
گفت و گو با پرفسور گوئل كهن (بخش نخست)
رضاشاه محصول انقلاب مشروطه بود
در 87 سال پیش در زمانی که ابرهای تیره، آسمان ایران را چنان فراگرفته بود که دیگر امیدی به رستاخیز دوباره ی این سرزمین نمی رفت؛ درست در همین زمان واقعه ای رخ داد که چند سال بعد بستر تحوّلات بسیار مهم و اساسی ای در تاریخ ایران شد. تحولاتی که ایران را ققنوس وار از خاکستر خود برخیزاند و به او جان و جهانی تازه بخشید.
هر چند چند دهه بعد، ایران خاکستر نشین این تحولات بنیادین شد ولی از آنجا که این دگرگونی هایِ پایه ای و اساسی در جامعه ی ایران جای خود را باز نموده بودند، این شعله به زیر خاکستر رفته تا زمان مناسب افروختگی آن فرا رسد.
روزنامک برای یادآوری این روز مهم تاریخی گفت و گوئی خواندنی از شماره ی 20 فصلنامه ی تلاش با پرفسور گوئل كهن انتخاب کرده که شما را به خواندن آن فرامی خواند.
مسعود لقمان
***
پرفسور گوئل كهن از استادان دانشگاههاي مختلف ايران، از جمله عضو هيئت علمي دانشگاه تهران و همچنين استاد دانشگاه لندن (كالج امپريال) است كه تحصيلات علمي و تخصصي خود را در چندين زمينۀ مختلف و بعضاً كاملاً متفاوت در دانشگاههاي داخل و خارج به سرانجام رسانده است، از جمله: مهندسي علوم شيمي (دانشگاه صنعتي آريامهر) علوم سياسي و اقتصادي (دانشگاه ملي)، مديريت (دانشگاه تهران) دكتراي تخصصي در رشتۀ مهندسي صنايع و توليد (امپريال كالج ـ لندن) و همچنين دو دورۀ فوق دكترا در رشتههاي مديريت سيستمهاي استراتژيك و برنامه ريزي و بهينهسازي تكويني نرمافزارها. او همچنين در اين زمينهها آثار و كتب تحقيقي و علمي به زبانهاي فارسي و انگليسي منتشر ساخته كه جديدترين آنها توسط انتشارات SAGE به زبان انگيسي در زمينۀ مديريت استراتژيك در انتقال تكنولوژي ارائه شده است.
علاوه بر اين, تحقيقات تاريخي و در زمينۀ مسائل اجتماعي بويژه بر بستر مطبوعات و انتشار نظرات حاصله از اين تحقيقات در نشريات مختلف همواره از همان سنين جواني عرصۀ ديگري از حضور فعال علمي و اجتماعي وي ميباشد، از جمله اثر دوجلدي شناخته شدۀ وي “تاريخ سانسور در مطبوعات ايران” بيانگر سالها تحقيق و كار پرزحمت در تاريخ يكسده و نيمۀ گذشته و تاريخ مشروطيت است.
دكتر كهن ميگويد: در ادامۀ مطالعۀ تاريخ سانسور و مطبوعات در دوران رضاشاه به حقايقي در زمينۀ تحولات اجتماعي و توسعۀ همه جانبه و تغييرات سريع شگفتآوري در كشورش ايران برخورد کرده است كه كمتر يا تقريباً هيچ يك از آنها در آثار منتشر شده در مورد اين دوره تاكنون بازتاب نيافتهاند. اهميت تحقيق و بررسي اساسي و همه جانبه در اين حقايق وي را سالهائي است كه به خود مشغول داشته و انتشار نتايج بدست آمده را به تعويق انداخته است.
مسلماً تخصصهاي گوناگون و متنوع دكتر گوئل كهن امكان افكندن نگاه و از زواياي انحصاري به دوران مورد نظر را توسط ايشان فراهم نموده است. دكتر كهن شايد از انگشتشمار محققين ما است كه حوادث اجتماعي ايران را در دوران مشروطه و به ويژه تغييرات و تحولات آن را در دورۀ رضاشاه به صورت يك پديدۀ عيني، زنده، متحرك، در لابلاي صفحات روزنامهها و مجلات مورد ملاحظه قرارداده و در اين گفت و گو سعي نموده جلوههائي از اين مشاهدات را براي خوانندگان به تصوير كشد كه ما از ايشان از اين بابت همچون بابت زندگي پر تلاش علمي واجتماعياشان تشكر و قدرداني ميكنيم.
***
مطبوعات نمايۀ حقايق تاريخ
تلاش ـ دكتر كهن، علاقمندان به تاريخ يكصدسال گذشته با آثار شما در مورد ارتباطات و تاريخ مطبوعات و سانسور در ايران آشنا هستند. ما در اين ميان شنيدهايم كه شما سالهاست روي دورهاي مشغول به كار هستيد كه اخيراً از آن دوره بهعنوان سالها يا دورۀ «رضاشاهي» نام ميبرند. چه جنبههائی از اين دورۀ تاريخي نظر شما را جلب نموده است با توجه به اينكه رشتۀ آكادميكی شما فني و مهندسي است، آيا تحقيقات شما در اين دوره ربطي هم به زمينههاي دانش آكادميك شما دارد؟ پرسش ديگر ما اين است كه شما در بررسي و كار روي اين دورۀ مشخص تاريخي يعني تاريخ مشروطه و دوران رضاشاه تنها نيستيد. در اين سالها يك رويكرد گستردهاي از سوي تعداد قابل توجهاي از مورخين، محققين و بعضاً حتي دست اندركاران ادبيات به اين دوره ملاحظه ميشود، دلايل اين رويكرد را شما چه ميبينيد؟
دكتر گوئل كُهن ـ البته آن زمينهاي را كه اشاره كرديد در اصل بخشي از كاري بوده است كه من تاكنون دنبال كردهام. من تاريخ را از زاويۀ تحقيقات و مطالعات دانشگاهيام يعني درکنار کار اصلی دانشگاهی خود در زمينۀ مديريت مهندسی و مطالعات راهبردی ـ تکنولوژيک دنبال میکنم که خود جای بحث ديگری دارد. كار بر روي دورهاي كه شما نام برديد، براي من از دو جنبه مطرح است؛ يك جنبه كار تحقيقي در مورد تاريخ مطبوعات يعني بررسي اين زمينه از زمان تولد روزنامه بهعنوان مهمترين عنصر مدنيت در دورۀ قاجار يعني از همان آغاز فرهنگ نوينِ ارتباط جمعیِ نوشتاري كه به اين دوره مربوط ميشود. و جنبۀ ديگر به نگرشي كه من بدرستي يا به غلط در چهارچوب آن بخش از تحصيلات آكادميك خود که در زمينۀ فني ـ مهندسي داشتهام، باز ميگردد. بنابراين بررسي اين دورۀ تاريخي از سوي من صرفاً جنبۀ مطالعات تاريخ مطبوعات يا تحولات اجتماعي موجود در آثار قبليام را ندارد بلکه به موازات و در کنار آنهاست. كار تحقيقات امروز من در چارچوبی فراگيرتر، روي محور و موضوع توسعه به مفهوم عام، يعني توسعۀ فکری و صنعتي يا توسعۀ نهادهاي مولدۀ اجتماعي در اين دوره متمركز است؛ با اين توضيح كه علاوه بر درگيريام با علوم نوين مديريت مهندسي و تدوين استراتژی و توجه به سير تحول آن در روند تاريخی، همچنين در ادامۀ مطالعات گذشته روي تاريخ مطبوعات، تاريخ احزاب، جنبشهای سياسي، نوع تفكر و انديشهورزي مردم و توجه به ساخت حكومتها و تحولات اقتصادي، به دوران سيدضياء، رضاخانميرپنج و سردارسپه و سوم اوت ( حوت باید درست باشد (روزنامک) ) 1299 خورشيدی رسيدم و يك دورۀ حدود دو دهه و اندي پيش از اين را بررسي كرده بودم كه حاصل آن دو جلد كتابي است كه در مورد تاريخ سانسور در مطبوعات منتشر شد. امّا در ادامۀ سير مطالعات دورههاي مختلف تاريخي به دورۀ رضاشاه رسيدم. در اين دوره علاوه بر توجه به مسائل مربوط به ارتباطاتجمعی و همچنين نكاتي كه پيشتر ذكر كردم در عين حال و ضمن مطالعاتم به موضوع ديگري برخوردم كه در چهارچوب كار قبلي نميگنجيد و با آن متفاوت بود و بيشتر در چهارچوب بحثهاي تخصصي زمينههاي آكادميك يعني صنعت، توسعۀ اقتصادی، تكنولوژي و مانوفاكتورها قرار ميگرفت. به اين مفهوم كه من متوجه شدم اين درست است كه دورۀ مشروطيت دورۀ پراهميتي در تحول تاريخي سياسی معاصر است و بيشتر جنبه فرهنگي و اجتماعي داشته، امّا در عين حال مطالبات معين مادي را هم مطرح ميكرده كه داراي جنبههاي اقتصادي، توسعهاي و مولده را نيز در بر داشته است. خواستهائي مانند برابري، برخورداري از مواهب زندگي و برخورداري از حداقلها و نيازهاي زندگي انساني! يا هنگاميكه از برابري زنان سخن گفته ميشد طبعاً اين برابري ناظر بر برابري زنان و مردان در مشاغل يا استخدام هم مطرح بود. در اينجا بود كه متوقف شدم: توقف به اين معنا كه ديدم مفهوم مطالبات در مشروطه تنها در بُعد سياسي از جمله آزادي بيان، قلم، تحزب، پارلمانتاريسم و شعارهاي صرفاً فرهنگي ـ سياسي خلاصه نميشود بلكه دستاورد پيشرفتهتر آن طرح مسئله توليد و توسعۀ همه جانبۀ كشور است. به اعتقاد من، بر اساس نظريهها و تئوريها، توسعه هر كشوري يا هر ملتي براي دستيابي به مواهب سياسي ـ اقتصادي و اجتماعي طبعاً به يك حداقلي از توسعه ملي نيازمند است.
