
ایران فرهنگی، کاری از بنیاد نیشابور
بدون تردید از هنگامی که مفاهیمی چون «ایران»، «ایرانزمین» و «ایرانشهر» مطرح شدند، دغدغۀ پاسداری از این ایران، مرزهایش و حتی هویت فرهنگی و ارزشهای تمدنی آن نیز شکل گرفتند. نوشتههایی هم چون: «یادگار زریران» ، «شاهنامه»ها و حتی اسناد رسمی دولتی نشانهای از این ادعا هستند و البته فراتر از اسطورهها و تاریخ، این واقعیت که ایرانی هزاران سال است میراثی همچون نوروز و انبوهی از دیگر مظاهر فرهنگی دیرینۀ خود را حفظ کرده است، دلیلی آشکار بر اراده مردمان این سرزمین به نگهداری از تمدن و فرهنگ خود است. امّا از حدود دویست سال پیش تا کنون که سرزمینهایی همچون بخشهای شرقی خراسان و افغانستان، ماوراءالنهر، ارّان و دیگر بخشهای قفقاز جنوبی، بینالنهرین و بحرین از قلمرو سیاسی ایران جدا شدند، به تدریج این موضوع مطرح شد حال که چنین جداییای صورت گرفته یک چنین سرزمینهایی با نشان و هویت ایرانی که اینک در واحدهای سیاسی جداگانهای قرار دارند بایستی در آتیه چگونه با یکدیگر ـ کنار هم و در یک منطقه ـ ولی در چارچوبهای سیاسی گوناگون به سر ببرند. در برابر موضوع یاد شده نگرشهای متفاوتی وجود داشته است. یک دیدگاه خواستار ادغام سرزمینهای ایرانی با هم و پدیدآوردن دگرباره یک واحد سیاسی که تمامی سرزمینهای مزبور را در بر بگیرد شده است. این دیدگاه، بیشتر در ایران مطرح است و طبیعتاً به بروز واکنشهایی منجر شده است. حتی در مجموع میتوان گفت که دیدگاه یاد شده به محافل ایرانگریز در سرزمینهای خارج از جغرافیای سیاسی ایران این فرصت را داده است تا به بهانۀ حفظ استقلال کشورشان به نمادهای فرهنگ و تمدن ایرانی یورش برده و موجی از ایران ستیزی به راه اندازند. در کنار این دیدگاه که خواستار نوعی وحدت سیاسی سرزمینهای موصوف است دیدگاهی دیگر نیز وجود داشت که با تأکید بر منافع ملّی ایران در چارچوب جغرافیای سیاسی کشور و منافع دولت ـ ملت ایران، میان کشورهای هم تمدن و دیگر کشورها تفاوتی قائل نبود و به آنها یکسان نگاه میکرد. در این چارچوب دیگر مجالی برای اندیشیدن در مورد ضرورت بهرهبرداری از پیوندهای تمدنی در جهان سیاست وجود نداشت.
· از حدود دویست سال پیش تا کنون که سرزمینهایی از قلمرو سیاسی ایران جدا شدند، به تدریج این موضوع مطرح شد حال که چنین جداییای صورت گرفته یک چنین سرزمینهایی با نشان و هویت ایرانی که اینک در واحدهای سیاسی جداگانهای قرار دارند بایستی در آتیه چگونه با یکدیگر ـ کنار هم و در یک منطقه ـ ولی در چارچوبهای سیاسی گوناگون به سر ببرند.
در مجموع تا نیمههای قرن شمسیِ حاضر در مورد سرزمینهای ایرانی همین دیدگاههایی که بیان شد مطرح بودند ولی از اواخر دهۀ 1370 با توجه به فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و سر بر آوردن سرزمینهایی مستقل در آن حوزه که برخی از آنها هم چون تاجیکستان به صورتی واضح و آشکار هویت ایرانی خود را اذعان داشتند و برخی دیگر نیز آن را کتمان میکردند و همچنین نظر به رویدادهای افغانستان، زمینۀ لازم برای مطرح شدن دیدگاهی تازهای در مورد سرزمینهایی که پیشینه و فرهنگ ایرانی دارند، فراهم گردید. در یک چنین چارچوبی بود که چنگیز پهلوان نظریۀ حوزۀ تمدن ایرانی را ارائه داد و راهبردی جدید را در مورد مناسبات ایران و حوزۀ تمدنیاش، از جمله کشورهای نوخاسته از مدنیت ایرانی معرفی کرد.
· اگر چه از سالها پیش از طرح نظریۀ حوزۀ تمدنی، شخصیتهایی همچون دکتر محمود افشار یزدی، پرویز ناتل خانلری و در عرصۀ تاریخ و فرهنگ و پارهای از گروههای سیاسی همانند پان ایرانیستها در راستای نزدیک سازی کشورهای برخاسته از فرهنگ ایرانی کوششها کرده و دستاوردهایی نیز داشتهاند، امّا اعتبار اصلی چنگیز پهلوان در مطرح کردن نظریۀ حوزۀ تمدن ایرانی در آن است که وی توانست در جامعۀ فرهنگی کم و بیش بیتفاوت ایران به نحوی مؤثر ابعادی از این نظریه را مطرح کند که حتی در جامعۀ دانشگاهی و در میان دولتمردان ایرانی نیز نفوذ کرده و به عنوان یک ایدۀ قابل اجرا و عملی مورد نظر قرار گیرد.
