تبليغاتX
روزنـــامــک - به مناسبت سالروز کودتای سوم اسفند 1299 (بخش دوم و پایانی)

روزنـــامــک

جُستارهایی در پیرامون تاریخ، فرهنگ، ادبیات و اندیشه

 

 رضا شاه 

گفت و گو با پرفسور گوئل كهن (بخش دوم و پایانی)

رضاشاه محصول انقلاب مشروطه بود

 

 گفت و گو با پرفسور گوئل كهن (بخش نخست)

 

 

بازتاب اوضاع و افکار جامعه در آئينۀ مطبوعات

 

تلاش‌ ـ متن‌ كامل‌ اين‌ مذاكرات‌ در سفرنامه‌ خوزستان‌ رضاشاه‌ درج‌ شده‌ است‌.

·         كار خوبي ‌كه‌ در زمينۀ‌ مطالعه‌ اين‌ اسناد صورت‌ گرفته‌، يعني‌ چگونگي‌ وقوع‌ كودتا، آمدن‌ رضاخان سردارسپه‌ و بعد رضاشاه‌ و پس‌ از آن‌ رفتن‌ او، كتاب‌ دكتر سيروس‌ غني‌ است‌. البته‌ بنظر من‌ هنوز جاي‌ كار بسيار بيشتري‌ هست‌، امّا همان‌ كتاب برپايه اسناد معتبر‌ منش‌ و عملکرد رضاشاه‌ را به دقت‌ نشان‌ مي‌دهد و آشكار مي‌سازد كه‌ رضاشاه‌ در مسير خود و در زمينۀ‌ برخورد به‌ انگليسيها چگونه‌ عمل‌ نموده‌ است‌. ايشان‌ زماني‌هم‌ مزاحم‌ منافع‌ انگليسيها مي‌شود. اينطور نبود كه‌ تنها در شهريور 1320 اين‌ درگيري‌ وجود داشت‌. درگيري‌ با منافع‌ انگليس‌ از قبل‌ از 1310 صورت‌ مي‌گيرد، امّا در آن‌ هنگام‌ امكان‌ جابجائي ‌رضاشاه‌ براي‌ آنها فراهم‌ نبود. به اين معنا که با منزلت و جايگاهي‌ كه‌ در جامعه‌ كسب‌ كرده‌ بود، اين‌ امكان‌ وجود نداشت ‌و انگليس‌ نمي‌توانست‌ دست‌ به‌ چنين‌ كاري‌ بزند، اگر مي‌توانستند، مطمئناً خيلي‌ زودتر دست ‌بكار مي‌شدند.

 

دكترگوئل كُهن‌ ـ بله‌ در سفرنامه‌ خوزستان‌ هم‌ صورت‌ اين‌ مذاكرات‌ آمده‌ است‌. خوب‌ واقعاً كدام ‌رئيس‌الوزرائي‌ تا آن‌ زمان‌ توانسته‌ بود با منافع‌ انگليس‌ و با آنها اينگونه‌ برخورد كند! كار خوبي ‌كه‌ در زمينۀ‌ مطالعه‌ اين‌ اسناد صورت‌ گرفته‌، يعني‌ چگونگي‌ وقوع‌ كودتا، آمدن‌ رضاخان سردارسپه‌ و بعد رضاشاه‌ و پس‌ از آن‌ رفتن‌ او، كتاب‌ دكتر سيروس‌ غني‌ است‌. البته‌ بنظر من‌ هنوز جاي‌ كار بسيار بيشتري‌ هست‌، امّا همان‌ كتاب برپايه اسناد معتبر‌ منش‌ و عملکرد رضاشاه‌ را به دقت‌ نشان‌ مي‌دهد و آشكار مي‌سازد كه‌ رضاشاه‌ در مسير خود و در زمينۀ‌ برخورد به‌ انگليسيها چگونه‌ عمل‌ نموده‌ است‌. ايشان‌ زماني‌هم‌ مزاحم‌ منافع‌ انگليسيها مي‌شود. اينطور نبود كه‌ تنها در شهريور 1320 اين‌ درگيري‌ وجود داشت‌. درگيري‌ با منافع‌ انگليس‌ از قبل‌ از 1310 صورت‌ مي‌گيرد، امّا در آن‌ هنگام‌ امكان‌ جابجائي ‌رضاشاه‌ براي‌ آنها فراهم‌ نبود. به اين معنا که با منزلت و جايگاهي‌ كه‌ در جامعه‌ كسب‌ كرده‌ بود، اين‌ امكان‌ وجود نداشت ‌و انگليس‌ نمي‌توانست‌ دست‌ به‌ چنين‌ كاري‌ بزند، اگر مي‌توانستند، مطمئناً خيلي‌ زودتر دست ‌بكار مي‌شدند.

   البته‌ در مورد زمينه‌ تاريخي‌ 1299 يعني‌ شرايط‌ تاريخي پيش و پس از‌ 1299 نكات‌ بسيار زيادي‌ وجود دارد كه‌ بايد حتماً مطرح‌ شوند. اين‌ نكات‌ كاملاً روشن‌ مي‌كنند كه‌ ما در چه‌ وضعيتي‌ بسر مي‌برديم‌. آينه‌ افكار جامعه‌ و آنچه‌ كه‌ در جامعه‌ مي‌گذرد را معمولاً مي‌توان‌ در لابلاي‌ نوشته‌هاي ‌مطبوعات‌ بدست‌ آورد. هر چند بعضي‌ وقتها هم‌ فشار و سانسور وجود داشته‌ امّا با وجود اين ‌ما در 1299 روزنامه‌هاي‌ قابل‌ تعمقي‌ داشتيم‌، روزنامه‌هايي‌ كه‌ چالش‌گر بوده‌اند، از مستوفي‌الممالك‌ گرفته‌ تا قوام‌السلطنه‌ را مورد حمله‌ قرار مي‌دادند. البته‌ توقيف‌ و تعطيل‌ وجود داشت‌، امّا نهايتاً فضا براي‌ طرح‌ مسائل‌ موجود بود. چيزي‌ كه‌ براي‌ من‌ بسيار جالب‌ است‌ ومي‌خواهم‌ با شما در اين‌ توجه‌ سهيم‌ شوم‌ و يكسري‌ از كارهائي‌ را كه‌ همراه‌ دارم‌ و در زمينه‌ همان‌ كار مطبوعات‌ است‌، برايتان‌ بازگو كنم‌، صحنه‌هائی از واقعيات تکان دهنده‌ای است که انعکاس آنها در منابع موجود يا نيامده و يا به عمد ناديده گرفته شده است. بعنوان‌ نمونه‌ روزنامه‌ «بامداد روشن‌» در شمارۀ‌ 35 در 17 اكتبر 1915 ـ يعني‌ چهار سال‌ قبل‌ از كودتا و آمدن‌ سيدضياء و رضاخان‌ ـ را ورق می‌زنيم تا ببينيم از اوضاع و شرايط موجود چه‌ مي‌گويد: 

   «سياست‌ خشن‌ انگليس‌ در ايران‌ ـ اين‌ سرمقالۀ‌ اين‌ شمارۀ‌ روزنامۀ‌ "بامداد روشن‌" است‌ ـ اكنون‌ وقت‌ آن‌ رسيده‌ است كه‌ بي‌پرده‌ بگويم‌ و بنويسم‌ كه‌ ديپلماسي‌ انگليس‌ در ايران ‌از چند سال‌ به‌ اين‌ طرف‌ يك‌ وجهي‌ را انتخاب‌ نمود، كه‌ همواره‌ اصلاح‌ واقعي‌ را دچار فلج‌ گذارد و اقدام‌ اساسي‌ ما را مانع‌ شده‌ و نگذاشت‌ كه‌ آني‌ ساكنين‌ اين‌ مملكت‌ براي‌ روز سياه‌ خود فكري‌ كرده‌ و اصلاحي‌ در پيش‌ گيرند.» 

   در جاي‌ ديگري‌ مي‌گويد: 

   «ولي‌ از جنگ‌ اروپا، ايران‌ را نصيب‌ آن‌ شده‌ كه‌ جوانانش‌ هر روز بعنوان‌ فدائي‌، فدائي‌ مقاصد دولت‌ متعارف‌ و... و خاك‌ ايران‌ معركه‌ تاخت‌ و تاز بين‌المللي‌ گشته‌ از يك‌ طرف‌ انگليس‌ و ازطرفي‌ روس‌ و از ناحيه‌ آلمان‌ و عثماني‌ هر لحظه‌ بشكلي‌ و هر روز به‌ عنواني‌، شرق‌ و غرب‌ وشمال‌ و جنوب‌ وطن‌ ما را تحت‌ كشمكش‌ و زدوخورد قرار داده‌ و از هيچ‌ تشبثي‌ كه‌ مستقيماً بي‌طرفي‌ ايران‌ را تهديد نمايد مضايقه‌ نمي‌كند.» 

   حالا جالب‌ است‌ كه‌ در حدود همين‌ روزها روزنامه‌اي‌ بنام‌ «شهاب‌ ثاقب‌» در سرمقالۀ‌ شمارۀ‌21 خود تحت‌ عنوان‌ «رفرم‌ حقيقي‌ در دوائر دولتي‌ لازم‌ است‌» دولت به اصطلاح مشروطه‌ را بعنوان يک‌ سيستم‌ و نظام‌اداري‌‌ پوشالي‌ از نظر سازمان‌ مطرح مي‌كند و مي‌گويد: 

   «لفاظي‌ و ظاهرسازي‌ و عبارات‌ عوامانه‌ ماستمالي‌ كه‌ در ضميرۀ‌ فطرت‌ ما سرشته‌ شده‌ با اين‌ دولت‌ و نظام‌ اداري‌ عجين‌ شده‌ است‌.» 

