
دین فردوسی (1)
دکتر شروین وکیلی
1. از آن هنگام که فردوسی توسی کار سترگِ به نظم در آوردن تاریخ باستانی ایرانیان را به انجام رساند، تا امروز که هزار سالی سپری شده است، همواره بحث از آیین و دینِ خودِ فردوسی نقل محافل ادبی بوده است. در عصرِ خود شاعر، او را رافضی میدانستند، که با انکارِ خودِش، روبرو شد. بعد از آن، در عصر سلجوقیانِ سنی مذهب او را سنی سست دینی میدانستند، و در عصر صفویان از او شیعهی دوازده امامی تمام عیاری ساختند، تا آن که در دوران جدید، نولدکه و مستشرقان اروپایی که آیین کهنسالتر زرتشتی را بیش از اسلام میستودند، وی را زرتشتی دانستند.
در نهایت، آنچه که روشن است آن که تاثیر فردوسی بر زبان و فرهنگ ایرانی چنان ژرف، و ردپای وی بر اندیشه و هویت مردمان ایران زمین چندان پایدار و برجسته بوده است که تمام نظامهای فکری مستقر ناگزیر شدهاند فردوسی را از خویش و نیای خود بدانند و این خود نشانهایست از قدرت و شوکت فردوسی در قلمرو معنا. چرا که در این عرصه، تاسیس گرانیگاههایی که آیندگان خویشتن را بدان بیاویزند و خود را بنا به آن تعریف کنند، برترین پیروزیهاست.
بهانهی نگاشتن این نوشتار، مطالعهی برداشت نولدکه در مورد زرتشتی بودنِ فردوسی یا دست کم نامسلمان بودنِ وی بود، و پاسخی که محیط طباطبایی و زریاب خویی در دفاع از مسلمان و زیدی یا اسماعیلی بودنش پیش کشیده بودند.
2. برای آغاز به سنجیدنِ دین فردوسی، ابتدا باید ببینیم مورخان در این مورد چه گفتهاند و سخنهایشان تا چه پایه از محک نقد سربلند بیرون میآید؟
نخستین تذکره در باب فردوسی را نظامی عروضی سمرقندی در چهارمقالهاش به دست داده است، در آن هنگام که ماجرای سفر خویش به توس را بازگو میکند و نشان میدهد که اطلاعات خویش دربارهی حکیم فردوسی را در شهر زادگاهش و از منابعی دست اول برگرفته است. تقریبا تمام داستانی که امروزه ما دربارهی زندگی و مرگ فردوسی میدانیم، از این منبع برآمده است. نظامی این کتاب را در 495 هجری خورشیدی (برابر با 510 هجری قمری و 1116 میلادی) نگاشته است. از آنجا که فردوسی به روایت دولتشاه سمرقندی در سال 411 ه.ق. و به روایت دیگری در 416 ه.ق درگذشته، بنابراین نظامی حدود 95 سال پس از مرگ شاعر از زادگاهش دیدن کرده و از کسانی که مادرانشان همسایه و پدرانشان دوست فردوسی بودهاند، دربارهاش اطلاعات به دست آورده است.
بر مبنای گزارش نظامی، فردوسی پس از به پایان رساندن شاهنامه آن را به غرنه برد و پیشکشِ سلطان محمود غزنوی نمود تا صلهای گران دریافت کند. اما محمود که خود را بر مبنای اساطیر ایرانی، متعلق به نژاد تورانی میدانست، از ستایشهای فردوسی از پهلوانان ایرانی خوشش نیامد و به خصوص زیر تاثیر بدگوییهای درباریانش که فردوسی را رافضی میدانستند، به او مرحمتی نکرد و به جای زری که قرار بود بپردازد، سیم داد و فردوسی هم این پول را به حمامی و آبجوفروشی بخشید و غزنه را ترک کرد. در حالی که خبر بذل و بخشش او و خشمگین شدنش را برای محمود برده بودند و به این ترتیب او را مغضوب دربار غزنوی ساخته بودند. در نتیجه فردوسی دل شکسته در شهرهای گوناگون سرگردان شد و صد بیتِ مشهورش را در هجو محمود غزنوی سرود. آنگاه به دربار اسپهبد شهریار پسر شروین پناه برد، که از نوادگان نجیب زادگان عصر ساسانی بود و در طبرستان حکومتی برای خود داشت.
