملت باوری” در میان ایرانیان امری نکوهیده نیست. در واقع باید هر رویداد و تحول تاریخی را در چارچوب شرایط و الزامات زمانی آن دوره بررسی نمود. نگرش به رخدادهای تاریخی با معیارهای امروزی روش نادرستی است که جز به کج فهمی و یا تحریف تاریخ منجر نمی شود. اما چنانچه به پدیده های تاریخی متناسب با روزگارش نگریسته شود ضمن دریافت درک درست  و راستین از تاریخ، می توان با فهم روند تکاملی (و گاه گسست های تمدنی) به دور از جزم اندیشی با آموختن از گذشته به زیستن در امروز و ساختن آینده پرداخت. به این ترتیب باید بپذیریم که در روزگار گذشته تجلی گاه وابستگی های میهن دوستانه ایرانیان معطوف به “سرزمین” و در کنار آن در زمان هایی که دولت های ایرانی هم برپا گردیده بودند به “پادشاه” بود و وابستگی به “ملت” در این میان جایگاهی نداشت که همانطور که گفته شد با توجه به شرایط زمانی روزگار پیشامدرن این نکته نه تنها لطمه ای به ارزش والای تاریخ و فرهنگ ما وارد نمی کند بلکه توجه به این امر مهم که وابستگی فرامنطقه ای “میهنی” در میان نیاکان ما وجود داشته است، خود نشانگر غنای فرهنگی  و عظمت  اندیشه کهن ایرانی است. پس به این ترتیب نیازی به بازتولید ارزش ها و ساختارهای مدنی امروزین در پیشینه تاریخی ما نیست.

از همین جا تضاد و تعارض میان دو نگرش “ناسیونالیسم پیشرو” و “ناسیونالیسم افیونی” پدیدار میگردد. “ناسیونالیسم پیشرو” به گذشته به عنوان یک پایه هویتی می نگرد ولی در آن غوطه ور نمی شود. به این ترتیب توانایی آن را همواره دارد که در حالی که به ارزش های ملی و میهنی پایبند است، خود را با دستاوردهای انسان مدرن و ارزش های جهان شمول آن مطابقت دهد. “ناسیونالیسم پیشرو”  مولفه “ملت” را اساس و پایه هر کنش و واکنش سیاسی و اجتماعی می داند و چه در شکل دموکراتیک و چه در شکل اقتدار گرا، در راستای ترفیع و بالابردن جایگاه و منزلت آن می کوشد. البته باید یادآور شد که وجه دوم ناشی از یک الزام تاریخی بوده و امروز با توجه به تغیر صورت بندی جامعه ایران و رشد و توسعه نسبی آگاهی های فردی و جمعی ایرانیان مرحله ای سپری شده است. بنابراین امروز ”ناسیونالیسم پیشرو” تنها می تواند دارای رویکردی دموکراتیک نسبت به حوزه عمومی جامعه باشد. به این ترتیب دستاورد پیش روی “ناسیونالیسم پیشرو” در بعد سیاسی “حاکمیت ملی” و “دموکراسی” و در بعد اجتماعی ”توسعه و نوسازی فرهنگی و اقتصادی” خواهد بود. 

                                                 

“ناسیونالیسم پیشرو” به گذشته به عنوان یک پایه هویتی می نگرد ولی در آن غوطه ور نمی شود . به این ترتیب توانایی آن را همواره دارد که در حالی که به ارزش های ملی و میهنی پایبند است، خود را با دستاوردهای انسان مدرن و ارزش های جهان شمول آن مطابقت دهد.  

 

اما “ناسیونالیسم افیونی” دیدگاهی یتوپیایی دارد. یتوپیا یا مدینه فاضله این گروه دوران تمدن باستانی ایران (که در جای خود دارای ارزش والاییست) می باشد. این نگرش تا بدان جایی پیش می رود که گویی دیگر تمامی دوران های پر فراز و نشیب پسین تاریخ ایران را با همه خوب و بدش به فراموشی سپرده است. امروز نیز آنچنان در گذشته های دور به سر می برد که گویی جهان فرامدرن امروز را به هیچ گرفته است! رویکرد و نگرش این گروه به تاریخ به گونه ایست که می توان پیروانش را گروهی “مرتجع” نامید. زیرا بر اساس فلسفه تاریخ هرآن کس که به انحطاط و زوال بشر در قرون نوین و سربلندی و کامروایی او در اعصار گذشته اعتقاد دارد و سیر تحول تاریخی بشر را رو به افول و سقوط می پندارد، دارای نگرشی ارتجاعی (گذشته گرا) به تاریخ است. و آنچه که در میان همه مرتجعین مشترک است دشمنی با دستاوردهای خردمندانه انسان مدرن است. حال می خواهد این ارتجاع مارکسیتی باشد که در لوای لفاظی های اغواگرش علیرغم ترقی خواه دانستن خود در دترمینیسم تاریخی بازگشت به دوران کمون اولیه را نوید دهد، و یا جریاناتی که هریک به دلیلی و بهانه ای دلبستگی آشکار و نوستالژیک به گذشته های دور پیشامدرن دارند به هر روی جملگی عضوی از اعضای جبهه ارتجاع جهانی هستند. 

