روانشاد ارسلان پوریا (سمت راست) و مرتضی ثاقب فر (سمت چپ)، 1370
در بهار 1347 نمايشنامهاي پراکنده شد به نام «تازيانه بهرام» و به قلم «ارسلان پوريا». اين نمايشنامه سخني آهنگين دارد و بر بنياد قطعهي زيباي «تازيانه بهرام» -که خود جزئي است از سوگنامه فرود در شاهنامهي فردوسي- سروده شده است.
در اين حال و روز روزگار ما که به لطف ايزدي گره تمام دشواريهاي فکري بشري سالهاي سال است گشوده شده (و اگر گرهگشاي اصلي [1] هم سر از خاک به درآورد که «رفقا! داستان به اين سادگيها هم نيست که ميپنداريد» بيگمان خردمندان زمانه به ريشخندش خواهند گرفت)، و کليد حل مسائل اجتماعي حاضر و آماده در طبقي زرّين به انسان ارمغان گشته است؛ در اين روزگاري که گويا تنها دشواري بشريت آن است که «انبوه خلق» دست جمعي بيآيند و اين «آجيل مشکلگشا»[2] را تناول فرمايند و درست به همين دليل «قهرمانجويي» در عرصه هنر و نيز تئوري ارتجاعي «نقش شخصيتها در عرصهي پيکارهاي اجتماعي» به برکت انديشهي هنرمندان و جامعهشناسان انقلابي و يمن وجود رئاليزم گرائي به مغاک نابودي و فراموشي جاودانه افکنده شده است؛ و در زمانهاي که فريادهاي رساي هنرمندانه از چهار سوي گيتي بلند است (و اگر کسي به گستاخي گويد که بسياري از اين سروصداها بيشتر به ناله و ضجّه مويه ميماند تا به فرياد، صد البته که ياوه ميبافد)، ديوانهاي ميآيد و در يک گوشه ي خوشبخت چيزکي به اسم «تازيانه بهرام» مينويسد. و ديوانگي اين حماسهباف قهرمانطلب نابخرد هنگامي آشکارتر ميشود که زبان نوشتهاش هم از زبان روزانهي مردم [3] بدور باشد (و بيگمان به همين دليل نيز تودهاي نباشد!) و بدتر از همهي اينها نويسندهي آن نيز از محافل روشنفکران بزرگ و نوآور برکنار باشد و به پيشهي مقدس آجيلدهي و آجيلستاني هم مشغول نباشد. و درست بهمين دليلهاست که اين نمايشنامه به حقّ با سکوت مطلق روبرو ميشود و همه کس حتي زبان دشنام خويش را بر آن ميبندد.
ليک پوريا اين نابخردي را کرده و آرزوي من ناچيز کاميابي او در ادامهي همين نابخردي است.
***
اين نوشته، کار نخست او نيست ليک بهتر از همهي آنهاست. نمايشنامههاي پيشين او نيز يا بر بنياد اسطورههاي ايراني سروده شدهاند و يا تکيه بر داستانهاي واقعي پيکارهاي مردم ايران دارند. از نمونهي نخست «تراژدي کمبوجيه»، «ناهيد را بستاي»، «آرش تيرانداز» و «رستم و سهراب» است و از نمونهي دوّم «تراژدي افشين»[4]. انديشهي ايراندوستي و پيکارجويي در همه اين نوشتهها بروشني پيداست، ليک از نگر زبان هنوز در پلهي آزمايشند و بدون يکدستي. به هر شمار نه از نگر انديشه به پيشروي اين نوشتهاند و نه از راستاي زبان به کاميابي آن. با اين همه بايد گفت که نويسنده هنوز آزمايش ميکند. و به گمان من در راهي که در پيش گرفته است هنوز اين نمايشنامه از نگر جاافتادگي زبان، کمال کار هنر او نيست.
و اما نمايشنامه:
داستان شکستي است و هراسي و گريزي و اندوه يک مرد و چارهجويياش. شکستها آن هم هنگامي که سخت و مرگآور باشند در هر دوره و زمانهاي زخمها و واکنشهايي کم و بيش همانند ميزايند و اين، داستان همين زخمها و واکنشها و پيکار با آنهاست.
گرچه بنياد اين داستان از فردوسي است، ليک منشها دگرگونيهائي هماهنگ روز يافتهاند. در اين ميان بيش از همه خود بهرام تغيير يافته و پيداست که بهرام پوريا جز از بهرام فردوسي است. آن يک چيز است و اين چيزي ديگر، و گو اينکه در پايان نمايش، انبوه ميسرايند که: «اين بهرام فردوسي است» اما چنين نيست. بهرام پوريا بازتاب پارهاي از پرسشهاي زمان او و در عين حال چهرهي آرماني و ذهني خود اوست. تازيانه نيز براي اين دو بهرام نمودار دو برداشت جدا از هم است و از اين رو بازگشت به ميدان نيز در اين دو انگيزهي يگانهاي ندارد.
