در روز آدینه 13 مهرماه 1386 شاهد جستاری از تیرداد بنکدار، پژوهشگر و نویسنده خوش فکر و نکته سنج تارنگار روزنامک بودیم زیر نام "ناسیونالیسم پیشرو و ناسیونالیسم افیونی" نویسنده در این مقاله پس از بررسی تاریخچه ناسیونالیسم، و بر شمردن تفاوت آن با اندیشه هایی نزدیک بدان، كوشش ميكند به نوعي مرزبندی صفر و يك از ناسيوناليسم برسد كه در آن به گمان او يك سو خوب مطلق ( ناسیونالیست های پیشرو ) و در ديگر سو بد مطلق (ناسیونالیست های افیونی) قرار دارند. او در اين مرزبندي تا جايي پيش ميرود كه جناح مخالف را همپا و هم رديف ماركسيستها مي انگارد. (در ادبیات ملی گرایان، مارکسیسم و کمونیسم و چپگرایی کارکرد دشنام را دارد. همچنانکه در ادبیات چپ، واژگان راست و ناسیونالیست چنین هستند.)
نخستین مشکل آنجاست که پافشاري ايشان بر آنكه "ناسيوناليسم خاستگاهي مدرن دارد" نه دردي از ايشان دوا ميكند و نه از مخالفانشان. چرا كه در گيري اين دو گروه بر سر مفاهيمي چون "مدرن بودن" و "نگاه به آینده داشتن" و "دموکرات بودن" بوده و دل نگراني هردو پرداختن و تبليغ مناسب ناسيوناليسم ميباشد. اين انديشه چه پس از انقلاب کبیر فرانسه (سده 18) ساخته شده باشد و چه توسط ماکیاولی (در سده 16)، و یا در دوران پیشامدرن نیز وجود داشته باشد، تفاوتی نمیکند.
|
· اگر هرکدام از یاران و دوستان و خوانندگان، مرجعی معتبر یافتند که در آن در بخش تاریخچه دموکراسی، یونان باستان و آتن و تمدن رم باستان و فیلسوفان دوران کهن را نادیده گرفت بود، آن منبع را به ما بشناسانند. این درحالی است که خود تیرداد بنکدار بیش از من به تفاوت ها و چه بهتر که بگوییم تناقض های آنچه در دوران کهن "دموکراسی" خوانده میشد و آنچه در دوران مدرن به نام "دموکراسی" مطرح شده و آنچه امروز در کشورهای "دموکراتیک" اجرا میشود، آگاه است. |
نكته ديگر آنكه در نظر گرفتن يك آغاز به طور رسمي براي هر نگرش نميتواند بيانگر نبودن دست كم نوعي از آن نگرش در گذشته باشد. مثلا کسی قصد ندارد که از اعتبار مارکس و انگلز در اختراع مکتب کمونیسم بکاهد و آنرا به ایران باستان ببرد، ولی آیا براستی میتوان پنهان داشت که مارکس و انگلز و دیگر متفکران سوسیالیست سده 19 با خواندن تاریخ جنبش مزدک بیدار شده اند؟ تفاوتها فراوان است ولی هرگز هیچکدام از ما و هیچکدام از دانشمندان جهان با دیدن تفاوت های بسیار آشکار مفاهیم مدرن و کهن، اقدام به ستاندن نام و گذاشتن نامهایی جدا بر مفاهیم دست نزده اند.مثال بارز این مفاهیم، دموکراسی است. خود تیرداد بنکدار به تفاوت هاي آنچه در دوران کهن "دموکراسی" خوانده میشد و آنچه در دوران مدرن به نام "دموکراسی" مطرح شده و آنچه امروز در کشورهای "دموکراتیک" اجرا میشود، آگاه است. ولی آیا این نویسنده گرامی از اطلاق نام دموکراسی (با هر پیشوند و پسوندی مثل دموکراسی کهن، کلاسیک، آتنی، یونانی، ناقص و ...) به دوران پریکلس (همدوره هخامنشیان) در آتن خودداری میکند؟ و آیا نام جمهوری را برای رم پیش از جولیوس سزار به کار نمیبرد؟ پس بحث بر سر زمان علمي شدن يك انديشه است. سخن گفتن از اختراع یکباره ناسیونالیسم در سده 16 (که قوچانی سردبیر شرق و عبدالله شهبازی تئوریسین تاریخشناس صدا و سیما آنرا تا سده 19 جلو می آورند) یعنی ناآگاهی مطلق از تاریخ باستان. اما شايد بتوان رويكرد نوين و ديگرگون شده آن را به دوران مدرن نسبت داد. جناب بنکدار چون ناسیونالیسم را جدا از میهن دوستی کهن میدانند آغاز ناسیونالیسم در ایران را در سده 20 (مشروطیت) آنهم به تقلید از غرب میدانند. (ایشان چنین اشاره مستقیمی نکردند ولی اینکه بگوییم غربی ها ناسیونالیسم را 300 سال پیش از مشروطیت ساختند، یعنی حکم به تقلید داده ایم)
