
روز بزرگداشت کوروش بزرگ فرخنده باد (اثر اکبر نعمتی)
هر چند خودم مبتكر اين كلماتم (هادی خرسندی)
اين سخن از هادى خرسندى است، خرسندى با يك حضورِ ذهنِ شگفت آور، زبانِ روان و آشكارى دارد. كسى كه با جرات روى پشت بام وجدان آدمى دم مى گيرد و چه به جا هم. زبانى شيرين كه تلخى ها را بر مي شمارد: ايرانى و حقوق بشر!!
حقوق بشر يعنى "شناسايی حيثيت و كرامت ذاتی تمام اعضای خانواده ی بشری و حقوق برابر و سلب ناپذير آنان كه اساس آزادی، عدالت و صلح در جهان است."
تعريفى است كامل و آشكار كه به هر زبان و خطي كه آنرا بنويسيم و بخوانيم واژه كليدى آن انسان است، انساني در پيكره ى انسانيت كه نه جنسيت نه رنگ، نه نژاد، نه دين و... نمى تواند "بر حيثيت و كرامت ذاتى او" سايه بيندازد. در اين پيكره همه ى اضلاع با هم برابرند به همين دليل اعضاى خانواده ى بشرى نام گرفته است. بنيان و اساس آزادى انسان و داد دادگسترى و صلح و آرامش جهانى بستگى به شناخت و رسميت دادن حقوق طبيعى انسان با اين پيكره دارد.
آيا چگونه مى توان با اين همپارچگى و همپيكرى، انسان راخوار كرد و خوار شمرد، خواركردن انسان جنگ با هستى است، آيا مجوزى براى اين چنين درگيرى با نظام كيهانى وجود دارد.
رنگ ها و نژادها بنيان بيولوژيكى دارند و بيانگر هيچگونه امتيازى نيستند سياه يا سفيد يا ... صرفا رنگند و معناىى جز رنگ را بيان نمى كنند. نژاد هم همچون رنگ از مجراى بي رنگى گذر دارد. برتريت مرد بر زن نيز پندار واهى ماسيده اى است كه از دورترها مانده و در برخى سرزمين ها هم چنان جارى است كه بايد آنرا لكه ى ننگى در كارنامه ى زندگى بشر دانست،
اصل برتريت و متاع بهتر به ويژه در دين و مذهب و تعبير خودى و غير خودى، ساخته ى اندوهبار كسانى است كه با خرد، سال هاى نورى فاصله دارند. پديده ى چنين اصول بيمارى جنگ هاى خونين مذهبى است كه صفحات سياه تاريخ را آفريده اند. انسان آزاد آفريده شده و هر بندي بر دست و پاى او از سوى دين و سرمايه وجدان بيدار بشرى را آزرده مى سازد، به همين دليل آشكار مى بايد با حاكميت قانون از انسان و حقوق مسلم او پشتيبانى بشود. بندها كه اصولا برخلاف حقوق طبيعى انسانند فاجعه آفرينند. مى بايد جهانى را بسازيم كه انسان بى ترس و تلواسه بينديشد، بنويسد و بگويد. دين و سرمايه انسان را به خوارى مى كشانند، خوارى انسان دفن فضيلتى است كه در هستى جارى است ... انسان ها با هم برابرند يا به گفته ي Willy Kyrklund انديشمند و رياضى دان سوئدى در سفرنامه اش به نام به سوى طبس پس از شرحى كه از بادگيرها و زرتشتيان شهر يزد مى دهد مى نويسد: خورشيد نمى پرسد گبرى يا مسلمان، گرما بر همگان يكسان سنگينى مى كند.
gebr eller muslim frågar solen ej efter , hettan tyngar på alla(۱)
***
در ۱۳ ماه اكتبر برابر بيست و يكم مهرماه سال ۵۳۹ پيش از ميلاد كوروش بزرگ در حالى كه فرزندش كمبوجيه در ركابش بود در راس ارتش ايران بابل را فتح كرد و به عمر حكومت مستبد نبونيد آخرين پادشاه سلسله ى يازدهم پايان بخشيد و در روز 29اكتبر برابر با هفت آبان اعلاميه اى را صادر كرد كه به نام نخستين اعلاميه حقوق بشر يا the first declaratrion of human rights نامور گشت. استوانه ى كوروش يا Cyrus the great Cylander در سال ۱۸۷۹ توسط باستان شناس آشورى متولد موصل به نام هرمزد رسام Hormuzd Rassam كه زير نظر باستان شناس انگليسى Sr A.H Layard در معبد مردوك واقع در شهر اور كار مى كرد كشف شد. اين سند فراتر از تاريخ، امروز در موزه بريتانيا در انگليس نگاهدارى مي شود و نمونه اى از آن در سازمان ملل متحد در سرسراى منتهى به شوراى امنيت قرار داده شده است. در هنگام جشن هاى 2500 ساله اين سند تاريخى به مدت 10 روز به ميهنش ايران آورده شد.
در اين سند تاريخى او انسان و اعتبارش را بدون در نظرگرفتن رنگ، نژاد، دين رسميت بخشيد و رسم نابخردانه ى سپاهيان فاتح را برانداخت و بنيانى را ساخت تا جهان را وارد دروازه ى تمدن بكند:
" اين مرد پارسى گر چه مى توانست ازحق فاتح بودن خويش استفاده بكند، اما چنين نكرد، او نمى خواست هيچ چيزى را بر هم بزند.. هر آن اين مرد خردمند ترجيح مى داد كه همچون يك خدمتكار سلطنت كند. چه درس خوبى از بزرگوارى و انسانيت است كه اين مرد والا به ديگران مى دهد به كسانى كه گمان مى كنند قدرت كم دوام خود را در ميدان هاى جنگ و در ميان كشتگان به دست مى آورند " (۲).