براي انگيزهي بهرام فردوسي در بازگشت به ميدان و آوردن تازيانه ميتوان دو علت اصلي برشمرد. يکي همان چيزي که در خود شاهنامه هم آشکار است و فردوسي جايي از زبان خود بهرام و جايي ديگر از زبان کيخسرو باز ميگويد.
بهرام ميگويد:
|
يکي تازيانه ز من گم شدست |
|
چو گيرند بيمايه ترکان به دست |
و نيز کيخسرو باور دارد که بهرام:
|
ز گفتار بدگوي و ز نام و ننگ |
|
جهان کرد بر خويشتن تار و تنگ[6] |
و اين را ميدانيم که در انديشهي نام و ننگ بودن هرگز در شاهنامه بدون پيشينه نيست و در همين داستان فرود –که تازيانه بهرام گوشهاي از آن است- بارها به همانندهايش برخورد ميکنيم. افزارهاي يک مرد بويژه افزارهاي جنگي وي آن هم هنگامي که نامش بر آنها نبشته شده باشد برای او ورجاوند هستند. اگر امروز جنگافزار يک سرباز «ناموس» او به شمار آيد و از دست دادنش ننگي، اين شگفت نيست که در روزگار باستان اين افزارها چنين تقدسي داشته باشند. باوري به اهميت نامي که بر آنها نوشته شده حتي گاهي تا مرزهاي يک باوري ديني پيش ميرود و حتي دور نيست که مردمشناسان امروزي نيز دستي از شادي به هم کوبند و آن را نشانهاي از گونهاي توتمکيشي بينگارند. پس شگفت نيست اگر بهرام اين چنين در اندوه از دست دادن تازيانهي خوش باشد. در همان نبرد اهميت اينگونه نمادها و نشانهها را بارها ميبينيم.
داوري هومان فرمانده سپاه دشمن درباره درفش کاوياني ايرانيان اين است که:
|
چنين گفت هومان که: «آن اخترست |
|
که نيروي ايران بدو اندرست» |
و اين همان درفشي است که نيمهي پارهي آن سپاه گريزان ايران را به ميدان بازگردانده است.
و يا هنگامي که «ريونيز» شاهزادهي ايراني کشته ميشود، همين بهرام براي بازگرفتن تاج او و شستن ننگ به چنان دليري شگفتي ميپردازد و تاج ربوده شده را باز ميآورد. و حالهاي ديگر از اين گونه نمونهها کم نيستند.
اما علت ديگر بازگشت بهرام را به ميدان در چنين زمان پرخطري که حتي پدر وبرادر دلاورش به او هشدار ميدهند که بيهوده از پي چرمي و چوبي خود را به مرگ نسپارد، بايد در اندوه او از رويدادها و شايد گونهاي خويشتنکشي و جبران گناه دانست. بهرام هم در اندوه سياوش است و هم در اندوه فرزند سياوش، فرود. او غمگسار هر دو و يار ديرنيشان بوده است و نيز گواه مرگشان بيآنکه بتواند کمترين گامي در رهاييشان بردارد. بيگمان دو تراژدي سياوش و فرود ريشههايي بنيانيتر از آن دارند که مهر و دلاوري بهرام بتواند درمان مؤثر آنها باشد، اما پذيرفتني است که زخمهاي روان بهرام نيز جاي خود را دارند. بهرام بويژه گواه نبرد بيخردانه ايرانيان با فرود بوده است و کوشش بيسود خويش در رهايي او. او که گواه گران سري طوس و فرود کشی وی بوده است، اینک نیز گواه گریز همان طوس از دشمن، گريز جانشين او فريبرز از ميدان نبرد، کشته شدن هفتاد برادر و سرانجام شکست ننگين ايرانيان است. بهرام پيوسته ايرانيان را هشدا ميدهد و دشنام:
|
به ايرانيان گفت کز کردگار |
|
بترسيد وز گردش روزگار[7] |
و نيز خطاب به طوس:
|
تو ما را به گفتار خامش کني |
|
همي رزم پور سياوش کني |
در ميان سرداران، اين تنها بهرام است که چنين خروشنده است و بيآرام. او هم از سرداران ترسنده نفرت دارد و هم از زندگي خويش. او هم خود و هم ايرانيان را گناهکار ميداند و از اين رو بيوسندهي کيفر و شکستهاي بيشتري است. و چنين نيز ميشود و ايرانيان در هر گام به شکستي سختتر گرفتار ميشوند. همه جا شکست است و جز شکست هيچ نيست. در چنين هنگامهي پريشاني و نوميدي است که بهرام تازيانهي خود را از دست ميدهد: پس ديگر چه جاي خردهگيري بر اوست اگر سنجيده و ناسنجيده به ميدان بازگردد.