در اينجا پرسشي پيش مي آيد. برابر لاتین "میهن دوستی" از نظر ایشان چيست؟ اگر واژه مورد نظر ایشان Patriot به معنای میهن پرست است که در همه دیکشنری ها، نخستین برابر و معادل آن "ناسیونالیست" میباشد. بهتر است ايشان تعاریف دقیق پاتریوت و ناسیونالیست را بر اساس کتابهای مرجع نشان داده و نقاط تمایز آنها را شرح دهند. آیا واژه میهن دوست از زمانی بخصوص منسوخ شده و واژه ناسیونالیست جای آنرا در فرهنگ لغت گرفته است؟ به اين ترتيب برای نمونه با توجه به آغاز ناسیونالیسم در ایران از دوران مبارزات مشروطیت (پایان دوران ناصری)، آیا امیرکبیر و قائم مقام و عباس میرزا و کریم خان زند و لطفعلی خان زند و نادرشاه و شاه عباس بزرگ و ... "میهن دوست" هستند و نه "ناسیونالیست"؟ و رضا شاه و فروغی و مصدق و قوام و بختیار و شخصیت های فرهنگی چون بهار و هدایت و پورداوود و میرزاده عشقی و ... فقط به دلیل حضور پس از این نقطه عطف، افتخار ناسیونالیست بودن را بر سینه دارند؟ و یا به نظر ايشان امروز هم بخشی از جریانات میهن دوست و بخشی ناسیونالیستند؟ شايد یگانه دلیل اين مرز بندي اشتباه و پر تناقض ناآشنایی با تاریخ کهن باشد.
|
· مجموعه مردمانی که هم فرهنگی همسان دارند و هم توانسته اند با هم همپیمان و همبسته شده و زیر یک پرچم، دولتی خودی تشکیل دهند و نام خود را در جهان جا بیاندازند، شایسته ملت بودن هستند و نه گروهی از مردم که فقط فرهنگشان همسان است ولی هرگز توان همزیستی و همبستگی نداشتند و یا گروهی از مردم که بر اساس بخت و اقبال در دوره ای، زیر یک پرچم و یک دولت قرار گرفته اند. |
همه ما میدانیم که پارتهای اشکانی چه زحماتی برای کشور ما کشیدند. آنان بودند که بیگانگان را از ایران رانده و کشور را در دست گرفتند. و پس از آن در مقابل ابرقدرت آنزمان جهان یعنی جمهوری رم (که احتمالا ایشان واژه جمهوری را نیز مدرن دانسته و برای رم به کار نمیبرند) با فداکاری ایستادند و خون دادند و کشور و مرزها را نگه داشتند. حال آیا بی انصافی نیست که حتا لقب "میهن دوست" را نیز از شاهان و سرداران و بزرگان ایران در آنزمان دریغ ورزیم؟ ولی با نگاهی به جنبشی که از زمان بلاش بزرگ (یکم) به راه افتاد و در زمان اردشیر بابکان به اوج خود رسید خواهیم یافت که "میهن دوستی" اینان، نه تنها شدیدتر و ژرفتر بود، بلکه از ساختاری متفاوت و از ویژگی منحصر به فرد به نام "فرهنگی بودن" برخوردار بود. چراكه درحاليكه "مهرداد اشکانی" روی سکه خود مینویسد "دوستدار یونان"!! و فرهاد چهارم زیر سکه مارک آنتونی و کلئوپاترا به زبان و خط یونانی مینویسد و "ارد اشکانی" شبانه روز در حال تماشای نمایشنامه های تئاتری یونانی بود، بلاش اشکانی خط پهلوی و زبان پهلوی را رسمی میکند و دستور به گردآوری اوستا میدهد و پشت سکه اش نقش آتشکده _نماد ملی ایران_ را می نگارد و چنان جریانی به راه می اندازد که در پایان به "انقلاب ناسیونالیست ها به رهبری اردشیر بابکان" می انجامد. تفاوت میان ساسانیان و پارتهای اشکانی آنقدر فراوان است که هرگز نمیتوان با یک اصطلاح "میهن دوست" همه را در یک صف قرار داد. من تعریف جناب بنکدار که "ناسیونالیسم" مترقی تر و برتر و ظریفتر از "میهن دوستی" است را میپذیرم. بنابراين بايد پذيرفت كه اگر مهرداد یکم میهن دوست است، اردشیر بابکان صفتی فراتر دارد که چیزی جز ناسیونالیست بودن نميتواند باشد. مگر اینکه نپذیریم که والاترین جنبه ناسیونالیسم، فرهنگ است.
