تبليغاتX
روزنـــامــک - سوز و درد عشق و گناه پيمان شکنی (مرتضی محمودی)

روزنـــامــک

جُستارهایی در پیرامون تاریخ، فرهنگ، ادبیات و اندیشه

 

پرفسور اکرم عثمان

اکرم عثمان

 

نگاهی به داستان «مردا ره قول اس»

 نوشته ی دکتر اکرم عثمان

 

«برف میباريد و شير دانههايش را از پشت شيشه يگان يگان میشمرد...» (ص 1، سطر 1). 

نخستين بار اين عبارت شيرين و منسجم را با آوايی دلپذير و از زبان خود نويسنده، پروفسور اکرم عثمان شنيدم. از سايت فـــردا، که جا دارد همينجا از آنها تشکر کنم. بصورت نوشتاری هم اين داستان در دسترس بود اما نخست خواستم آنرا با همان گويش خوش، به گويش «شير» به گوش بسپارم، تا که شير را در مکانی حسی و بی مرز، از خُجند تا کرانههای دريای فارس که اقليمهای شورانگيز زندگانی اوست، با دردها و رنجها و نوميدیهای او از نامردمیها، بی آنکه خود غربتی برای آن متصور باشد، به جای آورم. غربتی که به ناچار بيگانهگان و بيگانه پرستان در اين قلمرو ذهنی و زيستی به صورت غربتی درون وطنی و دردآلود بر او تحميل کردهاند که دامنهاش حتا فرسنگها فرسنگ دورتر از آن هم کشيده شود و لاجرم به آن تن دهد.
و سرانجام عشق. به خاطر عاشق شدن او. چه زيباست عاشق شدن او، در اين برهوت نامرادیها و... خوشا عاشق شدن اما جدايی....
دکتر عثمان را افتخار آشنايی و ديدار برای نخستين بار چند سال پيش و در نشست ادبی انجمن آفتاب و در استکهلم پيش آمد. انسانی بلند مرتبه و اديبی برازنده و خوش قلب و خو که از همان نخست مهر ايشان به دلم نشست. پس از آن هم هر بار که فرصت ديداری دست میداد، ايشان با مهربانی و فروتنی خاص خود هميشه مشوق اين حقير بوده است و خنده و مهربانی هيچگاه از چهرهی دوست داشتنیشان محو نشده است. اميدوارم ساليان سال زنده باشند تا ما از حضور ايشان هميشه مستفيض گرديم.
اما اين حضور شگرف انسانی شيفته نه تنها در ديدارهای حضوری و در مکانهایی قراردادی، که در مکانهای معطوف و در جای جای وطنی فرهنگی که ايشان بارها گفته بود که برای آن مرزی سياسی متصور نیست هم ميسر آمده است. شايد يکی دو سال پيش بود که دختر عزيزم طاهره يا خاطره خانم مهربان (يادم نمیآيد) از افغانستان که اوقات فراغت از درس در دبيرستان را در تابستانی و در اين شهر«اوپسالا» که ما هم در آن ساکنيم، وقتی در کودکستانی که همسرم در آن مشغول به کار بود او هم بطور موقتی مشغول به کار شد، يکی دو کتاب نثر افغانستان که مال سالهای سال گذشته بود به همسرم وام داد که بخواند موهبتی هم بود برای من. (آيا اين همان طاهرهی داستان او نيست که اينجا هم با او به تبعيد آمده است!؟) من آن کتابها را با ولع برگ میزدم و میخواندم تا جايی چشمم به مطلبی از دکتر عثمان افتاد. آن را خواندم، بردم از تمامی صفحات کتابها رونوشت گرفتم. فکر کردم تازه اين آغاز آشنايی بود. با نوشتههای ديگر از دکتر عثمان آشنا شدم. ديگر همه چيز داشت تکميل میشد تا که شبی تنها، گوش به صدای خود ايشان در بازخوانی يکی از قصههايشان که بهانهی اصلی اين نوشتههاست سپردم. و باز آن احساس حضوری....
