مره مسافر نسازی!
سوگسرودهی عیاری آوارهی یار و دیار
مرتضی محمودی
"مره مسافر نسازی! مره مسافر نسازی!"1 نجوای غمگین عیاری است که لاجرم آوارهی یار و دیار گشته است، هزاران رُباط راه دور از وطن:
"از این جا تا مزار شریف چند رُباط راس؟ ... هزار رُباط راه ..."
راوی جواب مادر را که از او فاصله ی غربت تا دیار را میپرسد میدهد و در طول راه بلند غربت تا که به مامنی برسد و دمی بیاساید، حکایت آوارهگانی دیگر را هم سر ریز میکند.
حکایتها غمبارند اما هیچکدام غمبارتر از حکایت سرگردانی خود راوی نیست که زمانی مزهی آوارهگی را در وطن هم چشیده است. این عیار آوارهی یار و دیار اما کسی نیست جز انسانی خجسته پی به نام اکرم عثمان.
من کار خود را در همان آغاز آسان کردم وقتی واژهی عیار را آوردم، چیزی که شایستهی این انسان دوست داشتنی و فرهیخته میباشد. با این کار نقبی به گذشتهها زدم. دیگر احتیاجی نمیبینم خود را با این زبان اَلکن و ذهن بیبضاعت به دریای اسطورهها و استعارهها و توصیفها و اشکال گوناگون واژه و شیرینی چون عسل آنها ببرم.
با این سطور، این قلم خُرد سعی کرده است ـ و امید که قدمی به سرمنزل مقصود نزدیک تر آمده باشدـ به کُنه مطلب که همانا زندگانی این راوی مغموم بی بدیل و آواره از وطن است دست یابد.
« برخاستم از جای و سفر پیش گرفتم
نز خانهم یاد آمد و نز گلشن و منظر
از سنگ بسی ساختهام بستر و بالین
وز ابر بسی ساختهام خیمه و چادر
گاهی به زمینی که درو آب چو مرمر
گاهی به جهانی که درو خاک چو اخگر
گه دریا، گه بالا، گه رفتن بی راه
گه کوه و گهی ریگ و گهی جوی و گهی جر ...
مردی ... که استعداد جبّلی از سویی و میلِ به حقیقت جویی ... به سبب خوابی، که ناچار مقدّمات ذهنی قبلی داشته است، دری پیش چشم او ... میگشاید و ... کششی او را در مقام کوششی میآورد تا ... سفر بگزیند ...، روی به شهرها نهد، ... رودها و دریاها پس پشت کند ...» تا عاقبت « ... ناگزیر گشته ... از وطن متواری شود و ... از یار و دیار به درهی یمگان و دامنهی کوههای دشوار گذار بدخشان پناه جسته...»2
انگار حکایت تمامی آوارهگان جهان، در تمامی قرون و اعصار یکی است:
"کوره راهی که از خانه ما به گور مادرم میرسد از لابلای درختهای تناور یک جنگل انبوه میگذرد و هر گاه که قناری ها، فاختهها و گنجشکهای جنگلی آرام میگیرند و هورای باد و همهمهی برگها به گوش نمیرسند، سکوت سنگین و آرامبخشی بالهایش را بر سایههای ابلق و خواب آور آن راه میگسترد ...
من معمولاً از همین راه به زیارتگاه میروم و بر مزار مادرم شمع روشن میکنم.
او می گفت: مه که نباشُم تنها تو مره یاد میکنی از خاطر که اولاد مه هستی ... گوشم را نزدیک دهانش بردم تا دریابم که چه میگوید. با هزار زحمت حواسش را جمع کرد و بُریده، بُریده زنهار داد: هوشت باشه که مره مسافر نسازی"3
هیهات که آوارهگان جهان مادر را هم مسافر ساختند.
پیش از آن مادر موجودی بود پسِ پشت هزاران اشک و محجوری پنهان. پس پشت محجوری لحظهی وداع. وداع با فرزند: این پیالهی آب را پشت سر عزیز دلم میریزم، تا خوش شگون باشد و بزودی از سفر باز گردد. غافل از آنکه لحظهی بازگشت لاجرم دیگر دیری است که به تار تنیدهی تَنَندوی غربت دل گرفتار آمده است.