اين را نيز بايد افزود که اگر در داستان شاهنامه، اسب بهرام او را در ميدان رها نميکرد و در پي مادياني نميگريخت، شدني بود که بهرام تندرست بازگردد.
بنابراين بهرام فردوسي چيزي جدا از بهرام پوريا است و انگيزهي کردارشان متفاوت چنانکه خواهيم ديد.
***
داستان را ميدانيم. به انتقام خون سياوش آمدهاند، اما نخستين نبردشان با فرزند او سوختن و تاراج هستي او بوده است[9]! و فرمانده هنوز همان طوس جاهخواه نادان است که پيوسته به سياوشيان رشک برده است. ميبينيم که رهبري با کساني است که از بنيان باوري و ايماني به هدفهاي خود ندارند. و فرجام؟ شکست. نه يکبار که بارها. و اينک واپسين شکست و بدترين و کوبندهترين آن. 70 تن از دليرترين جوانان گودرز که نخواستهاند چون طوس و فرماندهي جانشين او فريبرز از ميدان بگريزند، به خون غلطيدهاند. فرماندهان آشفتهاند و هر کس سازي دلخواه خود مينوازد. همگي در گريز و بازگشت به ايران همداستانند حتي نيکدلان، چه خود را تنها و بيپشتيبان ميپندارند. و نتيجه آن شده است که تودههاي مردم به نيروي خود و سپاه خود ناباوري يافتهاند و به نيرو و شکستناپذيري دشمن باور کردهاند. و بهرام؟ جز «تنها ماندهاي غمگين نيست».
اندوه بهرام در اين جا اندوه مرد انديشمند و چارهگري است -که گو اينکه از احساسي بودن خالي نيست- اما جويندهي نوشدارويي بر زخم ايرانيان است. اين نخستين تفاوت ميان اين بهرام است با آنچه که فردوسي بزرگ ترسيم کرده است. اين بهرام رهبري تکرو و کنارهگزين نيست بلکه انديشهورزي است با احساس مسئوليت. پاسخ او به برادرش گيو که ديگر «پيکار را با بخت بدکاري بيهوده» ميپندارد، روشنگر گونهي برداشت او از پرسشهاست:
«به جاي ناله بهتر نيست کوششگر به خويش آيد
به سنجيدار دانش نيک و بد را باز بنمايد؟»
نيک پيداست که او دانشها را راهگشاي خود ميداند نه احساسهاي فردي خويش را.
گيو به سنگيني يک رزمجوي خردمند و سياستپيشهاي که از محافظهکاري بدور نيست او را به سگالش با بزرگان و رايزني با ايشان ميخواند:
«نميخواهم جدا از ديگران راهی بيانديشم...
....
به راي انجمني بر چارهي بايسته ره پوييم.»
اما اين نخستين بار نيست که بهرام گواه چنين شيوههايي است. مگر نه آنکه آزموده را آزمودن خطاست. بهرام از پيش ميداند که فرجام سگالش و رايزني چه خواهد بود. او اين پلهوانان «فرود» کُش و «پيران» گريز را بخوبي شناخته است. مرگ فرود، فرماندهي و گريز شرمآور طوس، فرماندهي و گريز شرمآورتر فريبرز، شکستهاي واپسين و سرانجام مرگ هفتاد برادر، بس نيست؟
«برادر من در اين گرد آمدن سودي نميبينم
روان سروران را بيشتر آشفته ميبينم
سگالش با چنين مردان رهي سست است و بيپايان
بر آنم من که راه چاره را جوييم در ميدان.»
شگفتا که او راه چاره را در بازگشت به ميدان ميداند. اما چگونه؟ مگر نه اين است که ايرانيان شکست خوردهاند و فرماندهان و سربازان همگي گريزندهي ميدان نبرد هستند؟ او که حتي خواستار گفتگو با رهبران هم نيست. پس اين چه ماجراخواهي کودکانهاي است؟ مگر اين بهرام نبود که سنجيدار خود را دانشها ميدانست؟ راه بهرام چنان شگفت است که حتي گيو نيز او را به خودنمايي متهم ميکند:
«به ميدان بازگشتن جز نشان خود نمودن نيست.»
ليک بهرام انديشيده سخن ميگويد نه از سر پريشاني. راه او راهي است که يافتنش آسان نبوده است. به بهاي از دست رفتن جانهايي گرامي و آزمايشهاي سخت. بهرام شکستخوردهاي نااميد نيست که نينديشيده سر خود را به سنگها بکوبد. حتي گفتگوي او با برادر حسابگرانه و از سر هدفي است و آهنگ ويژهاي را دنبال ميکند:
«برآشفتي ز من؟
آغاز گفتار است،
ميبايد زبان من به افسون کينه را در تو بيافزايد.»