چنين است كه ازكوروش بزرگ به نيكى ياد مي شود چرا كه :
كزآباد كردن جهان شاد كرد جهانى به نيكى از او ياد كرد

به بخشي از فرمان كوروش توجه را جلب مى كنم :
آنگاه که من (= کوروش) آشتی خواهان به بابل اندر شدم.
با شادی و شادمانی در کاخ شهرياری خويش، اورنگ سروری خويش بنهادم، مردوک، سرور بزرگ، مهر دل گشاده ام را که د{وستدار} بابل است به خواست خود به {خويشتن گروانيد} (پس) هر روز پيوسته در پرستش او کوشيدم.
و (آنگاه که) سربازان بسيار من دوستانه اندر بابل گام برمی داشتند، من نگذاشتم کسی (در جايي) در تمامی سرزمين های سومر و اکد ترساننده باشد.
من (شهر) بابل و همه (ديگر) شهرهای مقدس را در فراوانی نعمت پاس داشتم. درماندگان باشنده در بابل را که (نبونشيد) ايشان را به رغم خواست خدايان يوغی داده بود (؟) نه در خور ايشان، درماندگی هاشان را چاره کردم و ايشان را از بيگاری برهانيدم.
مردوک خدای بزرگ از کردارهای من شاد شد و (آنگاه) مرا، کوروش، پادشاهی که پرستنده وی است و کمبوجيه، فرزند زاده شده من و همگی سپاهيانم را با برزگواری، افزونی داد و ما به شادمانی، در آشتی تمام، کردارهايمان به چشم او زيبا جلوه کرد و والاترين پايه {خدايیش} را ستوديم. به فرمان او (= مردوک) همه شاهان بر اورنگ شاهی برنشسته و همگی (شاهان) جهان از زيرين دريا (= دريای مديترانه) تا زيرين دريا (= دريای پارس)، (همه) باشندگان سرزمين های دور دست، همه شاهان آموری، باشندگان در چادرها، همه آن ها باج و ساو بسيارشان را از بهر من؛ (= کوروش) به بابل اندر آوردند و بر دو پای من بوسه دادند.
از ... تا (شهر) آشور و شوش آگاده، سرزمين اشنونا، (شهر) زمبن، (شهر) مه ـ تورنو، دير تا (پايان) نواحی سرزمين گوتيان و نيز (همه) شهرهای مقدس آن سوی دجله که از ديرباز ويرانه گشته بود، (از نو باز ساختم).
(و نيز پيکره) خدايانی را که در ميانه آن شهرها (= جايها) به جای های نخستين باز گردانيدم و (همه آن پيکره ها را) تا به جاودان در جای (نخستين شان) بنشاندم (و) همگی آن مردم را (که پراکنده بودند)، فراهم آوردم و آنان را به جايگاه های خويش بازگردانيم.
(و نيز پيکره) خدايان سومر و اکد را که نبونشيد (بی بيم) از خشم سرور خدايان (= مردوک) به بابل اندر آورده بود به فرمان مردوک، خدای بزرگ به شادی و خوشی در نيايشگاه هايشان بنشاندم ـ جايهايي که دل آن ها شاد گردد ـ هر روز در برابر خداوند (= مردوک) و نبو زندگی ديريازی از بهر من بخواهند و هماره در پايمردی من سخن ها گويند، با واژه هايي نيکخواهانه. باشد که به مردوک، خدای من، گويند که " به کورش، پادشاهی که (با بيم) ترا پرستنده است و کمبوجيه پسرش بی گمان باش، بهل تا آن زمان باز سازنده باشند.. با روزهايي بی هيچ گستگی. همگی مردم بابل پادشاهی را گرامی داشتند و من همه (مردم) سرزمين ها را در زيستگاهی آرام بنشانيدم. (۳)
در پايان اين نوشته شعر گويایی از يك شاعر يهودى كه در ميان اسيرانى كه از اورشليم به بابل آورده شدند آورده مى شود تا معناى آنچه كه كوروش بزرگ به بشريت داد ملموس تر گردد:
بر كناره هاى شط بابل نشسته ايم و حتا با يادآورى از صهيون اشك ريخته ايم!
ما رباب هايمان را به شاخه هاى درختان بيد آويخته ايم
اينك كسانى كه ما را به اسارت آوده اند از ما خواسته اند كه برايشان آواز بخوانيم
كسانى كه همه ى دار و ندارمان را گرفته و و لخت مان كرده اند
از ما خواسته اند كه لبخند بزنيم!
به ما مى گويند كه يكى از آوازهاى صهيون خود را برايشان بخوانيم
ما چگونه مى تونيم سرود مذهبى ابديت را در سرزمينى بيگانه بخوانيم؟
من اى اورشليم، اگر تو را فراموش كنم مانند اين است كه دست راستم خود را فراموش كند
اگر ديگر از تو ياد نياورم و اورشليم را در راس همه ى شادى ها قرار ندهم زبانم به سقم بچسبد" ( ۵)
آيا شعر خرسندى هم، صداى يك ملت نيست؟
سرچشمه ها
۱- Willy Kyrklund , Prosa , till tabbas.1995,p282
به سوى طبس توسط خانم فرخنده نيكو و ناصر زراعتى به فارسى ترجمه شده است.
۲ - آلبر شاندور، كوروش كبير، رويه ى ۳۰۲، انتشارات زرين چاپ اول، ۱۳۷۱
۳ - ترجمه پرفسور عبدالمجید ارفعی در تارنمای
http://www.savepasargad.com/October/avalin%20tarjomeh%20manshur.htm
۴ -www.hanouz.com/archives/003089.html
۵ - آلبرشاندور، كوروش كبير، رويه ۲۷۱