   در آن سال‌ها كه‌ جلوتر مي‌رويم‌، برخوردها شديدتر شده‌ و از فرط‌ عصبانيت‌ گاه‌ با ناسزا توأم‌مي‌شود. مثلاً «بامداد روشن‌» در سرمقالۀ‌ شمارۀ‌ 86 خود «آئينۀ روسها در قزوين‌» وضعيت‌ كشور را نشان‌مي‌دهد: 

   «آه‌ ايران‌ چقدر بدبخت‌ است‌، آري‌ بدبخت‌ است‌. مادري‌ كه‌ در وقت‌ گرفتاري‌ خود يك‌ فرزند نداشته‌ باشد. اين‌ چهارديواري‌ كثيف‌ و مسموم‌ تهران‌ كه‌ مركز شده‌ ولي‌ براي‌ بدبختي‌ تمام ‌ايران‌، خدا خرابش‌ كند كه‌ آكنده‌ از خيانت‌ است‌، اين‌ چه‌ تهراني‌ است‌، امروز جولان‌ تمام‌ خائنان‌، مهد امنيت‌ تمام‌ دشمنان‌ ايران‌، تمام‌ ايران‌ در نحوست‌ اين‌ شهر گرفتار و در آتش‌خيانت‌ به‌ اين‌ چهار ديوار خائنين‌ مي‌سوزد، خيانت‌، ايران‌ فروشي‌، اجنبي‌پرستي‌ و باقي‌صفات‌ رذيله‌ هواي‌ اين‌ شهر را به‌ اندازه‌اي‌ مسموم‌ كرده‌، مجالس‌ تنفس‌ در صفات‌ همين‌... 

   اين‌ اسناد نشان‌ مي‌دهند كه‌ خشم‌ به‌ جائي‌ مي‌رسد - چنانچه‌ خواهيم‌ ديد - كه‌ مي‌خواهند همه‌ چيز را بهم‌ بريزند در ادامۀ‌ همين‌ مطلب‌ مي‌گويد: 

   «تمام‌ بلاهائي‌ كه‌ از اول‌ تا به‌ حال‌ بر سر ايران‌ آمد بدست‌ روسها بود، ولي‌ در حقيقت‌ علت‌ ومحرك‌ انگليسي‌ها بودند

 

تلاش‌ ـ گفتيد كه‌ اين‌ مطالب‌ از روزنامه‌ «بامداد روشن‌» حدود چهارسال‌ قبل‌ از كودتاي‌ 1299 بوده‌است‌. من‌ مي‌خواستم‌ در مورد وضعيت‌ در مركز يعني‌ از تهران‌ بپرسم‌ از فضاي‌ سياسي‌ پايتخت ‌در سالهاي‌ قبل‌ از كودتا.

·         در مورد رضاشاه‌ نيز بايد چهار دوره‌ قائل‌ شويم‌؛ ايشان‌ هنگامي‌ كه‌ در كودتاي‌ 1299 مشاركت‌ داشت‌ رضاخان‌ ميرپنج‌ بود، بعد هم‌ مي‌شود رضاخان‌ سردار سپه‌ تا سال‌ 1304 خورشيدی كه‌ مجلس‌ مؤسسان‌ مطرح‌ مي‌شود و در دورۀ‌ كوتاهي‌ ايشان‌ مي‌شود آقاي‌ رضا پهلوي‌ و بعد هم‌ با رسيدن‌ به‌ مقام‌ پادشاهي،‌ عنوان رضاشاه‌ می‌گيرد. البته در دهه‌ 20 به‌ بعد مجلس به او عنوان رضاشاه‌ كبير می‌دهد. بنابراين‌ با توجه‌ به‌ اين‌ دوره‌هاي‌ تاريخي ‌وقتي‌ مي‌گويم‌ رضاخان‌ مربوط‌ مي‌شود به‌ دوران‌ قبل‌ از سردارسپهي‌ ايشان‌.

دكترگوئل كُهن‌ ـ خوب‌ اگر بخواهيم‌ از رضاخان‌ صحبت‌ كنيم‌ از شرايط‌ تاريخي‌، سياسي‌، اجتماعي‌ در آستانۀ‌ كودتا بحث‌ كنيم‌، بايد به‌ اين‌ نكات‌ هم‌ اشاره‌ كنيم‌ و ببينيم‌ چه‌ وضعيتي‌ حاكم‌ بوده‌ است‌. اينجا توضيحي‌ در مورد اينكه‌ مي‌گويم‌ «رضاخان‌» بايد بدهم‌. بعضي‌ اوقات‌ من‌ بحثهائي‌ باكساني‌ داشته‌ام‌ كه‌ دائماً بجاي‌ بكارگيري‌ رضاشاه‌ يا محمدرضاشاه‌ مي‌گويند رضاخان‌ يا محمدرضاخان‌. اولاً محمدرضاخان‌ كه‌ هيچوقت‌ نداشتيم‌. امّا در مورد رضاشاه‌ نيز بايد چهار دوره‌ قائل‌ شويم‌؛ ايشان‌ هنگامي‌ كه‌ در كودتاي‌ 1299 مشاركت‌ داشت‌ رضاخان‌ ميرپنج‌ بود، بعد هم‌ مي‌شود رضاخان‌ سردار سپه‌ تا سال‌ 1304 خورشيدی كه‌ مجلس‌ مؤسسان‌ مطرح‌ مي‌شود و در دورۀ‌ كوتاهي‌ ايشان‌ مي‌شود آقاي‌ رضا پهلوي‌ و بعد هم‌ با رسيدن‌ به‌ مقام‌ پادشاهي،‌ عنوان رضاشاه‌ می‌گيرد. البته در دهه‌ 20 به‌ بعد مجلس به او عنوان رضاشاه‌ كبير می‌دهد. بنابراين‌ با توجه‌ به‌ اين‌ دوره‌هاي‌ تاريخي ‌وقتي‌ مي‌گويم‌ رضاخان‌ مربوط‌ مي‌شود به‌ دوران‌ قبل‌ از سردارسپهي‌ ايشان‌.

 

تلاش‌ ـ البته‌ هنوز كساني‌ كماكان‌ اصرار دارند ايشان‌ را با عنوان‌ توهين‌آميزي‌ چون‌ «قلدر» خطاب‌كنند، براي‌ آنها تاريخ‌ هيچ‌ معنائي‌ ندارد.

·         اگر تمام‌ اقدامات‌ رضاشاه‌ را كنار بگذاريم‌ و فقط‌ تأسيس‌ دانشگاه‌ تهران‌ را در نظر بگيريم‌، فكر مي‌كنم‌ اگر ارزش‌ اين‌ اقدام‌ بيشتر از تأسيس‌ دارالفنون‌ نباشد، كمتر هم‌ نيست‌. پس‌ چرا ما چشم‌ خود را روي‌ اقدامات ‌پراهميتي‌ نظير تأسيس‌ دانشگاه‌ مي‌بنديم‌، و دائماً جنبه‌هاي‌ منفي‌ را مطلق‌ مي‌كنيم‌ و فقط‌ چند جنبه‌‌ منفي‌ را كه‌ حتماً در مورد رضاشاه وجود داشته‌، مي‌بينيم‌ و در مورد اميركبير فقط‌ جنبه‌های‌ مثبت‌ را؟ در حاليكه‌ در مورد وي‌ نيز جنبه‌هاي‌ منفي‌ قابل‌ ذكر وجود دارد. بعنوان‌ نمونه‌ اگر بخواهيم‌ از زاويۀ‌ تجددخواهي‌، رشد و توسعه‌ در گذر تاريخ‌ به‌ قضايا برخورد كنيم‌، مي‌دانيم ‌جنبش‌ بابيه‌ در شرايط‌ آن‌ روز يك‌ جريان‌ ضدفئودالي‌ بوده‌ و از نظر فرهنگي‌ نيز حرفي‌ براي ‌گفتن‌ داشت‌، امّا آن‌ قتل‌ عامها و دستگيريهای بی‌رحمانه و آزارها همه‌ بدستور اميركبير صورت‌ گرفت‌، در صورتيكه‌ از اين‌ اقدام‌ وي‌ معمولاً كمتر سخن‌ گفته‌ مي‌شود و چه بسا از آن تمجيد هم می‌کنند! در حاليكه‌ برخورد بي‌طرفانه‌ و ديد جامع،‌ از پيش‌ شرط‌هاي‌ نگاه‌ تاريخي است‌ در غير اينصورت‌ بي‌انصافي‌ و جانبدارانه‌ خواهد بود.

 