تمام آوارهگان جهان اکنون مادر را هم با خود به سفری بی بازگشت بردهاند. آن مسلمان هندی که هویتش را باد با خود برده است ...، مرد بوسنیایی....، آن دو جوان ایرانی....، جوان آلبانیایی و جوان پناهجوی نیجریایی که " سرِ آغشته به خونش را در سنگ لحد ساییده است."، " ...او مُزد چند سال کارش را در نایجریا چون تخم مرغ به دیوار کوبیده تا در سویدن به کار بهتری برسد، اما جواب رد گرفته، لاجرم خود را از سخرهای به پایین پرت کرده است".
یقین دارم اگر گور مادر جای دیگری هم بود راوی حکایت گورهای دیگری را هم می گفت: مسلمان و غیر مسلمان. چه سر بر سنگ لحد ساییده، چه جایی دیگر تک و تنها و در میان گورهای دیگر، شادمانی روح پرواز کردهی او با نقش ملموسی بر سنگ گور از فر ایزدی طلب شده. یا یِپرم آن دوست با وفای ارمنی که از سفرهای فراوان خود به جنوب و به کرانههای خلیج فارس میگفت و اکنون روح سرگردان به صلیب کشیده شدهاش، در پس پشت یادها و خاطرات گمشدهی گذشتهها تا ابد نقش گور هنوز خشک نشدهی او خواهد بود.
اما، مادر دیگر تنها آن یادگار مانوسی نیست که پس پشت هزاران اشک پنهان مانده باشد. مادر استعارهی روشناییهای غمناک آرزوی لحظهی وصال است که خرامان، خرامان و در منظر خیال همه جا پا به پای تو آمده است. صدها هزار رُباط طول راه شیری کهکشانی از اندوه و حرمان و دربدری.
مادر این بار با تو آوارهی دشتها و شهرهای غربت است. براستی آیا این مادر، مادر من نیست؟ چه چیزی غمگین، پشت مردمک چشمان راوی پنهان است که این فصل مشترک را در دیده و دل و در تار و پود من هم گشوده است؟ در همان آغاز کلمات. در همان چند سطر نمور که مرا هم با خود به مزار مادر میبرد ..."مه که نباشم تنها تو مره یاد میکنی از خاطر که اولاد مه هستی..." هنگامی " که قناری ها، فاختهها و گنجشکهای جنگلی آرام میگیرند و هورای باد و همهمهی برگها به گوش نمیرسند، سکوت سنگین و آرامبخشی بالهایش را بر سایههای ابلق و خواب اور آن راه میگسترد و ...". آیا این مادر مشترک، وطن نیست، جدای از تمامی مرزهای جهان، که ما او را مسافر ساختهایم؟ مسافری حریم دل که آن را با تار و پود خود در سراسر دریاها و اقیانوسهای جهان هم به آوارهگی با خود کشیدهایم؟ و لاجرم آنقدر دور آمدهایم که دیگر نوای "بوی جوی مولیان"4 هم نتواند ما را شهد شیرین وصال حاصل گرداند: که اینجا نه جای ماندنمان هست، نه پای رفتنمان.
«آورده اند که: وقتی (امیر سامانی) از بخارا بمرو رفته و مدتی آنجا توطن نمود و چون ایام توقف امتداد پذیرفت ... برودکی توسل جستند که: شاید نوعی سازد که امیر بجانب بخارا نهضت فرماید و رودکی بیتی چنین گفته، ...