پس روان بهرام، رواني نژند و پريشان نيست که بيمارگونه به هر تخته پارهاي دست آويزد. او نه در پي نام و ننگ و کيفر خويشتن است، نه گريزندهاي بيمناک از مسئوليتهاي خود که به آرامش مرگ پناهنده گردد. ليک آيا به تنهايي يکّهتاز ميدان پر خطر گشتن و به دستاويز تازيانهاي خود را به کام دشمن افکندن شرط خردمندي است و يا راهگشاي راه پيچاپيچ و بياميد ايرانيان خواهد گشت؟ مگر نمي توان به صبوري از ميدان گريخت، به گفتهي گيو «به راي انجمن بر چارهي بايسته ره پوييد»، و چون ديگران به انتظار نوشداروي هميشگي ايران يعني رستم رهاييبخش نشست؟ بي ياوري کسي چگونه ميتوان پيروز شد؟ مگر جز اين است که برادرش گيو و پدر خردمندش گودرز نيز راه سپر همين پندارند؟
اما بهرام در جستجوي علل شکست به قلههاي تازه انديشه دست مييابد. او آگاه است که سبب راستين ناکامي را بايد در بيخردي وهراس رهبران و ميوهي ناگزيرش، هراس مردم، جست. تودهها و سربازان هميشه آمادهي سر باختنند و پيش از هر کس ديگر سپر بلاي هر نبرد، ليک اينک بيرهبر شدهاند و بيمناک. هنگامي که بدگوهري همچون «تژاو» به آز تاجي و گاهي کمر به خدمت دشمن ميبندد و به گستاخي در خيانت خويش دليري ميکند، هنگامي که «رهّام» آن کشندهي فرود که در کشتن وي آن چنان چيرهدستي مينمود اينک روش «تژاو»ها را پرتوافکن راه خويش ساخته است، هنگامي که حتي گيو دلاور علت پيروزي دشمن را در بخت خوش وي ميجويد، آنگاه ديگر سگالش با چنين مرداني جز کوبيدن آب در هاون نيست. آري اينک بهرام به قلّههاي تازهاي رسيده است.
«به هنگامي که چرخ زندگي از گشت درماند و هستي با نياز خويش جنبش را فراخواند، دل داننده ميبايد رخ آينده را بيند. به هنگامي که مردم با ستم خو کرده بيمارند، در اين دوزخ ميافروزند و سر بر آن فرود آرند، بدست ديگران امّيد بستن چارهجويي نيست.
در اينسان روزگاري مرد بايد خود برافرازد،
و گام آهنين را اخگر آغازگر سازد.»
ديگر روشن است که خواست بهرام در بازگشت به ميدان از هدفي خاص و نگرشي ويژه مايه ميگيرد. بهرام ميبيند که تودهها با ستم خو کردهاند و اندک اندک تحمّل شکست را ياد ميگيرند. گويي اين شکستها سست و فلجشان کرده و توان جنبش را از ايشان باز گرفته است. پس کوبهاي بيدارگر لازم است. کوبهاي که ايشان را به خود آورد و آب رفته را به جوي بازگرداند. ديگر زمان انديشه و پندار و انجمن گذشته است.
«چه بايد کرد را خواندم، دگرگاه سگالش نيست.»
اما پس راه درست چيست؟ بازگشت به ميدان؟ چگونه؟ چه سود از يکّه به ميدان تاختن؟ آيا سخن گيو درست نيست که: «بخود کامي شدن بر کار لشگر نيست سودآور»؟
ليک شعلهي انديشهي بهرام فروزانتر از آن است که با چنين بادهايي فرو ميرد:
«بدين پژمردگان کردار ما بايد زند اخگر.
به ميدان رفت ما تازانهي بيدارگر گردد،
من و تو جان دهيم آنگه دليري بارور گردد.»
منطق چندان پيچيدهاي نيست. تنها مردي بايد با گامهاي آهنين و ارادهاي استوار که جان و روانش با جان و روان تودههاي ايراني يکي شده و يگانگي يافته باشد. آرشي که آن چنان جانش با هدفش يگانه گردد که در تير رود و به سوي هدف پر گشايد. تنها چنين وحدتي است که مرد را دلير ميگرداند و گامهاي او را اخگر آغازگر ميسازد. و آنگاه اين دلاوري است که پيکارجوي پيروزمند ترس پتياره، اين دشمن راستين، خواهد بود، بايد اين را نشان داد که دشمن هيچ است، ليک به آن شرط که به پيکارش برخيزي، نقاب دروغين نيرومندي را از چهرهاش برافکني، پوست شير را از تنش بکني، تا خودش و نيز همگان بپذيرند که جز موشي ناچيز نيست. اين شيرنمايي توهمي است که بلاي جان خودش نيز خواهد شد. اما اگر از برابرش بگريزي نه تنها «هيچ» نيست بلکه همه چيز است. ببري کاغذ است اگر بيآزمايياش، ليک ببري راستين است اگر به تماشايش نشيني و يا از برابرش بگريزي.
