تبليغاتX
روزنـــامــک - یادی از استاد ابراهیم پورداود به هنگام ِ سي و نهمين سال ِ خاموشي ي خُسران بار او

روزنـــامــک

جُستارهایی در پیرامون تاریخ، فرهنگ، ادبیات و اندیشه

کارنامه و مَنِش  و کنِش ِ استاد ابراهیم پورداود

بُنيادگذار ِ دانش ِ اوستاشناسی در ايران

دکتر جلیل دوستخواه

 استاد ابراهیم پورداود

استاد ابراهیم پورداود

ابراهیم پورداود (رشت، 15 اسفند 1264– تهران، 27 آبان 1347)، پس از گذراندن دوره­های  آموزشی­ی نخستین در زادگاهش، به یک مدرسه­ی سنّتی  در حوزه­ی دینی رفت تا درس دین و فقه بیاموزد. امّا دیری در این حال و هوا نماند و آن سودا را از سر بیرون کرد و سپس برای پیگیری­ی آموزش، رهسپار بیروت شد که در آن زمان به سبب ِ بودن ِ آموزشگاههای اروپایی در آن جا، دروازه­ی جهان ِ باختر به شمار می­آمد و برخی از خانواده­های توانا و پویا و پیشرو و آینده­نگر میهنمان، فرزندانشان را بدان­جا می­فرستادند. ولی در آن­جا نیز دیری نپایید و سرشت ِ بلند پرواز و جُستارگرش، پیش از جنگ جهانی­ی یکم، او را به اروپا کشانید.

   پورداود، نخست در فرانسه دانشجوی رشته­ی حقوق شد؛ امّا در سفری که به آلمان کرد، به سبب ِشرایط ِ زمان ِ جنگ، نتوانست از آن کشور بیرون رود و ناگزیر از درنگی درازمدّت در آن جا شد. او که از اوان ِ نوجوانی دلی پُر از مهر و سری سرشار از سودا و شور ِ ایران­دوستی داشت و تا بدان هنگام، نتوانسته بود  رهرو ِ آگاه و پی­گیر این راه شود، محیط آلمان را که با کارهای والای ِ دانشمندان ایران­شناس در دانشگاهها و پژوهشگاههایش پایگاه بزرگ ِ ایران­شناسی در جهان ِ آن روز بود، به درستی  مناسب ِ آرمان بلند خویش شناخت.  او فرصت ِ اقامت ِ ناگزیر در آن سرزمین را غنیمت شمرد و همه­ی توش و توان و همّت ِ خویش را بدین کار گماشت و آموزش و پژوهش در گاهان ِ زرتشت و بخشهای ِ پنجگانه­ی اوستای ِ پسین را به منزله­ی کهن­ترین سرودها و متنهای برجامانده از ایرانیان باستان، هدف اصلی و دستور کار خویش قرارداد.  از آن پس، سالهای دراز با برخورداری از دانش و دستاوردهای ارزشمند پژوهندگان نامدار آن کشور به کار پرداخت و سپس برای نخستین­بار، آموخته­ها و پژوهیده­های خود را به زبان مادری­اش برگردانید. او در دهه­های پس از آن و تا هنگام ِ خاموشی­اش، دفترهای گزارش و یادداشت­های  گاهان و اوستای نو را نخست در هندوستان و بعد در ایران نشر داد و پس از سده­ها، جای خالی­ی بزرگی را در زبان فارسی پر کرد.

آوازه­ی کوشش و کنش ِ والای پورداود، در اندک زمانی به همه­ی جهان ایرانی و دل­بستگان به فرهنگ باستانی­مان رسید.  پارسیان هندوستان – بازماندگان ِ زرتشتیان ِ گریخته از زادبوم و پناه جسته در آن سرزمین ِ خاوری پس از تازش ِِ تازیان به ایران و فروپاشی­ی دولت ساسانیان – در سال 1304 (1925 میلادی)  پورداود را به هند فراخواندند و بزرگداشت شایسته­ای از وی به کار آوردند. او – که تا سال 1307در هندوستان ماند – فرصتی زرّین یافت که با برخی از خاستگاه­های سنّتی­ی ِ گاهان­شناسی و اوستاپژوهی آشنا شود و با شماری از دانشوران پارسی، در زمینه­ی کار ِ خود گفت و شنود و داد و ستد ِ اندیشگی داشته باشد و دامنه­ی گسترده­تری به پژوهشهایش ببخشد.

در همین سفر بود که چاپخش ِ چند بخش از گاهان و اوستای نو را با پشتیبانی و دهش ِ میزبانان خود آغاز کرد. کاری که آن را  پس از بازگشتش به ایران در سال 1316، در تهران پی گرفت.

استاد پورداود در سال 1307 از بمبئی به آلمان بازگشت و کارهای پژوهشی­اش را با دامنه­ای فراخ­تر ادامه داد. وی در سال 1311 (1932 میلادی) به فراخوان رابیند رانات تاگور، شاعر نامدار ِ بنگالی، برای تدریس ِ فرهنگ ایران باستان در دانشگاه ِ وي ويسو بهاراتي در شانتی نیکیتان – که تاگور خود بنیادگذار آن بود – بار دیگر به هندوستان سفرکرد و دو سال دیگر را در آن جا گذراند. در مدّت این سفر، تاگور جشن ِ گلریزان شکوهمندی برای ارج­گزاری­ی  کوشش ایران­شناختی­ی پورداود برگزار کرد  و پارسیان هند نیز او را به آیین ِ "یزِشْن" –  که جُز زرتشتیان بدان راه ندارند –  فراخواندند و حضورش را گرامی داشتند. ( به جز وی، تنها سه تن ِ دیگر از غیر زرتشتیان، یعنی دانشمندان ِ ایران شناس و اوستاپژوه باختری، هوگ آلمانی، جکسن آمریکایی و منان فرانسوی، بدین آیین راه یافته بودند.)

   استاد در سال 1313 از بمبئی به آلمان بازگشت و کار خویش را دنبال کرد. امّا در سال 1316، هرچند هنوز کارهای ناتمامی در زیر دست داشت و نیازمند به بهره­گیری از دستاورد دانشمندان آلمانی بود، ناگزیر شد که به تهران بازگردد و در آن جا در وضع بسیار دشواری به کار بپردازد. با این همه، بر اثر پشتکار و همّت و اراده­ی نستوهش توانست کمبودها و تنگناها را پشت سر بگذارد و خویشکاری­ی شگرفش را به سرانجامی سزاوار برساند.