یاد جوی مولیان آید همی بوی یار مهربان آید همی
ریگ هامون و درشتیهای او پای ما را پرنیان آید همی
...........»5
آیا حکایت راوی در این قرن و عصر ما همان ادامهی حکایت بوی جوی مولیان نیست که در فرم کلامی و امانت گرفته شده از قرون پیشین، اکنون باز به دست ما میرسد؟ آیا جایگاه این فرم زبان راوی شایستهی آن نیست که در محصورهی این جهان مشترک فرهنگی ما که زبان، دری ـ پارسی، عصارهی آن است قرار گیرد و چون یک ژانر ادبی مشخص که همانا بجای مانده و ادامهی دورههایی از تاریخ داستان نویسی مرز و بومهای این زبان و فرهنگ مشترک است که بقول راوی ارجمند در جایی دیگر: "مرز فرهنگیمان نیست"، قرار گیرد؟ نگارنده اعتقاد دارد جای دکتر عثمان در سلسله نسلهای داستان نویسان ما (چیزی که شوربختانه در تاریخ ادبیات داستان نویسی مدرن و بقولی صد سالهی مان، ما آن را ایرانی زده کردهایم ـ گرچه باز هم معتقدم که عنصر پدید آورندهی آن گسستهای فرهنگی چند دههی پیشین، بیشتر سیاست بوده است تا چیزی دیگر. حال حدیث آن خواهر خُرد تر، تاجیکستان عزیز خود حدیث غم انگیز و مفصلی است از این مُجمل) بسیار خالی است گرچه سخت هم اعتقاد دارم که این فرم ادبی و روایی سالم و دست نخورده که یادگار متون پیش تر از خویش و در همان حیطهی زبانی گذشتهگان چون بیهقی و رودکی و ناصر خسرو قبادیانی و... است خود مصداق "آفتاب آمد دلیل آفتاب" است.
باری، با این حس جهان شمول ومشترک است که تمامی آوارهگان جهان با خود مادر را هم مسافر ساختند. آوارهی یار و دیار. مادری که بخاطر پایبندی به فرزندانش، بخاطر آنکه آنها بمانند به هر باور دیگری که در چارچوب فرهنگی او هم نمیگنجیده است تن داده؛ در قرار دادن آن باور جدید در گردش محوری زندگانی باستانی و دیرین خود، در نقطه ی سقل جهان، مزار شریف که زادگاهش است. به آن رضا داده تا که نه تنها او، بلکه باشندگانش، فرزندانش هم بمانند. اما آیا آن دیگران حُرمت این جاودانهی پاک را نگاه داشتهاند که او را بر شانههای خُرد فرزندان آوارهی جهان کردهاند ؟ این مادر آیا همان مام وطن، مادر مشترک تمامی شوریدهگان جهان نیست، آوارهگانی که او را هم با خود آوردهاند و اکنون او هم در تمامی جهان جاری است؟ آوارهگانی که یا هنوز زندهاند و هنوز جهان را در دوری تسلسلی و بیپایان میپیمایند، یا در خاک گور آرمیده اند. آوارهگانی از افغانستان، از آلبانی، از نیجر، از ایران ـ (مانند یکی که حضور غمگین خود را در حکایت راوی بخوبی حس میکند. آوارهای از جنوب ایران و از کرانههای دریای فارس، دریایی که بخشی مانوس و برجسته از هویت اوست، دریایی که زمانی آرامترین دریای عالم بود برای این کوچ شوندهی هزاران ساله از پامیر و خُجند و در کنار آن دریا ماوا گرفته، دریا و جنوبی که بقول دوست ارزنده و فرهیخته دکتر تورج پارسی اکنون در تمامی جهان جاری است. دریایی که آب شور و زلال آن در رگهای ما جاریست).
خوابهای غربت را هم حتا این آوارهگی محتوم مشوش کرده است
بيژن صفت به چاهي در آمده ايم
نه پاي رفتنمان هست
نه جاي ماندنمان
تنها حرام گشت با اين ملال
خواب غربتمان.
..........
با اميد آتشي افروخته ام
تا كمند زلف رستم دستانم باشد
گر چه با غروب دِي
پيچيده در آغوش عُريان زمهرير
ديدم
آوخ، نه صبر بيژن و
نه توان رستم دستانم هست
بيهوده نيست اگر كه بگويم
بسيار رفته ام
بيهوده نيست اگر كه بگويم
بسيار خسته ام.
