تبليغاتX
روزنـــامــک - نگاهی به نمایش افرا؛ یا روز می گذرد (مسعود لقمان)

روزنـــامــک

جُستارهایی در پیرامون تاریخ، فرهنگ، ادبیات و اندیشه

 

سرنوشت تراژیکِ زن ایرانی

 

  

زمستان است ... شاید چونان همیشه ... هرچند سوز سرما تا نه توی استخوان هایت رخنه کرده، امّا شور دیدن نمایشی از "بهرام بیضایی" – اتفاقی که چند سال یکبار می افتد - کافیست که تو را وادارد، شال و کلاه کنی و خودت را به تالار رودکی که چند صباحی است، وحدت نامیده می شود، برسانی.

نمایش آغاز می شود ... جوانی در زیرِ نوری کم سو، پشت میزی نشسته و چنین می نماید که گزارش ها و اعتراف های اشخاص را یادداشت می کند.

تالارِ مالامال از جمعیت را سکوتی دلنشین فراگرفته و گویا هیچ کس به هیچ چیز نمی اندیشد، جز آنچه به زودی قرار است در صحنه ی نمایش رُخ دهد. چندی است که تئاتر ایران از داشتن این تعداد مخاطب بی نصیب بوده، بویژه به خاطر تعمیر تئاترشهر که مشخص نیست که چرا باید چندین ماه تعمیرات آن به درازا بکشد و نمایش این مملکت تعطیل شود!

صحنه ی نمایش، هنرمندانه با بهره از حداقل امکانات بیشترین تداعی را در ذهن بیننده ایجاد می کند. «با شماری میز و نیمکت مدرسه، که هم آموزگاه مدرسه را یادآوری می کند و هم  دادگاه را و هم فروشگاه و هم خانه ی پیچ در پیچ خانم شازده با رنگ های تیره را، و هم اتاق های جداجدای اجاره نشینان را، و هم یکان های قرارگاه کلانتری را، و هم مغازه های محلّه، و شاید حتّی گذر اصلی محل را و هم درمانگاه را. ... یکی دو آینه ی قدیِ ایستاده، یک چرخ دوچرخه آویخته از زنجیرِ چرخ، یک صندوق نامه ی ایستاده بر پایه، یک ایستانِ ردیف های لباس، و یک قفسه ی اجناس فروشگاه، و یک ایستانِ درِ زندان مانندِ میله دار، و یک تخته سیاه که الفبا یک سوی آن نوشته شده و فهرست اجناس و قیمت های فروشگاه آن سوی دیگرش، در سایه روشن اند که گاهی از روی نیاز به میدان بازی کشیده  می شوند و باز برده می شوند.» (افرا، ص 7)

تجربه ی زیست در دنیایی تلخ

نمایش "افرا؛ یا روز می گذرد" روایتگر روابط پیچیده و تو در تو انسان هایی است که در یک محله می زیند. در این محل، دختری به نام "افرا سزاوار" که آموزگار دبستانی ست به همراه "بُرنا" – برادر و شاگردش – و مادر بیمارش "افسر خانم" در اتاقی اجاره ای که از آنِ "خانم شازده بدرالملوک" از بازماندگانِ قجری است، زندگی می کنند. در این محله که گویا روزگاری ملکِ طلقِ خانواده شازده بوده، افراد دیگری هم زندگی می کنند. مانند"سرکار خادمی" که پاسبان محله است و روزگاری همکار پدرِ افرا بوده که در راه میهن و در جنگ با اشرار کشته شده، و همچنین " آقای اقدامی" مدیر فروشگاه که نماینده ی آدم های تازه به دوران رسیده است، "حمید شایان" - دوچرخه ساز-  و "آقای نوع بشری" که ارزیاب است و در بالکن خانه اش روزنامه می خواند و گاه گاه ارزیابی ها خانم شازده را انجام می دهد.