   دانشگاه تهران که در هنگام بازگشت پورداود به میهن، تازه دو سه سالی از گشایش آن می­گذشت، با تأیید ِ سزاوار ِ پایگاه ِ دانشی و پژوهشی­ی او، کرسی­ی استادی­ی ادب و فرهنگ باستانی­ی ایران را بدو سپرد. وی به منزله­ی بنیادگذار دانش ِ شناخت ِ ایران باستان، از آن زمان تا پایان زندگانی­ی برومندش، افزون بر پروردن ِ صدها دانشجو و پژوهشگر در این زمینه – که برخی از آنان سپس به استادی در همین رشته رسیدند – به کار ِ گزارش سرودها و متنهای کهن ِ برجامانده­ی ایرانی پرداخت و میراث ِ گرانمایه­ای را که سده­ها ناشناخته و دور از دسترس و فرورفته در غبار فراموشی مانده بود، از هزارتوهای رازآمیز بیرون کشید و به دانشگاه و پژوهشگاهها و کتابخانه­های همگانی و سپس به خانه­های همه­ی ایرانیان کشانید و ارج و پایگاه والای آن را بر همه­ی دوستداران ایران آشکار گردانید.

   پورداود در گزارش گاهان و اوستای نو، هیچ­گاه به دست ِ کم خرسند نشد و تا آن­جا که می­شد به پیش رفت تا هرچه بیشتر و رساتر بنویسد و ژرفانگری و کنجکاوی کند و گوشه و کنارهای درونمایه­ی سخن را روشنی بخشد.  یکی از سودمندترین و آموزنده­ترین سویه­های کار ِ او این بود که در تنگنای ِ خاستگاهها و پشتوانه­های برجامانده و یافتنی از ایران  باستان نماند و همه­ی تاریخ و فرهنگ و ادب ِ هزاره­ی اخیر را نیز – که فرآورده­هایش بیشتر و یافتنی­تر بود – در چشم­انداز ِ خویش جای داد و راه ِ پیموده­ی بزرگان اهل اندیشه و فرهنگ ایران در سده­های نزدیک­تر به روزگارش را با طی ِ زمان و مکان، گام به گام  درنوردید و در هر جا که نشان ِ پایی از روزگاران ِ سپری شده­ی کهن یافت، آن را غنیمت شمرد و گرامی داشت و پیوند ِ آن را با  بُنیادها و سرچشمه­ها در هزاره­های دور دریافت و آفتابی کرد. استاد در این رهگذر دهها کتاب تاریخی و دیوان شعر را (خواه به فارسی، خواه به عربی) کاوید و صدها اشاره و بیت و عبارت را از آنها برگرفت و در بافتار ِ گسترده­ی گزارش خود گنجانید تا خواننده دریابد که سرچشمه­ی سرچشمه­ها در کجاست. از این دیدگاه، می­توان گفت که او نه مترجم یا گزارشگر ساده­ی سرودها و متنهای برجامانده­ی دیرینه، بلکه فراهم­آورنده و سامان­بخش ِ پاره­های  پراکنده و ازهم گسیخته­ی فرهنگ ِ پریشان شده­ی ِ میهن خویش بود. او در این کنِش ِ والایش، شاگرد ِ فردوسی­ی بزرگ بود و پا بر جای پای استاد ِ توس گذاشت و اگر چه حماسه­ای نسرود، هزاره­ای پس از او، گزارشی حماسه­گونه از مرده­ریگ فرهنگی­ی نیاکان، به هم میهنانش پیشکش کرد. او نخستین کسی بود که در گستره­ی پژوهش، توانست دیوار ِ میان ِ دو بخش ِ پیش و پس از اسلام ِ تاریخ ایران را فروریزد و به ایرانیان ِ این روزگار و آیندگان نشان دهد که پیشینه­ای نه  تنها هزارساله، بلکه هزاران ساله دارند و صدها گوهر ِ شبچراغ در گنج شایگان نیاکانشان نهفته است.

دوره­ی گزارش گاهان و اوستای ِ نو ِ پورداود، فرهنگنامه یا دانشنامه­ی تاریخ و ادب کیش ِ مزدا­پرستی از آغاز تا روزگار ِ وی  به­شمار می­آید  که هرچند پاره­ای از داده­های آن در پژوهش­های پسین و با دست­یابی­ی پژوهندگان به پشتوانه­های نویافته، گونه و روایت بهتر و رساتری یافته است، اعتبار ِ پژوهشی­اش از جهت­های بسیاری همچنان برجاست. این گزارش، خود سرچشمه­ی بزرگی است برای کوشش­های پسین ِ شاگردان و رهروان ِ راه ِ فرخنده­ی استاد.  برای نمونه، کتاب ِ بسیار ارجمند ِ دوجلدی­ی مزدیسنا و ادب ِ فارسی، تألیف ِ استاد ِ زنده یاد دکتر محمّد معین، پی­گیری­ی سزاوار ِ راه ِ استادش پورداود به­شمار می­آید.

دستاورد ِ پورداود، تنها  دوره­ی گزارش گاهان و اوستای نو نیست. چندین کتاب دیگر و نیز دهها گفتار ِ جداگانه که همه با بُنمایه­ها و درونمایه­های ِ فرهنگی­ی ِ ایرانی سر و  کار دارند،  از جمله نوشته­های او به­شمار می­آیند. (برای آشنایی با کارنامه­ی فرهنگی – ادبی­ی استاد و زندگینامه­ی گسترده­ی وی، نگا.  یادنامه­ی پورداود، فراهم آورده­ی دکتر محمّد معین در دو جلد به زبانهای فارسی و اروپایی، تهران - 1325، پیشگفتار ِ پوراندخت­نامه (دیوان ِ شعرهای استاد)، بمبئی - 1306، دیباچه­ی مرتضی گُرجی  بر کتاب ِ اناهیتا، پنجاه گفتار ِ پورداود، امیرکبیر، تهران -1343، نوشته­ی نگارنده­ی این گفتار با عنوان ِ کارنامه­ی ِ هشتاد سال زندگی در ماهنامه­ی پیام نوین، 7: 12، تهران - اسفند ماه 1344 و نوشته­ی همو با عنوان ِ سال­شمار ِ زندگی ِ پورداود در ماهنامه­ی راهنمای ِ کتاب، 11: 9، تهران - دی ماه 1347.)