اگر چه از سالها پیش از طرح نظریۀ حوزۀ تمدنی، شخصیتهایی همچون دکتر محمود افشار یزدی، پرویز ناتل خانلری و در عرصۀ تاریخ و فرهنگ[1] و پارهای از گروههای سیاسی همانند پان ایرانیستها در راستای نزدیک سازی کشورهای برخاسته از فرهنگ ایرانی کوششها کرده و دستاوردهایی نیز داشتهاند، امّا اعتبار اصلی چنگیز پهلوان در مطرح کردن نظریۀ حوزۀ تمدن ایرانی در آن است که وی توانست در جامعۀ فرهنگی کم و بیش بیتفاوت ایران به نحوی مؤثر ابعادی از این نظریه را مطرح کند که حتی در جامعۀ دانشگاهی و در میان دولتمردان ایرانی نیز نفوذ کرده و به عنوان یک ایدۀ قابل اجرا و عملی مورد نظر قرار گیرد.
پس از مروری بر ابعاد کلی این بحث بازتاب نظریۀ حوزۀ تمدن ایرانی در دو کانون اصلی این تمدن یعنی در ایران و افغانستان مورد بررسی قرار خواهد گرفت. انتخاب ایران و افغانستان از آنجاست که توجه ویژۀ پهلوان نیز به این دو کانون بوده و اندیشههای وی نیز بیشتر در این دو سرزمین و به خصوص در افغانستان بازتاب یافته است.
ابعاد نظریۀ حوزۀ تمدنی
· به باور چنگیز پهلوان، نظریۀ حوزۀ تمدنی مفهومی است متفاوت از کوششهای ادیبان، جهان ذهنی پانایرانیستها و نگرشهای سیاسی دولتمردان.
به باور چنگیز پهلوان، نظریۀ حوزۀ تمدنی مفهومی است متفاوت از کوششهای ادیبان، جهان ذهنی پانایرانیستها و نگرشهای سیاسی دولتمردان.[2] او پس از بررسی نگرشهای موجود در ایران در مورد سرزمینهای واقع در جغرافیای تمدنی ایران نتیجهگیری میکند که تا کنون دیدگاهی منسجم در مورد بازسازی و احیاء گسترده تمدنی ایران در کنار حفظ واحدهای سیاسی موجود ارائه نشده است. چنین خلاءیی در شرایطی است که به نظر پهلوان نگرشی تمدنی که به همکاریهای تمدنی بیانجامد ضروری به حساب میآید. وی بر این باور است که همکاری تمدنی مانع گسترش امپریالیسم تمدنی میگردد که وجه غالب امپریالیسم آینده است.[3]
· به نظر پهلوان نگرشی تمدنی که به همکاریهای تمدنی بیانجامد ضروری به حساب میآید. وی بر این باور است که همکاری تمدنی مانع گسترش امپریالیسم تمدنی میگردد که وجه غالب امپریالیسم آینده است.
از دیدگاه پهلوان همکاریهای منطقهای باید به گونهای طراحی گردند که به حفظ و پایداری یک مجموعه، یعنی تمدن خاصی مدد برسانند. به باور وی، مجموعۀ مناطق، مردم و قومیتهای این منطقه، همه متعلق به یک تمدن بزرگتر در طول تاریخ بودهاند که همۀ این عناصر در ایجاد، شکلگیری، ثمربخشی و باروری آن به درجات مختلف سهیم بودهاند. این تمدن (به هر نامی که نامیده شود) یکی از بارزترین و دموکراتترین تمدنهای جهان بوده است. اقوام و دینها و زبانها به یکسان در آن حق حیات و سهمدهی و سهمگیری داشتهاند و هیچ گاه مزیت نژادی، زبانی و دینی ... موجب تبعیض بین آنها نشده است. با وجود چنین مزیتهایی واقعیتهای جهان امروز به گونهای است که اگر وضع به همین صورت ادامه پیدا کند تمدن غرب مردم منطقۀ ما را تبدیل به کارگران فرآوردههای مورد نیاز خود خواهد ساخت. پهلوان پس از این مقدمه به این نتیجه میرسد که «واقعیت این است که در حوزۀ تمدنی ما مجموعۀ دانش و فن بسیار اندک است و نیروی انسانی لازم برای غلبه بر دشواریها به اندازۀ کافی در اختیار نیست. آنچه هم که وجود دارد در سراسر منطقه پراکنده است و در ارتباط با هم قرار ندارد. با درنظرگرفتن این واقعیت که انباشت میزان معینی از دانش و نیروی انسانی ماهر میتواند ما را یعنی همۀ مردم این منطقه را از توانایی اقتصادی و علمی برخوردار سازد، ضرورت دارد که در جست و جوی شکلهای مناسبی برای همکاری و همگامی در منطقه برآییم، به جای آنکه نیروی جداییخواهی را به هر عنوان که باشد، بپرورانیم.»[4]
· از دیدگاه پهلوان همکاریهای منطقهای باید به گونهای طراحی گردند که به حفظ و پایداری یک مجموعه، یعنی تمدن خاصی مدد برسانند. به باور وی، مجموعۀ مناطق، مردم و قومیتهای این منطقه، همه متعلق به یک تمدن بزرگتر در طول تاریخ بودهاند که همۀ این عناصر در ایجاد، شکلگیری، ثمربخشی و باروری آن به درجات مختلف سهیم بودهاند. این تمدن (به هر نامی که نامیده شود) یکی از بارزترین و دموکراتترین تمدنهای جهان بوده است. اقوام و دینها و زبانها به یکسان در آن حق حیات و سهمدهی و سهمگیری داشتهاند و هیچ گاه مزیت نژادی، زبانی و دینی ... موجب تبعیض بین آنها نشده است. با وجود چنین مزیتهایی واقعیتهای جهان امروز به گونهای است که اگر وضع به همین صورت ادامه پیدا کند تمدن غرب مردم منطقۀ ما را تبدیل به کارگران فرآوردههای مورد نیاز خود خواهد ساخت.