اسپهبد که از عواقب انتشار این هجونامه برای شاعر دل نگران بود، به صد هزار درهم این ابیات را خرید و باز شست و به این ترتیب خطر را از شاعر برگرداند. به طوری که فردوسی توانست پس از مدتی به زادگاه خویش توس بازگردد. اما سالهای آخر عمرش را با تنگدستی به سر آورد و در همانجا درگذشت. در این هنگام محمود که با شنیدن بیتِ "اگر جز به کام من آید جواب/ من و گرز و میدان و افراسیاب"، از کردهی خویش پشیمان شده بود، شصت هزار دینار برای شاعر به توس فرستاد، اما کاروان حامل پولها هنگامی از دروازهی توس وارد شد که گروه تشییع کنندهی جسد فردوسی را از دروازهی مقابلش بیرون میبردند. با وجود احترام زیادی که فردوسی در شهر خویش داشت، از آنجا که به کفر و رفض متهم بود، با دخالت یکی از رهبران دینی شهر توس، از تدفین او در گورستان مسلمانان ممانعت به عمل آوردند و به این ترتیب او را در باغ خویش به خاک سپردند.
چنان که آشکار است، استخوانبندی تمام روایتهای دیگری که دربارهی فردوسی در دست است، از اثر نظامی و روایتی که نقل شد وام گرفته شده است. روایتی که نظامی عرضه داشته، با توجه به زمان اندکی که بین او و مرگ شاعر فاصله بوده، نزدیکترین نسخه به واقعیت مینماید. با این وجود عناصر اساطیری و داستانی چندی در آن راه یافتهاند که بعدها شاخ و برگ هم یافتهاند. امروز این چند نکته که در زندگینامهی فردوسی وجود داشته و از زمان نظامی عروضی به بعد مورد تاکید قرار گرفته، نادرست مینماید.
الف) میدانیم که فردوسی شاهنامه را بنا به فراخوان محمود غزنوی و برای دریافت صله از او نسروده است. به دو دلیل: نخست آن که محمود غزنوی ترکزادهای بود که زبان مادریاش ترکی بود و تنها کمی عربی میدانست و فارسی را هم – که زبان درباریانش بوده- تنها میفهمیده است و در حالت عادی به آن سخن نمیگفته. بنابراین چندان شیفتهی روایتهای سنگین و حماسی در این زبان نبوده است. گذشته از این، مسلمان متعصبی هم بوده و از دانش و حکمت چندانی بهره نداشته و بعید است به روایتهای شاهان پیش از اسلام علاقهمند بوده باشد. چنان که در تذکرهها و تاریخها نیز به این صفتهای وی اشاره شده است. دومین دلیل آن که فردوسی سرودن شاهنامه را در بیست و پنجم اسفندماه سال 389 خورشیدی به پایان برد و این زمانی بود که سلطان محمود تازه یازدهمین سال سلطنت خود را سپری میکرد. فردوسی سرودن شاهنامه را از سی و پنج سال پیش شروع کرده بود و به این ترتیب بخش عمدهی دوران سرودن آن – یعنی بیست و چهار سال از سی و پنج سال را- در دوران حکومت سامانیان گذرانده بود. بنابراین ناممکن است که به خاطر فراخوان سلطان محمود که اصولا وجودش بعید مینماید، دست به انجام این کار زده باشد.
ب) نظامی به این نکته اشاره کرده است که فردوسی پس از سرخورده شدن از دربار غزنه به بغداد میرود و در آنجا مثنوی لیلی و مجنون را میسراید. با توجه به این که فردوسی در زمان پایان گرفتن شاهنامه بیش از هفتاد سال سن داشته و مهمترین دستاورد فکریاش اساطیر ایرانی بوده، بعید است که سفری به این درازی را در پیش گرفته باشد و موضوعی بزمی با محتوای تازی مانند لیلی و مجنون را در این سنِ بالا آغاز کرده باشد. به ویژه که نظم این مثنوی از شاهنامه بسیار سستتر است و اندیشهها و افکارِ به کار رفته در آن، هرچند آشکارا با تقلید از شاهنامه پدیدار آمده، اما در مرتبهای نازلتر از شاهنامه قرار دارد. گذشته از این حجم آن تقریبا با ایلیاد همر برابر است و این که شاعری در هفتاد و شش سالگی آن را سروده باشد، بعید مینماید. در عین حال میدانیم که سرایندهی آن، یا بیتهایی که دیگران بعدها بدان افزودهاند، در جهتی است که گویا فردوسی آن را سروده است. اما این نشانیها سردرگم کننده است. چنان که در بخش برجستهای از لیلی و مجنون، سراینده از زبان فردوسی شاهنامه را خرد و حقیر میشمارد و از پهلوانانی مانند رستم و کیقباد ابراز نفرت میکند، که تقریبا قطعی است چنین حرفهایی از کسی که تمام عمرش را با دلبستگی به این پهلوانان گذرانده و منشی عظیم مانند شاهنامه را خلق کرده، صادر نشده است. از این رو، باید با یان ریپکا هم داستان بود که مثنوی لیلی و مجنون را از فردوسی نمیداند.