* * *

دکتر جلیل دوستخواه 

دکتر جلیل دوستخواه، پژوهشگر برجسته ی تاریخ و فرهنگ ایران

آشنایی­ی من با کارهای پورداود از دهه­ی بیست آغاز شد که در زادگاهم اصفهان، دانش­آموز دبیرستان بودم. در آن سالها انگیزه­ای نیرومند و پرشور مرا به درنگ نکردن در محدوده­ی دینی­ی خانوادگی و جُستار در چگونگی­ی همه­ی کیشهای رایج در محیط زندگی­ام  واداشته بود و سالها در این سودا بودم. برای دریافتی از کیش زرتشتی، نخست به جزوه­هایی از ارباب کیخسرو شاهرخ ، از جمله آیینۀ مزدیسنی   که بیشتر جنبه­ی آوازه­گری و راهنمایی­ی کلّی  و آشناگردانی با برخی از آیینها و نیایشهای آن کیش داشت – روی آوردم. امّا  آن گونه نوشته­ها، تشنگی­ی مرا فرو نمی­نشاند تا این که در کتابخانه­ی فرهنگ در خیابان چهارباغ اصفهان – که سالها عضو پر و پا قرص آن بودم – به  یکی دو جلد از گزارش پورداود، چاپ بمبئی برخوردم و با همان مطالعه­ی شتابزده و نه چندان ژرف خود، احساس کردم که  آنچه را در جست و جویش بوده­ام، یافته­ام.  سپس دیگر دفترهای آن گزارش به دستم افتاد و گام­های شمرده­تر و سنجیده­تری به سوی گستره­ی پژوهشهای استاد برداشتم و با برخی پرس و جوها آرام آرام توانستم در حدّ ِ نخستین کوششها دریابم که "بیهوده سخن بدین درازی نَبُوَد!"

ده سالی به درازا کشید تا به دانشکده­ی ادبیّات دانشگاه تهران پذیرفته شدم. در روز ِ نام نویسی، هنگامی  که  در برنامه­ی درسی و فهرست نامهای استادانم به نام ِ استاد ابراهیم پورداود برخوردم، سراپا شور و شوق شدم و همچون تشنه­کامی که  حکایتی از چشمه­سار شنیده باشد، چشم به راه رسیدن به آب ِ زُلال و گوارای ِ دانش و فرهنگ ِ استاد ماندم. چند روز پس از آن، در یکی از روزهای  پاییز  1336 در نشست درس ِ اوستا حاضرشدم. سی نفری دختر و پسر دانشجو بودیم. استاد در سر ِ ساعت با کیف ِ چرمی­ی به نسبت فرسوده­ای در دست، به اتاق درس درآمد. همه به احترام او از جای برخاستیم و او با چهره­ی پدرانه و مهربانش رو به ما کرد و سری به نشان همدلی و سپاس تکان داد و بفرماییدی گفت و بر صندلی­اش نشست. من و دیگر دانشجویان – که مانند من تا آن روز استاد را ندیده  و تنها چیزهایی جسته گریخته در باره­ی او شنیده بودند – سراپا  چشم و گوش بودیم. استاد کاغذهایی را از کیفش بیرون آورد و روی میز گذاشت و با لحنی گرم و پرمهر آغاز به سخن کرد و گهگاه نیز واژه­ای یا یادداشتی را از روی کاغذها می­خواند. بانگ دلاویز و شورانگیز او هنوز در گوش هوش و جانم طنین افکنده است و پژواک آن، شکوهمندترین سمفونی­ی زندگی­ی فرهنگی­ی من است:

"... رو مَتاب ازین گنج ِ شایگان/ سر مَپیچ ازین پند ِ باستان/ راستی شنَو،  راستی بخوان/ راستی بجو، راستی بگو/ خوان اَشِم وُهو، گو یتا اَهو/ گو یتا اهو، خوان اَشِم وُهو."

* * *

پیوند و پیمان ِ جان و روان ِ من با استادم ابراهیم پورداود، در همان نخستین نشست درس او – که کانون ِ مهر ِ فروزان ایران بود –  استوار شد و نه تنها تا پایان زندگانی­ی سرشار و پربار او برقرار ماند که تا به امروز، از پس ِ پنجاه سال،  نیز بر همان مدار مانده است. نشستهای درس ِ آن فرزانه­ی زمانه­مان، پیوسته این پیوند  ِ پدر و فرزندی­ی فرهنگی (و نه نسبت ِ ساده و خشک ِ استادی و دانشجویی) را میان ما ژرف­تر کرد تا جایی که دیدارهای ما از اتاق درس دانشکده، به کتابخانه­ی عظیم استاد در خانه­اش در خیابان آبان (از تخت جمشید به سوی شمال)، کوچه­ی پنجم کشید و تنها خاموشی­ی دل آزار و اندوهبار او در آبان ماه 1347  به ظاهر توانست نقطه­ی پایانی  بر آنها بگذارد؛ هرچند – به گفته­ی خواجه­ی شیراز – "آتشی که نمیرد، همیشه در دل ِ ماست."

هنوزچند ماهی از آغاز ِ درس استاد نگذشته بود که استاد با زیرکی دریافت که من برای گرفتن نمره و مدرک به دانشگاه نیامده­ام؛ بلکه تشنه­کامانه به سوی سرچشمه­ی دانش و فرهنگ گام در راه گذاشته­ام و از سراب سوزان زمانه در رنج و شکنج و گداز و گریزم. از این رو، یک روز پس از پایان درس، مرا به نزد خویش خواند و با رویکردی بسیار مهرآمیز، روز و ساعتی را تعیین کرد تا برای دیداری به خانه­اش بروم و نشانی­ی خانه را به من داد. من که از این فراخوان گرم و پدرانه­ی استاد، سخت به شور آمده و احساس غرور و سربلندی می­کردم، دعوت استاد را با سپاس فراوان پذیرفتم و تا روز ِ قرارمان، بی­قرار بودم و دقیقه­شماری می­کردم. روز و ساعت تعیین کرده­ی استاد که رسید، خود را به در ِ خانه­ی استاد رساندم. زنگ در را فشردم. مرد ِ جوان ِ چهارشانه­ای در را به رویم گشود. (بعد دریافتم که خدمتکار استاد بود و مُراد نام داشت)

پس از ردّ و بدل کردن ِ سلام، نگاهی گذرا به من کرد و گفت: "بفرمایید تو، استاد در کتابخانه منتظر شمایند." و خود از پیش رفت و مرا از پلکان ِ میان ساختمان به ایوان و از آن­جا به  راهرویی که در ِ کتابخانه­ی استاد در سوی چپ آن بود، راهنمایی کرد.