با توجه به ضرورت دست یافتن به یکچنین نگرشی در مورد گسترۀ تمدن ایرانی است که چنگیز پهلوان نظریۀ تمدنی خود را ارائه میدهد. این نظریه نه صرفاً به ادبیات بسنده میکند، و نه خواهان آن است که سرزمینهای دیگر را به ایران کنونی ملحق ساخته و یا فقط رونق اقتصادی کشور کنونی ایران را پی بگیرد. نظریۀ تمدنی به عناصری چون تاریخ، فرهنگ مشترک، اشکال پایدار نحوۀ زیست، جهان اسطورهای و امکانات واقعی تقریب در جهان معاصر علاقه نشان داده و سعی دارد که فاصلۀ خود را از آرمانخواهی عاطفی ناسیونالیستی نگهدارد.[5]
· با توجه به ضرورت دست یافتن به یکچنین نگرشی در مورد گسترۀ تمدن ایرانی است که چنگیز پهلوان نظریۀ تمدنی خود را ارائه میدهد. این نظریه نه صرفاً به ادبیات بسنده میکند، و نه خواهان آن است که سرزمینهای دیگر را به ایران کنونی ملحق ساخته و یا فقط رونق اقتصادی کشور کنونی ایران را پی بگیرد. نظریۀ تمدنی به عناصری چون تاریخ، فرهنگ مشترک، اشکال پایدار نحوۀ زیست، جهان اسطورهای و امکانات واقعی تقریب در جهان معاصر علاقه نشان داده و سعی دارد که فاصلۀ خود را از آرمانخواهی عاطفی ناسیونالیستی نگهدارد.
نظریۀ حوزۀ تمدنی ابعاد گوناگونی دارد که در ذیل هر یک از آنها جداگانه مورد بررسی قرار میگیرند.
1ـ چندگانگی سیاسی در کنار یگانگی تمدن
همانگونه که پیشتر بیان شد نظریۀ حوزۀ تمدنی از اساس درصدد بازسازی یک واحد سیاسی که سرتاسر سرزمینهای ایرانی را در بربگیرد نیست. پهلوان ادغام دولتهای واقع در گستره تمدنی ایران را در یک چارچوب سیاسی نه شدنی میداند و نه ضرورتی که باید درصدد دستیابی به آن بود. به باور پهلوان، تشکیل یک جغرافیای سیاسی که سرتاسر کشورهای واقع در حوزۀ تمدنی ایران را در بر بگیرد غیر عملی است. وی در این باره مینویسد: «... این کشورها از نظر ساختار قومی و میزان استقلال سیاسی از هم متمایزاند و در مقولۀ سیاسی واحدی نمیگجند. بنابراین کسانی که از ایجاد یک «فدراسیون ایرانی» سخن میرانند، جز بدفهمی چیزی به بار نمیآورند. میل به استقلال و بر پایی هویتی ملّی در بسیاری از این کشورها روز به روز نیرومندتر میشود و در برابر اندیشههای جذب یا ادغام مقاومت به خرج میدهد.»[6]
پهلوان در ادامه ادغام سیاسی را حتی مطلوب نیز ندانسته و چندگانگی سیاسی را نه تنها از روی مصلحت بلکه به عنوان واقعیتی به سود تمدن مشترک پذیرا میگردد و در این باره بیان میدارد: «نظریۀ تمدنی خواستار یکپارچهسازی سیاسی نیست؛ به عنصر تنوع نه فقط از زوایۀ فرهنگ، که از زوایۀ سیاست هم توجه میکند. حضور کشورهای مختلف در بستر مشترک تمدنی امکانات بیشتری در جهت پایداری فراهم میآورد. چنانچه بخشی از این تمدن آسیبپذیر شود، قسمتهای دیگر خواهند توانست به حیات خود ادامه دهند و خصوصیات مشترک را زنده نگاه دارند. از این رو میتوان با صراحت گفت که استقلال واحدهای سیاسی تمدنی یکی از تواناییهای تمدن مشترک به حساب میآید. پس نباید با خام اندیشی در جستجوی وحدتی کاذب برآمد.»[7]
· نظریۀ تمدنی خواستار یکپارچهسازی سیاسی نیست؛ به عنصر تنوع نه فقط از زوایۀ فرهنگ، که از زوایۀ سیاست هم توجه میکند. حضور کشورهای مختلف در بستر مشترک تمدنی امکانات بیشتری در جهت پایداری فراهم میآورد. چنانچه بخشی از این تمدن آسیبپذیر شود، قسمتهای دیگر خواهند توانست به حیات خود ادامه دهند و خصوصیات مشترک را زنده نگاه دارند. از این رو میتوان با صراحت گفت که استقلال واحدهای سیاسی تمدنی یکی از تواناییهای تمدن مشترک به حساب میآید. پس نباید با خام اندیشی در جستجوی وحدتی کاذب برآمد. چنگیز پهلوان
گفتنی است که نظریۀ پهلوان در مورد پذیرش چندگانگی سیاسی در کنار یگانگی تمدنی با گذشتۀ تاریخی ایران نیز همخوانی دارد. از زمانِ اشکانیان در کنار شاهنشاهی اشکانی، در خاورِ گسترۀ تمدنی ایران، پادشاهی مستقل کوشانی وجود داشت و یا در عصر صفوی در کنار دولت صفویه در گوشهای از جهان ایرانی پادشاهی گورکانی هند بود که بر سند، پنجاب و کابلستان فرمانروایی میکرد، امّا با وجود این چندگانگی سیاسی، مدنیت و فرهنگ ایرانی در اوج بود.