«...اما نداف آسمان با چنان سرعتی پنبههايش را باد ميزد که در دقايق کوتاهی بر و بالين خانههای کاهگلی و قديمی را زير لحافی از برف پنهان کرد و شير از نفس افتاد و دم گرفت. نگاهايش به سوی طاقچهيی افتاد که در آن چرخۀ تار چتکهيی رنگش قرار داشت و از آن بالاتر بسوی ميخچهيی که گدی پرانهای سه پارچه و پنج پارچهاش از آن آويزان بودند...»(ص 1، سطر 2ـ5)
تا کنون يک نفس و پیگير خود را به شير رساندهام. از نظر مکانی بسيار دور از او اما از نظر حسی و همان احساس حضوری بسيار نزديک و حتی در کنار او و کنار طاقچهيی که در مسير نگاه اوست و به آن خيره میمانم. چه هست در آن پنجره که چشم مرا هم با چشم دل به ديدن آن میخواند. ديگر به دنبال يافتن معانی الفاظی که لفظ دل است نمیگردم تا جوابگوی ناتوانی خود در فهم آن گويش در زبان مشترک خويش با شير باشم. دل به دلبستگیهای شير میسپارم:
ـ شيرجان عزيز دلم، که بدخواه تست؟
شير نگاه نمیکند. تنها گاهی نگاهی به تار، و گاه نگاهی به دلدادهی خود دارد. اگر گدی پرانها بگذارند. مگر نه گدی پرانها را به شوق دلدادهی خود به پرواز در میآورد، که
«... شير از قديمها تار ميزد و گدی پران میساخت و در اين کار در تمام کوچههای شوربازار و چوک و پايين چوک طاق و بیجوره بود.»(ص 1، سطر 6 ـ 7)
کوچههای تو، محلههای تو هم بیجوره اند. گرچه در هيچکدام شان نبوده ام. اما چه کسی میتواند بگويد که من در کوچههايی که شير بوده است نبوده ام. در کوچههايی که از آنجا گدی پرانهايش را میتوانم ببينم، که عشق شير، طاهره را از چشمان شير میتوانم ببينم. من همانجا هستم که شير هم هست. مگر نه در کنار دريای فارس هم هست. میگويم:
ـ شير جان، تو از خجند هستی، از حيرتان، قندهار،... و يا از گوشهای از اين کرانهی دريا. از اين کرانهی جادويی. از تنهايی دريايی که من سالهای سالِ سال پس از گذشتن از کوههای خجند و پامير و از کوير و بم در آن ماوا گزيدم. راستی بم غمگين. و همين جا خيمه زدهام. استقرار يافتهام. استقراری زبانی و قومی تا که بگويم هرگز از تو جدا نبودهام. و خود را در تار و پود تنهايی اين دريا که روزگاری آرامترين دريای عالم بود، به موجهای سرکش و موجهای کوچک و خرد که آرام قایق‌ها را در کنارهی ساحل به رقصی خوش و شيرين وا میدارند آميختهام. شير میگويد:
«...مرداره قول اس»
شيرجان، از هر کجا که آمده باشم، من هم عهد نمیشکنم. مانند پيمان نشکنی تو. حتا در برابر عشق. حتا به قيمت آوارهگيی مانند آوارهگی تو. در وطن خود هم آواره باشی شيرجان؟ آوارهگی و اين چنين سرانجامی در برابر عشق، در برابر طاهره هم؟ مگر میشود که به عشق طاهر نه گفت. يعنی عياری و جوانمردی تو آنهمه بر همهی پندارهای تو و حتا پندارهای عاشقانهی تو فايق آمده است. هزاران سال، که تنها بگويی نه؟ شير دوباره همان جملهء پيشين را تکرار میکند، اما اينبار به آوايی نه به رسايی پيش:
«...مرداره قول اس»


