
پیشکش به مجید روشنگر و تورج پارسی
1
مانند خیلی بوشهری ها و بسیاری دیگر از هموطنان از سراسر ایران به خوزستان کوچ کرده بودیم. کوچ کردیم تا "نجاتی" را بشناسیم و دل خون شده ی "دی فاطمه" را که "حصیر نرمه" می فروخت ـ یک روز که نرم نرمک باران می آمد و حصیر نرمه های او را از توی دالان دزدیدند تا هنوز هم که هنوز است صدای ضجه های او در گوشم باشد ـ و"حسین دلواری" را که در حسینیه ی بوشهری ها نوحه می خواند و ...
دریغ که دیگر نیستند. همه رفته اند و تنها یادها مانده اند و باری که به تنهایی باید کشید.
به خاطر وجود شرکت نفت و کار فراوانی که ایجاد شده بود از سراسر وطن خیلی ها به خوزستان و مخصوصاً به آبادان کوچ می کردند. نفت تازه ملی شده بود و مصدق طرفداران بسیاری داشت.
توده ای ها هم بودند. بقول پدر مدام "متینگ" می گذاشتند و طرفدار، یا به قول امروزی ها هواخواه جمع می کردند. یک بار توی خسروآبادِ آبادان که میتینگ گذاشته بودند "شیخ حسین" از همولایتی های پدر که بذله گو و شوخ طبع بود و زبان تند و تیزی هم داشت و مضافاً "خدا نشناس"، گرچه توده ای نبود، به مزاح در آن اجتماع تاریخی (!) گفته بود: " یی متینگ پِدینگاتون سی خودتون، سی مو یه شِلِنگ نفت تا خونَم بکشین بِسِمِن" و همه زده بودند زیر خنده.
پدر اینا می گفتند توده ای ها مدام جلوی پای مصدق سنگ می انداختند و از او بدگویی می کردند، یعنی به قول امروزی ها سمپاشی می کردند. شیخ حسین خیلی سالها بعد و جایی دیگر که غربت تهران میان او و وطن، دشتی و بوشهر فاصله ای بیشتر انداخته بود، وقتی در میان خنده و شادی ما که دیگر کودکی شیرخواره و یا دو سه چهار ساله ی آن روزها نبودیم و از خاطرات خسرو آباد تعریف می کرد، یک بار به خشم آمد و گفت: "آدم یی قد پست باشه که مملکت خودشه بِدِه سی1 اَجنبی! بی وطنا می گفتن" منظورش توده ای ها بود: " اگه تهتا اسبای شوروی ری2 ایرون شاش کُنن ایرونِ اُو میبُرد". کسی نخندیده بود.
پدر هم توده ای نبود. نه او نه شیخ حسین. هم او هم شیخ حسین و خیلی ها سبیل هیتلری می گذاشتند. حتماً مُد بوده. همان وقتها که تصنیف "دم گاراژ بودم" هم ورد زبانها بود شاید. پدر که همیشه آن را می خواند. مال آنوقت ها بوده حتماً. توی عکس پیداست که پدر سبیل هیتلری دارد. عکسی از آن سالها از پدر و من و برادر بزرگم و خواهرم که بعد از من به دنیا آمده بود و بعدها رماتیسم قلبی گرفت و رفت هنوز به جای مانده است که پدر همچه سبیلی دارد اما بگونه ای کنایه آمیز و غمناک بیشتر شبیه چارلی چاپلین است تا کسی دیگر. می دیدید تایید می کردید. در آن سالهایی که زندگی رنگ فیلمهای چارلی چاپلین را داشت و به مزاح اگر ماشین قراضه ای می دیدی "ماشن چارلیا" بود و شوخ طبعی ها ی آدم به عبارت ساده ی "فلانی مثل چارلیاس" تعریف می شد. کسی هم روحش خبردار نبود روزی می آید صعب تر از آن روزهای سیاه و سفید چارلی چاپلینی که جای سادگی های آن را اکنون رذالتی ارزان پر کند.
توی عکس پسر کبگانی زاده همسایه مان که با چند خانوار دیگر و با ما توی سراخانه ی خدابیامرز "کَل داراب" کرایه نشین بودیم هم هست. پیداست که دزدکی خود را توی عکس جا داده است. چشمانش سفید و شیطنت از آنها می بارد. مثل اینکه همین حالا پدر را طوری که نبیند دور بزند برود گوشه ای کنار برادر بزرگم بایستد و: فلاش. عکسی سیاه ـ سفید. از گذشته های سیاه ـ سفید.