2ـ محوریت زبان فارسی
· پهلوان به زبان فارسی به عنوان زبان میانجی در ایران و افغانستان و نیز زبان اصلی و عامل محوری هویت بخش در دیگر کانون حوزۀ تمدنی ایران یعنی تاجیکستان مینگرد.
پهلوان به زبان فارسی به عنوان زبان میانجی در ایران و افغانستان و نیز زبان اصلی و عامل محوری هویت بخش در دیگر کانون حوزۀ تمدنی ایران یعنی تاجیکستان مینگرد. بقاء این زبان و نیرومند ساختن آن را نه تنها به نفع فارسی زبانان بلکه به سود غیر فارسی زبانانی هم میداند که در حوزۀ تمدنی ایرانی زندگی میکنند. برای نمونه در مورد همزیستی دو زبان پشتو و فارسی مینویسد: «... زبان پشتو بیشترین بخت را در کنار زبان خویشاوند خود یعنی دری دارد نه در کنار مجموعههای مخلوط و بیگانه با خود. خصومت سیاستمداران پشتونیسم با زبان فارسی یکسره بیمنطق و بی اساس است. به سود منافع کشورهای قدرتمداری است که میکوشند ریشه را بخشکانند.»[8]
به باور پهلوان کمربندی از زبان فارسی در منطقۀ ما وجود دارد که این کمربند مورد دشمنی آمریکا قرار دارد و آمریکا درصدد نابود کردن این کمربند است. وی در این باره میگوید: «زبان رایج در شمال [افغانستان] فارسی است و بس. همان چیزی که امریکاییان نمیخواهند. خطی که از چین میآید و افغانستان را به ایران متصل میکند در اساس خطی فارسی زبان است. همان خطی است که امریکائیان آن را کمربند فارسی نام نهادهاند. این ناحیه به انضمام تاجیکستان محور زبان فارسی در این منطقه است.»[9]
پهلوان معتقد است که فارسی هم اینک هدف یورشهای زیادی قرار گرفته، قلمرو آن محدود شده و باید از آن دفاع کرد و گرنه با منطقهای بدون سابقۀ تاریخی رویاروی خواهیم شد. او تأکید میکند: «کسانی که امروز فکر میکنند توجه به زبان فارسی تبدیل میشود به «چماقی» برای غیرفارسی زبانان، از یاد میبرند که زبان فارسی به خصوص در قرن کنونی همواره در وضعیت دفاعی قرار داشته است. این زبان به طور طبیعی در منطقه در میان مردم رواج داشته است و هیچ مورد یا سند تاریخی مشخصی وجود ندارد که نشان دهد در جایی زبان فارسی را به زور و جبر جا انداخته باشند. در قرن اخیر به دنبال سیاستهای فارسی زدایی انگلیسیان در شبه قاره هند، بلشویسم نیز همین روش را در آسیای مرکزی در پیش گرفت. اگر فارسی از بین برود، در منطقه با تعدادی اقوام سر و کار خواهیم داشت که تازه شهرنشین شدهاند، سابقۀ تاریخی چندانی ندارند، جایگاه ویژهای در تمدن بشری به خود اختصاص ندادهاند و سرانجام آنکه در برابر قدرت روسیه گردنکشی نخواهند کرد.»[10]
· کسانی که امروز فکر میکنند توجه به زبان فارسی تبدیل میشود به «چماقی» برای غیرفارسی زبانان، از یاد میبرند که زبان فارسی به خصوص در قرن کنونی همواره در وضعیت دفاعی قرار داشته است. این زبان به طور طبیعی در منطقه در میان مردم رواج داشته است و هیچ مورد یا سند تاریخی مشخصی وجود ندارد که نشان دهد در جایی زبان فارسی را به زور و جبر جا انداخته باشند. در قرن اخیر به دنبال سیاستهای فارسی زدایی انگلیسیان در شبه قاره هند، بلشویسم نیز همین روش را در آسیای مرکزی در پیش گرفت. اگر فارسی از بین برود، در منطقه با تعدادی اقوام سر و کار خواهیم داشت که تازه شهرنشین شدهاند، سابقۀ تاریخی چندانی ندارند، جایگاه ویژهای در تمدن بشری به خود اختصاص ندادهاند و سرانجام آنکه در برابر قدرت روسیه گردنکشی نخواهند کرد. ... کسی با احترام گذاشتن به زبانهای دیگر مخالف نیست. یعنی من هیچگاه جریان فرهنگی جدّی و پایداری در میان فارسی زبانان ندیدهام که بخواهد به حذف زبانها و فرهنگهای دیگر دست بزند. چنگیز پهلوان
پهلوان همزمان با پافشاری بر محور بودن زبان فارسی به تنوع زبانی نیز احترام گذاشته و در این باره میگوید: «... کسی با احترام گذاشتن به زبانهای دیگر مخالف نیست. یعنی من هیچگاه جریان فرهنگی جدّی و پایداری در میان فارسی زبانان ندیدهام که بخواهد به حذف زبانها و فرهنگهای دیگر دست بزند.»[11]