دكترگوئل كُهن‌ ـ من‌ در اينجا بحثي‌ دارم‌ در مورد اميركبير. البته‌ نمي‌خواهم‌ در اينجا به‌ رضاشاه‌ نمرۀ‌ قبولي‌ صد بدهم‌ و به‌ ميرزاتقي‌ خان‌ اميركبير در تاريخ‌ نمرۀ‌ كمتري‌ بدهم‌. نه‌ اصلاً چنين‌ چيزي‌ نيست‌، تنها مي‌خواهم‌ نشان‌ بدهم‌ كه‌ چقدر ضروري‌ است‌ كه‌ ما نگرشي‌ صادقانه‌ و منصفانه‌ به‌ تاريخ‌ 150 سال‌ گذشته‌امان‌ داشته‌ باشيم‌. ميرزاتقي‌خان‌ فراهاني‌ پسر آشپزباشي‌ كه ‌بعدها لقب‌ اميركبير به‌ وي‌ اطلاق‌ شد، از بُعد فرهنگي‌ و اثرگذاري‌ شخصي‌ در حوزۀ‌ ادب‌فارسي‌ يا فرهنگ‌ ايراني‌ به‌ هيچ‌ روي‌ قابل‌ مقايسه‌ با فروغي‌ و قوام‌ نيست‌. يعني‌ ايشان‌ هيچ‌ اثر نوشتاري‌ يا ادبي‌ ندارد. ولي‌ از نظر اداري‌ و حوزۀ‌ سياسي‌ منشاء اقداماتي‌ شد كه‌ البته‌ معروفترينش‌ تأسيس‌ دارالفنون‌ است‌ كه‌ از نظر فرهنگي‌ بسيار مهم‌ بود. خوب‌ ايشان‌ پسرآشپزباشي‌ بود، بعد هم‌ صدراعظم‌ شد و مي‌بينيم‌ كه‌ چگونه‌ از وي‌ در تاريخ‌ ياد مي‌شود. ‌البته‌ فرد شايسته‌ و در خور چنين‌ احترامي‌ است‌ و بايد‌ از وي‌ چنين‌ ياد شود. بسيار خوب‌! امّا براي‌ بررسي‌ ايشان‌ هيچگاه‌ از منش‌ و رفتار شخصي‌ وي‌ سخن‌ گفته‌ نمي‌شود، بعنوان‌ نمونه ‌در سفري‌ كه‌ ايشان‌ به‌ منظور ملاقات‌ پدر و مادرش‌ مي‌رود، از رفتار و از اشتباهاتی‌ كه‌ داشته‌ صحبتي‌ در ميان ‌نيست‌. بنابراين‌ در برخورد به‌ ايشان‌ مجموعه‌اي‌ در كليتش‌ مورد توجه‌ است‌ نه‌ يك‌ يا دو عنصر کنشی و رفتاري‌. حال‌ از همين‌ زاويه‌ و در همين‌ رابطه‌ نگاه‌ كنيم‌ به‌ برخورد به‌ رضاخان‌ سردارسپه‌ و رضاشاه‌ بعدي‌. من‌ فكر مي‌كنم‌ اگر تمام‌ اقدامات‌ رضاشاه‌ را كنار بگذاريم‌ و فقط‌ تأسيس‌ دانشگاه‌ تهران‌ را در نظر بگيريم‌، فكر مي‌كنم‌ اگر ارزش‌ اين‌ اقدام‌ بيشتر از تأسيس‌ دارالفنون‌ نباشد، كمتر هم‌ نيست‌. پس‌ چرا ما چشم‌ خود را روي‌ اقدامات ‌پراهميتي‌ نظير تأسيس‌ دانشگاه‌ مي‌بنديم‌، و دائماً جنبه‌هاي‌ منفي‌ را مطلق‌ مي‌كنيم‌ و فقط‌ چند جنبه‌‌ منفي‌ را كه‌ حتماً در مورد رضاشاه وجود داشته‌، مي‌بينيم‌ و در مورد اميركبير فقط‌ جنبه‌های‌ مثبت‌ را؟ در حاليكه‌ در مورد وي‌ نيز جنبه‌هاي‌ منفي‌ قابل‌ ذكر وجود دارد. بعنوان‌ نمونه‌ اگر بخواهيم‌ از زاويۀ‌ تجددخواهي‌، رشد و توسعه‌ در گذر تاريخ‌ به‌ قضايا برخورد كنيم‌، مي‌دانيم ‌جنبش‌ بابيه‌ در شرايط‌ آن‌ روز يك‌ جريان‌ ضدفئودالي‌ بوده‌ و از نظر فرهنگي‌ نيز حرفي‌ براي ‌گفتن‌ داشت‌، امّا آن‌ قتل‌ عامها و دستگيريهای بی‌رحمانه و آزارها همه‌ بدستور اميركبير صورت‌ گرفت‌، در صورتيكه‌ از اين‌ اقدام‌ وي‌ معمولاً كمتر سخن‌ گفته‌ مي‌شود و چه بسا از آن تمجيد هم می‌کنند! در حاليكه‌ برخورد بي‌طرفانه‌ و ديد جامع،‌ از پيش‌ شرط‌هاي‌ نگاه‌ تاريخي است‌ در غير اينصورت‌ بي‌انصافي‌ و جانبدارانه‌ خواهد بود. اساساً اقداماتي‌ كه‌ در زمان‌ رضاشاه‌ كه‌ طولاني‌تر از دوران‌ اميركبير هم‌ بود، صورت‌ گرفت‌ يعني‌ درفاصله‌ 1300 تا 1320 از نظر ابعاد تأثير اجتماعي ـ فرهنگی‌ هيچ‌ دوره‌اي‌ شايد قابل‌ مقايسه‌ با آن‌ نباشد، اقداماتي‌ كه‌ در جهت‌ يك‌ توسعۀ‌ همه‌ جانبۀ‌ ملي‌ بود. حال‌ چرا ما به‌ ميرزاتقي‌ خان‌ فراهاني‌مي‌گوييم‌ اميركبير امّا رضاشاه‌ را «رضاخان‌ قلدر» خطاب‌ مي‌كنيم‌؟!

 

تلاش‌ ـ پرسش‌ قبلي‌ ما ـ پيش‌ از ورود به‌ بحث‌ در مورد خود رضاشاه‌ ـ بر سر اوضـاع‌ و احـوال‌ سياسـي‌ مـركز در آستانه‌ كـودتا بود، شمـا هم‌ داشتيد مطالبي‌ را از روزنامه‌هاي‌ آن‌سالها در توضيح‌ اين‌ پرسش‌ قرائت‌ مي‌فرموديد:

 

دكترگوئل كُهن‌ ـ بله‌ بازگرديم‌ به‌ سئوالي‌ كه‌ نيمه‌ كاره‌ گذاشتيم‌ در مورد شرايط‌ و اوضاع‌ احوال‌ پايتخت‌ و كشورما هم‌ چند نمونۀ‌ ديگر را ارائه‌ دهم‌. درست کمی پيش از روی کار آمدن سردارسپه، وضعيت قوای نظامی آن چنان بی‌سامان بود که به قول روزنامه شفق سرخ شماره 269 «سربازها تمام مشغول کسب‌های مختلف از قبيل کشمش‌فروشی، هيزم‌شکنی و قصابی بوده سرگذرها قمار نموده از اين راه اعاشه می‌کردند و ايران را در نظر اجانب ضعيف و خوار می‌نمودند.»

  در زمينۀ «قتل‌ و غارت‌» «بامداد روشن‌» شمارۀ‌ 92 می‌نويسد:

   «كردستان‌! سنجرخان‌ دزد معروف‌ با عده‌اي‌ سوار به‌ قريۀ‌ چماق‌ دره‌ ريخته‌ دو نفر... را كشته‌...اشرار همه‌ جا مشغول‌ غارت‌ هستند!»

   و جاي‌ ديگر مي‌گويد:

   «فرار از ترس‌ غارت‌»

   «اهر! امروز رعاياي‌ دهات‌ از ترس‌ غارت‌ كه‌ مبادا موقع‌ مقابله‌ با ياغيان‌ در اين‌ ميان‌ پايمال ‌شوند، اهل‌ و عيال‌ خود را برداشته‌ و مي‌گريزند.»

   يا نشريۀ‌ ديگري‌ بنام‌ «روزنامۀ‌ شورا» در شمارۀ‌ 131 خود كه‌ مربوط‌ است‌ به‌ جمادي‌الثاني‌1333 درست‌ حدود 5 يا 6 سال‌ قبل‌ از كودتا در مورد اوضاع‌ مملكت‌ مي‌نويسد، اوضاعي‌ كه‌ تا آستانه‌ كودتاي‌ 1299 روز به‌ روز وخيم‌تر مي‌شود. اين‌ نشريه‌ در سرمقالۀ‌ خود مي‌نويسد:

   «همهمۀ‌ غريبي‌ است‌؛ فلاكت‌ و افسردگي‌ عاشقان‌ ترقي‌ ايران‌ به‌ حدي‌ است‌ كه‌ ما خود ديديم‌ جماعتي‌ دور هم‌ نشسته‌ بودند و مثل‌ زن‌ بچه‌ مرده‌، براي‌ نبودن‌ مرد و نداشتن‌ فداكار صالح‌ مي‌گريستند. اين‌ بدبخت‌ ايران‌ اين‌ شيدائي‌ برادران‌ براي‌ استقلال‌ ايران‌، اين‌ ترس‌ و بيم‌ از نفوذ اجانب‌، اين‌ جُنب‌ و جوش،‌ اين‌ همهمه‌ و ولوله‌ از اين‌ غريو‌ هياهو، اين‌ گريه‌ها و ناله‌ها از روي‌ كدام‌ سرمشق‌ و تجربه‌ است‌. اگر عوام‌ و بازاريهاي‌ محترم‌ ما هنوز معلم‌ حُب‌ وطن‌ به‌ خود نديده‌اند، اما اين‌ فشارهاي‌ پي‌ در پي‌ در اثر نداشتن‌ مرد كار در اين‌ مدت را‌ از اجانب‌ ديده‌اند.»

   باز هم‌ در«بامداد روشن»‌ در شمارۀ‌ 68 آن‌ آمده‌ است‌:

    «اصفهان‌ ـ وضع‌ اصفهان‌ روز به‌ روز بدتر و بدتر مي‌شود. در يك‌ شب‌ ده‌ نفر آلماني‌ كه‌صاحب‌ منصب‌ هستند با فدائي‌ها و 150 نفر بختياري‌ و يك‌ بار تفنگ‌ وارد اصفهان‌ شده‌اند. مدتي‌ است‌ كه‌ در اينجا منتظر 100 نفر ژاندارم‌ هستند كه‌ براي‌ تأمين‌ آسايش‌ از شيراز حركت مي‌كنند. از بي‌ پولي‌ هنوز از شيراز هم‌ حركت‌ نكرده‌اند. قراولهاي‌ كنسولگري‌ آلمان‌ با رولوسيونرها و مجاهدين‌ متصل‌ و زياد مي‌شوند. بمب‌ سازي‌ و تبليغات‌ جهاد از طرف‌ آلمانها وسعت‌ يافته‌ و منتشر مي‌گردد و از طرف‌ دولت‌ ايران‌ هيچ‌ مبارزه‌اي‌ و جلوگيري‌ نمي‌شود.»

    «کوکب ايران» نيز خطاب به هرج و مرج‌طلبان مدعی روشنفکری و نيز واپس‌گرايان می‌پرسد:

   «تا کی بايد عوضِ ترويج سلامت و امنيت، تشويق کارکردن، زحمت کشيدن و آبادکردن مملکت زارع را از زراعت، تاجر را از تجارت، کارگر را از کار بازداشته افکار ساده را به اسم عقايد سنجيده و آنتريک‌های پست، مسموم ساخته و برشانۀ خميدۀ مملکت بارهای سنگين ديگری تحميل نمود؟».