اول بندر شاهپور بودیم. پدر که دریانورد بود برای یافتن کار نخست به آنجا رفته بود و در اداره بندر و کشتیرانی استخدام شده بود و بعد ما را هم از بوشهر آورده بود. اما بخاطر کله شقی هایش تاب نیاورده، اخراج شده بود و به آبادان رفته بودیم و چند صباحی هم در شرکت نفت کار کرده بود که مادر صبح ها،آنطور که خودش تعریف می کرد، خوراک توی "سِپِرتاس"3 که ظرفی با قابلمه هایی دو سه طبقه بود برایش می گذاشت می بُرد و از "فِیدوس"ِ4 صبح تا فیدوس عصر که صدای آژیرهای شرکت نفت بود و ساعات آغاز و پایان کار را اعلام می کرد سر کار بود و بعد می آمد خانه. آنجا هم تاب نیاورده بود و به دریا دوباره روی آورده بود و توی لنج "حاجی عزیزی" ناخدایی می کرد و به شیخ نشین های جنوب خلیج فارس می رفت. بار می بردند و می آوردند و گاهی قاچاق هم می کردند و بخاطر قاچاق از کویتی ها بارها خیزران خورده بود و یکی دوبار هم ماهها به زندان "شرطی"5 ها افتاده بود اما دست بردار نبود.
با قاچاق بسیار پولدار شده بودیم. مادر می گفت از بس پدر پول به خانه می آورد که مادر توی بالش قایم می کرد و شبها زیر سر می گذاشت و می خوابید. و همانطور که بقول معروف باد آورده را باد می برد پدر تمامی آن پولها را به خاطر الواتی و عرق خوری به باد داده بود. اما تا بر باد روند مدتی را بدون آنکه دستمان طرف کسی دراز باشد به سر آورده بودیم. نفت ملی شده بود و انگلیسی ها که بیشتر در محله ی "سینیورها" و در محله ی "بِرِیم" آبادان زندگی می کردند تمام دار و ندارشان را از هرچه که نمی توانستند با خود ببرند به حراج گذاسته بودند و پدر هم اتوموبیلی سیاه رنگ که هنوز شکل و شمایل قدیمیش در ذهنم هست از آنها خریده بود، داده بود دست راننده ای که او هم الوات بود و بیشتر "خانم" توی ماشین سوار می کرد تا مسافر و وقتی تایر های زاپاس ماشین را فروخته بود، غیر از آنچه که از همان مسافرکشی های مختصر به دست می آورد و به جیب می زد، پدر ماشین را به قیمت بسیار کمتری از اولش فروخته بود تا همیشه با "جَهل"6 آن را به یاد بیاورد: "نامرد ماشین دسش داده بیدُم ریش کار کُنِت سیم خانم سوار می کِرد" و مادر هم زود کف دستش بگذارد: "کیا نکردن". برای ما اما اینها بجز خاطراتی نبودند. دعوا های کوتاه و گاهگاهی شان هم. خاطراتی گاه اندوه بار که نمی شود آن را شماتت کرد. از چشم ما البته که در دریایی از مهربانی های آنها پرورده شده بودیم. الان که نیستند. اما مادر هیچوقت زیر بار نرفت. خدا بیامرزدشان.