وارد کتابخانه که شدم، استاد در پشت میز کارش، رو به روی پنجره­ی بزرگ ِ مُشرف به ایوان و حیاط خانه، نشسته بود. در برابر دو دیوار شرقی و غربی­ی اتاق،  قفسه­های پر از کتاب از کف تا سقف، دیده می­شد. سوی شمالی­ی اتاق، دهانه­ای بود به اتاقی دیگر که یک میز ناهارخوری­ی بزرگ در میان آن جای داشت.

استاد با بزرگواری ازجای خود برخاست و صندلی­ی خالی­ی کنار میزش را به من تعارف کرد. از هر دری سخن گفتیم که البتّه همه در گستره­ی پژوهشهای استاد و آماجهای ایران­شناختی­اش قرارداشت و من همانا بیشتر گوش و چشم بودم تا زبان. امّا استاد که شرم حضور و رودربایستی­ی مرا دریافته بود، زمینه­ی سخنش را به­گونه­ای گسترد که مرا به کنار زدن ِ پرده­ی تکلّف و سخن گفتن و پرسیدن وادارد و به­راستی که این تدبیرش کارساز بود و زبان پرسشگر و جویای مرا گشود و استاد هم که آگاهانه همین را می­خواست، با حوصله و بردباری­ی هرچه تمام­تر به پرسش­های من پاسخ گفت و یک گفت و شنود پُر و پیمان و بسیار سودمند را به سرانجام رسانیدیم. احساس بسیار مطبوعی داشتم. به ماهی­ی از آب دورمانده­ای می­مانستم که دستی ناگهان به جويبار آب زُلالی انداخته باشدش.

آن دیدار ِ فراموش نشدنی، در فراسوی نشستهای درسی­ی استاد در دانشگاه، برای من در حکم ِ آیین ِ پاگشایی به جهان فرهنگی و پژوهشی­ی او و آغاز ِ رازآموزی­ی راستین در کانون گرم ِ آموزش و پرورش وی بود و راه ِ پویش و کوشش را به رویم گشود.

در پایان آن دیدار، استاد رو به من کرد و گفت:

"در ِ این کتابخانه همیشه به روی شما بازست. وقتهایی هم که من در خانه نباشم، می­توانید به این جا بیایید و از کتابها بهره بگیرید. به مُراد سفارش می­کنم که در را به روی شما بازکند."

من که از مهر و دل­سوزی­ی استاد غرق در شور و غرور شده بودم، در پاسخ، گفتم:

"بسیار سپاسگزارم؛ امّا ترجیح می­دهم که هر وقت نیازمند به بهره­گیری از کتابخانه شوم، با قرار قبلی و با حضور جناب­عالی باشد تا از راهنمایی­های شما نیز برخوردار گردم."

استاد دیگر اصراری نکرد و من هم  تا آغاز سال 1342 که در تهران بودم، بارها با قرار حضوری و یا درخواست تلفنی، به آن گنجینه­ی سرشار ِ اوستاپژوهی و ایران­شناسی روی آوردم  و هر بار افزون بر بهره­گیری از کتابهای ارزشمند و گاه نایاب و یا کمیاب استاد، در گفت و شنود با ایشان، نکته­های باریک­تر از مویی را که در هیچ جای دیگری بدانها دسترس نداشتم، درمی­یافتم. امّا جدا از آن، استاد شماری از کتابهای خود و از جمله همه­ی دوره­ی گزارش اوستا (چاپ هندوستان و ایران) و نیز برخی از کتابهای دیگر ایران­شناسان را – که نسخه­های اضافی از آنها داشت –  به من هدیه داد و راه مرا برای پژوهشهای پسینم هموار کرد.

در سال 1341، استاد از من خواست که گزینه­ای از دوره­ی گزارش اوستای او در یک جلد تدوین کنم و بی­یادداشتهای پژوهشی­ی ویژه­کارانه، به زبانی ساده و روان، برای بهره گیری­ی همگانی­ی خوانندگان دوستدار فرهنگ باستانی­ی ایران، به­ویژه جوانان نشر دهم. من با خشنودی و سرافرازی، این درخواست استاد را پذیرا شدم و یک سالی سرگرم آن بودم و هر هفته یکی دو بار به دیدار استاد می­شتافتم و آنچه را برگزیده و بازنوشته بودم، برای او بازمی­خواندم و او یادآوری­های ویرایشی می­کرد و نکته­هایی را برای افزودن بر متن و بهتر و رساتر کردن ِ آن گوشزد می­فرمود. وقتی کار به سرانجام رسید، کتاب را  که اوستا، نامه­ی مینَوی­ی  آیین ِ زرتشت نام داده بودم، برای چاپخش به "انتشارات مروارید" سپردم. فروشگاه این ناشر در ساختمانی  رو به روی دانشگاه تهران جای داشت که یک زرتشتی مالک آن بود. او که از دستْ داشتن ِ "مروارید" در کار ِ نشر اوستا آگاهی یافته بود، خبر به سران دینی­ی زرتشتی برده بود و آنان که مایل نبودند کاری درباره­ی دین زرتشتی به وسیله­ی کسی جُز خودشان صورت پذیرد و حتّا استاد پورداود را به گونه­ای رقیب خویش می­شمردند و کار دانشگاهی و علمی­ی او را نمی­پذیرفتند، زرتشتی­ی مالک را برانگیختند که با "مروارید" درآویزد و مانع نشر این کتاب شود. امّا ناشر که مایل به کوتاه آمدن نبود و به جِدّ، تصمیم به نشر آن کتاب داشت، پیشنهاد دیداری با استاد پورداود را مطرح کرد و قرارشد که کسی از سوی "مروارید" همراه با زرتشتی­ی مالک و من به دیدار استاد برویم تا او در این کار داوری کند و به اختلاف پایان بخشد.