    «بامداد روشن‌» شمارۀ‌ 29 می‌نويسد:

   «جسم‌ اجتماعي‌ از اثر سميّات‌ فائقه‌ ادوار استبداد بلكه‌ دورۀ‌ مشروطيت‌ آنقدر ضعيف‌ و نقاهت‌ بار است‌ كه‌ به‌ دواهاي‌ عادي‌ هرگز معالجه‌ نخواهد شد. هزار افسوس‌ كه ‌كار ايران‌ از اثر ضعف‌ سياست‌ داخلي‌ به‌ همين‌ جا رسيده‌ و ممكن‌ بود كه‌ با تكامل‌ روي‌ اصلاح ‌ببيند. اين‌ است‌ كه‌ هر شكل‌ و هر كابينه‌اي‌ روي‌ كار مي‌آوريم، باز مي‌بينيم‌ كه‌ اوضاع‌ تغيير نكرده ‌بلكه‌ بدتر مي‌شود. هيچ‌ كس‌ را نبايد متهم‌ كرد، كار به‌ اندازه‌اي‌ پريشان‌ و رشته‌ها بقدري‌گسيختگي‌ گرفته‌ كه‌ اصلاح‌ از حد قدرت‌ همه‌ كس‌ خارج‌ است‌ و واقعاً بايد دستي‌ از غيب‌ بيرون آيد و كاري‌ بكند. يعني‌ بايد متوسل‌ به‌ يك‌ اقدام‌ فوق‌العاده‌ شد و ايران‌ بايد آخرين‌ رُل‌ حياتي‌خود را هم‌ ببازد.» (يعنی بازي‌ كند).

    و جالب است بدانيد که روزنامه نوبهار ملک‌الشعرای بهار نيز اذعان دارد  «برای گردانيدن چرخۀ امور، مردانی در خورند که ديروز نبودند... برای گشودن گره، فرد گره‌گشا لازم است».

    حال‌ اين‌ گفته‌ها و نوشته‌ها متعلق‌ به‌ چه‌ زماني‌ است‌؟ پنج‌ سال‌ قبل‌ از آمدن‌ رضاشاه‌ است‌ يعني‌ همان‌ «دست‌ غيب‌»! من‌ فكر مي‌كنم‌ هيچ‌ جا چنين‌ اسناد تاريخي‌ را نتوانيم‌ بدست‌ آوريم‌كه ‌اين‌ چنين‌ روشن‌ اوضاع‌ و شرايط‌ حاكم‌ بر ايران‌ را در اين‌ دوره‌ تصوير نمايد.

      مدتی پيش از سوم اسفند 1299 ـ که ديگر، به اصطلاح، کارد به استخوان رسيده ـ در شماره 240 «کوکب ايران» می‌خوانيم که:

   «امروز فساد اخلاق، دزدی غيرمستقيم و مستقيم سرتاسر مملکت را فراگرفته است! همه بدون استثناء خيانت می‌کنند..

    همين روزنامه در شماره ديگر خود می‌نويسد:

   «اوضاع مشهد بی‌نهايت رقت‌‌آور است! نه حکومت داريم و نه نايب‌الحکومه... حکام ولايت بی‌تکليف، قائدين اشرار مشغول به قتل و غارت، هرج و مرج بی‌اندازه حکم‌فرماست... اين ايام شرارت قزاق‌های روسی متوقف در بارفروش (بابل) از حد گذشته است... شب‌ها در موقع حرکت، تيرخالی می‌کنند... نايب‌الحکومۀ موقتی ابداً جرأت اظهار ندارد...»  

   در اين اثنا سرکشيک‌زاده نيز در مقاله خود در شماره پنجم «زبان آزاد» با عنوان «قتل اجتماعی» فرياد برمی‌آورد که :

   «يک دسته بی‌پروا برای کشتن هيات اجتماعيه ايران کمربسته‌اند. ايران را می‌کُشند ولی به طور بسيار فجيع و سوزنده! ايران را در معبد خودخواهی با دشنۀ محافظ‌کاری و جبن سياسی قربانی می‌نمايند!...»  

   مرحوم «عشقی» نيز نارضايتی خود از اوضاع را پرخاش‌گونه به صورت درج يک رباعی در بالای صفحۀ يکم روزنامۀ «قرن بيستم» نشان می‌دهد؛ آنجا که می‌گويد:

اين کاخ کهن خراب می‌بايد کرد

اين شهر، به خون خضاب می‌بايد کرد 

آزادی انقلاب اول گم شد

بار دگر انقلاب می‌بايد کرد

    جالب‌تر اينکه «اقتصاد ايران» در شماره 38 خود به تاريخ يکم مهرماه 1301 (24 سپتامبر 1922 ميلادی) از ارتش قوی و از آتاتورک می‌گويد:

   «ما قشون را که با پول ملت و از دليران ملت تشکيل شده است برای محافظه وطن و مدافعه ملی می‌خواهيم. ما قشون را برای خاتمه دادن به اين اليگارشی و ملوک‌الطوايفی... لازم داريم و نه برای منافع و اعمال نفوذهای شخصی... ما می‌گوئيم قهرمانان ملی کمال‌پاشا لازم داريم که به فوائد حقوق ملی را مدافعه کرده به ملت حساب پس بدهد... سربازی که از تودۀ ملت بيرون آمده احتياجات مملکت را بفهمد...».

   بعد حتي‌ وقتي‌ به‌ آمدن‌ رضاخان‌ ميرپنج‌ مي‌رسيم‌، سالهاي‌ 1301، 1302، كه‌ البته‌ حالا ديگر رضاخان‌ سردارسپه‌ است‌، مي‌بينيم‌ در اثر تغييراتي‌ كه‌ ايجاد شده‌، مرجع‌ قدرت‌ وزير جنگ‌ شناخته‌ مي‌شود، مردم‌ براي‌ همه‌ امور به‌ او مراجعه‌ مي‌كنند. جالب‌ است‌ در يادداشتهائي‌ كه ‌متأسفانه‌ همراهم‌ نيست‌، و از مطالب‌ آن‌ دوره‌ جمع‌ آوري‌ شده‌، ملاحظه‌ مي‌كنيم‌ مطالبه ‌خشونت‌ و قهر در خواستها بيان‌ مي‌شود و تا حد خونريزي‌ هم‌ مي‌رود، اين‌ امر را بعداً در شعارها هم مي‌بينيم‌ يعني‌ سرمقاله‌‌ها هم‌ با جوهر قرمز چاپ‌ مي‌شوند و مي‌گويند: «يكي‌ بايد بيايد و بكشد، آنوقت‌ مي‌تواند امنيت‌ بياورد. بايد حمام‌ خون‌ به‌ راه‌ بياندازد تا امنيت‌ برقرار گردد». ببينيد استيصال‌ و وحشت‌ تاچه‌ حد گسترش‌ يافته‌ بود كه‌ شما در صفحات‌ روزنامه‌ها در آن‌ روزهاي‌ 1299 تا 1300 چنين‌مطالبي‌ را  مشاهده‌ مي‌كنيد!

   ببينيد روزنامه‌ ديگر- «مرد آزاد» در شمارۀ‌ 156 كه‌ در سال‌ 1302 يا معادل‌ اكتبر 1923 است ‌چه‌ مي‌گويد:

   «من‌ گذشته‌ها را فراموش‌ كردم‌» ميدان‌ آتيه‌ به‌ روي‌ همه‌ باز است‌ هر كه‌ راست راه رفت بدون ‌خصومت‌ - هر كه‌ باشد - تحت‌ حمايت‌ من‌ است‌. هر كس‌ از خط‌ مستقيم‌ منحرف‌ شد صاعقه ‌غضب‌ من‌ او را خواهد زد.» اين‌ مطلب‌ را «مرد آزاد» از ناپلئون نقل‌ و بعد نتيجه‌ مي‌گيرد:

   «ايران‌ امروز هم ( مانند فرانسه) محتاج‌ يك‌ رئيس‌ با وجودي‌ است‌ كه‌ به اين‌ زبان‌ حرف‌ بزند... ما عادت‌ كرده ‌زمامداران‌ متواضع‌ داشته‌ باشيم‌. رئيس‌الوزرائي‌ كه‌ به‌ حرف‌هاي‌ نامربوط‌ ما اعتنا نكند، خائن‌ و جاني‌ است‌. ولي‌ صحبت‌ از اين‌ نيست‌ كه‌ ما چه‌ مي‌خواهيم‌، بايد ديد ايران‌ چه‌ مي‌خواهد.»

   چقدر زيباست‌! ادامه می‌دهد: «زمامدار مفيد به‌ حال‌ ايران‌ كسي‌ است‌ كه‌ بداند درد اصلي‌ ما فقر و بيكاري ‌است‌ و براي تهيه وسايل‌ رفع‌ آن‌ اشخاص‌ لايق‌ را صرف‌ نظر از جهات‌ حزبي‌ دور خود جمع‌ كند، به‌كاراندازد‌ و در ضمن‌ به‌ همه‌ بفهماند، اگر مثل‌ آدم‌ راه‌ رفتيد فبها‌المراد و الّا واي‌ بر شما  ـ‌ با من‌ بازي ‌نمي‌شود كرد. ما معتقديم‌ زمامدار جامع‌الشرايطي‌ بهتر از آقاي‌ سردار سپه‌ براي‌ ايران‌ نيست‌ و اميدواريم‌ بيش‌ از اين‌ مردم‌ را در انتظار نگذارند

   در چنين‌ شرايطي‌ ديگر مطالبات‌، خواستهاي‌ دوران‌ مشروطه‌ نبود، ديگر مانند آن‌ دوره‌ عدالتخانه‌ مطالبه‌ نمي‌شد، خواستهاي‌ مردم‌ تغيير كرده‌ بود. آنها امنيت، کار‌ و نان‌ و آب‌ مي‌خواستند، اينها حداقل‌هائي‌ بود كه‌ براي‌ بقاي‌ زندگي‌ مردم‌ ضروري‌ بود. جائي‌ براي‌ مطالبۀ‌ عدالتخانه ‌نمانده‌ بود. مردم‌ مردي‌ را مي‌خواستند كه‌ همۀ‌ آنچه‌ كه‌ امروز مي‌گوييم‌ نيازهاي‌ اوليه‌ ـ در مفهوم فراگير توسعه ـ را برايشان‌ فراهم‌ كند. اين در واقع، همان چيزی است که چند سال پيش از شکل‌گيری کودتای 1299 در جای جای سرمقاله شماره 78 روزنامه «نوبهار» ملک‌الشعرای بهار با عنوان «کاربزرگ ـ مردبزرگ» آشکارا به چشم می خورد:

   « امروز اموری فوق‌العاده پيش آمده است که ديروز نبودند... برای گشودن گره، مرد گره‌گشا لازم است..