شاید بخاطر آن خاطرات کودکی و غمگین بود، شاید هم بخاطر رنگ سیاه ماشین که پدر از انگلیسی ها خریده بود و راننده اش با آن "خانم بازی" می کرد تا مسافر کشی که حالا همه چیز آن سالها را سیاه سفید می بینم. تا فیلمی سیاه سفید هم از آن سالها می بینم زود به یاد آنوقت ها می افتم. مثل فیلمهای چارلی چاپلین. غم انگیز است. آن سالهای سیاه سفید را می گویم. سالهایی که پدر "دم گاراژ بودم" را می خواند. شاید می خواست مفرح حالی باشد: "دمِ گاراژ بودم یارم سوار شد دِلِ مسافرا بر من کباب شد ... بابام دورت می گردم بقوربونت می گردم می رم تو شهر می گردم پی دلبر می گردم". منتها من تا همین موقع ها هم که اصل آن را هنوز نشنیده بودم نمی دانستم که خواننده اش روحبخش است. همیشه هم فکر می کردم آهنگش به این صورت است: "دم گاااراژ بودم م م م یارم سوار شد جونم دل مُ ُسافراااا بر من کباب شد جونم جونم ناز ناز ناز داره مینااا لبش خال خال خال داره مینا ...". جوری که پدر می خواند و میم بودمِ مسافرا را می کشید، آنجور که انگار تا حالا هم کِش بیاید و بر روی دل هموار شود. لاجرم با غم. اما با این وصف باید ازعان کرد که همین که تازگی ها شنیده ام، یعنی اصل آن قشنگ تر و لاجرم غمگین تر است. من می نشینم گوش می دهم و گاهی خودم هم با روحبخش می خوانم؛ و گاهی هم که یکی دو سه پیکی زده باشم دزدکی که کسی نبیند گریه هم کرده ام. باید بخاطر آن سالها باشد. بعضی وقتها هم می گویم ما آدمهای بدبختی هستیم. شاید هم از تمامی جوانب زندگی، که اینطوری و سیاه سفید و غمگینش را باید بیشتر دوست داشته باشیم. همیشه تم غمگین دشتی را. حتماً باید پیر شده باشم. یا اینکه باید غربت و این چیزها که من هم به ارث برده ام پیر آدم را در آورده باشد.
یا پدر شروه می خواند. شروه ای که نجاتی می خواند. در مایه ی دشتی ـ این مایه ها را بیشتر، از وقتی که دوست هم ولایتی ام تورج پارسی از آنها گفته است به ذهن من هم جدی تر خطور کرده اندـ شروه ی سالهای سیاه سفید. خوش هم می خواند. نجاتی خدا بیامرز را می گویم. من که مدتی است دیگر دل و جرات شنیدن آن را ندارم. هر وقت می شنوم همان سیاه سفیدی به نظرم می آید. کلافه می شوم تا بتوانم خودم را بگیرم. پدر شاید می خواست جوری راهی به گذشته های دور و غمبار باز کند. شاید هم می خواست مفرح حال باشد و دل کسی را نرم کند. گرچه مادر هیچوقت زیر بار نمی رفت.
خواهرم از آبادان که به خرمشهر کوچ کردیم رماتیسم گرفت. توی سراخانه ی"بی بی" و توی اتاقی که گِلی بود و کرایه کرده بودیم می نشستیم. سراخانه ای که خدابیامرز نجف و همسر پیرش هم می نشستند و برادر بزرگم هر از گاهی که پیرمرد و پیرزن خبری از صدیقه دخترشان که بوشهر شوی کرده بود نمی یافتند می رفت برای آنها "خط"، نامه می نوشت. با "مرفعت" یعنی با معرفت هم می نوشت چون برای دامادشان آقای اوجی هم بود. بعدها که سربندربودیم فهمیدیم رفته بودند "گورک خورشیدی". دختر و دامادشان. نمی دانم پیرمرد و پیرزن این را می دانستند، یا که همیشه فکر می کردند بوشهرند. یکبار که از گورک خورشیدی که نزدیک بوشهر است می گذشتیم دلم پُر شد. کسی نگفت چته وگرنه می گفتم صدایی در مایه ی دشتی می شنوم.
توی سراخانه ی بی بی بودیم که غُلملی بقال که اصفهانی بود و بقول پدر اینا بالاسونی و با زن و تنها پسرشان در اتاقی روبروی ما زندگی می کردند می نشستیم. غُلملی همان غلامعلی بود که پدر اینا با وجه تصغیری غُلملی برای غلامعلی، که فکر کنم شاید رسم جنوبی ها باشد این شکل نام روی نام ساختن، او را غُلملی خطاب می کردند. مثل جمو برای جمشید و مُرو برای مرتضا و صُغرو برای صغرا و الا آخر. پسر غلملی کبوتری داشت که همیشه کنار بام می نشست و پرچین خیال را از سیاهی شبها در آن شبهای هجرانی غربت به سفیدی بالها می برد اما نمی دانم چرا روز دیگر باز همان زندگانی بود که ادامه می یافت. مخصوصا وقتی که نجاتی چهارشنبه شبها شروِه می خواند و شروه می گشت و می گشت و درون دلی را بقول پدر "می کِرُوند"، یعنی می تراشید و خالی می کرد که در واپسین دم درد، دیگر گریه مجال نمی داد و برادر بزرگم که نامه را هنوز تمام نکرده بود پیرزن نجف گوشه چشمان را با بال مقنعه بارها پاک کرده بود. چیزی که بیشتر مادر را همیشه به گریه می آورد تا خود شروه.