در اين زمينه به واقعيتهاي درخور توجهاي در هنگام ورق زدن مطبوعات سال 1300 خورشيدی دست يافتم. در اين باره ابتدا لازم است توضيحي از نحوۀ كار بدهم. در زمينه كارهاي تحقيقيام ناگزير از مراجعه به منابع دست اول هستم، يعني چه؟ يعني منابع و اسنادي كه مربوط ميشود به حکومتها وگروههاي سياسي و آنچه در مطبوعات دورههاي تاريخي مورد نظر درج شده است. يك بخشي از كار جستجوی اسناد رسمی و غيررسمی و ورق زدن اين مطبوعات در كُنج كتابخانهها و در آرشيوهاي پرگرد و غبار و مخازنِ نگهداري مطبوعات قديمي است! ما كه متأسفانه سيستمهاي مدرن آرشيو الكترونيكي نداريم كه پاي كامپيوتر با فشار يك تكمه با گزينش يك واژه به اطلاعاتي كه ميخواهيم دست يابيم. چنين چيزي را ما آن زمان نداشتيم، الان هم البته نداريم! بنابراين من ناگزيرم پروندهها را بازبينی کنم و به موازات آن روزنامهها را ورق بزنم. البته موضوع دسترسی به بايگانیها و اسناد در سازمانهای دولتی و محدويتها و مشکلات موجود در اين راه متاسفانه خود بحث مفصلی دارد که فرصت ديگری را میطلبد. در ادامۀ اين كار، تحولات يا زمينه سازيهائي را كه از 1300 به بعد ملاحظه كردم، بشدت مرا تحت تأثير قرار داد. يعني انواع و اقسام مطالبي كه به زمينهها و جهتگيريها يا پيش شرطهاي يك توسعه همه جانبه ملي و توسعه بخش مولد، اشاره داشت، نظرم را جلب کرد و مجبور شدم توقف بيشتری روی آنها بکنم. بويژه آن که به يكباره تعداد روزنامهها و مجلات بشدت تغيير كرد، انواع آنها، محتوای آنها و حتي كيفيتها تغيير كرد. اصلاً نوع چاپ و ساختار، حتي در زمينه تکنولوژی چاپ هم متوجه شدم كه اينها تغيير يافتهاند، ديگر با چاپ قبلي يا صحافي قبلي نيست. نه تنها تكنولوژي بكار گرفته شده كيفيت چاپ را تغيير داده و امكان صحافي دگرگونهاي را بوجود آورده، بلكه باعث شده كه سهولت در دسترسي نيز بيشتر شود. يعني سهولت دسترسي به انواع و اقسام روزنامهها و مجلات. بويژه روزنامه و مجلاتي كه از نظر موضوعی ما قبلاً از آنها برخوردار نبوديم. مثلاً مجلات مربوط به صنعت، مربوط به اقتصاد يا فلاحت، آموزش و پرورش و جنبش زنان كه قبل از اين تاريخ به آنها برنخورده بودم. حتي جالب است كه در اين دوره به مجلهاي برخورد مي كنيد كه در سال 1300 خورشيدي كه مربوط به امر بهداشت است يا مربوط به تعليم و تربيت همگاني است. خوب اينها نه تنها منابعي است كه كار پژوهشگر را در زمينۀ تحولات بيشتر ميكند و وقت او را بيشتر ميگيرد، بلكه مطالبي كه در اين مطبوعات يعني منابع دست اول وجود دارد و گسترهاي كه در اين دوره فراهم شده بسيار بسيار وسيعتر است. چشماندازي را در جهتها و ابعاد گوناگون نشان ميدهد، در جهت صنعت، نظاميگري، جهت بهداشت، حقوق زنان، در جهت روابط خارجي، تجارت بينالمللي، دانشگاه و دانشگاهي بودن، كارهاي آكادميك كه هيچيك قبلاً وجود نداشت، در زمينۀ سوادآموزي و حتي راهسازي و جادهسازي و انواع و اقسام مطالبي كه ميتواند در يك سيستم يا يك نظام توسعۀ همه جانبه، محقق را براي تجزيه و تحليل درگير نمايد.
اين بود كه من از 61 ـ 1360 كه جلد دوم كتاب تاريخ سانسور در مطبوعات منتشر شد و بعد ناياب شد و ديگر اجازۀ چاپ نيافت. بعد هم من امكان تجديد چاپش را پيدا نكردم، از آن زمان همچنان روي دورۀ رضاشاه باقي ماندهام. البته يكسري مسائل و محدوديتهاي ديگري نيز وجود داشته كه نتوانستهام مجلدات بعدي را منتشر نمايم. در داخل پرانتز بايد اشاره كنم كه در اين فاصله به موضوعات ديگري هم برخوردهام كه تاريخ دربارۀ آنهـا سكوت كرده است بعنوان مثال مسئله پولادين است. سرهنگ محمودخان پولادين كه نظامي فرهيختهاي بود كه خدمات بسيار ارزندهاي را هم در دورۀ پس ازمشروطيت و هم در دوره مهاجرت در خلال جنگ يکم جهانی انجام داده است. امّا به يكباره ايشان با تعداد ديگري دستگير ميشوند. او خيلي زود اعدام ميشود و برادرش تا شهريور 1320 در زندان ميماند همراه وي چندی بعد فرد ديگري هم اعدام ميشود، نمايندۀ مجلس پنجم فردي بنام هايم كه نمايندۀ كليميها و مرد دانشور و زبانداني بود. گرچه اشاراتی در اينباره وجود دارد امّا کاملاً معلوم نيست كه به چه دليل و به چه ترتيب اين وقايع پيش ميآيد. اينها هم از نكاتي بود كه باعث توقف من روي اين دوره شده است.