افسر خانم – مادر افرا- که نخست بنا  بود همدم شازده بدرالملوک باشد، برای کاهش فشار مالی زندگی بدل به کلفت او شده بود که در هنگامِ بیماری به ناچار دخترش افرا که معلم "شازده چلمن میرزا" پسر خانم شازده بدرالملوک هم بود، کارهای خانه ی خانم شازده را انجام می داد.

خانم شازده از افرا برای پسر خُل و مَنگش خواستگاری می کند. ولی افرا که نمی خواست تن به چنین ازدواجی دهد به دروغ متوسل می شود و می گوید: نامزد پسر عمویش است. پسر عمویی که برادرش – برنا- به او نامه های خیالی می نوشت و او را در جریان سختی ها و کمبودهایشان می گذاشت. این دستِ رد به سینه ی خانم شازده ی مغرور زدن سبب شد تا او از افرا کینه بدل گیرد و افرا را بعنوان دزد فروشگاه به آقای اقدامی که چندی بود اجناس مغازه اش کم می شد، معرفی کند. با یافتن اجناس فروشگاه در خانه ی افرا، او زندانی می شود و حمید شایان - دوچرخه سازِ محل- که دلباخته ی افراست به نزد خانم شازده می رود تا او برای رهایی افرا پا در میانی کند. امّا زمانی که می فهمد افرا نامزد پسرعمویش است، پول هایی که در قلّکی برای ازدواجش با افرا پس انداز کرده بود را میان شاگردان افرا پخش می کند و آنان را تحریک می کند که افرا را هو کنند.

این اوضاع چندان دوام نمی آورد و روزی که آقای نوع بشری برای ارزیابی خانه ی خانم شازده می رود، با اعتراف شازده چُلمن میرزا که شاهد پاپوش دوختن مادرش برای افرا بوده، مواجه می شود و آنها را ثبت می کند و پس از اینکه مشخص می شود، اجناس فروشگاه به عنوان هدیه از سوی خانم شازده به خانواده ی افرا بخشیده شده به کمک سرکار خادمی از افرا رفع اتهام می شود.

نمایش افرا تجربه ی زیست در دنیایی تلخ است این تلخی آنچنان است که نویسنده با خود می اندیشد: «... این پایان تلخیه، گرچه بدبختانه واقعیته! اجراکننده ها چی؟ و تماشاگرها؟ و جاهایی که تصویب می کنن – یا نمی کنن؛ و البته به نفع واقعیت رسمی؟ حتماً می گن باید نور امیدی نشون می دادم. امکان رستگاری و بهبودی؛ فردای بهتری! کی؟ - کی می گه؟ مدیران؛ منتقدانِ فرهنگی؛ رسانه ها؛ چپ ها؛ راست ها؛ و بد روزگاریه وقتی چپ و راست یک حرف می زنند؛ اونم در جایی که تنها واقعیت بی تردید، صفحه ی تسلیت روزنامه هاس ... خُب، براي پايان اميدبخشي، سزاوار اين عصر لبخند، چي بايد اضافه کنيم؟ چيزي مثل روزنه اميدي؛ يا همون خيال و رويايي که افرا ازش حرف مي زد؟ پاياني مثل قصه پريان؟ ...» (افرا صص 87 و 88) پس برای جلوگیری از این پایان تلخ، نویسنده خود وارد صحنه می شود و به نقش پسرعموی خیالی که افرا خلق کرده بود، جان می دهد.

 
  • تک گویی (مونولوگ) شیوه ی غالب بیان در نمایش افراست تا آنچه در ذهن و ضمیر شخصیت های نمایش می گذرد، بی کم و کاست با بیننده در میان گذاشته شود. این شیوه ی بیان آنهم در جامعه ای که گفت و گو (دیالوگ) چندان عمقی ندارد، بخوبی توانسته است آنچه را که در نهاد بازیگران می گذارد، در برابر تماشاگران عریان کند.