|
· از نظر جامعه شناسی، "ناسیونالیسم" هیچ ارتباط ارگانیکی با مفاهیمی چون "دموکراسی" و "حقوق شهروندی" ندارد. آنکسی که خواهان آزادی ملت خود است، آزادیخواه یا لیبرال است. آنکس که خواهان دموکراسی برای ملت خود است، دموکرات است. ولی مفهوم ناسیونالیسم نه آرمان را به شکل مو به مو تبیین میکند و نه یک راه مشخص را ارائه میدهد. پس از جریان فاشیسم، جنبش های ناسیونالیستی از ترس تکرار این فجایع، همواره تلاش کرده اند تا ناسیونالیسم را در یک بسته در کنار سکولاریسم و دموکراسی ارائه دهند. |
پرسش دیگر اینجاست که بر اساس کدام تعریف، مفهوم ملت _ناسیون_ پیش از دوران مدرن (به گفته ایشان دوران فئودالیسم یا ارباب رعیتی) وجود نداشت و آغاز ناسیونالیسم همزمان با اختراع مفهوم ملت است؟ در زیر چند تعریف از ملت را ارائه میکنم :
1. ملت عبارتست از مجموعه ای از انسانهای واجد فرهنگ همسان.
2. ملت عبارتست از انسانهای زیست کننده در زیر پرچم یک دولت فراگیر یا یک کشور مستقل.
3. ملت عبارتست از انسانهایی که هر دو ویژگی یک و دو را دارند.
4. ملت عبارتست از انسانهایی که علاوه بر ویژگی های یک و دو، ویژگی دیگری دارند و آن اینکه حقوق شهروندی آنان رعایت شده و مشروعیت دولت تنها از منتخب ملت بودن و خدمتگذار آن بودن و زیر نظارت دائم نمایندگان آن بودن تامین میگردد.
5. تعاریفی دیگر چون نژاد مشترک یا زبان مشترک از نظر علمی کاملا رد شده و غیر قابل پیاده سازی هستند.
در صورت درست بودن گزینه یکم، ملت هایی چون ایران، یونان، مصر، لبنان، یهودیان، چین، هند، ژاپن و ... از عمری چند هزار ساله و بسیاری از دیگر ملتهای هم اکنون زنده جهان از عمری چند صد ساله برخوردارند و نمیتوان مفهوم ملت را اختراعی در دوران مدرن دانسته و ناسیونالیسم را متکی بدان کرد.
در صورت درست بودن گزینه دوم، در هر زمان زیر پرچم هر دولتی، ملتی گرد آمده است. که به این "تاریخ مشترک" هم میگویند. امروز حقوق بین الملل بی توجه به گزینه یک، و بی توجه به آنچه من و تیرداد بنکدار میگوییم، این تعریف را پذیرفته و سازمان ملل و پیش از آن جامعه ملل بر اساس این تعریف ساخته شده اند. بر اساس این تعریف ایران از زمان تشکیل دولت های پادشاهی اش ملت داشته است و وارون آن یونان هرگز دارای یک ملت نبوده است تا همین چندی پیش.