پهلوان در موارد دیگر نیز بر تنوع قومی و نیز احترام به زبانهای منطقه اشاره میکند و حتی در جایی پیشنهاد ایجاد یک دانشگاه منطقهای را در ایران ارائه میدهد که در این دانشگاه در کنار زبان فارسی، سایر زبانهای منطقه همچون ترکی، پشتو و اردو نیز آموزش داده شود.[12] با این وجود پهلوان همواره بر نقش محوری زبان فارسی تأکید دارد و مینویسد: «ما به هر حال نمیتوانیم از میراث بزرگی چون زبان فارسی یا با شرمندگی یاد کنیم یا با سکوت از کنار آن بگذریم، یا اگر افراد معینی با افراطیگری از آن یاد میکنند، ما به خاطر مصلحت از دیدگاه اصولی خود چشم بپوشیم و مهر سکوت بر لب بزنیم.»[13]
3ـ نگرش تمدنی به اسلام
· به نظر میرسد ساکنان سرزمینهای واقع در قلمرو مدنیّت ایرانی با وجود اختلاف مذهبی، به دلیل اینکه نگاهشان به دین از مدنیت ایرانی تأثیر گرفته و از خصلتهای عارفانه به دور نیست، برداشتی نزدیک به هم از دین دارند.
اسلام به عنوان دینی که در شکل دادن به زندگی و تمدن در منطقه نقشی مهّم ایفا کرده است عامل اشتراک مهمی در میان مردم حوزۀ تمدنی ایران به شمار میآید. امّا تجربۀ تاریخ نشان داده است که هر گاه پارهای از مسائل مذهبی پر رنگ گردند ـ همانند اختلاف شیعه و سنی ـ به سان نیروی بزرگی مانع از پیوند در گسترۀ تمدن ایرانی میگردند، از این رو از دیرباز آنان که به وحدت سرزمینهای ایرانی میاندیشیدند درصدد کاستن از این اختلاف بودهاند.[14] به نظر میرسد ساکنان سرزمینهای واقع در قلمرو مدنیّت ایرانی با وجود اختلاف مذهبی، به دلیل اینکه نگاهشان به دین از مدنیت ایرانی تأثیر گرفته و از خصلتهای عارفانه به دور نیست، برداشتی نزدیک به هم از دین دارند.[15] بر اساس این واقعیتها، چنگیز پهلوان نیز برای نزدیک ساختن سرزمینهای برخاسته از تمدن ایرانی، لزوم نیرومند ساختن نگرش مدنی به اسلام را گوشزد مینماید. به نوشتۀ او: « درست به سبب فقدان همین نگرش تمدنی، از ارزیابی درست ابعاد دینی زندگی در این منطقه نیز غفلت ورزیدهایم. نگاه تمدنی در حوزۀ مسائل دینی با نگرش فقهی در این زمینه تفاوتهایی جدّی دارد که آسان میتواند کشور را در بسیاری از مقاطع تصمیمگیری به راهی انحرافی سوق دهد. طرح دید تمدنی به هیچ روی به معنای نفی نگرش فقهی نیست. هر یک از این نگرشها مقام و منزلت خود را دارد و در جای خود به کار میآید. برخی تصور کردهاند که نگاه تمدنی فقط در حوزۀ سیاست خارجی کاربرد دارد و از همین زاویه به بررسی آن پرداختهاند در حالی که نگرش تمدنی ابعاد وسیعی از زندگی اجتماعی را در بر میگیرد؛ نه تنها در حوزۀ زندگی مشترک فرهنگی امکانات گستردهای برای تفاهم میان مردم این منطقه میآفریند بلکه در ضمن، و این نیز سخت مهّم است، در رفتار دینی ما نسبت به فرق اسلامی و مذاهب دیگر تأثیر میگذارد و در درون و برون جامعه، مدارای دینی را نیرومند و مستحکم میسازد. نگرش فرهنگی نسبت به دین در واقع اساس و پایهای استوار در جهت رشد و پیشرفت نگرش دموکراتیک در حیات مذهبی مردمان به شمار میرود.»[16]
موضوع ضرورت نگرش تمدنی به اسلام، در سالهای گذشته به ویژه در افغانستان مورد بررسی قرار گرفته است، این موضوع میتواند به نزدیکی مذهبی مردم در سرتاسر گستره تمدنی ایران یاری برساند.
4ـ نفی انحصار طلبی
· بدون تردید تمدن ایرانی و تمامی دستاوردهای آن متعلق به همه مردمان سرزمینهای ایرانی است و نمیتوان آن را به سرزمینی خاص محدود و منحصر دانست. از این رو نسبت به میراثی همچون نوروز و یا در مورد مفاخری مانند رودکی، مولوی، سنایی، فردوسی، حافظ، سعدی و نظامی... بایستی دیدگاهی تمدنی داشت. میراث مدنی و یا مفاخر فرهنگی برخاسته از قدرتی سیاسی نبوده و نیستند و از این رو نمیتوان آنها را به واحدهایی سیاسی همانند ایران، افغانستان، تاجیکستان، ارّان و ارمنستان ... مربوط دانست.