پ) میدانیم که داستان کشمکش فردوسی با سلطان محمود، تعقیب شدنش توسط غزنویان و مکالمهی وی با محمود در دربار غزنه که تاریخ سیستان روایتش کرده و در جریان آن فردوسی رستم را از تمام سپاهیان محمود برتر میداند، جعلی است. اینها در واقع داستانهایی عوامانه هستند که مردم عادی در اطراف زندگینامهی مردی که به زندگی ایشان معنا داده بود، تنیدهاند. چنین مینماید که هجونامهی موجود دربارهی محمود غزنوی بعدها سروده شده باشد و کارِ خود فردوسی نباشد، چنان که نظامی هم تصریح دارد که اصل هجو نامه به درخواست اسپهبد شهریار فرو شسته و محو شده بود. در ضمن بدیهی است که اگر فردوسی شعری چنین غرا در هجو محمود و مادر و پدرش میسرود، دیگر نمیتوانست به توس بازگردد و در آنجا با آرامش به پایان عمر خود برسد، و وجود مقبرهی فردوسی در این شهر نشانگر آن است که صورت واقع امر چنین بوده است. از این رو، تقریبا بدیهی است که درگیری فردوسی و دربار غزنه از نوع بیتوجهی شاهی ترک به شاعری ایرانی بوده است، که به رنجش شاعر منتهی شده است. این که این دو با هم مکالمهای داشته باشند، یا محمود فردوسی را تحت تعقیب قرار داده باشد، یا فردوسی هجونامهای چنین تند بر ضد او نوشته باشد، و همچنین این که فردوسی به همین دلیل در پایان عمر خود راهی دراز را تا بغداد پیموده باشد، بیشتر به افسانه شبیه است تا واقعیت. در واقع به گمانم باید با مهرداد بهار همآواز شد که اصولاً منکر سفر فردوسی به غزنه است.
احتمالا اصل قضیه این چنین بوده که فردوسی وقتی در پایان عمر به تنگدستی برخورده، اثر خود را که به سودای بزرگی دیگر سروده شده بود، با بیتهایی جسته و گریخته در ستایش محمود تزیین کرده و آن را به همراه فرد امینی به دربار غزنه فرستاده است. اما محمود از سویی به خاطر خلق و خوی و تربیت شخصیاش، و همچنین به خاطر چرخش سیاستش در ان روزها که با هواداری از بغداد و دوری از ایرانیگرایی سامانیان همراه بود، و از سوی دیگر بدان دلیل که شاعر پرآوازه به بددینی متهم بوده، توجهی به این کتاب نکرده و فردوسی را رنجانده است. در شکایتهای فردوسی از این ماجرا روشن است که هویت بدگویان را نمیدانسته و همه جا با ضمایری مبهم ایشان را مورد اشاره قرار میدهد.
ت) در مورد برخی از ریزهکاریهای تاریخی دیگر هم میدانیم که جعل و تحریفهایی صورت گرفته است. مثلا این روایت نظامی که فردوسی به اسپهبد شهریار بن شروین پناه برد، نادرست است، چون شهریار در 355 ه.ق. درگذشت و بنابراین در زمان رنجش فردوسی پسرش بر سریر حکومت طبرستان نشسته بوده است، و گویا فردوسی به دربار او رفته و کمکی مالی دریافت کرده و بعدها ماجرا به نام پدرِ نامدارتر اسپهبد طبری تمام شده است. همچنین قضیهی پشیمانی محمود و فرستاده شدن کاروانی پر از سیم که درست همزمان با تدفین فردوسی به دروازههای توسط برسد، هرچند داستانی زیبا و صحنهای دلکش است، اما به احتمال زیاد هرگز رخ نداده و محصول تخیل مردم توس است که دوستدار شاعر شهرشان بودهاند. در مورد این داستان که فردوسی پس از سفر به طبرستان به خان لنجان –در نزدیکی اصفهان- سفر کرد و از مهماننوازی احمد بن محمد بن ابیبکر خان لنجانی برخوردار شد، شواهدی در خودِ شاهنامه وجود دارد. با این وجود، بیتهایی که افتادن فردوسی در زاینده رود و نجات یافتنش به دست پسر خان لنجانی را روایت میکنند، شاید افزوده باشند.