تک گویی ارجح بر گفت و گو

شش سال پیش بنا بود افرا به کارگردانی بیضایی روی صحنه رود. با اینکه نمایشنامه و بودجه آن تصویب شده بود، با اینکه گروه مدت ها تمرین کرده بود، ولی درست در لحظه ی آخر – شاید چونان همیشه برای بیضایی- از دادن سالن و بودجه ی تصویب شده طفره رفتند و آنها را در اختیار گروه دیگری نهادند. چرایی این امر حتی تا به امروز برای کارگردان این نمایش نیز بی پاسخ مانده است.

پیش از رفتن افرا به صحنه، زمزمه هایی مبنی بر اینکه بیضایی قرار است "سهراب کشی" را اجرا کند، وجود داشت. ولی چندی بعد ورق به نفع افرا برگشت. بیضایی در گفت و گویی با بی بی سی چرایی این امر را چنین شرح می دهد: « برای اجرای "سهراب کشی" آن تعداد بازیگرانی که علاقه مند به همکاری با آنها در این نمایش بودم وجود ندارند. چون همه آنها در پیدار (سریال) های تلویزیونی عربی و اولویتی تا سال ها و سال ها غرق اند و هیچ کدام در دسترس نیستند.  می دانید که این پیدارهای تلویزیونی گاهی تا سه، چهار سال طول می کشد و همه توان بازیگری ایران در این پیدارها از بین می رود. در نتیجه من فکر کردم چه تئاتر دیگری می توانم کار کنم؟ و به این نتیجه رسیدم که تنها نمایشنامه ای که یک بار دیگر چند سال پیش تصویب شده و ممکن است ایراد نداشته باشد همین "افرا" است. به خاطر همین "افرا" را معرفی کردیم و معلوم شد که واقعاً ایرادی ندارد. بنابراین شروع کردیم.»

تک گویی (مونولوگ) شیوه ی غالب بیان در نمایش افراست تا آنچه در ذهن و ضمیر شخصیت های نمایش می گذرد، بی کم و کاست با بیننده در میان گذاشته شود. این شیوه ی بیان آنهم در جامعه ای که گفت و گو (دیالوگ) چندان عمقی ندارد، بخوبی توانسته است آنچه را که در نهاد بازیگران می گذارد، در برابر تماشاگران عریان کند.

 
  • شاید بتوان نمایش نامه ها و فیلم نامه های بیضایی را به دو دسته ی کلّی تقسیم کرد. دسته ی نخست، نوشته هایی هستند که بیضایی، فردوسی وار در آنها به بازاندیشی و بازآفرینی استوره ها و تاریخ و فرهنگ باستانی ایران زمین می پردازد. دسته یِ دومِ نوشته هایِ او، روایتگر سرنوشت تراژیک زن ایرانی است.

روایتگر دردهای تاریخی انسان ایرانی

شاید بتوان نمایش نامه ها و فیلم نامه های بیضایی را به دو دسته ی کلّی تقسیم کرد. دسته ی نخست، نوشته هایی هستند که بیضایی، فردوسی وار در آنها به بازاندیشی و بازآفرینی استوره ها و تاریخ و فرهنگ باستانی ایران زمین می پردازد. دسته یِ دومِ نوشته هایِ او، روایتگر سرنوشت تراژیک زن ایرانی است. بیضایی توانست به زنان که تا پیش از او در ادب فارسی یا غایب بودند یا جایگاهِ اثیری داشتند، صورت ملموس و انسانی دهد. با این حساب نمایش افرا؛ یا روز می گذرد در دسته ی دوم کارهای بیضایی جا می گیرد.

بیضایی، بنیان گذار شیوه ی نوین در تئاتر ملی ایران است زبان بیضایی در نمایشنامه هایش زبانی است بسیار فاخر و دلنیشن. او کاربرد و جایگاه واژگان را خوب می‌شناسد و نثر او آنچنان است که گاه تنه به شعر می زند. بطور کل می توان گفت که زبان و نگاه او برخاسته از غنای فرهنگ ایران و دردهای تاریخی انسان ایرانی است.