بهرام ميخواهد اين پتيارهي ترس را نابود کند و نيرومندي تودهها و بينيرويي دشمن را آشکار سازد. او تنها به تودههاست که امّيد بسته است و تنها به ياوري و استواري به ايشان است که پرواي بازگشتن به ميدان دارد. مردم از رهبران سخت رميدهاند و به ايشان نااستوار. تودهها تنها و بيرهبر رها شدهاند و نيکخواهان ايشان نيز بيبهره از پشتيباني مردم. تنها با يگانگي اين دو سوست که به پيروزي جنبش ميتوان خوشبين بود.
در صحنهاي که از صحنههاي زيباي نمايشنامه و در اوجي ستودني است، انبوه مردم يک يک و گروه گروه ميسرايند:
«به ياد آنکه امّيد رهايي را ز کف داده
و در چنگ پلنگ سخت فک بيياور افتاده،
ندايي در جهان پيچيده ميگويد. چه ميگويد؟
که افسونگر به خون بيپناهان دست ميشويد.
و ما آشفتگان اينک که از هستي جدا گشتيم،
به کام مرگ در صحراي ترسآور رها گشتيم.»
و سرانجام پايان سرود چنين است:
«برخيزيم و بشتابيم، بيفرياد، پوشيده
ز دشمن در نهان، خاموش، هان خاموش.»
تودههاي پريشاني که اميد رهايي را از دست دادهاند و به سبب خيانت برخي و هراس و خويشتنخواهي برخي ديگر، در چنگ پلنگ تيزدندان تنها ماندهاند. تنهاي تنها. چه راهي در پيش است جز آنکه يا بمانند و بخواري بميرند و يا برخيزند و پوشيده و بيفرياد بگريزند. اما بهرام رهاييبخش راه برايشان ميبندد:
«اي انبوه آشفته بجا مانيد يکدم.»
کيست؟ «آن مردي که با ياد شما زندهست.»
قهرماني او در پيروزي آني او نيست. او بيگمان يک تنه پيروز نميتواند شد و اين را نيز ميداند که تودهها بدگمانند و فريبخورده. تودههايي رها شده و ناباور. آنچه او ميخواهد باوري آنهاست. اينکه باور کنند که دليريها از ميان نرفته و هنوز هستند دلاوراني که به انديشهي ايشانند و اندوهگسارشان. اما تودهها جز به کردار به چيزي باور ندارند. آنها بايد ببينند. بينيرويي دشمن و نيرومندي خود را دريابند تا به کاغذي بودن اين ببر اعتراف کنند. تنها بايد دليري کرد و پوست شير را از تن اين جانور ناچيز به درآورد. و اين همان چيزي است که يا بايد تودهها گواه آن باشند و يا سهيم در آن. بهرام نخست تماشاگري ايشان را خواستار است و سپس کوشندگيشان را.
«فغان از تيغ دشمن بس.
به جز دست شما بر خستگي درمان نبخشد کس.»
اما باوراندن به مردم آسان نيست. اينکه باور کنند که «گيتي امسال بهاري دگر آورد ببار»[10]
«نبد بس آنچه سرداران ايراني به ما کردند؟
زمين و شهر لادن را نهاده جان به در بردند؟»
ليک پاسخ بهرام دعوت به پيکار و استواري به خويشتن است:
«شما خود بر نگهباني جان بايد دل افروزيد،
به سرداران چرا امّيد جويان ديده ميدوزيد؟
شما را سرنوشت از آن سرداران دگرگونست.
رهي ديگر به پيش ماست، راه سخت کوشيدن،
به دلها کينه پروردن، رداي رزم پوشيدن.»
دشمن افسونکار است. او کوشيده است که ياري سرداران و فرماندهان را به رشوه خريداري کند. ليک تودهها؟ هيچ راهي جز پيکار براي آنها نيست. آنها در هر حال بازندهاند. براي رهبران امّيد رهايي هست اما براي شما همهي راهها بسته است.
«ز يکسو مرگ و ديگر بردگي.
اينسان گرفتاريد.»
و انبوه ميپرسد:
«ز ما انبوه درمانده چه ميخيزد؟»
و پاسخ:
«به پيکار ستم برخاستن داروي بيماريست،
ز ترس تيغ نگريزيد، درد خسته از خواريست.»
ديگر هنگام کردار است. و واکنش تودهها؟:
«تاريکي فروزان شد.»
«اميدي تازه باز آمد.»
«ستمگستر گريزان شد.»
«بدين اميد ميجوييم، با بهرام ميپوييم.»