در صورت درست بودن گزینه سوم، ملاک ما برای شناسایی یک ملت، سخت میشود ولی اعتبار بالاتری می یابد. چراکه مجموعه مردمانی که هم فرهنگی همسان دارند و هم توانسته اند با هم همپیمان و همبسته شده و زیر یک پرچم، دولتی خودی تشکیل دهند و نام خود را در جهان جا بیاندازند، شایسته ملت بودن هستند و نه گروهی از مردم که فقط فرهنگشان همسان است ولی هرگز توان همزیستی و همبستگی نداشتند و یا گروهی از مردم که بر اساس بخت و اقبال در دوره ای، زیر یک پرچم و یک دولت قرار گرفته اند.
ولی در صورت درست بودن گزینه چهارم، ما وجود یک ملت را بسته به رعایت تئوری های فلسفه سیاسی مدرن میکنیم. یعنی جامعه فئودال و نظام ارباب و رعیتی باید کنار رود و حقوق برابر به انسانها داده شود. در این جامعه مهم نیست که طبقه اقتصادی مردمان متفاوت باشد. مهم آن است که آنان از حقوق شهروندی و سیاسی برابر برخوردار باشند و بدین ترتیب دولت برآمده از دل این مردمان، یک دولت ملی حقیقی بوده و بدین ترتیب با محقق شدن یک کشور و حکومت ملی دموکراتیک، ملت میتواند نمود پیدا کند و آنوقت است که ناسیونالیسم که بسته به ناسیون _ملت_ است معنا می یابد.
ولی وارون بر آنچه جناب بنکدار میخواهند، چنین استنتاجی جواب نمیدهد. هم از این نظر که ناسیونالیسم و مفهوم ملت در سده 16 شناسایی علمی میشود ولی تا سده بیستم نیمی از جامعه یعنی زنان، همچنان رعیت هستند. و اگر بخواهیم این کمبود را زیر چشمی رد کنیم، باید چشم خود را به آتن باستان نیز بسته و دموکراسی در آنجا را نیز بپذیریم (که ایشان نمیپذیرند). و در مورد ایران خودمان تا همین امروز این تعریف درست در نمی آید. و هنوز ملت ایران شکل نگرفته است!! و هم از این نظر که اصلا از نظر جامعه شناسی، "ناسیونالیسم" هیچ ارتباط ارگانیکی با مفاهیمی چون دموکراسی و حقوق شهروندی ندارد. آنکسی که خواهان آزادی ملت خود است، آزادیخواه یا لیبرال است. آنکس که خواهان دموکراسی برای ملت خود است، دموکرات است. ولی مفهوم ناسیونالیسم نه آرمان را به شکل مو به مو تبیین میکند و نه یک راه مشخص را ارائه میدهد. پس از جریان فاشیسم، جنبش های ناسیونالیستی از ترس تکرار این فجایع، همواره تلاش کرده اند تا ناسیونالیسم را در یک بسته در کنار سکولاریسم و دموکراسی ارائه دهند. ولی این باعث نمیشود که آنها را در هم ادغام شده بدانیم. چه بسیار ناسیونالیست هایی که دموکراسی خواه نیستند و روشی بهتر را جایگزین آن میدانند و چه بسیار دموکرات هایی که ناسیونالیست نیستند. با اینحال جریان غالب پس از فاشیسم و همچنین فروپاشی دیوار آهنین کمونیسم، قرار دادن دموکراسی در کنار جنبش ها و مکاتب و اندیشه هاست. با اینحال هنوز در کشورهای جهان سوم (برای نمونه ترکیه یا جمهوری های عرب) جریانات هرچه ناسیونالیست تر باشند، کمتر به دموکراسی رضایت میدهند.