                                                      

“ناسیونالیسم افیونی” دیدگاهی یتوپیایی دارد. یتوپیا یا مدینه فاضله این گروه دوران تمدن باستانی ایران (که در جای خود دارای ارزش والاییست) می باشد.این نگرش تا بدان جایی پیش می رود که گویی دیگر تمامی دوران های پر فراز و نشیب پسین تاریخ ایران را با همه خوب و بدش به فراموشی سپرده است.

                                                

به هر ترتیب “ناسیونالیسم افیونی”  امروزه در پی ناکامی های گسترده ملت ایران در دستیابی به آن جایگاه و حقوقی که ما ایرانیان به درست یا نادرست، خود را شایسته آن می بینیم به همراه بسیاری از رویکردهای تسکین بخش ولی بی فایده  دیگر (تقدیر گرایی، قوم گرایی، فرقه گرایی، درویش بازی، آنارشیسم، نیهیلیسم و...) در میان بخشی از باشندگان (اغلب جوان) جامعه گسترش یافته و ذهنیت و تلاش گروهی را از تشخیص درد و درمان آن به کژراهه منحرف نموده است. “ناسیونالیسم افیونی” با تکیه بیش از اندازه و در برخی موارد غیر واقع بینانه بر عظمت و دستاوردهای پیشین ایرانیان، تلاش در التیام بخشیدن بر زخم ها و افسوس های این مردم کهن را دارد و “افیون وار”  هوش و حواس گروهی را از مشکلات و پیچیدگی های امروز گرفته و با نئشه سربلندی گذشته سرگرم می کند. اگر در این میان راهبردی هم ارائه کند، چیزی نیست جز مشتی گزافه و انتزاعیات  دست نیافتنی که بر فرض تحقق هم فرجامی جز نابودی و شکست های بیشتر برای ملت ایران در بر نخواهد داشت.

امروزه ناسیونالیست های ایرانی باید با پرهیز از “افیون زدگی” و محدود کردن خود در حصارهای تنگ جزم اندیشی (که این آخری می تواند از دلبستگی های باستانی به وابستگی های معاصر نیز گسترش یابد!) با نگرشی عمیق و همه جانبه ملت ایران را به سوی دست یابی به مطالبات و خواسته هایش ـ به ویژه دموکراسی و توسعه ـ یاری رساند و در این راه ضمن تکیه بر بنیادهای فرهنگی ایران زمین و با پرهیز از جغرافیایی کردن اندیشه انسانی، از دستاوردهای مهم انسان خردمند مدرن همچون آزادی های سیاسی و اجتماعی و برابری جنسیتی و مذهبی و قومی و ... بهره برند. این امر مهم را هم هرگز نباید فراموش کرد که امروز و در دوران انقلاب انفورماتیک و انفجار اطلاعات ما علاوه بر داشتن هویت و ملیت ایرانی، به عنوان یک انسان عضوی از جامعه بزرگ و جهان بشری به شمار می آییم و از همین روی باید دارای بینشی جهانی و مبتنی بر ازرش های جهان شمول بشری باشیم. از هم اکنون باید بدانیم که در آینده ای نه چندان دور مرزهای سیاسی به تدریج رو به رنگ باختن می روند و ناسیونالیسم هم از یک امر سیاسی به یک امر فرهنگی بدل میشود.

آری! با پناه بردن به تاریخ و لاف های شیرین از گذشته زدن و دشمنی ورزیدن با خرد مدرن، هیچ دردی را درمان نتوان کرد. پس باید با خردورزی و کنار هم قرار دادن “ ایران “ و “ مدرنیته “ و “پیشرو “ و “ پویا “ نمودن ناسیونالیسم ایرانی (که در ذات خود همواره چنین بوده و هست) گره از مشکلات خود گشوده و سعادتی روزافزون را برای ملت ایران به ارمغان آوریم.    

 

در این باره در روزنامک:

 ناسيوناليسم ايرانی و « مساله‌ی مليت‌ها » در ايران (نوشته ی استاد ثاقب فر)

 

جُستارهایی دیگر از تیرداد بنکدار

 

برداشت از این تارنگار، تنها با یادکرد از نام نویسنده و نام روزنامک امکان پذیر است.

                                                                  
+ نوشته شده در  جمعه 13 مهر1386ساعت 1  توسط تيرداد بنكدار  |