بدون تردید تمدن ایرانی و تمامی دستاوردهای آن متعلق به همه مردمان سرزمینهای ایرانی است و نمیتوان آن را به سرزمینی خاص محدود و منحصر دانست. از این رو نسبت به میراثی همچون نوروز و یا در مورد مفاخری مانند رودکی، مولوی، سنایی، فردوسی، حافظ، سعدی و نظامی... بایستی دیدگاهی تمدنی داشت. میراث مدنی و یا مفاخر فرهنگی برخاسته از قدرتی سیاسی نبوده و نیستند و از این رو نمیتوان آنها را به واحدهایی سیاسی همانند ایران، افغانستان، تاجیکستان، ارّان و ارمنستان ... مربوط دانست. امّا چه در ایران و چه در افغانستان و نیز در سایر کشورها نوعی انحصارطلبی در مورد میراث مدنی و یا مفاخر فرهنگی به وجود آمده است. برخی نوروز را جشنی کردی، عدهای دیگر آن را ترکی و شماری نیز آن را تاجیک و افغانستانی عنوان میکنند و بدین ترتیب میراثی که میتواند یکی از پایههای وحدت مدنی باشد به عاملی برای اختلاف تبدیل میشود. همین دیدگاه نسبت به مفاخر فرهنگی وجود دارد؛ در افغانستان مولوی و سنایی را افغانی و در ایران آنها را ایرانی میدانند و این سخن را به گونهای بیان میکنند که گویا این بزرگان به جغرافیای سیاسی ایران امروز مربوط هستند. دلیل این ادعا نیز آن است که مولوی در بلخ و سنایی در غزنین زاده شده و بلخ و غزنین جزیی از ایران بودهاند. در حقیقت هیچکدام از بزرگان تمدن ایرانی از رودکی سمرقندی تا مولوی بلخی و از حافظ شیرازی تا نظامی گنجوی را نمیتوان منحصراً از افتخارات فرهنگی یکی از واحدهای سیاسی امروزی به شمار آورد. آنان دستاورد مدنیت ایرانی بوده و از دِلِ تمدن ایرانی به جهان معرفی شدهاند. از این رو بزرگان فرهنگ ایرانی که شخصیتهای متعلق به تمام جهان به شمار میآیند دستاوردهای ارائه شده از طرف مدنیت ایرانی به تمدن بشری هستند و تمامی مردمان سرزمینهای ایرانی در تاجیکستان، افغانستان، ایران، قفقاز، بخشهایی از آناتولی و بینالنهرین ... میتوانند این بزرگان را زاییدۀ تمدن مشترک خود محسوب نمایند. چنگیز پهلوان نیز به این واقعیت واقف است و در نوشتههای خود نگاه انحصاری به دستاوردهای تمدنی و مفاخر فرهنگی را نکوهش میکند و نکوهش وی هنگامی شدیدتر میگردد که چنین انحصارطلبیای از سوی مردم جغرافیای سیاسی ایران عنوان گردد. چنانچه در جایی مینویسد: «عدهای از فرهنگیان ایران در سطح بالا، همواره از رفتار فرهنگیان و دولتمردان افغانستان گلهمند بودند و شِکوه میکردند که اندیشگران و شاعران ایرانی را از آن خود میکنند و در مجامع بینالمللی بر تعلق آنان به افغانستان تأکید مینهند. کسی نمیخواست بپذیرد که بسیاری از بزرگان فرهنگ و ادب و سیاست در این منطقه به همۀ کشورهای وابسته به تمدن مشترک تعلق دارند، نه به یک کشور معین. درست به همین سبب است که ما میگوئیم تنها راه چاره در سیاست خارجی و همکاریهای منطقهای اتخاذ سیاستی تمدنی است.»[17]
بحثِ نگاه انحصاری از جمله مباحثی است که توجهی به مراتب گستردهتر از این اشارات را میطلبد، چرا که موضوعی است دو سویه که هم در ایران و هم در افغانستان رواج داشته و مانعی مهّم بر سر راه یک نگرش تمدنی است.
5 ـ بازسازی تمدنی به جای تمدن ستیزی
· پهلوان در تحلیل خود از سیاستهای تمدنگریز در افغانستان، اوجگیری این سیاستها را مربوط به دوران تسلط کمونیستها در افغانستان میداند و در این مورد تصریح میکند: «شاید بتوان گفت که خصومت با ایران هیچگاه به اندازۀ دورانی نبوده که کمونیستها به مدد یک ایدئولوژی منسجم به دشمنی و جدایی پروری با ایران دامن میزند.»