بیضایی که در این روزگار به نماد پویاییِ فرهنگ ایران بدل شده، بدون هیچ پشتوانه و رانت دولتی ای اگر نگذارند فیلم بسازد، تئاتر کار می کند و اگر تئاتر را هم از او دریغ کنند، نمایشنامه و فیلمنامه می نویسد و به هر روی بیکار نمی ماند.

 روزگار او نیز کم از روزگار فردوسی ندارد، به یاد می آورم زمانی که "ديباچه نوين شاهنامه" اثر بیضایی را می خواندم، آنگاه که به اینجا رسیدم که «بزنيد مرا، سنگ پاره ها و تازيانه های شما بر من هيچ نيست، من شما را نستوده ام و پدران شما را از گمنامی به در نياورده ام، من نژاد شما را که برخاک افتاده بود دست نگرفتم و تا سپهر نرساندم، شما را گنگ می خواندم، من شما را از هوش و هنر سر بر نيفزادم و فارسی پدرانتان را که خوارترين می انگاشتند زبان انديشه نساختم، من چهره شما را که ميان تازی و توری گم شده بود آشکار نکردم، سرزمين از دست رفته شما را به جادوی واژه ها بازپس نگرفتم و در پای شما نيفکندم، بزنيد که تيغ دشمنم گواراتر پيش دشنام مردمی که برايشان پشتم خميد، مويم به سپيدی زد، دندانم ريخت، چشمم نديد، گوشم نشنيد.» نمی دانم چرا به ناگاه حدیث نفس بیضایی را در لوای زندگی فردوسی دیدم.

 
  • بیضایی، بنیان گذار شیوه ی نوین در تئاتر ملی ایران است زبان بیضایی در نمایشنامه هایش زبانی است بسیار فاخر و دلنیشن. او کاربرد و جایگاه واژگان را خوب می‌شناسد و نثر او آنچنان است که گاه تنه به شعر می زند. بطور کل می توان گفت که زبان و نگاه او برخاسته از غنای فرهنگ ایران و دردهای تاریخی انسان ایرانی است.

بازیگران افرا

در این نمایش که به پیشگاه روانشاد "اکبر رادی" پیشکش شده است، شخصیت افرا سزاوار را "مژده شمسایی" بازی می کند. "مرضیه برومند" در نقش خانم شازده بدرالملوک، "سهیلا رضوی" در نقش افسر خانم، "مهرداد ضیایی" در نقش حمید شایان (دوچرخه ساز)، "هدایت هاشمی" در نقش سرکار خادمی، "حسن پورشیرازی" در نقش آقای اقدامی (فروشگاه دار)، "بهرام شاه محمّدلو" در نقش آقای نوع بشری (ارزیاب)، "محمّدرضا زادسرو" در نقش بُرنا سزاوار، "افشین هاشمی" در نقش شازده چلمن میرزا و "رحیم نوروزی" در نقش نویسنده به ایفای نقش می پردازند. می توان گفت نیمی از بازیگران این نمایش، شاگردان پیشین بهرام بیضایی بوده اند که در این نمایشِ به کارگردانی او به ایفای نقش پرداخته اند. "محمّدرضا درویشی" نیز ساخت موسیقی افرا را عهده داشته است.

افرا از 12 دی‌ تا 18 بهمن‌ماه در ساعت 18 در تالار رودکی (وحدت) روی صحنه خواهد بود.

 

مسعود لقمان

 


این یادداشت را می توانید در روزنامه ی مردم سالاری هم بخوانید.


در این باره:

تو مراخلق کردی...و من آمدم،«افرا»ی بیضایی (انسان شناسی و فرهنگ) پرویز صداقت

گفت وگو با بهرام بيضايي درباره نمايش «افرا يا روز مي گذرد» (روزنامه ی اعتماد) قلی پور

 

در این باره در روزنامک

 پس از صد سال (بهرام بيضایي)

هنر در روزنامک


 برداشت از این تارنگار، تنها با یادکرد از نام نویسنده و نام روزنامک امکان پذیر است.


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 دی1386ساعت 1  توسط مسعود لقمان  |