نجاتی می خواند و هنوز هم در دربدری من می خواند. من اکنون تتمه حساب آن سالها را که چیزی نمی فهمیدم پس می دهم. نمی دانید چقدر گشتم تا تصنیف دم گاراژ بودم را پیدا کردم. چه می شود کرد. زندگی است دیگر. توی سایت ایرانیان است. گوش کنید ببینید چه می کشم. دست خودم هم نیست.
شاید اینجا بازگویی مطلبی که برای من مهم است دور از آنچه که می گویم نباشد: وقتی به اینجا که اکنون سالیان درازی است رحل اقامت افکنده ام آمدم جوان بودم. زمان شاه بود. آن سالهای جوانی رفته. سالهای بر باد رفته. بر باد رفته می گویم چون من مانند خیلی ها برای تحصیل به خارج آمدم. زمانی که بندرعباس بودیم و پدر "پایلوت" یا راهنمای مجّربی بود و بعدها "هاربور ماستر" یعنی سر راهنما شد. به نظر من اگر بهترین دریانورد خلیج فارس، یا دریای فارس که همیشه خودش می گفت ـ دوست عزیز هم ولایتی ام دکتر پارسی پیش از این به این نام اشاره کرده است که چگونه و چرا ما جنوبی ها هنوز هم دریا را دریَه که شکل گویشی باستانی آن است تلفظ می کنیم ـ یکی از بهترین های آن بود. چه آن سالهایی که در بندر شاهپور راهنما بود و عراق که تازه گی ها مستقل شده بود با تنها بندر تازه فعال شده اش بصره که هنوز اداره ی بندر سازمان یافته ای مانند ایران نداشت و ایران راهنما برای داخل و بیرون بردن کشتی هایی که در راه بصره و در اروندرود تردد می کردند می فرستاد و پدر هم یکی از آن راهنماها بود؛ چه بعدها که کارشناس و به جرات بگویم بهترین کارشناس دریایی در هیات یک ناخدا در تمامی دریای فارس بود و تمامی این دریا را که نامش از ازل برای ما که تکه ای از وجود و هویت مان است و از همان لحظه ی تولد بقول برادرم غلامرضا آهنگ آن "با هجوم موجها بر سنگ" با صدای مادر در گوش جانمان مانده است، مثل کف دست خوب می شناخت.
در بندر عباس بودیم که من و برادرانم هم با پدر گاهی به کشتی می رفتیم. همان وقتهایی که تازه دیپلمم را گرفته بودم و برای رفتن به آمریکا برای تحصیل آماده می شدم و از دانشگاه "کنتاکی" هم پذیرش گرفته بودم ولی نتوانستم ویزا بگیرم. همان موقع ها بود که یک بار با او رفته بودیم به کشتی "رُو رُو" سوئدی که فکر می کنم نام ناخدایش اَندرسون بود و نام کشتی "بندرعباس اکسپرس". ناخدا اندرسن دوست پدر بود. روزی که به خانه ما دعوت بود و مادر برایش خوراک ایرانی و جنوبی و از آن جمله میگوهای درشت دریای فارس درست کرده بود، میگوهایی که چهار پنج تایش بشقابی را پُر می کرد، وقتی از ماجرای درس خواندن من آگاهی یافت پیشنهاد کرد به سوید بیایم . و همان شد. منتها برای دو سه چهار سالی فکر می کردم. دوسه چهار سالی که اکنون سی و یکی دو سال شده است و دردی را که پیش از این گفتم دردی است که هنوز در جانم مانده است. دردی که دیگر کرخت شده است و چندان هم آزار دهنده نیست دیگر، اما هنوز در جانم همانطور که از آغاز ریشه دوانده بود هنوز هم مانده است. دست خودم هم نیست. نمی دانم هم از چه و از که دلخور باشم. تنها آن سالهای جوانی را که به یاد می آورم می بینم که چیزی را از دست داده ایم که دیگر هرگز باز نمی گردد: آن دوران را که قدر آن را نمی فهمیدیم.