خوشبختانه خود جناب بنکدار به الزام تاریخی باورمند بوده و اقدام برخی دولت های غیردموکراتیک در جهت ملت سازی را با توجه به شرایط زمانی، منطبق بر ناسیونالیسم میدانند که این خود پارادوکسی آشکار است که چطور فردی یا حزبی یا حکومتی به خود اجازه میدهد که بدون آنکه هنوز ملتی پا گرفته باشذ خود را ناسیونالیست بنامد و ملت سازی کند؟! مگر قرار نبود که مفهوم ملت، ناسیونالیسم را سامان دهد؟ چطور نخست یک ناسیونالیست به حکومتی دیکتاتوری رسیده و سپس ملت سازی میکند؟ و به فرض پذیرش همه این موارد، پرسش اینجاست که چطور جناب بنکدار، حکم به این میدهد که این دوران به پایان رسیده و امروز ناسیونالیسم باید دارای مولفه دموکراتیک باشد؟ به راستی آیا این دوران به پایان رسیده است؟
|
· اصطلاح "ناسیونالیسم ساسانی" را بسیاری از پژوهشگران ایرانی و ایرانشناسان غربی به کار برده اند. ناسیونالیسم ساسانی با محوریت دین شکل گرفت. و شگفت آنکه حتا در دوران مدرن، کمتر دیدیم که ناسیونالیست ها از ویژگی های مثبت دین مردمان کشور، برای اهداف ملی خود بهره برداری نکنند. خوشبختانه پس از آنکه استاد خالقی مطلق نیز در همین روزنامک بدان اشاره کردند، جناب بنکدار نیز اصطلاح "ناسیونالیسم ابتدایی" را به رسمیت شناختند. |
جناب بنکدار بسیار نیکو اشاره کردند که وفاداری به "ملت" بالاتر از وفاداری به "میهن" است و این همان برتری "خون" بر "خاک" است که در کتاب ها و جزوات همه تئوریسین های ناسیونالیسم علمی ایران از نیم سده پیش تا امروز دیده ایم. ولی ایشان به پایه سوم به اندازه کافی توجه نکردند و آن "فرهنگ ملی" است. که حتا میتواند از "ملت" نیز برتر باشد. چراکه در صورت نابودی کامل "فرهنگ ملی"، ملت از خود بیگانه شده و خودآگاهی را از دست میدهد و آنوقت ناسیونالیسم آن، به ملت دیگری واریز میشود. همانند قبطی ها که امروز حتا اگر ناسیونالیست باشند، عربند. چراکه فرهنگشان از دست رفته. ولی وارون بر آن اگر فرهنگ ملی حفظ شده ولی ملتی از نظر جسمی نابود شود، آن ملت نابود نشده است. همچنانکه اگر روحی از جسمی در آمده و به جسم دیگر برود، باز آن جسم نوین، خود را همان فرد پیشین می پندارد. پس آشکار است که اگر فرهنگ ملی را سخت بچسبیم، حتا در بدترین حالت ممکن یعنی نابودی میهن و ملت، نابود نخواهیم شد. حال چطور میتوان این تفاوت بزرگ میان بلاش اشکانی و اردشیر بابکان را با شاهان پیشینشان نادیده انگاشت و به همه آنان لقب میهن دوست را داد؟ آیا والاترین جنبه ناسیونالیسم، فرهنگ نیست؟ خود جناب بنکدار در پایان مقاله بدین نتیجه میرسد که ناسیونالیسم باید فقط در زمینه فرهنگی جولان دهد. حال چطور میتوان صفت ناسیونالیست را از سوشیانت های فرهنگی ایران چون بلاش، اردشیر بابکان، انوشه روان و فردوسی و دقیقی و ... تنها و تنها به جرم زاده شدنشان پیش از ماکیاولی و یا انقلاب کبیر فرانسه، زدود؟؟
|
· نویسنده نمیگوید که کجا هستند این مرتجعین متحجر؟ چه زمانی در این 100 سال فردی یا دولتمردی یا استادی یا حزبی داشتیم که تاریخ پس از اسلام را نادیده انگارد؟ و خواهان کنار گذاشتن دستاوردهای بشری باشد؟ آیا بدون دستاوردهای بشری اصلا کتیبه ها خوانده میشد و کتابها چاپ میشدند؟ |