تلاش ـ بعبارتي كه شما توضيح داديد، پروسه كار تحقيقي شما در زمينۀ تاريخ مطبوعات، بطور اتفاقيشما را با تحولاتي از 1300 خورشيدی روبرو ميسازد كه عرصه آنها بسيار گسترده بوده و دامنهاش به همۀ ابعاد جامعه و عرصههاي مختلف اجتماعي، سياسي، اقتصادي، فرهنگ، صنعت، بهداشت و... ميرسد. در اثر اين دريافت جديد، به اين نتيجه رسيدهايد که بايد در مورد اين دوره كار اساسي، ويژه و متمركزي صورت گيرد!
دكتر گوئل كُهن ـ بله كاملاً! فقط نكتهاي را بايد اضافه كنم؛ وقتي من اسناد و روزنامهها يعني منابع دست اول را ورق ميزدم، چيزي كه از سال 1300 خورشيدی به بعد يكباره مرا جذب كرد، اين بود كه مطالب صرفاً موضوع درگيريهاي سياسي، حزبي و فرهنگي نيست، بلكه نشانههائي را در متن مطبوعات در محتواي اسناد ملاحظه ميكنيد كه با دورۀ قبلي كاملاً متفاوت است، ماهيتاً متفاوت است. هر خوانندۀ بيطرفي كه مطبوعات پيش از 1300 را ديده باشد و به اين دوره هم نظري بياندازد، بعقيدۀ من متوجه خواهد شد كه مطالبي كه از 1300 به بعد مطرح ميشوند، اصلاً يك بُعدي و دو بُعدي نيستند بلكه همه جانبهاند. به عنوان نمونه ميبينيد كه در مورد مسئلۀ خريد هواپيماها يا انواعهواپيما (هواپيماي مشقي، آموزشي و موضوع مقايسۀ آنها...) صحبت و بحث میشود. گفتنی است که تجهيز ناوگان نوبنياد هوايی طی يک دورۀ بسيار کوتاه تا به آنجا میرود که تنها در سال 1312 خورشيدی يکباره 120 هواپيما به تعداد اندک هواپيماهای مشابه پيشين افزوده میشود. اينجاست كه فكر ميكنم جاي تأمل دارد و پژوهشگر موظف است بنشيند و اينها را مطالعه نمايد.
تلاش ـ البته اين تجربۀ خاص شما يا محققيني نظير شماست كه در ضمن بررسي تاريخي به حقايق ديگري نيز دست مييابند. امّا پرسشي كه در مورد ابعـاد گستردۀ رويـكرد به ايـن دورۀ تـاريخي درپرسش اول طـرح كـرديـم، همچنان باقي است. فكر ميكنيد عامل اصلي اين رويكرد گسترده چيست؟
دكترگوئل كُهن ـ عامل اوليه، ميتواند تعصبگريزی، فراخ نگری و ساختار منطقي باشد در ذهن محققي كه جوياي يافتن، پي بردن بدون پيشداوري است. به اعتقاد من اين پروسه و تجربۀ كار شخصی بيشتر در خور توجه است، زيرا بدون هرگونه پيشداوري به حقايقي در حين بررسي برخورد كردهام که بیترديد اين ميتواند دقيقتر و با واقعيتها نزديكتر باشد. در مورد اين دوره متأسفانه بيانصافي شده و در انعكاس روند تحولات اين دوره، با نظرات آغشته به تعصب، سوءنيت و تنگ نظرانه برخورد شده است. براي محقق بيطرف و خواهان كشف واقعيت جاي تأمل بيشتري وجود دارد. البته اين بدان معنا نيست كه من از اين دوره هيچ شناختي نداشتهام، حتماً داشتهام. شايد هم اين بيانصافيهاي تاريخي كه نسبت به اين دوره صورت گرفته، مرا بيشتر در اين دوره نگه داشته است. بدين معنا كه متوجه شدهام، اغلب گزارشگران تاريخ با تک بُعدینگری و دستبردي در آن، واقعيتها را آنطور كه بود انعكاس ندادهاند. سعي شده با ابر سياه و جنبه منفي دادن به حقايق پردهپوشي يا منفيبافي شود. البته به اين معنا نيست كه در آن دوره مشكلات يا انحرافاتي و يا خطاهايی وجود نداشته امّا اين تمام واقعيت نبوده است. همه مسائل طرح نشده است. همين جا بود كه من بهعنوان يک ايرانی مؤمن به امانتداری در گزارش حقايق تاريخی ـ اجتماعی، بشدت ناراحت شدم. چرا كه معتقد به صداقت در گزارش تاريخ و پديدهشناسي و رابطه شناخت علت و معلول در تاريخ هستم. انسان محقق در هنگام گزارش تاريخيخود بايد سعي نمايد در آن شرايط تاريخي قرارگرفته و بعد قضاوت كرده يا رأي دهد. در چارچوب متدولوژيک، اگر ما اين دوره را يك سيستم در نظر بگيريم، ميدانيم كه در يك سيستم مجموعه عواملي كه بهم پيوستهاند، در جهت يك هدف مشخص حركت ميكنند. اگر از اين تعريف بسيار ساده از سيستم بعنوان متدولوژي خود استفاده كنم و در نظربگيريم كه input يا دادههاي ما به اين سيستم در سال 1300 چه بوده و در 1320 output يا ستاده ما از آن چه بوده، معتقدم اينجاست كه شما ميتوانيد رأي خود را صادر كنيد. بعبارت ديگر بايد در نظر گرفت ما در 1300 كجا ايستاده بوديم و بعد در 1320 در كجا؟ در واقع، اين ايستگاهی است که هم مسافرانی از ايستگاههای قبلی به آن وارد میشوند و هم مسافرانی که مقصدشان ايستگاههای بعد است. سرنشينی که به ايستگاه 1320 میرسد نمیتواند از ده بيست ايستگاه قبلی به يکباره به اين ايستگاه رسيده باشد. چگونه ممکن است بیمشاهدۀ مسير راه، سنگلاخها و يا چراغ قرمزها و تصادفات و سيلوارههای جادهای را ببيند اما به جادۀ صيقلی اسفالته و امنيت جادهای، نشانهگذاریهای راهنمائی و انضباط ترافيکی، امکانات ايمنی و وجود تعميرگاهها يا مکانيکهای بينجادهای توجهای نداشته باشد؟ حتی مهندسين درگير در عمليات راهسازی و صفوف عبوری غرور برانگيز دختران و پسران مدرسهای در کنار مسير عبور خود را نبيند! در شرايط معمولی، اين نديدنها امکان ندارد. به بيان سادهتر، تنها زمانی يک مسافر منصف نمیتواند مشاهدات عبوری خود را پيش از رسيدن به ايستگاه گزارش کند که در اين سفر يا عينک سياهی به چشم داشته يا پنجرهها با پردۀ ضخيم و تيره پوشانيده شده و يا متاسفانه نابيناست و يا سراسر، طی اين سفر به خوابی عميق فرو افتاده بوده است. در يك نظام، دريك سيستم بايد مجموعۀ عوامل در نظر گرفته شود. همانطور كه شما در يك كارخانه براي توليد يك محصول، مواد متفاوت را ميدهيد، تحت شرايط، فشار، آتمسفر، حرارت، كاتاليزاورها و بقيۀ عوامل مربوط به آن فرآيند توليد، محصول خود را بدست ميآوريد و بعد براساس كيفيت و چگونگی آن محصول شما كار سيستم را ارزيابي ميكنيد. بنابراين نميتوانيد تنها حرارت يا بعنوان مثال يك مادۀ اوليه موجود در آن را در قضاوت در نظر بگيريد، بايد مجموعۀ آن را در نظرگرفت. بنظر من در مورد قضاوت درباره اين دورۀ 20 ساله چون در واقعيتهاي آن کجاندشی و اعمال نظر و حتی دستبرد صورت گرفته، به همين دليل اغلب کُتبِ موجود بسيار غيرمنصفانه و يکجانبه است.