برای این دیدار از استاد اجازه گرفتم و درعصر ِ روزی از تابستان  1342 من و مجید روشنگر – یکی از شریکان مروارید –  و زرتشتی­ی مالک به خانه­ی استاد رفتیم و این بار نه در کتابخانه، بلکه در حیاط  و در میان باغچه­های آب پاشی شده بر صندلی­های دور یک میز ِ فلزّی­ی گرد نشستیم  و موضوع اختلاف زرتشتیان با ناشر را پیش کشیدیم. استاد که از اخلال سران زرتشتیان در کار نشر گزینه­ی اوستا، سخت ناخشنود و دل آزرده بود، پس از توضیحی سربسته و کلّی در مورد تاریخچه­ی پژوهشهای آزاد و دانشگاهی­ی اوستا­شناسی در ایران و شرحی کوتاه در مورد ِ چند ایراد ِ پرت و بی­ربط  به نکته­هایی در متن که زرتشتی­ی مالک بازگوینده­ی آنها بود، بزرگوارانه و فروتنانه و بی­هیچ اشاره­ای به کار ِ بزرگ خود، رو به  وی کرد و با لحنی که اندکی تندی گرفته بود، امّا به هیچ روی از ادب ِ معاشرت  دور نمی­نمود، گفت:

"بروید یه آنها (مقصودش سران دینی­ی زرتشتیان بود) بگویید: خودتان که تا کنون هیچ کار شایسته­ای نکرده­اید؛ حالا هم که یک جوان ِ جُزْ دین (غیر ِ زرتشتی) گامی برداشته است و می­خواهد خدمتی به شناخت دین شما بکند، سنگ بر سر ِ راهش می­اندازید! تا کی می­خواهید این گونه رفتار کنید؟"

زرتشتی­ي مالک که در حدّ ِ بحث و پاسخ­گویی به استاد نبود، آن پیام را شنید تا به سران دینی­اش برساند. دیدار ما با استاد در شامگاه آن روز پایان یافت و پیام­گیران زرتشتی هم بازپس نشستند و کوتاه آمدند و کار ِ تولید کتاب پی گرفته شد و نخستین بار در سال 1343 نشر یافت و تا سال 1366 – که نگارنده از ناشر خواستار دست کشیدن از بازچاپ آن گردید –  به چاپ ششم رسید.

* * *

ِ استاد ابراهیم پورداود 

واپسین دیدار من با استاد، در روز ِ سوم آبان ماه 1347 ( 24 روز پیش از روز ِ خاموشی­ی او) بود. دوست انگلیسی­ی من دیوید بلو – که در مدرسه­ی پژوهشهای آسیایی – آفریقایی­ی دانشگاه لندن فارسی خوانده بود و نخستین گامهایش را در راه ایران­شناسی برمی­داشت –  در تهران بود و میل داشت که دیداری با پورداود داشته باشد. زنگ زدم و او را به استاد شناساندم و اجازه خواستم که همراه با وی به حضور استاد برويم. استاد با  مهر همیشگی­اش پذیرفت و  رفتیم. او با لطف و میهمان­نوازی تا لب ایوان به پذیره­ی ما آمد و سپس  به کتابخانه رفتیم و نشستیم و پس از آشنایی­ی استاد و دیوید با یکدیگر، از هر دری سخن به میان آمد. خاطره­های استاد از سفرهایش به انگلستان زنده شد و  به­ویژه از سفری در سال 1914 میلادی یاد کرد و یادمانده­هایی از لندن در آن زمان بیان داشت که برای دیوید بسیار دلپذیر و شورانگیز بود.  دیوید نیز از پژوهشهای استاد – که با آنها آشنایی داشت –  یاد کرد و پرسشهایی را در پیش نهاد که مایه­ی خشنودی­ی استاد شد و با دقّت ِ تمام بدانها پاسخ گفت.

در آن روز، دو چیز دلم را فروریخت و با حسّ ِ ششم دریافتم که دیگر استادم را نخواهم دید. یکی آن که به جای دهانه­ی باز ِ سوی ِ شمالی­ی اتاق که پیشتر به اتاق ناهارخوری راه داشت، قفسه­های پراز کتاب و یک تختخواب در پای آنها گذاشته شده بود. چیزی که تازه و غیر ِ عادی بود و دریافتم که استاد با این آرایش تازه­ی کتابخانه، بر آن شده است تا شبها در کنار کتابها، این یاران و همدمان همیشگی­اش، به خواب رود که تصویری  دلهره­آور از جدایی و بدرود را در خاطرم نقش زد! امّا ناگزیر دلشوره­ام را پنهان نگاه داشتم و به روی خود نیاوردم. نکته­ی دیگر  این بود که استاد در آخرین دقیقه­های دیدارمان، ناگهان از جای برخاست و به سراغ  یکی از قفسه­های کتاب رفت. شیشه را به کنار زد و کتابی را برداشت و مرا به نزد خود خواند. از جای برخاستم و به کنارش رفتم. کتاب را به دستم داد و گفت:

 "از شما می­خواهم که این کتاب را به فارسی برگردانید و منتشر کنید. می­دانم کاری وقت گیر است؛ امّا ارزش دارد."

  کتاب را گرفتم. سپاسگزاری کردم و قول دادم که سفارش استاد را به جان و دل و با افتخار انجام خواهم داد.

   کتاب در دست، سر ِ جایم نشستم. خاموش بودم؛ امّا در اندرونم غوغایی بود. این کار ِ غیر ِ عادی و وصیّت­گونه­ی استاد، کابوس ِ جدایی را بر ذهنم چیره­تر کرد. چه می­دانستم که درست بیست و چهار روز پس از آن، خبر ِ اندوهبار خاموشی­ی شبْ­هنگام ِ استاد در همان اتاق و همان تختخواب ِ برابر ِ قفسه­های کتاب را از دور، در اصفهان دریافت خواهم کرد.