    نکته بسيار جالب اينکه حتی در زمينۀ حراست از زبان فارسی نيز که در دوران رضاشاه به عنوان عامل پيوند ملی بسيار مورد توجه قرار گرفت، از سال‌ها پيش از کودتای 1299، مطالب و خواسته‌هائی مطرح می‌شود. از آن جمله در شمارۀ 26 بامداد روشن مشاهده می‌کنيم که در زمينۀ آموزش درست زبان فارسی در مقابل زبان عربی، و عدم وجود يک نظام آموزش فارسی در مدارس ايرانی در مقايسه با موفقيت مدارس آليانس اسرائيليت، از دولت انتقاد به عمل می‌آيد. در اين مورد «اشتغال سالانه 400 تا 500 شاگرد در آن که سالی 100 شاگرد فرانسه‌دان فارغ‌التحصيل خارج می‌کنند» مطرح می‌شود.

   «مرد آزاد» در شمارۀ‌ 1 خود كه‌ در سال‌ 1301 منتشر شد يعني‌ يكسال‌ بعد از كودتاي‌ 1299 مي‌نويسد:

   «چرا ايران‌ هنوز بيكار و گرسنه‌ و ترياكي‌ و بي‌سواد مانده‌ است‌. مملكت‌ ما براي‌ چه‌ ترقي‌ نكرد، براي‌ آنكه‌ قائدين‌ و عمال مشروطيت‌ ما يا كهنه‌ فكر بودند يا كهنه‌ نوكر. اينها نمي‌فهمند تجدد چيست‌! كهنه‌ نوكر‌ها مي‌پنداشتند بهرتقدير تجدد مخالف‌ منافع‌ آنهاست‌. براي‌ جماعت‌ اول ‌تشخيص‌ طريق‌ اصلاح‌ ممتنع‌ بود و براي‌ دسته‌ دوم،‌ صورت‌ گرفتن‌ اصلاح،‌ توليد ضرر مي‌كرد.حمله‌ و دفاع‌ شبانه‌ روزي‌ همه‌ را گرفت‌ تهمت‌ و افتراء حربۀ‌ عامي‌ شد. همه‌ به‌ جان‌ هم‌ افتادند. خرابه‌ ايران‌ به‌ صورت‌ خود باقي‌ ماند. واضح‌ است‌ از طبقه‌ايكه‌ تاكنون‌ زمامدار بودند، هرگز انتظار اصلاح‌ نمي‌توان‌ داشت‌. اگر لياقت‌ آباد كردن ‌ايران‌ و آدم‌ كردن‌ ايراني‌ در آنها بود، در اين‌ مدت لااقل‌ آثاري‌ از آن‌ كفايت‌ بروز مي‌كرد. چون‌ كاري ‌نكرده‌اند بايد كنارشان‌ گذاشت‌ و زمام‌ امور را بدست‌ نسل‌ جوان‌ داد. اين‌ طبقه‌ از كارش‌ در دوره‌ مشروطه‌ نشو و نما کرد. افتخارش‌ به‌ فلان‌ شخص‌ و سابقه‌ درباري‌ نيست‌. سرمايه‌اش‌ فضائل‌ ومعلوماتی‌ است‌ كه‌ بي‌آن،‌ تجدد ايران‌ محال‌ است‌. مرد آزاد طرفدار حكومت‌ جوان‌ است‌ و مي‌خواهد به‌ همه‌ بفهماند كه‌ با دست‌ زمامداران‌ گذشته‌ جان‌ تازه‌ به‌ ايران‌ نمي‌شود داد.» 

   و زير همين‌ مطلب‌ هم‌ يك‌ معادله‌ نوشته‌ شده‌ است‌: «كار نو = مرد نو»

 

تلاش‌ ـ آيا «مرد آزاد» روزنامه‌اي‌ نيست‌ كه‌ به‌ همت‌ علي‌اكبر داور، پس‌ از بازگشتش‌ از فرنگ‌، منتشرمي‌شد؟ 

·         با اين‌ فاكت‌ها مي‌خواهم‌ نشان‌ دهم‌ كه‌ در آن‌ زمان‌ ما چه‌ از نظر تفكر سياسي‌ و چه‌ از نظر چهارچوب‌ دولت‌ ـ ملت‌ و مفهوم سرزمين‌ دچار مشكل‌ بوديم‌. نه‌ سرزميني‌ فراگير كه‌ بتواند چهارچوب‌ دولت‌ ـ ملت‌ قرار گيرد و نه‌ پاراديم‌ تفكر ما به‌ ثبات‌ رسيده‌ است‌. يعني‌ نوعي ‌سردرگمي‌، بي‌ هويتي‌ و سرخوردگي‌. از فرط‌ نااميدي‌ بدنبال‌ معجزه‌اي‌ هستيم‌. اينها همه‌ از لابلاي‌ سطور روزنامه‌ها و مجله‌ها و ساير اسناد در آن‌ زمان‌ مشاهده‌ مي‌شود. اين‌ فاكتها نشان‌ مي‌دهند كه‌ كودتاي‌ 1299 بر چه‌ بستري‌ امكان‌پذير شد و چگونه‌ اين‌ حركت‌ شكل‌ گرفت‌ و شرايط‌ در مجموع‌ چگونه‌ بود. ما بدون‌ شناخت‌ و درك‌ از اين  بستر نمي‌توانيم‌ حركت‌ را بدرستي‌ بشناسيم‌.

 

دكترگوئل كُهن‌ ـ بله‌‌ اين‌ روزنامه‌ متعلق‌ به‌ داور است‌. باز در شمارۀ‌ ديگري‌ گفته‌ مي‌شود:

   «سبك‌ حكومت‌ را بايد تغيير داد. خميرۀ‌ سياسي‌ زمامدار عادي‌ ما خراب‌ است‌. اين‌ خميره ‌ايران‌ را معدوم‌ خواهد كرد. حکومت را بايد از اين سلسلۀ کهنه گرفت و به دست‌های جوانانی سپرد که اگر لياقتشان هم محقق نيست، لااقل بی‌عرضه بودنشان مسلم نباشد.» 

   بهرحال‌ از تحليل‌ محتواي‌ مطبوعات‌ مي‌ توان‌ به‌ زبان‌ واقعي‌ مردم‌ پي‌ برد و دانست‌ كه‌ بدنبال‌چه‌ چيزي‌ بودند و چه‌ مي‌خواستند. روزنامه‌ای بنام «قيام» در سال 1301 در مقاله‌ای تند با عنوان «وضعيت پوشالی، مجلس پوشالی، اکثريت پوشالی»، احمد شاه را مسئول بدبختی ملت دانست.

   روزنامه‌اي‌ ديگر بنام‌ «فكر آزاد» در شمارۀ‌ 122 خود در حوت‌ 1302، ندا در مي‌دهد:

   «اي‌ ملت‌ خواب‌ زده‌ آيا نمي‌خواهيد با كاروان‌ آزادي‌ و سعادت‌ دنيا همراه‌ شده‌ تو نيز در‌ اين‌ دنياي‌حيات‌ به‌ جائي‌ برسي؟ رسوائي‌ و فضاحت‌ حكومت‌ امروزۀ‌ ما به‌ درجه‌اي‌ است‌ كه‌ قابل‌ تحمل ‌نبوده‌ و ما را در انظار اهل‌ دنيا مورد مسخره‌ و استهزاء قرار داده‌ است‌.» 

همين روزنامه در شماره 153 خود زير عنوان «بيدار شويم» فرياد می‌زند که «از خواب سنگين غفلت بيدار شويم!... ما بايد يک دولت ثابت و مقتدر، يک حکومت فعال و غير متزلزل، يک کابينه صالح و جدی داشته باشيم.. 

   با اين‌ فاكت‌ها مي‌خواهم‌ نشان‌ دهم‌ كه‌ در آن‌ زمان‌ ما چه‌ از نظر تفكر سياسي‌ و چه‌ از نظر چهارچوب‌ دولت‌ ـ ملت‌ و مفهوم سرزمين‌ دچار مشكل‌ بوديم‌. نه‌ سرزميني‌ فراگير كه‌ بتواند چهارچوب‌ دولت‌ ـ ملت‌ قرار گيرد و نه‌ پاراديم‌ تفكر ما به‌ ثبات‌ رسيده‌ است‌. يعني‌ نوعي ‌سردرگمي‌، بي‌ هويتي‌ و سرخوردگي‌. از فرط‌ نااميدي‌ بدنبال‌ معجزه‌اي‌ هستيم‌. اينها همه‌ از لابلاي‌ سطور روزنامه‌ها و مجله‌ها و ساير اسناد در آن‌ زمان‌ مشاهده‌ مي‌شود. اين‌ فاكتها نشان‌ مي‌دهند كه‌ كودتاي‌ 1299 بر چه‌ بستري‌ امكان‌پذير شد و چگونه‌ اين‌ حركت‌ شكل‌ گرفت‌ و شرايط‌ در مجموع‌ چگونه‌ بود. ما بدون‌ شناخت‌ و درك‌ از اين  بستر نمي‌توانيم‌ حركت‌ را بدرستي‌ بشناسيم‌. شايد بتوان‌ از مثال‌ اتوموبيلي‌ استفاده‌ كرد كه‌ لاستيكش‌ براي‌ حركت‌ روي‌ جادۀ‌ شني‌ مناسب‌ باشد، امّا با همين‌ لاستيكها نمي‌تواند روي‌ زمين‌ يخ‌ زده‌ حركت‌ كند و ليز مي‌خورد. براي‌حركت‌ روي‌ جادۀ يخ زده ‌لاستيك‌ عاج‌ دار مي‌خواهد. بنابراين‌ من‌ فكر مي‌كنم‌ آنچه‌ در اين‌ مقطع‌ اهميت‌ يافته‌ تفكر بسترسازي‌ بوده‌ است‌. بستري‌ كه‌ بتوان‌ بر روي‌ آن‌ راه‌ رفت‌ و بنا كرد و به‌ كمك‌ موتور سياست‌ و دولت‌ بتوان‌ جامعه‌ را به‌ حركت‌ در آورد. در آن‌ شرايط‌ بنظر مي‌رسد امنيت‌ مقدمۀ‌ همه‌ اينها بود و در اولويت‌ قرار داشت‌. نان‌ و آب‌ و كار تنها مي‌توانستند بر روي‌ بستر اصلي‌ يعني‌ امنيت‌، هويت، آرامش‌ و ثبات‌ بدست‌ آيند و بعد ساير مسائل‌ اجتماعي‌! عنصر بسيار مهم و غايب در اغلب تحليها و يا کتاب‌های منتشر شده در زمينۀ اين دوره، همانا عدم وجود يک هويت فراگير و يا سردرگمی و ناآشنايی بنيادين است با مفهوم «وطن». از همين جاست که بايد به درستی هم‌چنان که دوست فاضل دکتر آجودانی در «يامرگ يا تجدد» نيز اذعان دارد، درونمايۀ بخش اعظم ادبيات آن دوره را ناسيوناليزم ايرانی همراه با تجددخواهی بدانيم. براين مبناست که «عارف» در گزارش بخشی از کارهای سترگ خود معتقد است که «اگر من هيچ خدمتی ديگر به موسيقی و ادبيات ايران نکرده باشم، وقتی تصنيف وطنی ساخته‌ام که ايرانی از ده‌هزار نفر، يک نفرش هم نمی‌دانست وطن يعنی چه. تنها تصور می‌کردند وطن «شهر» يا «دهی» است که انسان در آنجا زاييده باشد!».