***
چهرهي شخصيتهاي ديگر نمايشنامه و منشهاي ايشان را بايد با سنجيدار منش بهرام سنجيد. چهرهي اينان در پرتو چهرهي تابناک بهرام از روشنيهايي بيش يا اندک برخوردار است، و گمان ميکنم که نويسنده در نمايش هر يک از آنها مانند چهرهي بهرام کامياب بوده است.
گفتني است که رويهم رفته جز انبوه مردم، شخصيتهاي ديگر نمايشنامه از رهبران و بزرگان جامعه ايراني هستند. در اين ميان گودرز و خانواده او از نيکانند (جز رهام که در شاهنامه فرزند گودرز است ليک نويسنده در نمايشنامه خود او را از گودرزيان نيانگاشته است). گودرزيان از ميان مردم برخاستهاند (و ميدانيم که در شاهنامه تبار گودرز به کاوه آهنگر ميرسد) و هميشه نيز تکيه بديشان دارند. گودرز خود رايزن خردمند شاهان ايراني و پاسدار آگاه آيينهاست. کردار گودرز درخور مرد آيينخواهي است که ميکوشد نگاهدار سنّت پدران خويش باشد و از خرد دور نگردد. او کهنسالتر از آن است که در انديشهي شکستن آيينها باشد، و خود را بارکش مسئوليتهايي دشوارتر از ديگران ميپندارد. روان او از دليري دور نيست و بارها در نبردها آن را نشان داده است. دربارهي همين نبرد، در شاهنامه خواندهايم که هنگام گريز فريبرز و سپاهيان ايران، گودرز با نخستين هشدار گيو به پايداري ادامه ميدهد و بيژن را براي باز پس گرفتن درفش کاوياني ميفرستد، اگرچه به زور باشد و اگرچه حتي نيمه پارهاي از آن باشد. و ميدانيم که اين آيينشکني و شايد گستاخي بزرگي از سوي گودرز است. اما فرجام کار از دست دادن 70 فرزند است. آيا بايد باز هم دليري کند و آزموده را بيازمايد. نه. او کهنسالتر از آن است که چنين کند:
«نگهداري اين لشگر دگر مُهر بزرگي نيست که خسرو پيش صف بخشد به کس، اين بار سنگيني است که بر فرمان آيين بر من افتاده و جز سختي ندارد بهرهاي.»
اکنون گودرز شايسته، بايد بار ناشايستگيهاي ديگران را بر دوش کشد.
بهرام و گودرز -اين پدر و فرزند- هدف يگانهاي دارند اما با دو وسيلهي جدا از هم. هر دو در پي گرد آوردن ايرانيانند. اولي بيشتر به مردم باور دارد و دومي بيشتر به سرداران. اوج انديشهي گودرز بيش از اين نيست که:
«دليران! دشمن را، چندگوني را براندازيد!
بياييد از پراکندن بپرهيزيم.»
داوري اينکه کداميک بيشتر حق دارند، با تاريخ است. فردوسي، در کردار، گودرزگراي، و پوريا در اين نمايشنامه، بهرامگراست. به هر حال گودرز را گريزي نيست جز آنکه چنان کند که کرده است.
اما گيو. فرزند بزرگ گودرز است و برادر مهتر بهرام. گفتني است که با آنکه بهرام و گيو و بيژن هر سه از گودرزيان و در شمار نيکخواهان و پاکدلان ايرانند، منشهاي گوناگون دارند و از اين رو کردارهايي گوناگون. منش گيو در اين جا همسان گيو شاهنامه نيست و اندکي ديگر شده است. گيو شاهنامه از دليري و ايرانخواهي چيزي کم از بهرام ندارد بلکه افزونتر. ليک در اين جا چهرهي گيو به تابندگي چهرهي بهرام نيست. سيماي او سيماي دليري است که از حسابگري و محافظهکاري بدور نيست و به سبب سرشت آيينخواه خود روشي آرامتر در پيش ميگيرد. هم اوست که پيوسته بهرام را به نشستها و انجمنها ميخواند: «به راي انجمن بر چارهي بايسته ره پوييم.»، و او را از تکروي و خطر کردن بيهوده هشدار ميدهد: «ز دست ما دو تن ميدان بهارستان نخواهد شد.» چهرهي گيو همانند رهبراني است که به تودههاي مردم باور ندارند و به بايستگي همگامي سرداران و بزرگان تکيه ميکنند: «چو سرداران نپيوندند يار ما که خواهد بُد؟» او پاسخ بهرام را خرسندکننده نمييابد که: «از آن سو يار بايد جست.» از مردم.