مطالبات تاريخی و عوامل انحراف
تلاش ـ ما هم فكر ميكنيم در عمل از همين روش استفاده كردهايم. به اين معنا كه در كار فراهم نمودن اين شمارۀ ويژه كه به يك دورۀ 35 سالۀ تاريخي ميپردازد و طبعاً شخصيت محوري آنهم رضاشاه است، ابتدا به ساكن از طرح يك مجموعه پرسشهائي آغاز كرديم كه فكر ميكنيم اين پرسشها در فضاي فكري ايرانيان موج ميزنند، پس بايد به آنها پرداخته شود. يكي از اساسيترين پرسشهائي كه ما به آن برخورديم اين است كه اساساً ما در نهضت مشروطه چه ميخواستيم و مطالبات چه بود. و بعد بايد ببينيم براي تحقق اين مطالبات ـ كه اگر متحقق ميشد يا شده باشد، حكايت از پيروزي جنبش مشروطه ميكند ـ چه امكانات مادي و انساني در اختيارداشتيم؟ يعني اگر اينجا بخواهيم از متدولوژي شما در طرح پرسش استفاده كنيم، بايد ببينيم اينمطالبات چه بود و براي تحقق و بدست آوردن آنها بصورت يك محصول توليد شده، در اينپروسۀ توليد ما به چه شرايط يا فاكتورها يا عوامل ديگر توليد نياز داشتيم، آيا داراي همۀ آنها بوديم يا نه يا اينكه اگر نبوديم، چگونه آنها را فراهم آورديم؟
دكترگوئل كُهن ـ در تشخيص مطالبات در تاريخ ايران يك نقطه عطفي وجود داشت. آنهم وجود عباس ميرزا است. اين فرد يكي از كساني بود كه به تفاوت فاحشي كه ميان موقعيت اجتماعي - اقتصادي و سياسي ايران و كشورهاي پيشرفته وجود داشت پي برد. در اين اكتشاف، پيروزيهاي گسترده وكشورگشائيهاي ناپلئون بسيار نقش داشت. بعد پيشرفت ژاپن و موفقيت آنها در شكست دادن روسيه. براي گروه محدود روشنفكران و افراد باسواد آن دوره، خيلي عجيب بود كه چگونه روسيه تزاري به اين بزرگي و قدرتمندي از ژاپن شكست ميخورد. اينها پرسشهائي بود كه در ذهن اين گروه يعني روشنفكران و نخبگان آن دوره شكل گرفته بود. آنها با مقايسهاي كه ميان ايران و ديگران انجام ميدادند هرچه بيشتر متوجه عقبماندگي ايران میشدند. و در پاسخ به اين عقبافتادگي هم مسئله تجدد و پيشروي بسوي رشد و توسعه و پيشرفت را مطرح كردند.
از همين جاست كه اعزام به خارج را ترتيب ميدهند. گروهي براي تحصيل به فرانسه ميروند. در آنجا ميرزاصالح شيرازي را ميبينند كه بجاي اينكه در رشته تعيين شده تحصيل كند به موضوع چاپ و چاپخانه علاقمند ميشود. روزنامههاي آنجا را ميبيند، ملاحظه ميكند كه در آنجا هر روز محصولي به خيابانها ميآيد و در مغازهها ارائه ميشود كه به آن Newspaper ميگويند. از طرف او اين محصول عامل ترقي، اطلاع، آگاهي و رشد ارزيابي ميشود. از چگونگی فرايند توليد آن تجربه میآموزد و با فن چاپ آشنا میشود. به همين دليل وقتي هم به ايران برميگردد، ميرود به دنبال توليد چنين محصولي و نامش را هم از ترجمه تحت اللفظي همان Newspaper گرفته و ميگويد؛ «كاغذ اخبار». اين نخستين روزنامۀ فارسی است كه در ايران منتشر ميشود. از همان موقع هم ميبينيم كه مطالبات مشروطه در زمينه تجددخواهي نيز بر بستر حجم رو به گسترشِ انتشارات جلو ميرود. حتي اعتمادالسلطنه خود مسئول تنظيم و كنترل روزنامهها ميشود و من درجلد يكم كتابم از ايشان بعنوان وزير انطباعات كه سانسور را هم ايشان دنبال ميكرده، ياد كردهام. خود اين آقا هم كتابهاي بسيار ارزشمندي را در زمينه تاريخ و تحولات اجتماعی اروپائيان ترجمه كرده است. و نهضت ترجمه به اين صورت شكل ميگيرد، با وجوديكه ما در آن زمان افراد باسواد يا افراد زباندان خيلي كم داشتيم. بنابراين نخستين پرسشي كه طرح ميشود اين است كه چرا عقب افتادهايم! بويژه در مسافرت دوم ناصرالدين شاه، گروهي كه همراه وي بودند، سعي ميكنند، آنچه راكه در غرب ميگذرد به وي نشان دهند. بعد هم تلاش ميكنند فضاي بستۀ ايران را از طريق انتشارات، آوردن نهادهاي مدني با سنبلهاي تجدد، باز كنند. به اعتقاد من شعار يا مطالبهاي كه براي نخبگان ما مطرح بود، اين بود كه جبران اين عقبماندگي و رسيدن به شرايط نوين مستلزم رفتن از يك سيستم بسته به يك سيستم باز است، تا بتوان جامعه را به طرف مساوات، آزادي، پيشرفت سوق داد. مراد از مساوات مفهوم گستردۀ آن در پهنۀ عدالت اجتماعی و امکان برخورداری آحاد ملت از امکانات موجود و مواهب طبيعی میبود. به همين علت است كه شما ميبينيد، همين که فراماسونری مطرح شد، بسياري ازنخبگان ما به آن جلب ميشوند زيرا شعار برابری، آدميت و تجدد را طرح ميكند، هرچند اين مجموعه بعداً از بسياري جهات در جهت انحرافي گام برميدارد. ولي در آن هنگام شعارش با ذهنيت ايده آقايان ميخواند. مساله زنان در آن دوره بسيار مطرح بود. روشنفكران ميديدند كه نيمي از افراد جامعه محكوم به جدا بودن از متن اصلي جامعهاند كه اين امر اهميت مسئله مساوات ميان افراد را مطرح ميسازد. بعد بتدريج شعارهاي عدالتخواهي و ظلم و ستم فئوداليسم ريشهدار مطرح ميشود. و به تبع آن دو نوع استبدادي كه در آن زمان وجود داشت. يكي استبداد سياسي و ديگري استبداد مذهبي كه باهم و در كنار همحركت ميكردند و منافع همديگر را هم مورد حمايت قرار ميدادند. البته بخشي در يک زمان نسبت به ديگری قويتر ميشد و در زمانی ديگر برعکس آن ديگري پرزورتر. شعار عدالتخواهي نيز در مقابله با ايندو شكل ميگيرد. ما متأسفانه در درك اين همراهي به كجراهه رفتيم! در فهم اين آلياژي كه بين دو حاكميت بهمپيوسته يعني حاكميت مذهبي و سياسي وجود داشت. من معتقدم ما هنوز هم دچار مشكل فهم درست قضيه هستيم. يعني فهمي كه بتواند اين دو مقوله را از هم تفكيك كند. به دليل همين فهم نادرست، در آن زمان سعي شد يك گسترش يا توسعه سياسي در چهارچوب مفاهيم مذهبي قالب گرفته شود. در اين دوره ميبينيم كه مفاهيم اصلی دمكراسي غربي، تجدد غربي، مفهوم واقعی يا جوهرۀ مساواتي كه در آن زمان در غرب مطرح بود، گرفته نميشد يعني ظاهر اين مفاهيم از غرب گرفته شده و نه باطن و محتواي آن بنابراين حاصل اين برداشت ملغمهاي ميشد تهی از مبداء و مختصات زادگاهی خود. بطوری كه چه بسا ماهيت آن مفهوم اصلي، بالكل تغييرميكرد. البته کمی بعد برای شناخت و درک درست آن مفاهيم گروههاي كوچكي شکل گرفتند مثل تقيزاده و گروه روشنفكران برليننشين كه سعي ميكردند، مضمون واقعي اين مفاهيم را به همان صورت كه در غرب وجود داشت باز كنند. امّا متأسفانه روشنفكران آن زمان در بخش بزرگتري دچار اين كج فهمي بود و سعي ميكردند با آشتي ميان صورت آن اصول با مضامين سنتي و ديني اسلامگرايانه اين مفاهيم گرفته شده از غرب را تعيير و تفسير كنند، كه اين امر به نوعي به قلب ماهيت انجاميد. هرچند در دورۀ كوتاهي بعد از استبداد صغير آن مطالبات توانستند در جايگاه خودشان مطرح شوند، امّا اين كج فهمي تا سالهای 1300 خورشيدی ادامه مييابد. بعد كه رضاشاه ميآيد، بدون هرگونه رودربايستي با همۀ محدوديتهائي كه در جامعه با آنها روبروست ـ با موانعي که نه تنها از طرف سنتگرايان و مذهبيون بلکه از طرف همين روشنفكران ايجاد ميشود ـ اما سعي ميكند به دقت سياست را از مذهب جدا كند. رويهمرفته در عمل ملاحظه ميكنيد در اين زمان حركتي منطقي در جهت توسعه را آغاز ميكند و مفهوم اصلی تجدد میرود که در بستر مناسب خودش قرار گيرد.