در کنار برشمردن موارد یاد شده پهلوان به نیرویی که مخالف بازسازی تمدنی است نیز توجه دارد. میتوان گفت که به باور او مجموعهای از عوامل خارجی و داخلی هر دو مانعی برای بازسازی حوزۀ تمدنی ایرانی به شمار میآیند. وی در موارد گوناگون به نقش انگلستان و اتحاد جماهیر شوروی در تضعیف حوزۀ تمدنی ایران اشاره کرده[18] و همچنین معتقد است که آمریکا نیز با این حوزۀ تمدنی سر ناسازگاری دارد.[19] پهلوان در اشاره به عوامل داخلی و سیاستهای تمدن ستیز، به ویژه از مقولۀ «تاریخسازی» شکایت دارد و آن را به عنوان تهدیدی علیه حوزۀ تمدنی مینگرد. برای مثال او در اشاره به مقولۀ «تاریخسازی» در افغانستان ابراز میدارد: «تاریخنویسی در افغانستان با توسل به سبکی تصنعی در تمام این دوران به نوعی تاریخسازی انجامیده است تا بتواند تاریخی مستقل از منطقه برای این کشور از دوران باستان دست و پا کند بی آنکه بداند چنین کاری به فقر فرهنگی میدان خواهد داد و فهم دستاوردهای فرهنگی و تمدن مشترک را ناممکن خواهد ساخت.»[20]
پهلوان جریانهای پشتونیزم، پان ترکیسم و پان ازبکیسم را به همراه جریانهای چپ مارکسیستی مهمترین تحرکات تمدن ستیز در منطقه میخواند. در مورد پشتونیزم معتقد است که این طیف فکری با تمام قوت میکوشد با نفی تمامی تمدن مشترک منطقهای، آیین تمدنگریزی را به گونهای بیهمتا در حوزه تمدن ایرانی ترویج دهد.[21]
پهلوان در تحلیل خود از سیاستهای تمدنگریز در افغانستان، اوجگیری این سیاستها را مربوط به دوران تسلط کمونیستها در افغانستان میداند و در این مورد تصریح میکند: «شاید بتوان گفت که خصومت با ایران هیچگاه به اندازۀ دورانی نبوده که کمونیستها به مدد یک ایدئولوژی منسجم به دشمنی و جدایی پروری با ایران دامن میزند.»[22]
پهلوان به جریانهای تمدنگریز در جغرافیای سیاسی ایران نیز توجه دارد و میگوید تفکرات تمدن گریز در ایران نیز کم نبوده است. وی بر این اساس، نخبگان سیاسی ایران در سالهای پیش از انقلاب اسلامی را مورد انتقاد قرار میدهد و ابراز میدارد: «هیچ کس در ایران به فکر مردم تاجیک و شیعۀ افغانستان نبود، نه جریان روشنفکری که در اساس غربگرا و امریکای لاتین زده بود و به کشورهای عقب ماندۀ سوسیالیستی دل میبست و الگوبرداری میکرد، نه حکومت که همه فکر و ذکر کارگزارانش متوجه غرب بود و از این نواحی «عقب افتاده» مانند افغانستان میگریخت. ایران فاقد یک سیاست تمدنی بود.»[23] پهلوان نگرش روشنفکران ایرانی را نسبت به افغانستان در دوران پس از انقلاب اسلامی نیز نقد کرده و مینویسد: « در همه این دوران حضرات روشنفکری و مجموعه اپوزیسیون از این همفرهنگان ما میگریختند و کسی را که جرات میکرد نامی از افغانستان و جهاد آن علیه روسیان ببرد متهم به وابستگی به آمریکا میکردند.»[24]
6ـ تأکید بر تنوع قومی
· یکی دیگر از ابعاد نظریۀ حوزۀ تمدنی تأکید بر تکثر در عین وحدت است. در حالی که روحی یگانه در سرتاسر گسترۀ تمدنی ایران وجود دارد که ریشه در پیشینه و باورهای مشترک مردمان این گستره دارد، تنوع قومی، نژادی، زبانی و فرهنگی نیز در حوزۀ تمدنی ایران و حتی در هر یک از واحدهای سیاسی این گستره به ویژه در ایران و افغانستان واقعیتی انکارناپذیر است.
یکی دیگر از ابعاد نظریۀ حوزۀ تمدنی تأکید بر تکثر در عین وحدت است. در حالی که روحی یگانه در سرتاسر گسترۀ تمدنی ایران وجود دارد که ریشه در پیشینه و باورهای مشترک مردمان این گستره دارد، تنوع قومی، نژادی، زبانی و فرهنگی نیز در حوزۀ تمدنی ایران و حتی در هر یک از واحدهای سیاسی این گستره به ویژه در ایران و افغانستان واقعیتی انکارناپذیر است. چنگیز پهلوان نه تنها تنوع قومی را نادیده نمیگیرد بلکه این موضوع را فرصتی مطلوب برای ایران و تمدن ایرانی دانسته و در این مورد میگوید:
«برای ایران حفظ اقوام و فرهنگها و ادیان گوناگون، به ویژه شیعیان و اسماعیلیان و سنیان از لحاظ تمدنی اهمیت فراوانی دارد. از این گذشته ایران باید بکوشد مذهب اهل تسنن را از آلودگی از بیرون، به خصوص وهابیت حراست کند. سنیان در حوزه تمدن ایرانی از فرهنگ و تمدن ایرانی این منطقه تأثیر پذیرفته و دین خود را آراستهاند، پس با نگرش تمدنی حتی معنای تقریب مذاهب تغییر مییابد. سیاست تنوع قومی امکانات خاصی برای ایران به وجود میآورد که هیچ کشور دیگری در منطقه از چنین موقعیتی برخوردار نیست. ایران است که میتواند با پشتونان و تاجیکان و هزارهها و ازبکان و بلوچان و دیگر اقوام ارتباطی مستمر و برادرانه و فرهنگی و پایدار برقرار سازد. ایران خواستار نابودی هیچ یک از این اقوام نیست. همه به حوزه تمدن ایرانی وابستهاند و حفظ تمامی آنها برای ما ارزشمند است.»[25]
· حق آن است که به اقوام ایرانی نشان بدهیم که بقای آنها فقط در درون یک بستر تمدنی نیرومند ممکن میگردد. چنگیز پهلوان
او در جایی دیگر نیز تأکید میکند: «حق آن است که به اقوام ایرانی نشان بدهیم که بقای آنها فقط در درون یک بستر تمدنی نیرومند ممکن میگردد.»[26]
7 ـ سیاست خارجی تمدنی
· نظریۀ حوزۀ تمدنی به سیاست خارجی تمدنی میانجامد. پهلوان بر این باور است که چنین سیاستی بدین معنا خواهد بود که اصول سیاست خارجی ایران نه بر پایۀ فهمی سنتی از منافع ملّی و نه بر اساس تمدن اسلامی که از دیدِ او راهی مبهم و غیرقابل سنجش است بلکه بایستی بر محوریت حوزۀ تمدنی ایران استوار گردد.