عهد و پيمان نشکستن نه تنها اينبار و در سخن اين راوی تيزهوش و نکته سنج، که در روايات ديگر هم آمده است. مگر نه پيمان نگاه داشتن و نشکستن آن، خصيصهی فکری و ذهنی عياران هم بوده است. وام گرفته از پيشينيان و به قولی از کهن الگویی افسانهای. نياز انسانی از اين اقلیم به زيستن. زيستن با آن تم خاصی که او میطلبد و تم زندگانی اوست. در پامير و خجند تا دريای فارس.  مبارزهی ابدی انسان در اين اقليمهای زندگانی او. آنچه که در رفتار شير متبلور است. به گفتهی راوی او. منتها راوی در حين امانت داری، همان کهنه الگو را به گونهای نو که ويژهی شير است به عرصهی گفتار و زبان و چارچوب ساختاری آن میکشاند. اين بار هم به گونهای جادويی. زبان اگر درست به کار گرفته شود جادو میکند. چون در آن صورت زبان ديگر ابزار نيست که به قولی خود روايت است.                                  

اهميت ويژه ای که هزار و يکشب دارد نه تنها در ساختار جادويی آن، يا لااقل در ساختار زبانی آن که به آن در زمان خود گونهای جاودانهگی داده است تا که به اکنون و زمان ما هم برسد، که در وامداری آن است. و يکی از بزرگترين شاخصهای اين وامداری بجز زبان، زبانی که نخست با آن تعريف شده بود، به خاطر آن ماندگاری ذات و خصيصهی آفريننده گان پيشين؛ و کارکترهای پیشین آن هم بوده است که تنها در آن چارچوب اقليمی می گنجیده است و بس. حالا بگذريم اگر آن زبان موقتا به زبان تازی تبديل شود؛ که باز مدیون همان وامداری میماند و خواهد ماند. اما خليفه با شکم گُنده، تکيه داده بر ناز بالشی زربفت و به يغما گرفته مگر می توانست آدمهای هزار و يکشب را هم از دم تيغ بگذراند. اهميت قضيه در آن است که توانايی آن را نداشت. وگر نه میگفت تا همهی «شهرياران پيشين» و «شهرزاد» را يکجا مثله میکردند و خود دانههای انگور ياقوت فام به دهان، در ميان حوریان حرم مینشست تا داستان ديگری را برای شخص او ساز کنند. آخر، خليفه میدانست که اين زبان جادويی نه عمله و اکرههای او، سهل است که هيچکس ديگر نمیتوانست برای او مهيا کند. عرب آنقدر هم از نظر ذهنی ناتوان نبود که اين را نداند. پس راوی را واداشت تا آن قصه ها را برای او بازگويد. نشسته در جامههای فاخر «شهرياران پيشين» که هيچ به قد و قامت او نمیآمدند. راوی، هرچند هم که بی نام و نشان باشد، رندانه بر هويت آن داستانها صحه مینهد، و شايد ناچار است که صحه نهد، و کَکَش هم نمیگزد اگر چهل دزد بغداد را هم پيشکش خليفهی شکم گنده نشسته در کنار خوان به يغما برده کند. «شهرزاد» دوباره همان شهرزاد میشود و میماند که بود و «شهرياران پيشين» هم همان شهرياران پيشين. منتها اينجا عرب نمیداند که چه چيز به سلامت جان به در برده است. راز ماندگاری و جادويی آن داستان ها که زاييدهی همان زبان اصيل و پيشين آن است. زبان شير. و ذات درونی آن. تا در زمانی ديگر و پس از سالها و سالهای متمادی دوباره بيان شود و به دست ما برسد. حکايتی ساده اما جادويی و مدرن و از زمان ما. حکايت هويت و پايداری ما. رمز و راز همان خصيصهها و سرشت های از دست نرفتنی. مثل عهد نشکستن. مگر ما، از خُجند تا دريای فارس، در طوس چون ققنوس دوباره در شاهنامهی فردوسی بر نيامديم که بگوييم ماندهايم و باليدهايم و خواهیم ماند!؟ در گذشت ساليان سال بیپايان تا به اکنون. بی توجه به مرزهای سياسی مان. که به قول اين راوی ارزشمند، دکتر اکرم عثمان، مرز های فرهنگیمان نيست!
شير که اين را گفت                                                                                                                          

«... باز هم بیميل و وسواسی به کاغذپرانهايش که از طاقچه کشال بودند تری تری سيل کرد و چيزی را جست که در آنها نيافت...» 1، سطر 12 ـ 13)
میگويم: شيرجان، تری تری را نمیدانم. شايد سالهای سال پيش از اين آن را در هنگام عبور از تنگهای، و يا گذرگاهی کوهی، تا به اين جا که اکنون هستم برسم در دخمهای به جای گذاشته باشم تا که دوباره آن را روزی باز يابم. اما سيل را با خود آوردهام. بر زبانم هنوز هم هست. مگر نه همان معنی نگاه کردن را میدهد؟ شير به فکر فرو رفته است. به فکر طاهره. طاهره میگويد:
«... شيرجان چه شده مثل اينکه سرکه برات آوردی...؟»