تلاش ـ اين كج فهميها چقدر در عدم دستيابي به ساير مطالبات جنبش مشروطه نقش داشته است؟ بعنوان نمونه خواست استقلال كه يكي از خواستههاي نخستين جنبش بود. مجلس اول نيزتلاش ميكند در همان گام نخست در جهت دستيابي به استقلال اقداماتي بكند. بهعنوان مثال؛ استقراض خارجي كه يكي از عوامل مهم وابستگي سياسي و اقتصادي كشور به بيگانگان بود، را بصورت منع قانوني تصويب ميكند. بعدها بهتدريج مسئله استقلالطلبي بهصورت نوعي ستيز با غرب درميآيد. اساساً حضور كشورهاي قدرتمند غربي و رفتارشان در ايران كه بعضاً به حق زمينۀ پيدايش كينه و نفرت به آنها بوده است، تا چه ميزان پايۀ پيدايش تفكر غربستيز ميشود؟
دكتر كُهن ـ ما در بحثمان صحبت كرديم كه بيشتر روي عوامل داخلي تكيه كنيم. ولي مشخص است درتجزيه و تحليل اين دوره نميتوان تأثير اين دخالتها را نديده بگيريم و آنها را كم تأثير بگيريم. به اعتقاد من اينها اتفاقاً از جنبههائی دراين جهتگيريها تأثير داشتهاند، آنهم تأثير غالب. گروههاي معروف به آنگلوفيل يا روسفيل در بخشهاي گوناگون سياسي در حقيقت در درجۀ نخست منافع و اولويتهاي خود را دنبال ميكردند. امّا با تمام اينها در مقاطعي از تاريخ ملتهاي كشورهاي عقبافتاده يا عقب نگه داشته شده يا (به مفهوم امروزين ملتهاي در حال رشد)... يک همخوانی سياسی پديد میآيد. بدين معنا که در مقاطعی از تاريخ سياسی ـ اجتماعی کشورها ممكن است هماهنگي وهمجهتياي ميان منافع اين ملتها و اين كشورهاي پيشرفته پديد آيد. بعنوان مثال در هنگام مشروطهخواهي، منافع دولت پادشاهی انگليس با بخشي از تجددخواهي ما ميخواند. در حاليكه با روسيه تزاری اينطور نبود. روسها نقش بسيار عمدهاي را در تعطيلی موقت مشروطيت و در به توپ بستن مجلس يکم و بسته شدن آن و در بازگشت استبداد صغير بر عهده داشتند. بنابراين ميتوانيم بگوييم؛ در «يك ساعت تاريخي»، منافع ما با آنچه كه انگليسيها دنبال ميكردند انطباق داشت. طبعاً انگليس بدنبال آوردن دمكراسي به ايران نبود، تنها ميخواست با توجه به شرايط موجود، منافع مالي و سياسي خود را راحتتر دنبال كند. در پيروي از همين منافع است كه بعدها با تاخت و تاز آنها در جنگ جهاني اول با جريان قرارداد 1919 ميلادی روبرو ميشويم. كشورهاي ديگري هم بودند نظير عثمانيها و بعد آلمانها هر يك سعي ميكردند در جهت پيشبرد منافع خود در سيستم اداري، سياسي و حتي انديشهورزي ما نفوذ داشته و يارگيري كنند. بنابراين عوامل خارجي و در رأس آنها روسيه و بريتانيايكبير بودند كه خط فكري و انديشهورزي ما را تحت تأثير خود قرار دادند. با همه اينها چه بسا در برههها و در زمانهاي تاريخي، اين منافع همسو در ميآيد. نمونه ديگر از آن «ساعت تاريخي» شرايطی است كه در آن كودتاي اسفندماه سال 1299 خورشيدی اتفاق ميافتد. در اينجا هم آن ساعت و يا تلاقی زماني است كه منافعي را كه انگليس دنبال ميكند و منافع ما روي هم منطبق ميشود. امّا اين تطابق ابدي نيست يعني به اين معنا نيست آنچه كه اتفاق افتاده، كماكان در جهت منافع انگليس ادامه پيدا كند. اين امر بستگي به آن عوامل داخلي دارد كه چگونه اين روند را پيش میبرد و چگونه بتواند در اين معادلات جهاني، معادلات پيچيدۀ استعماري بازي كند. بعنوان نمونه برآمدن رضاشاه را در نظر بگيريد كه نتيجه يك همسوئي و انطباق منافع ايران و انگليس است. امّا در ادامۀ روندها و حوادث سياسي ميبينيم كه مجموعۀ حرکت و کنش و واکنشها همجهت با منافع انگليس نيست. در دورۀ مشروطيت هم ميبينيم در «لحظهاي» اين انطباق در مواجهه با جنبش آزاديخواهي و عدالتخواهي ايجاد میشود. اما بعد که عقربۀ ساعت از اين همخوانی زمانی دور میشود، اين انطباق نيز قطع ميشود. اگر به دورۀ پيش از کودتای 1299 و ظهور سردار سپه برگرديم آشکارا مشاهده میکنيم همين که انگليسها نتوانستند به نتايج مطلوب خود برسند، قرارداد 1919 را ميآفرينند. بعد هم كه قرارداد موفق نشد ميآيند از حركتي، خواستهاي يا فرآيندي كه در حال شكلگيري بود يعني ضرورت ايجاد يك دولت نيرومند درآن «ساعت تاريخي» حمايت ميكنند. البته اين درهمتنيدگی، در ادامۀ حركت به جاي خود باقي نميماند. حال در برخورد به آن بخش از پرسش شما كه اينعوامل خارجي چقدر مؤثر بودهاند، به اعتقاد من آنها در سراسر تاريخ 150 ساله گذشتۀ ما حاضر بوده و تا توانستهاند، منافع خود را به گونههای مستقم و غيرمستقيم پيش بردهاند. امّا مهمتر از نظر ما همانا وجود آن هوشياري و روشنبينی عوامل نقشآفرين در حکومتهايمان بوده است كه تا چه اندازه توانسته از اين لحظهها و ساعات تاريخي بهرهگرفته آنها را در مسير منافع ملي ما جهت دهند و بكار گيرند.