شاید باز هم دور از مطلب نباشد بازگویی این مطلب را که وقتی شنیدم آتشی در بیمارستان بستری شده بود و چندی بعد دار فانی را وداع گفت، وقتی دوستم تورج پارسی به من تلفن زد آنقدر آن روز غمگین بودم که برای او هم شرح دادم چگونه دلم می خواست گریه کنم. آتشی هنوز نمرده بود اما برای دوستم شرح دادم که روی تخت دراز کشیده بودم و در خواب و بیداری صدای آهنگی را شنیدم. یکی از آهنگهای خاطره انگیز و قدیمی "حُمِیرا" بود. آنقدر غمگین بود آن وقت که شاید در میان خواب و بیداری بود که روزی را به یاد آوردم، روزی زمستانی و دل انگیز و آفتابی را که نزدیک خانه هایمان در بندرعباس که خانه هایی سازمانی بود بنام "هفده دستگاه" و میان شهر و اسکله واقع بود شاهد گذر شاه از کنار محله مان بودیم. جایی در بیرون شهر همانطور که گفتم، با چشم اندازی در روبرو دریا و پشت سر رشته کوههایی کوتاه. جیپ ارتشی روبازحامل شاه که راننده اش شاید سربازی بود پس از گذشتن چند ماشین و موتورسیکلت طلایه دار ارتشی از روبرویمان، بین ما و دریایی که پشت تپه های شنی دور هم پیدا بود و جلوه ای رویایی داشت نمی دانم این بار و پس از سالها چرا اینقدر غمگین جلوه کرد. گذری ساده که همه چیز را انگار با خود برد. تمام جوانی، آرزوها و حالا که فکر می کنم زیبایی ها را هم! زیبایی هایی که قدرش را ندانستیم. شاید خود او هم نمی دانست چقدر برای ما ارزش داشت آن روزها. خود شاه را می گویم. این را به جرات می گویم و به دور از افکاری احساسی: که گوهری بود از جلوی چشمانمان گذشت و گُم شد و رفت. دریغ!
سالهای بودنم را در اینجا هم گذشته از اینکه به آن عادت کرده ام جوری با آن کنار آمده ام. فرزاندانم تقریباً همه اینجا بدنیا آمده اند و همینجا به مدرسه و دانشگاه رفته و می روند. خودم هم همینجا تحصیل کرده ام و از این بابت این سپاس را همیشه نسبت به کسانی، میزبانانم که مرا هم در خود پذیرفته اند داشته ام. اینجا سالهاست که تدریس می کنم و شاگردان سویدیم را همانگونه دوست دارم و در کمک به آنها همانقدر کوشا هستم که برای شاگردان هموطنم اگر که در ایران بودم. که اینجا وطن دوم من است. و غربت را نه می توان به گردن سویدی ها انداخت و نه هیچکس دیگر که آبشخور و علت آن را جایی دیگر باید جست و علاج کرد.
داشتم می گفتم: سراخانه ی بی بی در خیابان نقدی بود. نمی دانم این خیابان هنوز هم هست یا دیوانه های خودی و غیر خودی که هر دو را اجنبی می بینم یادگارهای کودکیم را بر باد داده اند. خرمشهر را می گویم. شنیده ام همه چیز بر باد رفته است اما پوستم کلفت است که نمی خواهم باور کنم. دلم هم نمی آید فکرش را کنم روزی روزگاری به آنجا سر بزنم. می دانم که همه چیز آنوقت روی سرم خراب خواهد شد. همینها هم که از آن سالهای سیاه ـ سفید مانده اند.
از خانه تا اداره ی بندر و کشتیرانی که پدر پس از سالها که در بندر شاهپور آن را رها کرده بود و به آبادن آمده بودیم و رفته بود شرکت نفت و در آمده بود و روی لنجی ناخدا شده بود و قاچاق می کرد و از شیخ کویت خیزران می خورد ـ از همین آل صباها و یکی از پدرانشان حتماً، که حالا بیشتر از همه وقت ما را تحقیر می کنند و به ریشخند می گیرند و دخترانمان را .... می گفت وقتی شرطی ها یکی با پوتین روی گردنش گذاشته بوده و یکی هم پاهایش را قرص گرفته بوده، سومی خیزران می زده و "شیخ جاکش" هم ایستاده بوده و نعره های او را می شنیده و حض می برده و زیر ضربه های خیزران به فارسی شیخ را به فحش می کشیده و بیشتر خیزران می خورده و حبس می شده تا توی زندان شرطه ها، دکتر شخصی شیخ که ایرانی بود و درمانش می کرد بگوید "همشه شنیدم. فکر میکنی شیخ فارسی نمیفهمه؟ اگه شنیده بود ..." فلان می شد و بیسار می شد و پدر گوشش بدهکار نبودـ چندان راهی نبود. راهی را که پدر از آنجا تا خانه تنها چشمش که به دکانها و شکرچیان میان راه که آرزوی نان خامه ای های آن به دلمان افتاده بود و هنوز مانده است، با حسرت همیشه با خود به خانه می آورد.