بيژن از هر کس ديگر به بهرام نزديکتر است و علت اصلي جواني اوست. نويسندهي نمايشنامه در جايي ديگر «نمونهي جاوداني جواني را -در شاهنامه- در گوهر بيژن» شناخته است. بيژن در سالهايي از سنين جواني است که نه تماماً در بند فرمانهاي پدر است و نه يکسره آزاد از آنها. ليک اين بار افزون بر مخالفتهاي همگاني، خود نيز در درستي کردار بهرام در گمان است. او هنوز به آن خردمندي نيست که راز پيچيدگيهاي کردار بهرام را دريابد و در پس چهره ظاهري تازيانه او به ژرفاي نقش بيدارگر آن آگاه شود. اما به سبب جوانی و گوهر پاک و نیالوده اش پیوسته هوای پیوستن به بهرام و دنبالهروي از او را دارد. در نشستها و انجمنها، وي بيش از هر کس ديگر هوادار بهرام و خشمگين بر ياوهگويان و ترسويان است:
«هراس از تيغ دشمن را شما افسانه ميسازيد.
نخستين با شمار مردان افسونکار ميجنگيم.»
پس از بهرام، نمايانترين چهره، چهرهي بيژن است.
زنگه شاوران يار ديرين بهرام نيز چهرهاي تابناک و منشي پاک دارد. او هميشه نيکخواه ايران است و در اين راه از هيچ دليري دريغ نميورزد. ليک او نيز بيش از آنکه آيينشکن باشد آيينخواه است. و افزون بر اين بيبهره از هرگونه ابتکار و پيشروي است و هميشه گردنگذار رأي انجمنها و دنبالهروي رهبران. تنها جايي که زنگه اندکي ميدرخشد هنگامي است که بر گستهم ميخروشد که: «اي گستهم، اگر جان در ره ميهن رود گويم برازنده است»، چه گستهم به پستي و خواري در اندوه زر و اسب خويش است.
به هر شمار، زنگه، گيو، گودرز و بيژن همه نيکخواهان و گردان پاک سرشت ايرانند. آنها نمودگار و مظهر چهرههاي گوناگون پاکدلان پراکندهانديش يک جامعهاند که نويسنده به ترسيمشان کوشيده است.
اما گرگين، رهام و گستهم را بايد دليران دوران آسايش و رزمآوران هنگام بيرزمي ناميد. اينان جنگجويان دوران صلحاند. اينگونه کسان تا زماني که نبردي نيست و يا در نبرد گمان به خطري راستين نميرود، دلاوراني بيرقيبند. شمار اين کسان در هيچ جامعهاي کم نيست و مانندهايشان را به آساني در هر کجا ميتوان شناخت. بهرام نيز اين پلهوانان دوستکش و دشمنگريز را به نيکي ميشناخت و فرجام سگالش با ايشان را از پيش ميدانست. اينگونه کسان يا از روي حسابگري و يا به سبب آنکه هنوز اخگري از مردمخواهي و ميهندوستي در ژرفاي وجودشان سوسو ميزند يکباره به دشمن نميپيوندند و حتي به اميد پيروزي و بدست آوردن جاه و زر نبرد با دشمن را ميبسيجند و به هنگام صلح و يا در نبردهاي آسان و پيروزيبخش آواز پهلواني و ميهنخواهي در ميدهند. ليک با نخستين شکست رنگ از رخشان ميگريزد و پايشان سخت ميلرزد. اينان زماني که خطر شکست حتمي بنظر ميرسد ديگر حتي پرواي حسابگريهاي پيشين را نيز ندارند و يکباره روپوش از چهره بر ميدارند. اينها کساني هستند که در چنين زمانهايي پيش از هر چيز بايد به پيکارشان برخاست و جنبش را از هستيشان پاک ساخت.
اين سه تن نه به سبب دليري يا خردمندي که به علت وابستگيشان به خاندانهاي برتر به پايگاه سروري و رهبري ايرانيان رسيدهاند و هر سه نيز بارها گوهر خود را آشکار کردهاند.
نيرنگها و گريز گرگين را در همراهي با بيژن به هنگام دلدادگي او به منيژه ميدانيم و نيز کردار رهام را با فرود. او همان نامردي است که به پشتگرمي نيروي بيژن از پشت به فرود کوبهي مرگآور زده است و اکنون گريزندهي ميدان «پيران» پير است. اينها چنان از دشمن ترسيدهاند که در انجمن بياختيار روبنده از رخ برميگيرند و منشهاي خويش را آشکار ميسازند. خويشتنخواهي و بدانديشي گرگين چنان است که در چنين زماني آشکارا به پايگاه و دوستمندي گودرز رشک ميبرد:
«چرا نام بلند و اختر فرماندهي در مشت او باشد،
درفش کاوياني را هميشه پشت او باشد؟»
و پاسخ شايسته و شکنندهي گيو که:
«بهنگامي که جان لشگري در بيم نابوديست،
کرا انديشهي نام و نشان و سود و بيسوديست؟»
خرد و دليري او را باز نميگرداند.
گستهم نيز در اندوه هستي و خواسته خويش است:
«از اين لشگر کشيدن هستي خود را ز کف داديم،
زر و اسپ از ميانه رفت، خود نيز از پي افتاديم.»