تلاش ـ در ادامۀ بحث تأمين استقلال بويژه استقلال مالي كشور ميبينيم كه مجلسهاي مشروطه در دورههاي مختلف هم مشكل را بدرستي تشخيص داده بودند و هم طرحها و برنامههائي كه درنظر گرفته ميشد، كم و بيش صحيح بود. بعنوان نمونه لزوم اصلاحاتي در سيستم ماليه، ضرورت ايجاد نظم در جمع آوري ماليات، تعيين مخارج دولت، دربار و تعيين بودجه، نياز به ايجاد بانك ملي و... اينها هم در درجه نخست ميبايست بنيه مالي دولت را افزايش داده وخزانه را پُر ميساخت. امّا اين طرحها هيچيك در تماميتاشان بدست آن مجلسها و كابينهها اجرا نشد و نتايج چنداني بدست نيامد. كابينههائي هم كه مرتب در حال تغيير و در حال رفت و آمد بودند، مرتب از خالي بودن خزانه و فقر مالي دولت ميناليدند. علت يا علل اصلي اين عدم موفقيت چه بود؟
دكترگوئل كُهن ـ البته ما در اين برهه نميتوانيم تنها شرايط داخلي خودمان را در نظربگيريم. اگر توجه كنيد، آغاز كار مجلس مصادف است با جنگ جهاني يکم. عمر اين مجلسها كوتاه است و نبايد فراموش كرد كه اين نخستين تجربۀ ما در انتخاب افرادي به عنوان نمايندگان مردم است. طبعاً قدرتهاي استعماري نيز بيكار نمينشستند و سعي ميكردند عوامل خود را وارد مجلس كنند. بسياري اوقات مسائلي طرح ميشد كه در يك بُعدش قدرتهاي خارجي قرار داشت. علاوه بر عوامل يا پيروان دولتهاي خارجي همچنين ترس شديدي هم در درافتادن با منافع بيگانگان وجود داشت. با همۀ اينها، قاطع ميتوان گفت كه مجلس در جهت منافع مردم حركت كرده وتمام تلاشش احراز استقلال واقعي در كشور و حرکت در جهت رشد و توسعه ملي بود. امّا فرصت بسيار كوتاه بود. در دورۀ نخست مجلس پس از مدت كوتاهي بگير و ببند و بعد بسته شدن مجلس و آمدن استبداد صغير كه سيزده ماه بطول انجاميد. بسياري از نيروها پراكنده شدند، تعدادي هم با حمايت شيخفضلالله نوری و پيروانش طاغی يا مفسد شناخته شده و اعدام شدند، ديگر افراد اهل قلم و فكر چون صوراسرافيل و ديگران حضور نداشتند. در مجلس دوم هم تا نمايندگان واقعي مردم به خود آيند، ارتجاعيون و فرصت طلبان چهره عوض كرده و قدرتمدارانی چون عينالدوله در جامۀ مشروطهخواهي در ميآيند. علاوه براين، درگيريهاي دروني مجلس ميان دو جناح سنتي و طرفدار تجدد. در چارچوب مجلس برای تحقق خواستهاي دوران مشروطه، و نيز از يكسو نفوذ خارجيها و از سوي ديگر موانع ناشی از خردسالگی نظام مشروطه و شکلبندی جناحی و بیتجربهگی مديريت پارلمانی، موانع مهمي بودند. علاوه بر اينها بُعد سوم يا سرمنشاء ديگری نيز براي ايجاد مانع بر سر راه مشروطهخواهان وجود داشت و آن كساني بودند که در تمام مدت جنبش مشروطه، ضد آن بوده و بلافاصله تا ورق برميگردد خود را طرفدار سرسخت آن قلمداد ميكنند. كساني چون حاج خمامي رهبر دينی در رشت كه مورد وي در جلد دوم كتاب تاريخ سانسور در مطبوعات ايران آورده شده است. بعنوان نمونه او كه نماينده شيخفضلالله در شمال بود، در هنگام سركوب مجلس يکم و زمانيكه شيخفضلالله با كالسكه به قصر محمدعلی شاه رفت و آمد ميكرد، در پاسخ فردي كه در مورد مشروطه نظرش را پرسيده بود ميگويد:
«قلع و قمع آن بر هر فردي لازم است زيرا ابداً سازگاري با قواعد اسلام و مسلماني ندارد. قانون حريت و سويت يعني آزادي و مساوات با قوانينمقدسه شريعت مطهر منطبق نيست. كدام عضو از اعضاي انساني در شرع انور به حريت موسم است، خداوند متعال براي هر عضوي حدي مقرر فرموده نه گوش، نه چشم و نه زبان يا ساير اعضاء را آزادي نداده. سويت در طبقات افراد انسان چه وقت بوده و شريعت كي آن را مقرر فرموده؟ اين مشروطه كه ملحوظ افتاده جز فتنه و فساد و ترويج باطل و توهين به اسلام نيست و بر قاطبۀ اهل قبله و اهل اسلام است كه در اطفاء اين فتنه مشروطه به جان و مال كوشش نمايند و از شرّ اين مشروطه آسوده سازند.»
اين سخني است كه حاج خمامي در آغاز استبداد صغير ميگويد، امّا بعد از پيروزي مشروطهخواهان و فرار محمدعليشاه و شكست استبداديون و هنگاميكه مجاهدين و مشروطهخواهان مبادرت به برگزاري انتخابات براي مجلس دوم ميكنند و به هر سوي كشور اعلاميههائي فرستاده ميشود ـ يعنی زمانی که به اصطلاح «ورق برمیگردد» ـ ايشان به گونهای کاملاً متفاوت و متضاد با نظر پيشين خود واکنش نشان میدهد! از جمله تلگرافي به رشت و به رهبران مذهبي شمال فرستاده ميشود و در مورد شركت در انتخابات كسب تكليف ميشود. همين فرد يعني حاج خمامي پاسخ ميگويد: «واجب و لازم است اهتمام در امر مشروطه، شک نيست و هر كس اخلال در امر مشروطه نمايد، داخل در جيش يزيد ابن معاويه است.»! ببينيد، با چنين عواملي روبرو هستيم. بنابراين، اين سه عامل مانع از آن ميشوند كه مجلس مطالبات مشروطه را به جلو برده و در جهت تحقق آنها گام قطعي بردارد. علاوه بر اين ناامنی فراگير و اوضاع نامطلوب داخلي، وضع در بيرون از كشورمان نيز حتي نامطلوبتر است، يعنی به هنگام جنگ اولجهاني و تبعات آن كه موجب ميشود مجلس دوم و سوم دچار مشكل شود. در كنار اينها دوپارچگي دولت، چند پارچگي كشور، دولت در تبعيد و مهاجرت تشكيل ميشود و عدهاي به تشخيص خودشان و تحت شرايطي كه در آن قرار گرفته، درست و يا نادرست، به سمت عثماني و آلمان گرايش پيدا ميكنند و آنان كه در تهران ماندهاند طبعاً به سوي روس و انگليس ميروند.
تلاش ـ شما در صحبتهايتان به عناصري اشاره كرديد كه عوامل استبداد بوده ولي بعد چهره عوضكرده و خود را طرفدار مشروطه قلمداد ميكردند و روي عينالدوله بعنوان نمونه انگشت گذاشتيد. امّا تا جائيكه از مذاكرات مجلس اول برميآيد، مشروطهخواهان مجلس خود وي را به تشكيل كابينه فراخواندند. زيرا آنها معتقد بودند كه در برابر اغتشاشات و آنهمه ناامني وسرپيچي از فرمان دولت مركزي، تنها كسی كه ميتواند بايستد، عينالدوله است كه وزير مقتدري است. حتي نامآورترين مشروطهخواهان مجلس از صدراعظمي او دفاع كردند، چرا كه مجلس در مقابل سد بسيار مهمي قرار گرفته بود، آنهم ناامني در داخل بود و عدم اقتدار مجلس و دولت مركزي در سـراسـر كشور. مجـلس شـوراي مـلي بـراي اجـراي طـرحهـا يا تـحقق برنامههاي خود به امنيت، آرامش و يكپارچگي نياز داشت.