توی سراخانه ی بی بی بود که زمستانها همیشه بارانهای دل انگیزی می بارید گرچه در همین بارانها بود که اتاق گلی یی که در آن می نشستیم رطوبت زده می شد و خواهرم رماتیسم گرفت. بعدها دکترها گفتند به قلبش هم سرایت کرده است که آخر سر در سن 19 سالگی وقتی زیباتر از همیشه بود، حالا که سالها و سالها هِی می گذرند و می بینم که آن تصویر ها دیگر در محصوره ی زمان نمی مانند و تا بینهایتی اندوهبار دور می شوند و باز می گردند می فهمم، با تمامی رنجی که می کشید، به آسمانها پرواز کرد و رفت. آنوقت که توی بندری دیگر از بنادر خلیج فارس بودیم. بندر عباس که با اینهمه هیچگاه از دلداده گی ما به آن کاسته نشده است.
پدر دریانورد بود و بخاطر همین، جا و قراری نداشتیم. تنها جایی که سالهای کودکی و نوجوانی و جوانیم را با گرد و غبارها و با باران های زمستانیش و با حریر نرم یادها پُر کرده است سربندر بود. می گویم بود، زیرا که اکنون انگار در هزاره هایی بی پایان است آن را ترک گفته ام. چیزی که تنها گاه که به خوابم هم می آیند آنچنان به قلبم فشار می آورند که دست به گریبان و در خوف خفه شدن و فشار قلب از خواب بر میخیزم تا تنهایی مستمر را در بیداری ساعات مانده ی شب تا صبح سر کنم. انگار که سهم ما غربت نشین ها شده باشد که گذشته ها را تنها متعلق به گذشته ها نبینیم بلکه متعلق به سیاره ای دوردست که از آن دیری است رها گشته ایم و در کهکشانهای دربدری سرگردانیم. همه ی یادهای آن موقع، با تمام غم انگیزی شان حالا متعلق به ما هستند و مانده اند. یاد روزهایی تابستانی که روی مخزن سیمانی آب که در وسط محله ما یعنی محله ی "بندری ها" بود می نشستیم و به آهنگهای درخواستی رادیو آبادان با رادیویی ترانزیستوری گوش می دادیم. زیر سایه ی تانکرهایی فلزی که بر پایه هایی چوبی که بر فراز مخزن سیمانی بالا می رفت استوار بود. همانوقتها که تاجیک شده بود بخشی از زندگیمان که وقتی یک روز در گذرش از سربندر ماشینش خراب شده بود و دو سه ساعتی رضا اینا تا ماشین دوباره روبراه شده بود با او سر کرده بودند و ما که نبودیم می شنیدیم کفرمان در می آمد. و یا "بَلبول" نگهبان عرب دکانهای شهرداری که تازه داشتند درست می کردند و عبدلا اینا از دور داد می زدند: بله بلبول بله، احمد سبیلو بله" و بلبول آنها را تا خانه دنبال می کرد و فکر نمی کنم آنوقتها کسی رکورد صد متر عبدلا اینا را داشت. "منوچ" که ششم دبیرستان بود و از همه بزرگتر زیر ایوان دکانهای نیمه تمام شهرداری مدام قدم می زد و شیمی آلی را برای امتحان خرداد بارها و بارها با صدای بلند می خواند که ما هم یاد گرفته بودیم اذُت چه عنصری است اما خودش شوربختانه همان سال یک ضرب مردود می شد. سالهایی که آقای چِگِنی که هم ناظم، هم دبیر ادبیات دبیرستان بندر ماهشهر بود که ما به آن بندر معشور هم می گفتیم ـ توی سربندر دبیرستان و سیکل دوم نبود و منوچ اینا به بندر ماهشهر می رفتند ـ وقتی سر کلاس از منوچ که وجه تصغیری منوچهر بود درسی را سوال کرده بود و منوچ جواب نداده بود گفته بود: ای خدایی که خالق خرسی کره خر آفریده ای مرسی.