و شیر                                                                                                                                      

«طومار چرتهايش پاره شد، نگاهايش از طاقچه و ميخچه به چشمهای سياه طاهره برگشتند. چشمهايی که چون چشمهای آهو معصوم و زيبا بودند...» (ص1، سطر 18 ـ 20)
میگويم: اين چشمهای جادويی را دادی به يک عهد؟
«شير از ارسی به آسمان نظر کرد به ياد آورد که فيروزههايش به درخشش فيروزههای طاهره نيستند، برق گرم و سوزان مردمکهای چشهمای شير، به دست های ظريف طاهره افتاد که جلغوزه را میچيد و کشمشها را دورتر میکرد. شير به ياد ساقهای نازک رواشهای کوهستان افتاد و آنگاه از ارسی که مشرف به کوهها بود نظر افگند. برف چون پوشی از نقره سفيد قلهها را آراسته بود و شير با خود گفت: چه خوب است آدم مثل کوه مغرور و سربلند باشه.» (ص 1 سطر آخر و ص 2 سطر 1 ـ 5)
بعد شير پيش از آنکه من به صرافت بيفتم آهسته که من بشنوم میگويد:
ـ من با برادر طاهره عهد بستهام!
ـ چطور؟
ـ من که فضلو نبودم!
«... فضلو هرچند مثل سيم تار میزد و در کارش استاد بود اما نزد کوچگیها اعتبار نداشت و به "پوده" معروف شده بود چه زود میخوابيد، زياد دروغ می گفت، بسيار حرف میزد و از بَغل و بُغل بيرهها و سنجها نامردانه و دزدانه چشم چرانی میکرد و مزاحم دخترهای همسايه میشد. او از سالها همسايهی در به ديوار "محسن خان" پدر طاهره بود و همواره دخترش را در کوی و برزن آزار میداد...» (ص 3، سطر 40 ـ 43)
«...فضلو هم از شير نفرت داشت چه میفهميد که تا شير زنده است دستش به طاهره نخواهد رسيد. بنابرين خبرچينی کرد و پهلوان "محمود" برادر کلان طاهره را از عشق آندو که در تمام کوچهها و خانهها پيچيده بود آگاه ساخت. محمود نه تنها پای شير را از خانهیشان بريد بلکه باعث شد که دو خانواده رفت و آمد را با هم قطع کنند.» (ص 4، سطر 3 ـ 6)
تا که
«... روزی محسن خان پدر طاهره طی پرخاش و گفتگويی به زنش بگويد:
"
اگر آسمان به زمين بخوره دخترمه به کاغذپران باز و کفتر باز نميتم. ده دنيا مرد کم نيس که دختره به خوارزادی بیسر و پايت بتم."»(ص 4، سطر 9 ـ 12)
تا اينجا که میرسم، در خود می مانم که: چگونه پهلوان محمود که داييه ی ناموس پرستی دارد و آدم خرد و کوچکی هم نيست فضلوی مزاحم را از سر راه خواهر خود که هميشه در کوچه شان به آزار و مزاحمت او می پردازد بر نمی دارد. آيا کسی به او خبر نمی رساند؟ در کوچه و بازار که خبر آنی از دهانی به دهان ديگر وا می چرخد. شايد هم فضلو اين پيشدستی را در خبرچينی کردن در باره ی عشق شير به طاهره بيشتر کارساز ديده بوده است تا رقيب را از راه بدر کند. به هر وصف. اين شير است که نرد عشق میبازد. پس او حتماً بايد در کانون خبرها قرار گيرد. تنها و بیبديل
«... اما شير ار کارش روگردان نبود و در تمام نقشها و چهرهها، سر و گردن طاهره را میپاليد و کاغذپرانها را به اين اميد ميساخت و هوا ميکرد ولی هيچکدام خرام قامت طاهره را نمیداشتند.
ماه ها تير شدند. رمضان و قربان آمد و عيد نزديک شد. کسی از شير به طاهره پيغامی نمیبرد از طاهره نيز آدمی خط و خبری نمیآورد، شير هرچه کوشيد نتوانست راهی به ديار يار باز کند. بناچار به تار و کاغذپران روی آورد و در شب عيد با خطی خوانا و خوشی روی کاغذپران نوشت: "عيدت مبارک!"» (ص 4، سطر 19 ـ 2)
کاغذپران شير «چون موج بيتابی» لوتهای مستانه میزند و يک نفس خود را بر سر بام معشوقه میرساند.
«... اما فضلو که از گوشهی بامش شاهد آشوبگریهای گدی شير بود و ميفهميد که حريف چه ميجويد غفلتاً بجانش قيل کرد و شير را در بهترين لحظههای شوق و شادی پريشان ساخت.» (ص 5، سطر آخر و ص 6، سطر 1 ـ 2)
آنگونه میشود که محسن خان بدون پرسان اهل خانه در گذر دوری خانهی نوی می خرد. شير از مراد کراچ کش سراغ خانه يار را میگيرد و ـ روزی سه برادر طاهره شير را سر چارسوق گير میآورند و شير پس از زد و خوردی در نبردی نابرابر با لباس پاره پاره
«...همان روز با دستمالی پر از نقل و شيرينی راهی هر کارهی "خليفه ياسين" شد» (ص 8، سطر 5 ـ 6) و در شمار شاگردانش در میآيد. پس از سالی خوب ورزيده میشود و «سينهاش چون سپر سيمينی» سخت میشود. در روزهای نرمش و تمرين به جز استاد «آنهم با صد چال و فن» کس ديگری پشت شير را به خاک نمیآورد