و رهام ميهن را افسانهي کهنهاي ميداند و زبان به ستايش «تژاو»، آن خود فروختهي ايراني ميگشايد:
«کهن شد قصهي ميهن، جهان بازندگان زنده است
گذشت اينها. تژاو از ما به انديشه فزونتر بود
که پيشاپيش با دشمن زبان بر دوستي بگشود.»
اندوه دلشکن بهرام که:
«آيا يک گذشت از بامگه تا شام ديري نيست
تا نامرد بيرگ چهرهي خود را دگر سازد؟»
اندوه مرد ژرفانديش و خردمندي است که به پيکار دوستان رنگرنگ و دشمنان سخت چنگ برخاسته است.
پس ميبينيم که بهرام آگاهانه در راستايي گام ميزند که مسلّمترين ميوهاش مرگ خود اوست. او دريافته است که انبوهي پريشان و بياميد و گريزان را جز با کردار، کرداري که همچون جرقّهاي آتش دليري ايشان را برافروزد نميتوان به ميدان بازگردانيد. و از اين روست که يکّه به ميدان تاختن خود را تازيانهاي بيدارگر ميداند. آنگاه به دستاويز يافتن تازيانه، خود بدل به تازيانهاي بيدارکننده ميشود. درست همچون آرش. آرش همان تير بود و تير همان آرش.
«شوم بر ننگ شستن دل دهم تازانه باز آرم،
اگرچه بهر اين پيکار رنجي بس دراز آرم.»
پيداست که اين تازيانه ديگر همان تازيانهي بهرام شاهنامه نيست. اگر آن تازيانه بيشتر هدف بود، اين يکي بيشتر وسيله است تا خود بهرام را به جايگاه تازيانهاي بيدارگر رساند و بدين قرار همچون نماد و رمزي است که به زيبايي با کردار بهرام يگانگي مييابد. اين تازيانه در عين حال که دستافزاري است که نام بهرام بر آن نقش شده، همهنگام کوبهي بيداسازي است که با دارندهي خود يگانگي يافته است. اين تازيانه در جايگاه يک دستافزار شخصي وسيله است، و در مقام يک کوبهي بيدارگر، هدف.
دلاوران ايران راز اين تازيانه را درنمييابند و سخن از چرم و چوب ميگويند و بهرام نيز خود ظاهراً سخن از نام و ننگ. ليک ميدانيم که سخن بهرام نه تنها از چرم و چوب نيست، که از نام و ننگ هم نيست.
به هر فرجام او به ميدان بازمي.گردد و پس از آنکه با دليريهاي شگفت خود نقاب دروغين نيرو را از چهرهي زرد دشمن برميگيرد و يک تنه شمار بيشماري از ايشان را به خاک ميافکند، خود نيز از پشت به شمشير تژاو همان ايراني ايرانفروش از پاي درميآيد. مرگ او شکست او نيست. مرگ او همچنان که خود ميخواست آغاز پيروزي است. او با اين کار تودهها و سربازان را واميدارد که به نيروي خود باور کنند و به ميدان بازگردند و چنين نيز ميشود.
به هنگام واپسين نفسها، زنگه پيامآور شادي است. چه پيامي شادی آورتر از آنکه نهالي را که نشاندهاي به ميوه نشسته است:
«بياسا تا بيآرامي!
از اين رخدادها لشگر بر آن شد تا بجا ماند.»
مرتضی ثاقب فر
از کتاب "بنبستهای جامعهشناسی" (مجموعه مقالات)، نشر بیستون، 1378
برداشت از تارنمای شخصی استاد ثاقب فر
پانوشت ها:
[1]- اشاره است به کارل مارکس.
[2]- منظور مارکسگرايي است.
[3]- که البته اين جا واژهي «مردم» يعني «تودههاي عظيم و بهم فشردهي!» لومپنها و خرده بورژواهاي درستکار و روشنفکران نوکيسه و دانشمند تهراني، نه ميليونها ايراني قليلي! که از اين تراوشات داهيانهي فکري و هنري تهران چيزي نميفهمند ولي در رفخانهها و قهوهخانههايشان، شاهنامه لجوجانه به زندگي هزار و چند سالهي خود ادامه ميدهد.
[4]- در آن زمان نويسنده هنوز نمايشنامه «رستاخيز تبريز» را نسروده بود.
[5]- شاهنامه چاپ شوروي، ج IV، ص 101
[6]- همان، ص 122
[7]- همان، ص 65
[8]- همان، ص 72
[9]- بنگريد به مقاله «سوگنامه فرود» در همين دفتر.
[10]- «سرود آزادي» (مجموعه شعر از نويسنده همين نمايشنامه، سال 1340) ص21.
در این باره در روزنامک:
برداشت از این تارنگار، تنها با یادکرد از نام نویسنده و نام روزنامک امکان پذیر است