   حال بايد پرسيد در چنين وضعيتی چگونه شعارها و خواسته‌هائی که جلودارانی مانند فرخی يزدی مارکسيست‌گرا و يا عباس خليلی مذهبی‌گرا عنوان می‌کنند، می‌تواند واقعي‌بينانه و پذيرفتی باشد؟! فی‌المثل آنجا که فرخی می‌گويد: 

  ماه نو با روی پرخون شفق را کن نگاه

کان ز داس و دست دهقانان حکايت می‌کند 

   و يا جائی که عباس خليلی در روزنامه‌ «اقدام» و «بيدار»، مرتب در جستجوی «خون» است!

   «ای خاک ايران، تشنۀ خونی تو! تا زمين ايران سربهسر به خون جوانان آبياری نشود، سر گل نمی‌رويد. اين خاک پليد هرزه‌خيز، تشنۀ خون است و بس!».    

   اين درست همزمان با سرعت‌گيری اقدامات «بسترسازانه» و نهادينه‌سازی ثبات اقتصادی و فرهنگ و ارتقای چارچوبهای ملی و اجتماعی سردارسپه است. خليلی آشکارا در شماره 130 (15 ژوئن 1923 يا 25 خرداد 1302) در سرمقالۀ خود «سَر» طلب می‌کند و می‌گويد:

   «سَر بايد و ديگر هيچ... انقلاب، انقلاب! خوشا مرگ سرخ... ايران کهن سال ما خون می‌خواهد...» 

   از سوی ديگر، در اين شرايط گروه‌های چپ بلشويک‌پرست نيز با انتشار شب‌نامه‌ها و اوراق قرمز رنگ پراکنده خطاب به کارگران و دهاقين فرياد زنده‌باد بين‌الملل زحمتکشان شرق سرمی‌دادند! آنان با تبليغات گستردۀ خود به دنبال ساختن و تزريق آمپولی بودند که نه آنکه شفا بخش می‌بود بلکه بيماری را دامن می‌زد.

 

گستره آيش 1300 خورشيدی و بذرافشانی توسعه

 

تلاش‌ ـ از اين‌ توضيحات‌ نتيجه‌ مي‌شود كه‌ در تاريخ‌نگاري‌ يا در واقع‌ تحليل‌ تاريخ‌ تنها نبايد به‌ ذكر وقايع ‌اكتفا كرد. تفكيك‌ روندها و حوادث‌ تاريخي‌ از بستر و شرايط‌ اجتماعي‌شان‌ نادرست‌ است‌. و نكتۀ‌ ديگر اينكه‌ ارزيابي‌ از وقايع‌ را بايد اساساً با توجه‌ به‌ پيامدهايشان‌ انجام‌ داد. با استفاده‌ ازاين‌ دو نكته‌ شايد بتوان‌ به‌ كودتاي‌ 1299 به‌ گونه‌اي‌ ديگر نگريست‌. نخست‌ آنكه‌ بايد توجه‌ كرد كه‌ ايران‌ در آستانۀ‌ اين‌ كودتا در چه‌ وضعيت‌ و شرايط‌ اجتماعي‌ ـ سياسي‌ بسر مي‌برد، كه‌ فاكتهائي‌ كه‌ شما همين‌ جا قرائت‌ نموديد، بسيار گويا و روشنگر آن‌ شرايط‌ بودند؛ شرايطي‌ كه‌ با حكومت‌ طبقۀ‌ سياسي‌ ايجاد شده‌ بود كه‌ ارادۀ‌ عمل‌ نداشت‌، مردم‌ در فلاكت‌ و بي‌نوائي‌ بسر مي‌بردند و بسياري‌ نيز بدنبال‌ معجزه‌اي‌ بودند كه‌ بتواند ايران‌ را از آن‌ وضع‌ برهاند. علاوه‌ براين‌ باتوجه‌ به‌ نكتۀ‌ دوم‌ بايد گفت‌؛ وظيفۀ‌ تحليل‌گر تاريخ‌ اين‌ است‌ كه‌ پيامدهاي‌ حوادث‌ اجتماعي ‌را در نظر بگيرد. براي‌ ما پيامدهاي‌ اين‌ كودتا و پيامدهاي‌ آمدن‌ رضاشاه‌ به‌ قدرت‌ اهميت ‌بيشتري‌ دارد تا اينكه‌ ثابت‌ كنيم‌ آيا اين‌ حركت‌ كودتا بوده‌ است‌ يا نه‌ و يا انگليسي‌ها در آن‌ دست ‌داشته‌اند يا نه‌، كه‌ البته‌ خود رضاشاه‌ بر روي‌ صحت‌ اين‌ نكته‌ يعني‌ نفوذ انگليسي‌ها در امر كودتا انگشت‌ گذاشته‌ بود. آنچه‌ مهمتر است‌ اينكه‌ بايد ديد اقدامات‌ بعد از آن‌ كودتا به‌ كدام‌سمت‌ انجام‌ مي‌شود به‌ سمت‌ حفظ‌ گسترش‌ منافع‌ ملي‌ يا بر عليه‌ آن‌؟

·         حال‌ فردي‌ در آن‌ شرايط‌ ايران‌ در مسير معيني‌ قرار مي‌گيرد و در يك‌ زمان‌ مناسب‌، در يك‌ مكان‌ مناسب‌ و در رابطه‌اي‌ مناسب‌ قرار مي‌گيرد و بدليل‌ توانائي‌هاي‌ شخصي‌ خودش‌ موفق‌ مي‌شود. در غير اين‌ صورت‌ شما سندي‌ پيدا نمي‌كنيد ـ من‌ كه‌ پيدا نكرده‌ام‌ ـ كه‌ رضاخان‌ ميرپنج‌ از يك‌ كارخانه‌اي‌ مراحل‌ توليد را طي‌ كرده‌ و از آن ‌محصولي‌ بنام‌ رضاشاه‌ بيرون‌ آمده‌ باشد. خير اينطوري‌ نيست‌! من‌ اين‌ را به‌ زبان‌ «توليد» گفتم‌ كه ‌شايد هضم‌ آن‌ راحت‌تر باشد! يعني‌ اينگونه‌ نيست‌ كه‌ ايشان‌ را در آب‌ نمك‌ خوابانده‌ باشند و در زمان‌ ضروري‌ بيرونش‌ بياورند. در جريان‌ كودتاي‌ اسفند 1299 رضاخان‌ ميرپنج‌ اساساً نقش‌ اول ‌را  نداشت‌ امّا نهايتاً اين به واقع، پتانسيل‌ و توان‌ خودش‌ بود كه‌ بر مبناي‌ آن‌ توانست‌ جلو بيايد و قدم‌ به‌ قدم‌ پيش‌ آيد و بر مشكلات‌ غلبه‌ كند. البته‌ او پرنسيپ و اصلي‌ براي‌ خود داشت‌ و آن، اين‌ بود كه‌ دست‌ عامل‌ خارجي‌ بايد قطع‌ شود!