سالهایی که نمی دانستیم کی عرب بود کی فارس، کی ترک بود کی بلوچ، کی شمالی بود کی بوشهری، کی تهرانی بود کی لُر ـ ارمنی هم داشتیم، آندرانیک و برادرش که مکانیک های ماهر اداره بندر بودندـ و از همه و همه جای ایران در سربندر کوچک ما که مینیاتوری از ایرانمان بود جمع بودیم. سالهایی که نمی دانستیم بعدها تعدادی از دوستانمان که دوستان عربمان هم در آنها بودند در سالهای اول دهه ی شصت اعدام خواهند شد. برادر عیوب هم. عیوب که یک روز توی بازی سرش شکسته بود و ما شنیده بودیم روی زخم شاش کنی خون بند می آید و عبدلا اینا روی سر عیوب آنقدر شاشیدند که سرش انگار شامپو زده باشد کف کرده بود اما خون بند نمی آمد. سالهایی که یکی از زمستان هایش دوست و همکلاس عبدلا بنام چسباوی که ساکن سربندر کُهنه بود ـ تمام ساکنان سربندر کهنه عرب بودند بجز رییس ایستگاه کوچک قطار آن که پسرش همکلاسی ما بود و بغل دست من می نشست و پاسبانی که شبی زمستانی با هفت تیر خودش خود کشی کردـ زیر ماشینی سواری دوبار له شد. یکبار او را زیر گرفته بود، عقب عقب که آمده بود که چه شده دوباره از روی چسباوی رد شده بود. عبدلا می گفت آقای طباطبایی معلم تاریخ شان از چسباوی سوال کرده بود کوروش از چه راهی وارد بابل شد، چسباوی جواب داده بود از راه پنجره. همه هر هر هر خندیده بودند. آقای طباطبایی هم نتوانسته بوده خودش را بگیرد رویش را کرده بوده طرف پنجره خندیده بوده. نمی دانم چرا هر وقت سرود ای ایران را می شنوم فیلم ای ایران ناصر تقوایی در نظرم جلوه گر می شود و بچه ها که در صفی سرود ای ایران را می خوانند و می گذرند و چسباوی غمگین در صف جلویی است و ... هیهات ایران که اکنون در کهکشانی دور و در مداری گمشده می گردد. آقای فرهادی به ما می گفت برای دفعه ی بعد انشا در باره ی فایده ی گاو بنویسید. نوبت هر کس که می شد بخواند اول سیری در صفحه ی اول از آموزگار و طبعاً آقای فرهادی تعریف می کرد. آقای فرهادی به مَمَد شیرازی که می گفت انشایش را بخواند شروع می کرد که: البته بر ما دانش آموزان واضح و مُبرهن است که موضوع انشایی که آموزگار عزیزمان ... و بر ما واجب است که احترام آموزگار عزیزمان را بجای آوریم ... و آقای فرهادی که اعتراض می کرد: قرار بود از گاو تعریف کنی یا از من، ما هِر هِر می خندیدیم، حتا ممد شیرازی هم و نهیب که می خوردیم ساکت می شدیم و ممد شیرازی با ترس و لرز می گفت: آقا، آقا بخدا اجازه بدید آقا به گاوَم می رسیم آقا؛ و ما دوباره ریسه می رفتیم. سالهایی که حَسِیِن، برادر بُلی همبازی ما، کلاس پنجم دبیرستان رفوزه شده بود با عیسی رفته بودند اهواز فیلم سنگام را دیده بودند از اول تا آخر فیلم گریه کرده بودند. حَسِیِن بخاطر مردودی و عیسی بخاطر عشق یکطرفه اش به زهرا. من فیلم سنگام را دارم. بخاطر آن سالها گفتم عبدلا آن را از دکان هندی ها توی "دادلی" بیرمنگام خرید برایم فرستاد. تا حالا دو سه باری که نگاه کرده ام نمی دانستم بخندم یا گریه کنم. طبعاً یکی دوبار هم گریه کرده ام. بخاطر حَسِیِن و عیسی، نه بخاطر راج کاپور و راجندراکومار. سالهایی که مرز میان محله ی ما ایرانی ها و گمرکی ها یعنی تورانی ها، به زعم ما بندریا البته, کارخانه ی برق بود. و میدان میانمان و کنار کارخانه برق