سخن درباره دیگر اشارات نویسنده بحث را خسته کننده میکند. فقط کافیست بگویم که هیچکدام از اشارات ایشان و نهیب هایی که زدند، مصداق بارزی ندارد. چه کسی در گذشته غوطه ور شده است؟ کدام شخصیت را میشناسند که چنین اوضاعی داشته باشد؟ اگر ایشان بتوانند یک شخصیت سیاسی یا فرد فرهنگی برجسته که صاحب سبک بوده باشد را مثال بزنند که به قول ایشان در گذشته غوطه ور شده و اتوپیای خود را در ایران باستان دیده و پس از اسلام را نادیده انگاشته باشد، من همه سخنان خود در این بخش را پس میگیرم. آیا آخوندزاده چنین بود؟ آیا فروغی که او را جرقه ناسیونالیسم در ذهن رضا شاه میدانند، چنین بود؟ آیا خود رضا شاه چنین شد؟ آیا بهار و هدایت و پورداوود و معین و دهخدا و میرزاده عشقی و کسروی چنین بودند؟
ایشان مینویسند : «این نگرش تا بدان جایی پیش می رود که گویی دیگر تمامی دوران های پر فراز و نشیب پسین تاریخ ایران را با همه خوب و بدش به فراموشی سپرده است. امروز نیز آنچنان در گذشته های دور به سر می برد که گویی جهان فرامدرن امروز را به هیچ گرفته است! رویکرد و نگرش این گروه به تاریخ به گونه ایست که می توان پیروانش را گروهی “مرتجع” نامید. زیرا بر اساس فلسفه تاریخ هرآن کس که به انحطاط و زوال بشر در قرون نوین و سربلندی و کامروایی او در اعصار گذشته اعتقاد دارد و سیر تحول تاریخی بشر را رو به افول و سقوط می پندارد، دارای نگرشی ارتجاعی (گذشته گرا) به تاریخ است. و آنچه که در میان همه مرتجعین مشترک است دشمنی با دستاوردهای خردمندانه انسان مدرن است.»
پیش از این نویسنده کافه شرق نیز در مقالات خود چنین فضای هراسناکی درباره جماعت به اصطلاح پان ایرانیست ساخته بود. اینبار این فضای خیالی درباره ناسیونالیست ها مطرح شده است. این برداشت شاید برای کسانی که کوچکترین آشنایی با تاریخ و فرهنگ ایران و پژوهشهای معاصر درباره آن ندارند، هراسناک جلوه کند و آنان زین پس فرزندان خود را با اصطلاح "ناسیونالیست افیونی" بترسانند، ولی برای من و دیگران تا زمانی که حتا یک نمونه در ذهنمان مطابق این جریان نداریم، سودی ندارد.
نمیتوان منکر نوستالژی ناسیونالیست های فرهنگی (و نه آنانکه ناسیونالیسم شان در ملی کردن نفت یا انرژی هسته ای یا مبارزه با امپریالیسم یا دموکراسی و حقوق مدنی و فقط دفاع از مرزها در برابر دشمن متوقف میشود) نسبت به گذشته پربار ایرانیان شد. چه از دید مادی و معنوی نسبت به ایران باستان و چه از دید دانش و عرفان و ادب به ایران سده های نهم تا چهاردهم میلادی (سوم تا نهم هجری). آنکس که این نوستالژی و عشق را ندارد، یا از شکوه گذشته آگاه نیست و یا نمیداند که امروز چه جایگاه فرومایه ای دارد.
بله! ناسیونالیسم نباید و نمیتواند در عشق به ایران باستان یا ایران کهن خلاصه شود. ولی به جرات میگویم که آن ناسیونالیستی که به شکل مستقیم و غیر مستقیم ارزشهای کهن ایران را نادیده گرفته و عشقی بدان ندارد، یا بی جهت نام خود را ناسیونالیست گذارده و یا هدف دیگری دارد.
