تبليغاتX
روزنـــامــک - دادگاه (داستانی از محمد ذنوبی)

روزنـــامــک

جُستارهایی در پیرامون تاریخ، فرهنگ، ادبیات و اندیشه

 

 محمد ذنوبی

سه ضربه و اعلام سکوت! دفترچه و خودکارم را درمی آورم. آخر تو از ما چه می دانی؟ نهایتاً متولد 20 تیر 1362. حجم همهمه ای در اطرافم بود و صندلی چوبی که رویش نشسته بودم سفت! همین یکی دو خط را هم که ننویسیم، گور پدرمان را کجا گم کرده باشیم؟! تو هم انگاری حالا حالا نمی خواهی بدانی چه بر سرمان گذشت که همین دیروزها با پدرزنی که هرگز نداشته ام به تیپ همدیگر زدیم و با هم قهر کردیم شاید زن آینده ام که هنوز نمی شناسمش به خانه مان باز گردد. غلط کرده ام! به خدا خسته شدم، تقصیر از من چه بود اگر او از بوی Hugo Lady خوشش نمی آید، دوست دخترم را که نمی توانم به خاطر او مجبور کنم از این عطر استفاده نکند. مگر ماها چقدر ارزش داریم؟ خوب بود همه اش به آن هم می پریدم که زنم از بوی عطر تو خوشش نمی آید؟ نه! من دوستی ها را فدای هیچ چیز و هر کس و ناکسی نمی کنم.

همه اش صداها و خاطره های آخرین دعوا در ذهنم است، اگر آن روز صبح صبحانۀ خوبی نمی خوردم و سرحال نبودم حتماً با چند ضربه ی نمی دانم حالا با چه وسیله ای، شاید گلوله که خوب تفنگ نداشتم یا نه! چاقو، که خیلی بی کلاس و از مد افتاده است، یا مشت! که نه، نهایت توحش است، ای بابا بی خیال کشتنش می شوم، این کارها از من بی وسیله و بی جرأت ساخته نیست! شاید برای همیشه می بوسیدمش و... نه همیشه یادم می آید به اینکه او بوسیدن و معاشقه را درست بلد نیست، این فن یا حتی بهتر هنر را ندارد، خیلی بی استعداد است از میان این همه رقص ایرانی و خارجی هیچکدام را که بلد نیست که هیچ، دست هایش را هم فالش می زند! نمی خواهم! به که بگویم؟ شاید هم واقعاً دوستش نداشته باشم! ولی که نه...! نمی دانم با خودم هم درگیری دارم، همه اش جفنگیات...؛ این دختر! حتی برای یک بار هم که شده نمی تواند خوب غذا درست کند، از بیرون هم که پیتزا می خرد سوخته است یا نوشابه هایش از قبل سر رفته اند، تو بگو واقعاً باید چکار کنم؟ فرض کن تمام روز را خسته و کوفته، با هم و بی هم کارمان را پرسه زده ایم حالا که می خواهم سطر اول را بخوانم گیر داده که ما هیچ وقت با هم نبوده ایم. آخر تو از با هم بودن چه می دانی؟ تو تا به حال از دیوار همسایه که بالا نرفته ای خلوتشان را که دزدی نکرده ای؛ بدون هراس از سگ های پاچه گیر و بدون اینکه کسی مزاحمت باشد! بی آگاهی آنها خودشان را هم ازشان می دزدی در بوسه های گره خورده شان که حالا دقیقاً تخمیر الکل را در چشم ها و نگاه هایشان حس می کنی، احتیاجی نیست تو بخواهی با آنها سخن بگویی همه با هم خلوت می کنند، اما تو همیشه دنبال دیوانه بازی هایی هستی که این و آن هم فکر می کنند معاشقه است.

خانم ادعای کتابخوانی و روشن فکریش هم می شود اما در مورد هر چه که بحث می کنیم یا می گوید خوانده ام یادم نیست، اما برایم جالب بود! یا اینکه: در ابتدای سیر تفکری و فلسفه ام با آن برخورد داشته ام؛ چرند بود. نمی دانم؛ هیچگاه حتی برای یکبار هم که شده نمی توانست بحث کند. همیشه اواسط فیلم ها حتی فیلم های فلسفی چرتش می گرفت در مقابل دوستانش هم داد سخن را سر می داد که: "من عاشق کتابخوانی و فلسفه هستم، می دانید اینها در تربیت بچه هایم خیلی اثر مثبت گذاشته است." بی انصاف نمی گوید همۀ کارهای بچه ها را من می کنم؛ از آماده کردنشان برای رفتن به مدرسه و غذا دادن به آنها تا صحبت کردن و پی گیری وضع تحصیلیشان!

نه واقعاً دیگر نمی توانم، همین فردا می روم محضر و سه طلاقه اش می کنم، مهریه اش هم حلالم باشد، می زنم به یک زخم زندگیم؛ ناسلامتی سرپرستی بچه ها هم به عهدۀ من است. او هم برود دنبال کسی که از دیوانه بازی هایش خوشش می آید، گرچه نمی دانم شاید من هم ...! همان بهتر که به خانه باز نگردد.

باز هم همان صندلی! نشسته ام! سه ضربه و اعلام سکوت! قاضی به منشی دادگاه اعلام می کند که حکم را بخواند، منشی نام و نام خانوادگی مرا به همراه نام پدرم می خواند، اینها را که خودم بهتر می دانستم تاریخ تولدم را سه شنبه 17 آبان ماه 1384 اعلام کرد! به جرم کشتن همسرم به اشد مجازات مرگ محکوم می شوم. تاریخ اجرای حکم: فردا سحرگاه 20 تیر 1362 ! یادم نمی آید دفاع یا آخرین دفاعی از خود کرده باشم. فرصت زنده بودنم کمتر از 24 ساعت است. کاش لااقل در این مدت کوتاه همسرم را برای اولین بار نشانم می دادند تا قبل از اینکه از پیشش بروم بشناسمش ... .

محمد ذنوبی

 

 

ادبیات در روزنامک

 


برداشت از این تارنگار، تنها با یادکرد از نام نویسنده و نام روزنامک امکان پذیر است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 13  توسط پیام جهانگیری  |