
شاید آن روزی که در پایان یادداشتم برای کوچ دکتر بشیریه می نوشتم نمی دانم نفر بعدی کیست، هرگز فکر این را نمی کردم نفر بعدی استاد عزیز خودم، دکتر غلام رضا وطن دوست، استاد فرهیخته و دانشمند فاضل ِ تاریخ، در دانشگاه شیراز (پهلوی) باشد. کسی که به دلیل آشنایی از دوران نوجوانیم، الگوی یگانه ای در همه زمینه ها برایم بوده است. شاید کمتر استادی را بتوان یافت که نه تنها در علم بلکه حتی در کوچکترین مسائل زندگی هم، چشم و چراغ راهِ شاگردانش باشد. ولی استاد اینگونه بوده اند.
دیشب به دیدن استاد رفتم. تازه از سفر خارج بازگشته بودند. خستگی را در چهره زیبا و آرام و با وقارشان می دیدم. خوب که دقت کردم دیدم نه، سیمایشان خسته از سفر نیست. این غم است که بر رخساره استاد سایه افکنده است. دلم را غم فرا گرفت.
گفتم استاد، شما تازه رسیده اید، خسته اید، دیروقت است. کاش نمی فرمودید به خدمتتان بیایم.
لحنی آرام و غمبار سکوت سرد ثانیه ها را شکست:
"مرا به اجبار بازنشسته کردند."
وای خدای من. تنها همین یک جمله برای در خود فرو ریختنم کافی بود. بغضی سنگین در گلویم نشست.
دوباره همان لحن آرام و غمزده که به شکستن شاگرد پی برده بود سکوت سرشار از اندوه را شکست:
"ولی امید من به شماهاست. شما نسل جوانی که می آئید تا ایران را دوباره ایران کنید. شما جوانانی که آگاهید. شمایی که آینده سازان فردائید."
با شنیدن این جملات، بغضم را در گلو فرو بردم. آخر از شکستنم استاد هم می شکستند.
به چهره پر زامید استاد که نگریستم، استواری چهره ام را بازسازی کردم. در ذهنم آثار گرانقدر استاد را مرور کردم. کتب فراوانی که بسیاری از آنها حتی منابع درسی دانشگاهی شدند. انبوه مقالات و پژوهش های ارزشمند در مجلات علمی معتبر دنیا.
با خود اندیشیدم که چه ناکسان بی هنری آمده اند تا دانش و هنر را از ریشه در این مرز و بوم بخشکانند.
با خود اندیشیدم که چه فرومایگانی که جایگاه این گرانمایگان را در شب تاریک آمده اند تا بربایند.
و چه به درستی حکیم بزرگ ایرانشهر، روزگار ایران را اینچنین شرح می دهد:
شود خوار هرکس که هست ارجمند فـرومایـگان را بخت گـردد بـلنـد
پـراکـنـــده گـــردد بـــدی در جـهــان گــزنـد آشـکـارا و خــوبـی نـهـان
شـــود بـنـدۀ بــی هنـــر شـهــریـــار نــژاد و بــزرگــی نـیـایـد بـه کـار
شب از نیمه بگذشته بود. سیاهی سایه سهمگین خود را بر شهر گسترانیده بود. استاد را بوسیدم و غوطه ور در افکار پریشان خویش به خانه بازگشتم.
به بزرگان و استادان دیگری می اندیشیدم. به میرفطروس، دوستخواه، آجودانی، طباطبایی، کاتوزیان، کامران، نوری علا، یارشاطر، صدرالدین الهی، خالقی مطلق، آشوری، دوستدار، جهانبگلو، بشیریه و بسیاری دیگر. می اندیشیدم به گنجینه های پراکنده فضل و ادب و دانش، که به حکم چرخ گردون مانند جزیره های پراکنده، دور از سرزمین خود، با اندیشه وطن خویش روزگار سپری می کنند.
ناگهان به یاد سخن استاد وطن دوست افتادم:
"ولی امید من به شماهاست. شما نسل جوانی که می آئید تا ایران را دوباره ایران کنید. شما جوانانی که آگاهید. شمایی که آینده سازان فردائید."
این جمله آرامم می کرد.
انگار از امشب بار سنگینی بر دوشم گذاشته اند. مسؤولیت سترگی را بر خود احساس می کردم.
حالا دیگر به این جمله می اندیشیدم.
Personal Information Of GHOLAMREZA VATANDOUST
برداشت از این تارنگار، تنها با یادکرد از نام نویسنده و نام روزنامک امکان پذیر است.