دكترگوئل كُهن ـ حتماً ميدانيد، مظفرالدين شاه تا زمانيكه فرمان مشروطيت را امضاء كند، نميدانست موضوع از چه قرار است و بعد هم بدليل بيماريش نسبت به کُنه جريان بياطلاع بود. هنگامي كه مجلس تشكيل شد، درهم ريختگي در اوضاع وجود داشت، مشروطهخواهان نيز كه تا حدودي به راحتي به پيروزي مشروطيت دست يافته بودند، با خود شكل و فرم جديدي از ادارۀ كشور را آوردند، امّا براي انجام عملي ادارۀ كشور فاقد شناخت لازم و نيروها و عناصر خودشان بودند، لذا با نگراني از وضعيت، خواهان اين بودند كه هرچه زودتر امنيت برقرار شود و نميتوانستند منتظر بمانند، لذا اختيار را به عناصر گذشته واگذار كردند كه چندان عملكرد صحيحی به دنبال نياورد. زيرا اينعناصر قادر نبودند در چهارچوب نظمي كه مورد نظر و جوهر مشروطهخواهی بود كشور را اداره كنند. البته به اين نکته مهم نيز بايد توجه داشت كه همه چيز بسرعت انجام ميگرفت و آنان نيز از آن پختگي و شناخت لازم برخوردار نبودند و آنچه را كه راحتتر و دم دست بود مورد استفاده قرار دادند که اين نحوۀ برخورد و نگرش همواره در تاريخ معاصر ما مشکل آفرين بوده است.
ازهمپاشيدپی و گسست شيرازهها در آستانۀ کودتای 1299
تلاش ـ بهر صورت مسئله امنيت و يكپارچگي كشور همواره موضوعي پراهميت در تاريخ مردم و کشور ما بوده است. متأسفانه روشنفكران و نيروهاي سياسي در گذشته از وضعيت ناامني و اغتشاش و عدم يكپارچگي در كشور در دوران مشروطه، كمتر سخن به ميان ميآوردند. شايد ازاين جهت كه ميخواستند با اين كتمان تاريخي، به اقدامات رضاشاه كه موفق به استقرار يكپارچگي و بازگرداندن امنيت به كشور شده بود، مشروعيتي نبخشند. امّا در هر صورت حقيقت تاريخي كتمانپذير نيست. آنچه مسلم است و همه مورخين جدي امروز به اين موضوع اذعان دارند، اينكه مجلس مشروطه از همان دورۀ نخست خود با معضل عدم امنيت سراسري و همچنين عدم يكپارچگي در كشور روبرو بود. حتي به نظر ميرسد، تصويب قانون دستورالعمل حكام و قانون انجمنهاي ايالتي و ولايتي را به ملاحظه چنين مشكلي به تصويب رساند و همچنين به منظور از ميان برداشتن حكومت خانخاني و ملوكالطوايفي. شايد با در نظر گرفتن شرايط اين دوره، درك اينكه چرا سالهاي 1299 ـ 1300 و آمدن رضاخان اجتناب ناپذير شد، راحتتر باشد.
دكتر كُهن ـ اجازه دهيد من اين دوره را از سالهاي 1299 يا 1300 جدا كنم. به اين ترتيب كه ما در زمان ناصرالدينشاه يك انسجامي و حداقل يكپارچگي به ميزان قابل قبول داشتيم. امّا بعد ازمشروطيت به آن وضع نبود. وضع بتدريج رو به وخامت نهاد و نقطۀ اوج آن هرج و مرج و از همپاشيدگي به سال 1299 كشيد. پس از جنگ جهاني و پيامدهای آن در سراسر کشور، عدم انسجام و ملوكالطوايفي بشدت رو به افزايش ميگذارد. بعبارت ديگر اين از همپاشيدگي در دورۀ اول مجلس، بشدت دورۀ آمدن رضاخان سردارسپه نبود و از اين نظر بايد اين دو را از هم جدا نمود. اگر بخواهيم به شرايطي كه موجب آمدن رضاخان ميرپنج شد برخورد كنيم، بايد اجازه دهيد متمركز روي آن صحبت كنيم و ببينيم در اين مقطع او چه كشوري را يا كشور را در چه وضعيتي تحويل گرفت. به اعتقاد من اگر نخواهيم هيچيك از اقدامات رضاشاه را بطور غير منصفانه بپذيريم، تنها به دليل همين يك اقدام يعني امر يكپارچه ساختن دوبارۀ كشور وی نمرۀ قبولي تاريخي را ميگيرد. يعني چه؟! يعني زمانيكه سرتيپرضاخان آمد، بطور كلي هيچ نقطهاي از ايران آرام نبود، خوب يكييكي ميتوانيم مثال بزنيم؛ بختياريها در اصفهان، قشقائيها در فارس، ميرزاكوچكخان در گيلان و مازندران كه خوب به دنبال جمهوري شوروي بود. شيخالسلطنه در ماكو، آدمخواري بنام اسماعيل سميتقو در كردستان و آذربايجان، مشكلاتي كه ايلات در لرستان ايجاد كرده بودند و ياغيگري را به حداعلاء رسانده بودند كه در تمام كتابهاي تاريخي و حتي بصورت خاطره سينه به سينه ازپدر بزرگها نقل شده است. هيچ جادهاي امن نبود و هيچ شهري سامان نداشت. تركمنها درگرگان، ايلات هزاره و عضدانلو در نوار مركزي و شمال خراسان تا سيستان، بعد، از آن طرف، پليسجنوب كه فارس و بلوچستان و حتي تا كرمان را در اختيار داشت و ارتشي براي خود تشكيل داده بود كه تحت اختيار انگليسيان بود. از سمت ديگر دوستمحمدخان در بلوچستان. در اين وضعيت نااميد کننده، مسئله اعمال اقتدار حكومت مركزي در خراسان و آذربايجان به مشكل برخورد نموده بود. درجنوب هم كه شيخخزعل حكومتي تشكيل داده و منابع مالي خوبي هم در اختيارش قرار داشت و در سايۀ حمايت دولت انگليس نام خوزستان را عربستان گذاشته و ميخواست بگونهاي اعلام استقلال نموده و حكومتي مورد خواست استعمار را در آنجا تداوم دهد. وقتي شما همۀ اينها را كنار هم قرار ميدهيد ميبينيد حيطۀ اقتدار حكومت مركزي تنها تهران و بخشهائي در اطراف تهران را در بر ميگيرد و به اين ترتيب مسئله عدم امنيت و يكپارچگي كشور كه شايد درسالهاي 1285-1286 خورشيدی آنچنان عمده نبود در سال 1299-1300 خورشيدی به اوج ميرسد. علاوه بر اين شما با مفهوم ديگري از حكومت ملوكالطوايفي در اين زمان در ايران روبروئيد. نوعي ازملوكالطوايفي مذهبي هم حاكم است. يعني ما تنها ملوكالطوايفي سياسي نداشتيم بلكه ملوكالطوايفي مذهبي هم وجود داشت. بعنوان نمونه مردي بنام شيخعبدالحسين لاري درلارستان جنوب ايران را میتوانيم ذکر کنيم. اين شيخ مفتن كه فتنههاي بسياري هم كرده است، يك حكومت اسلامي واپسگرا تشكيل داده و بنام خودش تمبر هم ميزند! و خيلي جالب است كه به اين مطلب بندرت در تاريخ اشاره شده. اغلب روحانيون در هر منطقهاي عملاً بعنوان رهبران سنتي بنا به ميل خود عمل ميكردند و براي خودشان هم دم و دستگاهي داشتند. نقطۀ اوج همۀ اينها سال1299 بود.