خوابها همه در موطن اصلی میگذرند. جایی که دیگر در آن حضور فیزیکی نداریم اما روحمان آنجاست. خواب می ینیم کوچه باغهای مزار شریف را. جایگاه مادر. مادر هنوز در یادها و خاطرات ما آنجاست که مانده است و نه جایی دیگر. یا خواب خانهای گلی و کنار دریا را میبینیم، دریایی که زمانی آرامترین دریای جهان بود و لاجرم اکنون محصور در کاجها و صنوبر و سپیدارهاست.
نمیدانی چه کنی. از دست آن خوابها قرار و آرام نداری. خوابی نمیبینی که ذره ذره ی آن زندگانی خوش شگون یادگارهای کودکی تو نباشد، گر چه دیگر دست پلید و چپاولگر بیگانگان دیو صفت او را از تو ربوده اند، خوابها و یادهای کودکیات را. همه چیز را به یغما برده اند که خوابها بیشتر کابوس شده اند تا خواب. دستان یغماگری که مجسمهی بودای بامیان را در گوشهای از وطن دلبستهی تو ویران میکنند، یا در گوشهای دیگر شیر آب زوال و نیستی، آبی که مظهر شکوفایی و پاکی است را ظالمانه به یادگارهای دیگر زندگانی تمامی اعصار و قرون تو در سد سیوند میبندند.
از خوابها و حرمانها نمیتوانی رهایی یابی. دست خودت هم نیست. اما راه ناگزیر بسیار دور است:
" از اینجا تا مزار شریف چند رُباط راه است؟ ... هزار رُباط راه ... اُی، چقد زیاد. هوش از سر آدم کوچ می کند."
« چراغی از پس نیزار
تو آن پرنده ی رنگین آسمان بودی
که از دیار غریب آمدی به لانه ی من
چو موج باد که در پرده ی حریر افتد
طنین بال تو پیچید در ترانه ی من
پرت زنور گریزان صبح، گلگون بود
تنت حرارت خورشید و بوی باران داشت
نسیم بال تو، عطر گل ارمغانم کرد
که ره جو باد به گنجینه ی بهاران داشت
چو از تو مژده ی دیدار آفتاب شنید
دلم تپید و به خود وعده ی رهایی داد
چراغی از پس نیزار اسمان تابید
که آشیان مرا رنگ روشنایی داد
ترا شناختم ای مرغ بیشه های غریب!
ولی چه سود، که چون پرتوی گذر کردی
چه شد که دیر درین اشیان نپاییدی
چه شد که زود ازین اسمان سفر کردی
به گاه رفتنت، ای میهمان بی غم من!
خموش ماندم و منقار زیر پر بودم (بردم؟)
چو تاج کاج، طلایی شد از طلایه ی صبح
پناه سوی درختان دورتر بردم
غم گریز تو نازم، که همچو شعله ی پاک
مرا در آتش سوزنده، زیستن آموخت
ملال دوریت ای پر کشیده از دل من
به من طریقه ی تنها گریستن آموخت ...»6
پی نوشت
1 ـ نوشته های درون گیومه از نویسنده، دکتر اکرم عثمان می باشد که اینجانب آنها را مستقیماً و از
خوانش قصه با صدای خود ایشان بروی صفحهی مونیتور آوردهام. لذا اگر لغزشی در انتقال
واژهها مشاهده شد پیشاپیش از نویسندهی گرامی و از مخاطبان محترم پوزش میطلبم. م م
2 ـ "سفرنامه حکیم ناصرخسرو قُبادیانی مروزی" به کوشش دکتر محمد دبیرسیاقی.
3 ـ خوانش داستان "مره مسافر نسازی" نوشتهی دکتر اکرم عثمان.
4 ـ رودکی.
5 ـ از کتاب: "محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی" تالیف سعید نفیسی، ص 263. پرانتز از نگارندهی
این مطلب میباشد.
6 ـ "گیاه و سنگ، نه آتش" 1339 ـ 1344 چراغی از پس نیزار ص 359 ، نادر نادرپور، مجموعه اشعار،
موسسه انتشارات نگاه 1381.
مرتضی محمودی
اوپسالا، سوئد بهار 1386 (2007)
سایر نوشته های "مرتضی محمودی" در روزنامک
برداشت از این تارنگار، تنها با یادکرد از نام نویسنده و نام روزنامک امکان پذیر است