دكترگوئل كُهن‌ ـ انگليسيها ضرب‌المثلي‌ دارند كه‌ مي‌گويد: «در كجا با كي‌ برخورد مي‌كنيد». و ما بايد اين‌ حادثه ‌را بعنوان‌ يكي‌ از مصداقهاي‌ آن‌ در نظر گيريم‌. من‌ تعجب‌ مي‌كنم‌ چرا ما ايرانيها عادت‌ داريم‌ حتماً زمامداران‌ خودمان‌ را در هر سطحي‌ سياه‌ و سفيد ببينيم‌ و ترقياتشان‌ را به‌ اين‌ و آن‌ نسبت ‌داده‌ و ظرفيت‌ و توانائيهاي‌ آنها را بدست‌ فراموشي‌ بسپاريم‌. شما رؤساي‌ جمهور و رؤساي ‌ممالك‌ ديگر را در نظر بگيريد يعني‌ در همين‌ قرن‌ بيست‌ و يكم‌ به‌ زمامداري‌ رسيدن‌ آن‌ها نيز يك ‌روند عادي‌ مدرسه‌ و تحصيل‌ نبوده‌ كه‌ پس‌ از آن‌ به‌ آنها مثلاً مقام‌ رياست‌ جمهوري‌ يا پادشاهي، ‌وزيري‌ و وكيلي‌ پيشنهاد شود. اينها نيز در روابط‌ خودشان‌، در مكانهائي‌، در زمانهائي‌ حضور داشته‌ و برخوردهائي‌ با حوادث‌ يا افراد پيدا مي‌كنند كه‌ همۀ‌ اينها مي‌توانند بصورت‌ نقطه ‌عطف‌هائي‌ در سرنوشت‌ فرد مؤثر باشند و در نبود آنها سرنوشت‌ فرد تغيير نمايد. نمونه‌ ديگر همين‌ كنكور دانشگاه‌ را در نظر بگيريد. شخصي‌ مي‌شود ذخيرۀ‌ صدوپنجاه‌ و يكم‌ دانشگاه‌. اين‌ دانشگاهها هر سال‌ در كنكور مثلاً 150 نفر را انتخاب‌ مي‌كنند. بعد اگر به‌ هر دليلي‌ يكي‌ از اين‌ 150 نفر حاضر نشود، آن‌ نفر اول‌ ذخيره‌ يعني‌ نفر يكصدوپنجاه‌ ويكم‌ شانس‌ ورود به‌ دانشگاه‌ را مي‌يابد. حال‌ در اينجا مي‌بينيد در اثر يك‌ اتفاق‌ مسير زندگي‌ آن ‌فرد ذخيره‌ تغيير مي‌كند. و بدين‌ترتيب از آنهائي‌ كه‌ به‌ دانشگاه‌ راه‌ نمي‌يابد، مسير زندگيش‌ جدا مي‌شود. مابقي‌ راه‌ را توان‌ و پتانسيل‌ خود وي‌ است‌ كه‌ تعيين‌ مي‌كند. ممكن‌ است‌ تمام‌ راه‌ را با توانائي ‌طي‌ كند يا اينكه‌ نه‌ در همان‌ ابتدا يا ميانه‌ راه‌ باز بماند و دانشگاه‌ را ترك‌ كند. همين‌ مثالها قابل ‌انطباق‌ با مسائل‌ سياسي‌ و عرصه‌ سياست‌ هم‌ هستند. مثلاً وزيري‌ مي‌آيد تا آخر دوره‌اش‌ هم ‌مي‌ماند، امّا ديگری نه‌، در ميان‌ دوره‌ بايد برود ـ حال‌ فردي‌ در آن‌ شرايط‌ ايران‌ در مسير معيني‌ قرار مي‌گيرد و در يك‌ زمان‌ مناسب‌، در يك‌ مكان‌ مناسب‌ و در رابطه‌اي‌ مناسب‌ قرار مي‌گيرد و بدليل‌ توانائي‌هاي‌ شخصي‌ خودش‌ موفق‌ مي‌شود. در غير اين‌ صورت‌ شما سندي‌ پيدا نمي‌كنيد ـ من‌ كه‌ پيدا نكرده‌ام‌ ـ كه‌ رضاخان‌ ميرپنج‌ از يك‌ كارخانه‌اي‌ مراحل‌ توليد را طي‌ كرده‌ و از آن ‌محصولي‌ بنام‌ رضاشاه‌ بيرون‌ آمده‌ باشد. خير اينطوري‌ نيست‌! من‌ اين‌ را به‌ زبان‌ «توليد» گفتم‌ كه ‌شايد هضم‌ آن‌ راحت‌تر باشد! يعني‌ اينگونه‌ نيست‌ كه‌ ايشان‌ را در آب‌ نمك‌ خوابانده‌ باشند و در زمان‌ ضروري‌ بيرونش‌ بياورند. در جريان‌ كودتاي‌ اسفند 1299 رضاخان‌ ميرپنج‌ اساساً نقش‌ اول ‌را  نداشت‌ امّا نهايتاً اين به واقع، پتانسيل‌ و توان‌ خودش‌ بود كه‌ بر مبناي‌ آن‌ توانست‌ جلو بيايد و قدم‌ به‌ قدم‌ پيش‌ آيد و بر مشكلات‌ غلبه‌ كند. البته‌ او پرنسيپ و اصلي‌ براي‌ خود داشت‌ و آن، اين‌ بود كه‌ دست‌ عامل‌ خارجي‌ بايد قطع‌ شود!

 

تلاش‌ ـ و متأسفانه‌ اين‌ نكاتي‌ است‌ كه‌ طبقه‌ سياسي‌ ايران‌ در نسلهاي‌ بعد به‌ كتمان‌ آن‌ پرداخت‌ وبه گونه‌ ديگر و وارونه‌ جلوه‌ داد. تا اينکه اين‌ سالهاي‌ اخير با انتشار اسناد و مداركي‌ كه‌ توسط‌ خارجيها يا خود انگليسيها منتشر شده‌اند و دكتر سيروس‌ غني‌ در كتاب‌ خود به بسياري‌ از اين‌ اسناد استناد نموده‌ و آنها را در كتاب‌ خود آورده‌‌ و سعي‌ نموده‌ است واقعيت‌ تاريخ‌ را آشكار سازد.

·         من‌ در جنب‌ كاري‌ كه‌ در اين‌ 17، 18 سال‌ كرده‌ام‌ رجوع‌ به‌ اين‌ اسناد و منابع‌ است‌؛‌ حتي‌منابع‌ آمريكائي‌ را نگاه‌ كرده‌ام‌، در هيچيك‌ از اين‌ اسناد، نه‌ تنها در اسناد و منابع‌ دست‌ اول ‌انگليسي‌ها حتي‌ در بخشي‌ از اسناد فرانسويها كه‌‌ ديده‌ام‌، در  هيچيك‌ از آنها شما نمي‌بينيد كه‌ رضاشاه‌ و راهي‌ كه‌ رفت‌ توسط‌ غرب‌ طراحي‌ شده‌ و يا حتي‌ بعدها در راه‌ منافع‌ آنها قدم‌ برداشته‌ باشد. من‌ كه‌ در اين‌ 17، 18 سال‌ بسيار كاووش‌ كردم‌ چيزي‌ پيدا نكردم‌ حال‌ اگر كسي ‌ديگري‌ پيدا كرده‌، من‌ خبر ندارم‌! برمبنای فرمول‌بندی خاص خود که در ابتدا عرض کردم، رضاشاه به عنوان متغير اصلی و مستقل ـ به مفهوم رياضی ـ در معادلۀ مربوط قرار می‌گيرد. بنابراين در تحليل اين معادله بايد متغيرها و فاکتورهای موجود را وابسته به اين متغير اصلی تشخيص داد و بررسی کرد.

 

دكترگوئل كُهن‌ ـ من‌ در جنب‌ كاري‌ كه‌ در اين‌ 17، 18 سال‌ كرده‌ام‌ رجوع‌ به‌ اين‌ اسناد و منابع‌ است‌؛‌ حتي‌منابع‌ آمريكائي‌ را نگاه‌ كرده‌ام‌، در هيچيك‌ از اين‌ اسناد، نه‌ تنها در اسناد و منابع‌ دست‌ اول ‌انگليسي‌ها حتي‌ در بخشي‌ از اسناد فرانسويها كه‌‌ ديده‌ام‌، در  هيچيك‌ از آنها شما نمي‌بينيد كه‌ رضاشاه‌ و راهي‌ كه‌ رفت‌ توسط‌ غرب‌ طراحي‌ شده‌ و يا حتي‌ بعدها در راه‌ منافع‌ آنها قدم‌ برداشته‌ باشد. من‌ كه‌ در اين‌ 17، 18 سال‌ بسيار كاووش‌ كردم‌ چيزي‌ پيدا نكردم‌ حال‌ اگر كسي ‌ديگري‌ پيدا كرده‌، من‌ خبر ندارم‌! برمبنای فرمول‌بندی خاص خود که در ابتدا عرض کردم، رضاشاه به عنوان متغير اصلی و مستقل ـ به مفهوم رياضی ـ در معادلۀ مربوط قرار می‌گيرد. بنابراين در تحليل اين معادله بايد متغيرها و فاکتورهای موجود را وابسته به اين متغير اصلی تشخيص داد و بررسی کرد. همچنين اگر به کتاب‌هايی که خارجيان منتشر کرده‌اند نيز نگاهی بيندازيم، به روشنی بر ناوابستگی شخصی رضاشاه صحه می‌گذاريم. حتی مواردی که خود روس‌ها می‌نوشته‌اند و متاسفانه به علت کم‌کاری، ضعف ترجمه ـ و يا شايد عمداٌ ـ خوانندگان فارسی و هم‌ميهنان ما از آنها بی‌اطلاعند. به عنوان نمونه کارهای يک نفر نويسنده و تحليل‌گر انگليسی را ذکر می‌کنم. شما بی‌ترديد مرحوم «الول ساتن» را می‌شناسيد. لازم است عرض کنم که البته چندی پيش با تکميل اضافات کلی يکی از مقالات وی کتابی را منتشر نمودم با عنوان «مطبوعات ايران و شهريور 20» که در ايران انتشار يافت. وی در سالهای جنگ جهانی دوم وابسته مطبوعاتی سفارت انگليس در تهران بود و خود استادی زبان و ادبيات فارسی در دانشگاهی در انگلستان را برعهده داشت. ساتن به عنوان يک انسانی منصف و واقع‌بين ـ گرچه کارمند دولت انگليس به شمار می‌آمد ـ اما کارهای او و آثار او نشان از صداقتی قابل قبول در گزارش دوره‌ای از تاريخ کشورمان دارد. در زمره تاليفات و مقالات پروفسور ساتن، از جمله بايد به کتاب ارزندۀ او «ايران نو يا Modern Iran» اشاره کنم که در آن تلاش ورزيده تا فعاليتها و اقدامات عصر رضاشاه برای نوسازی و تجديد ساختار اجتماعی و اقتصادی کشور با سليقۀ تجددگرايانه را توضيح دهد. ساتن در آن کتاب با صراحت معتقد است که ايران در دوران ده سالۀ نوسازی عهد رضاشاه بيش از چندين قرن عوض شد. هموست که در کتاب ديگرش به نام «نفت ايران يا Persian Oil» که در سال 1955 ميلادی ـ يعنی چندی پس از وقايع نخستين سالهای دهۀ 1330 و 28 مرداد 1332 ـ منتشر شد، آشکارا از حقوق از دست رفتۀ ايران دفاع می‌کند. در واقع، ساتن در يک کتاب رضاشاه را به عنوان معمار «ايران نو» و در کتاب ديگرش، مصدق را به علت خدمت در راه احقاق «حقوق ملی» مورد ستايش قرار می‌دهد.