میدان نبردمان در جنگهایی فرسایشی و بی حاصل با تیرکمان و سنگ و کلوخ و سپرهایی که از درهای گرد و دسته دار درام و بشکه های فلزی که می بریدیم درست می کردیم و بیشتر وقتی جنگ تازه داشت گرم می شد چاسب نگهبان کارخانه با کابل سیاهی دنبالمان می کرد و یک تنه همه را تار و مار و فراری می داد. دبیرستان ما و سیکل اول توی محله ی گمرکی ها بود. معمولاً پس از هر جنگی دسته دسته به مدرسه می رفتیم تا کتک نخوریم. کتک که می خوردیم ما هم سر راه نانوایی که از محله ی ما می گذشت کمین می کردیم گمرکی ها را کتک می زدیم. کسی هم کاری به کارمان نداشت. من بیشتر بخاطر حاشیه ی نانها که از نانوایی تا خانه خورده بودم کتک می خوردم تا جنگ ها و یا چیزی دیگر که اصلاً ربطی به امور بزرگترها نداشت. پنجره ی کلاس ما توی محله ی گمرکی ها رو به کُناری سبز باز می شد که مارا به باغهای سبزی می برد تا که پسر رییس ایستگاه قطار سربندر کُهنه که بغل دستم می نشست شکلک در می آورد مرا می خنداند و آقای قنواتی مرا کتک می زد. آقای قنواتی دبیر عربی مان بود و از بندر ماهشهر با جیپی ارتشی فکسنی و سرباز که لخت می نمود به سربندر می آمد. یک روز به محمد حسین گفت بخواند. محمد حسین اشتباهاً بجای الاسد خواند العدس و ما از خنده ریسه رفتیم. بعد آقای قنواتی میز نیمکت ها را دور زد آمد رسید سر نیمکت جوادو اینا که همان وجه تصغیری جواد است و مِنباب خنداندن ما چشمانش را لوچ می کرد، و از آنجا با ترکه چندین بار روی سر محمد حسین که بغل جوادو می نشست کوبید. زنگ تفریح محمد حسین که پوستش کلفت بود گفت: اصلاً درد نکرد. پوست همه مان کلفت بود. خدا بیامرز عمو نورعلی که توی "لِین" دوم بعد از رضا اینا و نزدیک نانوایی و دکان رفیعی و عباس روغنی، و در یک ردیف با سعدون که می گفتند با کاپیتان کشتیی حرفش شده بود به او گفته بود: وای دو یو لوک می لِفت لِفت؟ و عمو جاسم اینا می نشست، پسرش قاسم را هنوز با اینکه بزرگ شده و زن گرفته بود کتک می زد. قاسم هم سن و سال برادرم غلامرضا اینا و شاید حتا یکی دوسالی هم بزرگتر بود. تا چهارم دبستان بیشتر نخواند. عمو نورعلی برایش موتور گازی خرید که صندوقی پشت آن می گذاشت می رفت "خور جعفری" ماهی از ماهیگیرها می خرید می آورد سربندر و حتا ماهشهر و تا ماهشهر کُهنه که معشور کهنه می گفتیم می فروخت. زنش را توی معشور کهنه پیدا کرد. دختر دراز و لاغری بود. خیلی از قاسم بلندتر. یک روز صبح که می رفتم نانوایی قاسم داشت با موتور گازی اش ور می رفت. برادر کوچکش حسّون که هم قد و قواره ی ما بود ولی ما زیاد محلش نمی گذاشتیم هم بود. صدا زد رفتم گفت، قاسم طبعاً، سیمی را بگیرم که لخت بود و حسون زیر زیرکی می خندید و من هنوز نمی فهمیدم تا قاسم هندل زد و رعشه ای در دست و تنم افتاد و او و حسون هر هر هر می خندیدند. یک روز دیگر باز هم صبح که می رفتم نانوایی عمو نورعلی داشت قاسم را می زد و قاسم از درد نعره می زد و من کِیف می کردم.
مرتضا محمودی
اوپسالا سوید دسامبر 2005
مارس 2006
1ـ سی: برای.
2ـ ری: روی.
3ـ سپرتاس با زیر س و پ: ظرفی متشکل از سه قابلمه که روی هم جوری تعبیه شده بودند برای حمل خوراکی که از گوشه های آنها که حُکم دسته های قابلمه ها را هم داشت میله ای رویی می گذشت و بدی