کتابی که استاد با آن سفارش ِ واپسین به من داد: 

PROF. JACKSON MEMORIAL VOLUME, Papers on Iranian Subjects, Written By SEVERAL SCHOLARS in honuour of the late Prof. A. V. Williams Jackson

نام داشت و از سوی "انجمن خاورشناسی­ی ک. ر. کاما"  در بمبئی  منتشرشده بود. خواندن آن را از شامگاه همان روز، آغازیدم و سپس برای برگرداندن آن به فارسی عزمْ جزم­کردم. کاری کارستان بود و برای من به منزله­ی نخستین آزمون جدّی­ام در این راستا، آسان پیش نمی­رفت. امّا آن را از دست فرو ننهادم و همه­ی پیچ و تابهای ترجمه­ی متنی چنین تخصّصی را برتافتم تا سالها بعد به پایان رسید و با عنوان ِ ایران شناخت، یادنامه­ی استاد آ. و. ویلیامز جکسن، بیست گفتار ِ پژوهشی­ی ایران­شناختی آماده­ی چاپخش شد. ولی با دریغ فراوان، در کار ِ چاپ و نشر ِ آن، با بُن­بست ِ پدید آورده از سوی یک  "ناشر"  و درنگی بیش از یک دهه، رو به رو شدم. کتاب در حبسْ انبار ِ آن "ناشر" خاک خورد و چشم من در انتظار نشرش سفید شد. سپس همین کار ِ ناپسندیده را "ناشر" دیگری که بيهوده بدو امید بسته بودم، تکرار کرد و او نیز چند سالی مرا در سراب ِ نشر، تشنه­کام گذاشت تا آن که سرانجام، دو سال پیش، ناشری راستین و پیمان­شناس (نشر ِ آگه)، با خوش­رویی و بزرگواری، کار چاپخش این اثر گرانمایه را عهده­دار شد و با همه­ی تنگناهای گریبان­گیر ِ صنعت نشر، به پیش برد و کتاب، سرانجام سی و هفت سال پس از روزی که استاد آن را به من سپرد، در زمستان 1384 نشر یافت! اکنون با همه تلخ­کامی­های گذشته، خشنودم که – هرچند با دیرکردی چنین دراز – توانسته­ام سفارش استادم  را به سرانجامی سزاوار برسانم.

در آغاز ِ دهه­ی پنجاه، به درخواست سازمان کتابهای جیبی و مؤسّسه­ی انتشارات فرانکلین، گزینه­ی دیگری از گاهان زرتشت و بخشهای اوستای نو از گزارش استاد  برای نشر در مجموعه­ای به نام  ِ سخن پارسی – که بیشتر جوانان را در دیدگاه داشت –  آماده کردم و به ناشر سپردم. کتاب با پسندیده­ترین شکل شدنی در آن زمان، به چاپ رسید و آماده­ی شیرازه­بندی و جلد شدن و نشر بود که توفان سر برکشید و قمر در عقرب شد و کار بر زمین ماند. در سال 1358 که برای پی­گیری­ی کار ِ نشر ِ آن، به دست اندرکاران ِ نورسیده روی آوردم، چندی امروز و فردا و وقت­گذرانی کردند و مرا سر دواندند و سرانجام روزی یکی­شان در تماسی تلفنی، به من گفت که دیگر کار ِ آن کتاب را پی نگیرم! به همین سادگی! حاصل چندین سال کار، باد ِ هوا شد! سماجت و پی­گیری­ی بعدی­ی من نشان داد که آن اثر منتشر شده است؛ امّا به صورت جعبه برای حمل آجیل و شیرینی! (یک نمونه از شکل استحاله نیافته­اش، یعنی نمونه­ی چاپی­ی آن را در وقتی که هنوز کتاب بود، برای ثبت در تاریخ افتخارهای فرهنگی،  نگاه داشته­ام!)

در سال 1364 برای گرامی­داشت ِ یکصدمین سال ِ زادْروز ِ استاد، گزارش ِ متن کامل ِ گاهان ِ زرتشت و همه­ی بخشهای برجامانده از اوستای پسین را بر بنیاد ِ آموخته­هایم  از استاد و نیز پژوهشها و آموخته­های بعدی­ام، همراه با یاداشتهای روشنگرانه­ی گسترده و پیوستها و فهرستهای چندگانه آماده­­­­ی چاپ و نشرکردم و به ناشر ِ اوستا، نامه­ی مینوی ِ آیین ِ زرتشت سپردم که بازهم با در ِ بسته رو به رو شد و هفت سال آزگار به درازا کشید تا لای در را بگشایند و "اجازه بفرمایند"! کتاب، با عنوان ِ اوستا، کهن­ترین سرودها و متنهای ِ ایرانی در سال 1370 در دو جلد منتشر شد و خوشبختانه با پذیره­ی گسترده­ی هم­میهنان و دوستداران ِ فرهنگ کهن ایران رو به رو گردید و تا سال 1384 به چاپ دهم رسید.

* * *

در باره­ی ارزشهای والای ِ پژوهشهای استاد پورداود، سخنها گفته شده است و هراندازه هم که بازگفته شود، زیاده­گویی و ستایش بی­جا نیست. من نیز به سهم  اندک خود و در پایگاه ِ شاگرد کوچک ِ دبستان فرهنگ او، هم پیش از این و هم در این گفتار، سخنانی بر قلم آورده­ام تا وامی را که به آن فرهیخته مرد و ایرانی­ی آزاده و نمونه دارم – دست ِ کم، یک از هزاران – ادا کرده باشم.

"گویند: مگو سعدی چندین سخن از عشقش! / می­گویم و بعد از من، گویند به دورانها."