 

تلاش‌ ـ حال‌ برگرديم‌ به‌ توضيحات‌ قسمت‌ اول‌ صحبتهايتان‌ در مورد تحولاتي‌ كه‌ بعد از 1300 در ايران‌ صورت‌ مي‌گيرد. يعني‌ بعد از استقرار امنيت‌ و يكپارچگي‌ به‌عنوان‌ بستر اصلي‌ و پيش‌ شرط ‌هر اقدام‌ اجتماعي‌ ديگر، پروسۀ‌ توسعۀ‌ همه‌ جانبه‌ در ايران‌ آغاز مي‌شود. همان‌ مرحله‌اي‌ كه‌ شما هنگام‌ ورق‌ زدن‌ مطبوعات‌ 80-70 سال‌ پيش‌ بطور اتفاقي‌ متوجه‌اش‌ شديد و در آرشيو اين‌ روزنامه‌ها به‌ عينه‌ ديديد كه‌ از 1300 به‌ بعد بتدريج‌ همه‌ چيز در حال‌ تغيير است‌. رنگ‌ و محتواي‌ بحثها و مطالب‌ در روزنامه‌ها تغيير مي‌كند، بعنوان‌ نمونه‌ بجاي‌ آشوب‌ و بلواي‌ هر روز در كشور، ديگر از مسئلۀ‌ خريد هواپيما براي‌ كشور سخن گفته‌ مي‌شود، از تأسيس‌ و گسترش‌ مدارس‌ از مسئله ‌بهداشت‌ و... يعني‌ در واقع‌ جامعه‌ به‌ تدريج‌ مي‌رود كه‌ به‌ بخشهائي‌ از ايده‌هاي‌ مشروطيت‌جامۀ‌ عمل‌ بپوشاند.

   امّا پيش‌ از پرداختن‌ به‌ اجزای اصلاحات‌ اين‌ دوره‌، پرسشي‌ داشتيم‌ در مورد نامگذاري‌ يا بكارگيري‌ مفهومي‌ جامع‌ و مانع‌ در بيان‌ آنچه‌ كه‌ در دوران‌ رضاشاه‌ اتفاق‌ افتاد. برخي‌ از روشنفكران‌ معتقدند ـ البته‌ آنها كه‌ موفق‌ شده‌اند به‌ اين‌ دوره‌ منصفانه‌ نگاه‌ كنند ـ كه‌ اهميت ‌دوران‌ رضاشاه‌ در «نهادسازي‌» است‌. امّا شما در گفته‌هاي‌ خود «بسترسازي‌» را از اقدامات ‌برجسته‌ رضاشاه‌ ذكر كرديد. تفاوت‌ اين‌دو چيست‌ و اختلاف‌ احتمالي‌ شما با اين‌ عده‌ دركجاست‌؟

 

دكترگوئل كُهن‌ ـ اين‌ دو لازم‌ و ملزوم‌ يكديگرند. به‌ اين‌ مفهوم‌ كه‌ منظور از «بستر» فراهم‌ آوردن‌ شرايط‌ نهادسازي ‌است‌. يعني‌ اگر شما بخواهيد مثلاً نهاد دانشگاه‌ يا نهاد آموزش‌ عالي‌ را پايه‌گذاري‌ كنيد، شما نيازمند زمين‌، ساختمان‌، پول‌ و امكانات‌ مالي‌ هستيد. بايد استاد داشته‌ باشيد، كتاب‌ و وسايل ‌ديگر. منابع‌ علمي‌ داشته‌ باشيد و بعد دانشجو داشته‌ باشيد. همچنين‌ منابع‌ و امكانات‌ مالي‌ كه‌ بتواند‌ بعد از شكل‌گيري‌ نهاد دانشگاه‌ يا آموزش‌ عالي‌ از آن‌ پشتيباني‌ و حمايت‌ كند. فرض‌ بفرمائيد زميني‌ كه‌ قرار است‌ دانشگاه‌ روي‌ آن‌ ساخته‌ شود، مي‌شود بستر آن‌. اين‌ بستر بايد از حداقل‌ شرايط‌ مناسب‌ برخوردار باشد مثلاً در جنگل‌ نبايد قرار گرفته‌ باشد كه‌ مورد حمله‌ حيوانات‌ قرار گيرد. ناحيه‌ای زلزله‌خيز نباشد، از خطر رانش زمين به دور باشد، در تيررس توپ و تانک ارتشی و يا پادگان نظامی قرار نداشته باشد، همچنين امنيت‌ اوليۀ‌ شهري‌ را بايد دارا باشد يعني ‌مورد غارت‌ و راهزني‌ نيز قرار نگيرد. بنابراين‌ بستر نهاد دانشگاه‌ اينجا مي‌شود امنيت‌ محيطي‌ يا امنيت‌ محلي‌ و مكاني يا جغرافيايی‌. حال‌ براي‌ اينكه‌ اين‌ نهاد تداوم‌ داشته‌ باشد، بايد براي‌ آن‌ بطور دائم ‌دانشجو تدارك‌ ديد براي‌ اينكار بايد از كودكستان‌ آغاز كرد. شما مي‌بينيند، عليرغم‌ مخالفتهاي ‌زيادي‌ كه‌ مي‌شود از سال‌ 1300 ما شاهد سير ظهور كودكستان‌ هستيم‌. ما در سالهاي‌ اوليۀ‌ رضاشاه‌ در ايران‌ نهادي‌ بعنوان‌ مهد كودك‌ نداشتيم‌. ابتدا هم‌ از يتيم‌خانه‌ها آغاز شد و از آنجا فكر آموزش‌ كودكان‌ بي‌ سرپرست‌ مطرح‌ بود. البته‌ همۀ‌ اينها بشدت‌ مورد مخالفت‌ قرار مي‌گرفت!‌ مخالفت‌ كساني‌ كه‌ خود صاحب‌ مكتب‌ خانه‌ بودند. شما در سال‌ 1305 در ايتاليا با 5900 كودكستان‌ مواجه‌ايد. حال‌ آمار انگلستان‌ و فرانسه‌ ارقام ديگری است. من‌ ايتاليا را در نظر مي‌گيرم‌. جالب‌ است‌ كه‌ در آنجا دختر و پسر هم‌ در كنار هم‌ آموزش‌ مي‌بينند. چنين‌ چيزهائي‌ را ما در ايران‌ به‌ تدريج‌ از سالهاي‌ 1305-1304 مي‌بينيم‌. به‌ اين‌ ترتيب‌ پايه‌گذاري‌ نهاد كودكستان، ‌بصورت‌ بستري‌ براي‌ تربيت‌ دانشجوي‌ شايسته‌ مورد نياز نهاد آموزش‌ عالي‌ صورت‌ گرفته‌ و گسترش ‌مي‌يابد و در سال‌ 1310 صاحب‌ نظام‌ نامه‌ شده‌ و ما داراي‌ پروگرام‌ كودكستانها مي‌شويم‌. توجه‌ بفرماييد اين‌ نكات‌ خيلي‌ مهمند. يعني‌ بستري‌ بنام‌ مهدكودك‌ يا كودكستان ‌آماده‌ مي‌شود كه‌ محصول‌ اين‌ نهاد بنوبۀ‌ خود بكار نهاد آموزش‌ عالي، تربيت مهندس و کارشناس برای صنايع و ساير نهادهای مولد در سطوح گوناگون‌ مي‌خورد و بستر مناسبي ‌براي‌ آنها‌ فراهم‌ مي‌آورد. حال‌ همين‌ مثالها را در مورد كارخانه‌ها در نظر گيريد يا در زمينۀ‌ مونوفاكتورها. شما براي‌ ايجاد صنعت‌ به‌ كارگر نياز داريد آنهم‌ كارگر ورزيده‌، به‌ كارگر فني‌. در اينجا روي‌ اين‌ نياز تكيه‌ مي‌شود و وزارت‌ معارف‌ آن‌ زمان و صنايع‌ و فوائد عامه سعي‌ مي‌كند به‌ اين‌ نياز پاسخ‌ گويد و بعبارتي‌ بستر شكل‌گيري‌ نهادهاي‌ صنعتي‌ را هموار سازد. بعد هم‌ همه‌ اين‌بسترها به‌ قانون‌ تبديل‌ مي‌شوند يعني‌ مقررات‌ و قوانين مناسب،‌ نظم‌ و روابط‌ آنها را تضمين‌ مي‌كنند. آئين‌ نامه‌ها، نظام‌ نامه‌ها، قانون‌ كار و... درست‌ است‌ كه‌ شرايط‌ حاصله‌ از قانونمداري،‌ بستري ‌براي‌ نهادهاي‌ ديگر است‌ امّا خود قانون‌ نيازمند نهاد قانونگذاري‌ است‌. بنابراين‌ مي‌بينيم‌ كه‌رابطۀ‌ نهاد و بستر در اصل‌ يك‌ رابطۀ‌ علت‌ و معلولي‌ است‌.

 

تلاش‌ ـ تحولات‌ اجتماعي‌ از سال‌ 1304 در حالي‌ صورت‌ مي‌گيرد كه‌ عنان‌ قدرت‌ در دست‌ رضاشاه ‌است‌. طرحها و برنامۀ‌ اصلاحات‌ يكي‌ پس‌ از ديگري‌ به‌ اجرا گذاشته‌ مي‌شوند. واقعيت‌ اين‌است‌ كه‌ رضاشاه‌ تنها نبود و بقول‌ شما او را بايد مجموعه‌اي‌ بحساب‌ آورد. روشنفكران‌ برجسته ‌و توانمندي‌ با وي‌ همراه‌، همسو و همكار بودند. پرسشي‌ كه‌ در اينجا ايجاد مي‌شود، اين‌ است‌كه‌ بيشتر اين‌ شخصيت‌ها سابق‌ بر اين‌ يعني‌ قبل‌ از كودتاي‌ 1299 نيز از چهره‌هاي‌ فعال‌ صحنه‌ سياست ‌ايران‌ بوده‌ و بعضاً از بزرگان‌ جنبش‌ مشروطه‌ يا زمامدار‌ حكومت‌ ملي‌ و يا نماينده‌ مجلس‌شورا بودند. امّا در اين‌ حضور فعال،‌ آنها نتوانستند در عمل‌ به‌ ايده‌ و آرمانهاي‌ خود جامۀ‌ عينيت ‌ببخشند. شخصيت‌هائي‌ نظير فروغي‌، داور، تيمورتاش‌، تقي‌زاده‌ و... امّا با برآمدن‌ رضاشاه‌ آنها نيز به‌ چهره‌هاي‌ موفق‌ تاريخ‌ ايران‌ بدل‌ مي‌شوند.

 

دكترگوئل كُهن‌ ـ البته‌ من‌ اينها را به‌ دو دسته‌ يا دو نسل‌ تقسيم‌ مي‌كنم‌، دسته‌اي‌ كه‌ پرورش‌ يافتۀ‌ همان‌ دوران ‌هستند و كسانيكه‌ در اين‌ دوران‌ خودشان‌ به‌ بلوغ‌ ر