|
· ما ناسیونالیسم را از اوستا و شاهنامه و سنگ نوشته های هخامنشی – ساسانی می آموزیم و وابستگی به ملت را آنجا که داریوش با افتخار خود را آریایی، پارسی و هخامنشی میخواند می بینیم. شاید برخی یگانه اقدام ناسیونالیستی ایرانیان را ملی کردن نفت و ایستادن در برابر انگلیس بدانند. ولی ما علاوه بر آن به ضرب سکه طلا به دستور اردشیر بابکان نگاه میکنیم. اقدامی که در آن زمان درست همانند ملی کردن نفت، اعلان جنگ به ابرقدرت جهان _امپراتوری رم_ بود. |
باز به آغاز مقاله خویش بر میگردم، که در آن بیان کردم، این تفاوت در دید نباید باعث یک شکاف نوین در میان جبهه ناسیونالیسم ایران گردد. که از فردا هرکس از روش دیگری خوشش نیامد، به او بگوید ناسیونالیست افیونی!!! جناب تیرداد بنکدار ناسیونالیسم خود را از ماکیاولی می آموزد و "ملت" را دستاورد انقلاب فرانسه میداند. ما ناسیونالیسم را از اوستا و شاهنامه و سنگ نوشته های هخامنشی – ساسانی می آموزیم و ملتگرایی را آنجا که داریوش با افتخار خود را آریایی، پارسی و هخامنشی میخواند میبینیم. شاید برخی یگانه اقدام ناسیونالیستی ایرانیان را ملی کردن نفت و ایستادن در برابر انگلیس بدانند. ولی ما علاوه بر آن به ضرب سکه طلا به دستور اردشیر بابکان نگاه میکنیم. اقدامی که در آن زمان درست همانند ملی کردن نفت، اعلان جنگ به ابرقدرت جهان _امپراتوری رم_ بود. جنگها و تلاش و کوشش های سرداران ایران زمین چه پیش از اسلام و چه پس از اسلام را نه تلاشی فقط برای کشورگشایی و پاسداری از مرز، بلکه تلاش برای نگهداشت "فرهنگ ملی" میدانیم و آنکس که به آگاهی از فرهنگ ملی دست یابد، بی گمان خودآگاهی ملی را پشت سر گذاشته است. اتفاقا ما با نگاه به کهن ترین و دورترین زمان ایران، با نگریستن به گاتهای زرتشت، خرد را می یابیم. ما با نگاه کردن به عرفان ایرانی که ریشه هایش به پیش از زرتشت میرسد، دوستی و همزیستی مسالمت آمیز را میشناسیم. ما با نگاه به عملکرد کوروش بزرگ، خواهان حقوق بشر برای همه جهان میشویم و با نگاهی به کتیبه داریوش و رفتار بهرام گور، برای هم میهنانمان طلب شادی میکنیم. حتا این نکته که باید نکات خوب دستاوردهای بشری را برداشت کرده و از پیشرفت بیگانگان بهره برداری کنیم و به هیچوجه تعصب و لجاجتی روی داشته های ملی نداشته باشیم را نیز از معماری تخت جمشید می آموزیم. اگر نام این ارتجاع و تحجر است، بفرمایید.
تفاوت میان ما و شما گویا فراوان است. ولی چه فرقی میکند؟ مهم این است که هر دوی ما ناسیونالیست، آنهم از نوع فرهنگی اش باشیم. ما منکر خودآگاهی ایرانیان پس از مشروطیت نیستیم. ولی آیا این خودآگاهی فقط در میان الیت _خواص_ جامعه نبود؟ پس جناب بنکدار هم رضایت بدهند که در دوران کهن، این خودآگاهی نه در میان تک تک مردمان، بلکه در میان بزرگان و سرداران و به ویژه شخص شاه وجود داشت و مردمان با ابراز وفاداری به شاه ناسیونالیست، به شکل غیر مستقیم به این خاصیت میرسیدند. هرچند که استوره ملی ایران (که هر صفحه از آن نشان از این خودآگاهی دارد) در کوچه پس کوچه های شهرها و روستاهای ایران در همان دوران کهن شکل گرفته و نه به دست کاتب درباری.
پایان بخش مقاله جناب بنکدار چنین است : «باید با خردورزی و کنار هم قرار دادن “ ایران “ و “ مدرنیته “ و “پیشرو “ و “ پویا “ نمودن ناسیونالیسم ایرانی (که در ذات خود همواره چنین بوده و هست) گره از مشکلات خود گشوده و سعادتی روزافزون را برای ملت ایران به ارمغان آوریم.»
حال که ناسیونالیسم ایران در ذات خود همواره پیشرو و پویا بوده است، بهتر است به جای ترساندن مردم از "فاشیسم" و "ناسیونالیسم افیونی" که تا به حال رخ نداده و در ذات ناسیونالیسم و در ذات ایرانی نیست، و به جای ایجاد "دشنام های نوین سیاسی" _مثل ناسیونالیست افیونی_ همه را به سوی ناسیونالیسم و ایرانگرایی