امّا گذشته از سویه­های پژوهشی و دانشی­ی کار ِ استاد، ویژگی­های مَنِشی و کُنِشی­ی استاد در برخورد و رفتار با دیگران، خواه در حضور، خواه در غیاب، سخت آزاده­وار و ستایش­انگیز و چشم­گیر بود. هیچ­گاه از کسی به دشمنی و کین­توزی یاد نمی­کرد و اگر هم با دیدگاه و برداشت ِ کسی همداستان نبود، انتقاد خود را نه با تندی و تیزی، بلکه با گونه­ای طنز ظریف و پوشیده – که برای شاگردان و دوستانش شناخته و آشنا بود – و بی­نام بردن از او بیان می­داشت. برای نمونه، درباره­ی کسانی که در ایران­ستایی، کار را به زیاده­گویی و رویکردی پرستش­گونه کشانده بودند و ریشه و بنیاد ِ همه­ی واژگان ِ زبان عربی را در زبانهای ایرانی می­جستند و برای مثال، واژه­ی "اُم" را قلب شده یا وارونه­ی "ما" (ساخت ِ کوتاه ِ "مادر") می­شمردند، می­گفت:

"آخر یکی نیست بپرسد که این عرب ِ مادرمرده، پیش از این که تنه­اش به تنه­ی ایرانی بخورد، برای مادری که در دامانش پرورده شده بوده، نامی نداشت؟!"

حتّا زمانی که یکی از سخن­گویان ِ مشهور ِمجلس­­­های عامّه­پسند، با واژگانی تند و دشنام­آلود و به نام، از استاد یاد کرده و او را متّهم به آوازه­گری برای کیش ِ زرتشتی در میان جوانان و دانشجویان نموده و گروهی را به ضدّ ِ وی برانگیخته بود تا بلکه بتوانند درسهای استاد در دانشگاه را به تعطیل بکشانند، بی­آن که نامی از شخص ِ آن دشنام­گو بر زبان آورد، تنها به این بسنده می­کرد که عنوان صنفی­ی ِ او را همراه با صفت "هرزه" یادآور شود.

استاد، گاه در میانه­ی سخن و به مناسبتی که پیش می­آمد، یادمانده­هایی از دیده­ها و شنیده­ها و آزمونها و برخوردهای گذشته­ی خود را بازمی­گفت که همه، به­ویژه هنگامی که چاشنی­ی طنز داشت، دلپذیر و شنیدنی بود. از آن میان، دو سه مورد را که به یادم مانده است، نمونه­وار در این جا بازمی­آورم:

یک. در سال 1313 خورشیدی (1934 میلادی) کنگره و جشن هزاره­ی فردوسی با شرکت شمار زیادی از دانشوران ایرانی و ایران­شناسان یا فرهیختگانی از سرزمین­های دیگر در تهران و توس برگزار گردید. از جمله فراخواندگان ِ جُزایرانی به آن آیین، یکی هم رابیند رانات تاگور، شاعر نامدار ِ بنگالی بود. استاد – چنان که پیشتر در همین گفتار اشاره رفت –  با وی پیشینه­ی آشنایی و دوستی داشت و در تهران نیز برای دیدارهای شخصی­ی او، همراه و راهنما و ترجمانش بود. به گفته­ی پورداود، روزی تاگور ابراز علاقه کرده بود که با کسی از عالمان دینی­ی ایران دیداری داشته باشد و پرس و جوهایی در مورد دیدگاههای او بکند. برای این کار، آیت الله شریعت ِ سنگلجی، روحانی­ی مشهور ِ آن زمان  در نظر گرفته شده بود  و استاد همراه با شاعر ِ میهمان، به دیدارش رفته بودند.

در ضمن ِ سخن گفتن ِ آن دو، شریعت پرسیده بود:

" به نظر حضرت ِعالی، کدام یک از هفتاد و دو ملّت، آمرزیده و رستگار می­شوند؟"

تاگور پاسخ داده بود:

"من شاعرم، عاشقم؛ از دیدگاه ِ من همه رستگار خواهند شد."

امّا شریعت دست برنداشته و بازپرسیده بود که:

"مَعَ ذلک، بفرمایید که کدام یک رستگارتر خواهند بود."

استاد می­گفت:

"من دیگر حیران مانده بودم که این تکرار اصرارآمیز ِ پرسش ِ شریعت و این مَعَ ذلک ِ او را چگونه برای تاگور ترجمه کنم!"

دو. در همان زمان، باز تاگور گفته بود که مایل است به یکی از نشستهای ادبی­ی تهران برود و با شاعران و نویسندگان آشنا شود. قرار بر این گذاشته بودند که شبی شاعر ِ میهمان را به یکی از انجمن­های ادبی­ی تهران ببرند و چنین کرده بودند. به گفته­ی استاد، عضوهای انجمن، خود را برای پذیره­ی شاعر بنگالی آماده کرده بودند و هنگام ورود ِ میهمان، یکی از آنان برای خوشامدگویی به پیشباز وی رفته و سروده­ای از خود را برخوانده بود:

"خوش و خوب آمدی رابیند رانات / نظیرت نیست در مازندرانات / ..."

سه. وقتی، از استاد خواسته شده بود که در دانشکده­ی حقوق، درسی را با عنوان ِ "حقوق در ایران باستان" برعهده بگیرد. استاد می­گفت:

"این درس را پذیرفتم. در نشست­های درس شمار ِ نه چندان زیادی دانشجو حاضر می­شدند و من هم کارم را می­کردم تا روز ِ آزمون رسید. به تالاری که برای این کار تعیین شده بود، رفتم و با شگفتی دیدم که گروهی با چندین برابر ِ شمار ِ آنان که در نشستهای درس حاضر می­شدند، بر صندلی­ها نشسته و منتظر آزمونند. به سراغ ِ یکی­شان که هرگز ندیده بودمش رفتم و گفتم: آقا، من شما را ندیده­ام و به جا نمی­آورم. سر برآورد و گفت: اختیار دارید استاد؛ من ارادت ِ غایبانه دارم!"

* * *

پورداود، نشست­های درسش را یک مجلس خطابه و سخنوری­ی خشک با ردیف کردن ِ زنجیره­ای از واژگان و عبارتهای ناشناخته و شگفتی­انگیز برای افسون کردن ِ ذهن ِ دانشجو نمی­انگاشت؛ بلکه آنها را کانون مهر پدر و فرزندان و حلقه­ی اُنسی خانواده­گونه می­شمرد و با چنان آرامش و گرمی و طنین و شکوهی سخن می­گفت که ذهن و ضمیر دانشجو – هر اندازه هم که تُهی بود – با نهاد ِ وی همسو می­شد و به­گونه­ای این­همانی می­رسید و نیازی به پرسش نمی­یافت. گویی استاد، پرسشهای دانشجویان را ناشنیده درمی­یافت و با فرآیند ِ گفتار ِ خویش درمی­آمیخت. زیاده­گویی نیست اگر بگویم که شیوه­ی درس دادن ِ او یگانه و تافته­ی جدا بافته بود، گمان نمی­برم که هیچ­یک از حاضرْبودگان در نشست­های درسی­ی او، سخن مرا از سر ِ شیفتگی و ارادت بشمارد.