تلاش ـ بهرصورت و با توجه به توضيحات شما، بايد توجه داشت كه شرايط اجتماعي به يكباره ظهور نميكند. از آغاز كار مجلس و كابينههاي مشروطه تا كودتاي 1299 يك دورۀ يكدهه ونيمه قرار دارد. حال بايد ديد در اين فاصلۀ زماني دولت و مجلس در چه وضعيتي قرار داشت يا چگونه حكومت ميكرد و از عهدۀ چه كاري برنيامد كه بتدريج اوضاع بدتر و بدتر شده و سرانجام شيرازۀ مملكت از هم پاشيد.
دكترگوئل كُهن ـ من عرض كردم سه عامل يعني حضور خارجيها، درگيري دو جناح سنت و تجدد، يعني كجفهمي تجددخواهان و در حاليكه با سنتگرايان درگيري داشتند، امّا خودشان هم مفاهيم واقعي دمكراسي و ليبراليسم را نميشناختند؛ آنان تصوير يا شمائي از اين مفاهيم داشتند. عامل سوم هم گروه ضد آزاديخواهان و طرفداران استبداد كه ظاهر آزاديخواهي بخود داده و با فرصتطلبي اهدافخود را پيش ميبردند. بر بستر چنين وضعي و در بطن اين فرآيند، طبعاً كاري از پيش نميرفت. علاوه بر اين بتدريج با شكلگيري مجلس، بسياري از حكام شهرها و ولايات آن قدرت اوليه را نداشتند. زيرا ديگر پادشاه قادری نبود كه براي همه تعيين و تكليف كند و اين حاكم حال بايد تحت اقتدار نهاد ديگري بنام مجلس قرار گيرد. خوب بسياري از اينها مجلس را قبول داشتند و بسياري هم قبول نداشتند! اين دوگانگي عملاً موجب پيدايش ضعف قدرت ميشد و اين امر موجب سردرگمي در كشور ميشد. و طبعاً بيش از هرچيز تحت چنين شرايطي است كه امنيت تضعيف مييابد. در آستانه 1299 وخامت اوضاع بقدري است كه حتي خريد و فروش انسان رواج مييابد، بدون آنكه دولت درموقعيتي باشد كه بتواند با آن مقابله كند!
تلاش ـ پرسش بعدي ما تا حدي از مضمون جدالي سياسي اقتباس ميشود. شايد اين مضمون چندان مورد توجه شما بعنوان يك پژوهشگر تاريخ نباشد، امّا بهرحال در اين زمينه اختلاف نظرات اساسي موجود است كه بايد به آنها نيز پرداخت.
شما از عوامل و فاكتورهاي مختلفي در ايجاد شرايط نانظمي، از هم پاشيدگي و عدم امنيت سخن گفتيد و بدون آنكه به مضمون و محتواي مطالبات افرادي كه در گوشه و كنار كشور به اين شرايط دامن ميزدند بپردازيد، اين اقدامات را نيز، جزئي از آن عوامل قرار داديد. امّا در ميان اين عوامل يا عناصر ايجاد اغتشاش و آشوب، چهرههائي ديده ميشوند كه مدعي مشروطهخواهي و آزاديخواهي و استقلالطلبي در كشور بوده و بعضاً در راه استقرار مشروطه حداقل تا مرحله تشكيل مجلس نيز فداكاريهاي بسياري كردهاند. ولي بعدها از فرمان دولت مركزي سرپيچيدند و مشكلات بسياري بر سر راه آن ايجاد نمودند و عملاً به وضعيت اغتشاش و آشوب در كشور دامن زدند. كساني مانند كوچك خان، كلنلمحمدتقيخان پسيان يا شيخمحمد خياباني.
جدال سياسي بر سر ارزيابي حركتهاي اين چهرهها همچنان ادامه دارد! در حاليكه براي گروهي اقدامات اين افراد در عمل و بدون توجه به مطالباتشان در كنار عمل سميتقو و شيخ خزعل و... قرار ميگيرد و در نهايت كارشكني در امر استقرار اقتدار دولت مركزي وحكومت مشروطه بحساب ميآيد، امّا براي عدهاي ديگر، اينها مبارزان راه آزادي، دنبالۀ دمكراسيخواهي و ادامه دهندگان مشروطه واقعياند. حتي اين عده در تقديس جايگاه آنها تاجائي پيش ميروند كه ترجيح ميدهند، از ذكر واقعيتها ديگر يعني شورشها، غارتها و ناامنيها و تجزيهطلبيهاي ديگران نظير شيخ خزعل، سميتقو، خانها و قبائل، سخن به ميان نياورند تا مبادا نام اين چهرهها آلوده شود. و امّا در اين ميان دسته ديگري هم به نوعي به توجيه اينحركتها ميپردازند و آنها را در اصل اعتراض يا مبارزه با كابينههاي «ارتجاعي» و يا «وابسته» بهبيگانگان بويژه انگليسيها كه در مركـز تشكيل مـيشد، ارزيابي مـيكنند. نظر شما در مورد اينديدگاههـاي متفاوت و بعضاً متضاد چيست؟
دكترگوئل كُهن ـ البته اين نكتهاي بود كه من خيلي علاقه داشتم در قسمت بحث در مورد دوران رضاشاه به آن ميپرداختم. امّا در توضيحات شما نكتۀ بسيار مهمي مطرح است و براي من اتفاقاً هميشه جالب بوده كه اين موضوع را دنبال كنم كه چگونه است كه جدائيطلبان يا کجانديشانِ وابسته به قدرتشمالي و وابستگان به بلشويكها و بيگانهگرائی بلشويكي همواره در تاريخ ايران نمرۀ قبولي ميگرفتند يا ميگيرند و مثبت ارزيابي ميشوند. ولي وابستگان به انگليسيها منفي بوده و مردود ميشوند؟! اين همان دستبرد تاريخي است كه عرض كردم! اين از آن جمله برخوردهائي است كه از آن بعنوان بيانصافي، تك بُعدي نگري به تاريخ معاصرمان نام بردم. توجه كنيد جدائيطلبي يا خودمختاري به آن گونهاي كه آنها مطرح ميكردند ما درهر سه دورۀ تاريخيمان داشتهايم. زمانيكه آذربايجان ميخواهد جدا بشود و به منافع دولت بلشويكي وابسته است دركتابهاي تاريخي ما از آن بعنوان حركتهاي آزاديخواهانه، جنبشهاي مترقي و پيشرو، نام برده ميشود. در گيلان، ميرزاكوچك خان كه خود را رئيس جمهور حكومت شوروي گيلان ميخواند و لاهيجان را مركز اين حكومت شوروي قرار ميدهد، از ايشان هم ميبينيم كه بسيار به نيكي ياد ميشود. مسئله «آزاديستان» را شيخ محمد خياباني در آذربايجان راه مياندازد، درتاريخ از او خيلي پشتيباني ميشود. آنجائيكه كلنل ميآيد و جمهوري اعلام ميكند ـ محمدتقي خان پسيان را عرض ميكنم ـ از او باز هم به خوبي ياد ميشود. پس چرا نبايد از شيخ خزعل به نيكي ياد شود؟! او هم ميخواسته حكومت عربستان راه بيندازد و مستقل شود! اگر از زاويۀ نكوهش وابستگي حركت ميكنيم، پس وابستگي، وابستگي است چه به همسايه شمالي باشد و چه به همسايه جنوبي و اين نمرۀ منفي را بايد قاعدتاً به همۀ آنها داد. منفكر ميكنم اين نوع برخورد به تاريخ معاصرمان، در حقيقت ريشه در برخورد و تفكر استالينيستي داشته باشد. اينها ميخواهند تاريخ معاصر را در قالب مورد نظر خودشان بگذارند و اگر در آن قالب نگنجيد و با آن نخواند، مثل آن «شيوۀ توليد آسيائي» يكچيزي تبصره گونه بياورند تا به هر ترتيبی هست با آن بخواند. از همين جاست كه من معتقدم نه تنها دورۀ رضاشاه بلكه كل تاريخ معاصر ما از صدر مشروطه به بعد بايد بازخواني و بازنويسي شود. بويژه از زمان پيدايش دولت بلشويكي روسيه!