اگر چه نظریۀ حوزۀ تمدنی تنها در سیاست خارجی کاربرد ندارد و میتواند در شکلدهی به جامعه، سیاست، اقتصاد و فرهنگ نیز تأثیر گذار باشد، اما این چند جانبهبودن به معنای کم توجهی به تأثیر خاص نظریۀ حوزۀ تمدنی بر سیاست خارجی نیست. نظریۀ حوزۀ تمدنی به سیاست خارجی تمدنی میانجامد. پهلوان بر این باور است که چنین سیاستی بدین معنا خواهد بود که اصول سیاست خارجی ایران نه بر پایۀ فهمی سنتی از منافع ملّی و نه بر اساس تمدن اسلامی که از دیدِ او راهی مبهم و غیرقابل سنجش است بلکه بایستی بر محوریت حوزۀ تمدنی ایران استوار گردد. به نوشتۀ او : «سیاست خارجی تمدنی یعنی سیاستی که به ایران کنونی محدود نشود، بلکه به همه اجزای این تمدن حتی آنهایی که در واحدهای سیاسی خارج از ایران به نحوی حیات دارند دلبستگی نشان دهد.»[27] هر چند که وی در عین حال این نکته را نیز خاطر نشان میکند: «سیاست خارجی تمدنی یعنی اولویت بخشیدن به حوزه تمدن ایرانی ... نباید ما را از عنایت به عناصر دیگر مانند همکاری و همگامی با کشورها و تمدنهای خارج از این حوزه باز بدارد.»[28]
در مجموع نظریۀ حوزۀ تمدن ایرانی را میتوان بدین معنا دانست که کشورهایی که دارای پیوندهای مادی و معنوی مستحکمی با یکدیگر بوده و پیشینه، فرهنگ، ارزشها و منافع مشترکی با هم دارند برای اینکه در برابر معادلات جهانی و سیاست قدرت مسلط تمدن غرب یکسره منفعل نبوده و از خود هویتی مجزا را نشان بدهند باید بر محور مدنیت مشترکی که به آن تعلق دارند با یکدیگر همکاری نمایند.
این دیدگاه بازتاب وسیعی یافت که در ادامه در دو حوزۀ ایران و افغانستان بخشی از آن مورد بررسی قرار خواهد گرفت و سپس با اشاره به برخی از موارد طرح شده، نکاتی چند مطرح میگردد.
ادامه دارد ...
محمدعلی بهمنی قاجار
یادداشت ها
۱. بنگرید به دکتر محمود افشار، افغاننامه ، 3 ج، تهران: بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، ج 2، 1380
14. برای نمونه میتوان از محمد شاه قاجار یاد کرد که درصدد از میان برداشتن اختلافات میان شیعیان ایرانی و سنیهای افغانستانی بود؛ ن.ک.: محمدعلی بهمنی قاجار، ایران و افغانستان از یگانگی تا تعیین مرزهای سیاسی (تهران: مرکز اسناد و تاریخ دیپلماسی، 1385)، ص 98.
15. غالب بودن نگرش مدنی به دین در افغانستان نیز مورد تأئید روشنفکرانی همچون: اسماعیل اکبر بوده است. در این باره، ن.ک: علی امیری، «دیدهها و دریافتهایی از شهر کابل»، ماهنامة دانشجویی نسل امروز، آبان 1382، سال اول، شماره 7، ص 5.
21. همان، ص 31. او در اشاره به موارد و مصادیقی از این ایران گریزی پشتونیستها و چپها اشاره کرده و از جمله رفتار همراهان داوودخان ریاست جمهور فقید افغانستان در دیدار وی از ایران در سال 1356 را مثال میزند و در این باره میگوید: «داوودخان در موقع تنظیم بیانیه مشترک به اصرار همراهان خود که با نزدیکی افغانستان و ایران موافق نبودند، در ابتدا اصرار کرد که واژه فارس از جلو خلیج فارس برداشته شود. همراهان چپ اندیش او میگفتند اگر این امتیاز را به ایران بدهیم، از کمکهای گستردهتر کشورهای ساحلی آن سوی خلیج فارس محروم میشویم....»
در این باره از نویسندگان روزنامک:
بررسی روابط ایران و افغانستان در شش دهه اخیر ( بخش یکم) جستاری از تیرداد بنکدار
بررسی روابط ایران و افغانستان در شش دهه اخیر ( بخش پایانی)
راه دشوار نوسازي، نگاهي به کتاب ريشه هاي تجدد (عقاب علياحمدي)