استاد در برخورد با دانشجویانش، همه را پدرانه و مشفقانه به یک چشم می­دید؛ امّا در همان حال، نسبت به دختران دانشجو، مهر و رویکردی ویژه داشت و از این که دختران میهنش توانسته­اند تا فرازْجای دانش و پژوهش پر بکشند و همدوش با برادرانشان در آینده­سازی­ی میهن انباز گردند، به­راستی احساس شور و غرور می­کرد و گل از گلش می­شکفت و هیچ­گاه چنین نگرشی را پنهان نمی­داشت. در هنگام روی­آوری به متن­های باستانی نیز، آگاهانه بر شایستگی­های زنان نامدار در گستره­های گوناگون زندگی و فرهنگ تأکید می­ورزید. گویی دانسته، می­خواست به دختران ِ امروز گوشزد کند که آنان میراث­داران چنان فرهنگ شکوهمندی هستند که باید آن را نیک بشناسند و ارج بگزارند و رهروان ِ همان راه ِ فرخنده باشند. برای نمونه، پایگاه والای  زنان در کنار مردان را از دیدگاه زرتشت ِ گاهان­سرای با چه مایه از سرافرازی به وصف درمی­آورد و می­ستود تا شنوندگانش بدانند که این بحث ِ برابری­ی حقّ­های زنان و مردان برای ایرانیان، امروزینه نیست و هزاره­ها پیشینه و پشتوانه دارد.

هنگامی که از زنان شکوهمند شاهنامه سخن به میان می­کشید، دیگر یکپارچه فرّ و فروغ  ِ حماسه می­شد. رزم ِ دلاورانه­ی گُردآفرید با سهراب را که به وصف در می­آورد، در هنگام رسیدن به فرازْجای ِ روایت، دیگر این صدای ابراهیم پورداود نبود که شنیده می­شد؛ بلکه بانگ ِ خداوندگار حماسه، ابوالقاسم فردوسی بود که از فراسوی سده ها به گوش می­رسید:

... بدانست سهراب کو دخترست / سر و موی ِ او از در ِ افسرست/ شگفت آمدش؛ گفت: از ایران سپاه / چُنین دختر آید به آوردگاه / سُواران ِ جنگی به روز ِ نبرد / همانا به ابر اندر آرند گَرد / [زنانْ­شان چُنین­اند ایرانیان / چه­گونه­ند گُردان  به گُرز ِ گرا ن؟]

پورداود در نام­گذاری­ی کتابهایش نیز همین رویکرد آزادمنشانه و مهرآمیز و یکسان به دختران و پسران را داشت. او دفتر شعرهایش را به نام ِ تنها فرزندش، پوراندخت­نامه نامید و دو مجموعه­ی بسیار ارزشمند از گفتارهایش را به نام­های نبیرگانش، با عنوان­های هُرمَزدنامه و اَناهیتا نشر داد.

* * *

بر من ببخشایید اگر پیرانه­سر در یاد کرد از استادم – از شما چه پنهان – به شور آمده­ام و شیفته­وار سخن می­گویم تا شاید آن سالها و حالها را – دست ِ کم در کارگاه ِ خیال – بر پرده­ی جان بازآفرینم و نقش زنم و دمی در آن پَردیس ِ آرامش بخش، بیاسایم.

"من چه گویم – یک رگم هشیار نیست – / وصف ِ آن یاری که او را یار نیست؟"

از من مخواهید که بیش از این سخنی بگویم:

"حرف و گفت و صوت را برهم زنم / تا که بی­این هرسه با (او) دم زنم!"

 دنباله­ی سخن را از دیگرْ همسفرانم، کاروانیان ِ کاروان ِ شکوهمند ِ فرهنگ ِ کهن ِ ایرانی به کاروان­سالاری­ی آن یگانه­ی روزگار، بخواهید که در میهن و گوشه و کنار جهان پراکنده­اند و سینه­های پر سخن از آن سخنور ِ نغزْ گفتار و جانهای گرم از تابش ِ آن آتشکده­ی ِ مهر و دانش و فرهنگ دارند. از صدرالدّین الهی در کالیفرنیا و مُنیر طه در وَنکوور و بسیاران دیگر در کران تا کران ِ گیتی بپرسید تا شما را نیز در شور و غرور خویش انباز گردانند و آنگاه دریابید که:

"نه من بر آن گُل ِ (دانش) غزل سرایم و بس / که عندلیب ِ (وی) از هر طرف هزارانند."

* * *

گرامی بداریم نام و یاد و دستاورد گرانمایه­ی استاد ابراهیم پورداود، نیکْ اندیش، نیکْ گفتار و نیکْ کردار ِ بنیادگذار ِ دانش ِ گاهان­شناسی و اوستا­پژوهی­ی نوین در ایران را به هنگام ِ سي و نهمين سال ِ خاموشي ي خُسران بار وي و در یکصد و بیست و یکمین سالروز ِ زادن ِ فرخنده­اش. هرچه باشکوه­تر باد نام و یاد او! رهرو ِ پویا و پایدار ِ راه آزادگی و ایران­دوستی­­­ی او باشیم و دیگران را نیز به این راه زرّین و خجسته فراخوانیم. ایدون باد! ایدون تر باد!

***

 

در فیلم مستند زیر "پوراندخت پورداود" از پدرش "استاد ابراهیم پورداود" می گوید.

 

 

در این باره:

ابراهیم پورداوود (از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد) 

بخش "یاد آر بزرگان را" در تارنگار روزنامک

تارنگار کانون پژوهش های ایران شناختی، (تارنگار دکتر جلیل دوستخواه)

 

بخش هایی از این نوشته ی دکتر دوستخواه در روزنامه ی مردم سالاری نیز درج شده است

 

برداشت از این تارنگار، تنها با یادکرد از نام نویسنده و نام روزنامک امکان پذیر است.

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 آبان1386ساعت 14  توسط مسعود لقمان  |