3. با توجه به آنچه که گذشت، در روایتهای مربوط به فردوسی قطعیت چندانی وجود ندارد و نباید بدون نقد، عنصری از زندگینامهی وی را پذیرفت. با این وجود، ماجرای بددینی او عنصری است که در همه جا تکرار میشود و نه تنها بر اساس منابع تاریخی و تذکرهها، که با ارجاع به منبعِ غایی ما در این مورد –یعنی خود شاهنامه- نیز میتوان در این مورد داوری کرد. برای بررسی دقیقتر این موضوع، بد نیست نخست به روایتهای مربوط به دین فردوسی بپردازیم:
نظامی عروضی سمرقندی، چنان که گفتیم، فردوسی را به رافضی بودن مشهور میدانست و این نامی بود که در آن زمان به اسماعیلیه یا زیدیه اطلاق میشد. عبدالجلیل قزوینی که مدتی پس از نظامی دست به نوشتن دربارهی فردوسی برده، او را شاعری شاعی مینامد، که منظورش شیعه است که باز در آن هنگام لقب مشهور برای اسماعیلیه یا زیدیه بوده است. عطار، در الاهی نامهی خود از زبان شیخی که مانع تدفین او در گورستان مسلمانان میشد، فردوسی را کافر میداند، و چنین میگوید که:
چنین گفت او که فردوسی بسی گفت/ همه در مدح گبران چون کسی گفت
به مدح گبرکان عمری به سر برد/ چو وقت مردم آمد بی خبر مرد
مرا در کار این برگ ریا نیست/ نمازم بر چنین شاعر روا نیست
به این ترتیب فردوسی تا زمان عطار به تدریج شهرتی یافته بود که با گبری و زرتشتیگری پیوند خورده بود.
در مورد کسی که مانع تدفین فردوسی شده بود هم روایتها بسیار است. احتمالا دقیقترین گزارش، همان است که نظامی عروضی در چهار مقاله آورده و او را "متذکری متعصب از اهل طوس" میداند. پس از او، نویسندگان و مورخانی که زرق و برقی بیشتر برای شاعر حماسهسرای ایرانی میپسندیدهاند، هویتهایی گوناگون را به این متذکرِ طوسی نسبت دادهاند. ذکریای قزوینی در آثار البلاد خود او را قطب الدین شافعی میداند که فقیهی شافعی مذهب و استاد معشوق عارف توسی بوده است. این هویت بیتردید نادرست است چون زمان حیات قطب الدین با زمان مرگ فردوسی همخوانی ندارد. عطار در همان بخشی که از الاهینامه که بیتهایی از آن را بازگو کردیم، او را شیخ ابوالقاسم علی بن عبدالله گرگانی میداند که عارفی نامدار و بزرگ بوده است و ارتباطش با این ماجرا هم بیتردید نادرست است. چون صوفیای وارسته بوده و تساهل و مدارایش شهرت داشته است و رفتاری شبیه به این از او بعید است. گذشته از این که از نظر زمانی هم پذیرش دخالت او هنگام فردوسی بعید مینماید. چرا که او در 469 ه.ق درگذشته، و بنابراین هنگام مرگ فردوسی کودک یا نوجوانی بیش نبوده است.
در میان نویسندگان متاخرتر، و به ویژه در عصر صفوی تلاشی شدید برای شیعهی دوازده امامی نمودن فردوسی انجام شده است. قاضی نورالله شوشتری در مجالس المومنین خود با زحمتی بسیار کوشیده تا ابیاتی از شاهنامه را که با شیعه بودن فردوسی در تعارض است، از منظری شیعی تفسیر کند، و نسخهی شاهنامهی مسکو هم که از عصر صفوی باقی مانده، آشکارا دچار تحریف شده و روی اسامی خلفای ثلاثه را تراشیدهاند و واژگانی دیگر را روی آن نوشتهاند تا تهمت سنی بودن را از فردوسی بردارند.
در قرن یازدهم هجری، موبد انوشیروان از پارسیان هند داستانی منظوم را در دویست بیت دربارهی روند مغضوب شدنِ فردوسی سرود و دشمنی درباریان محمود با زرتشتیان را دلیل این موضوع دانست، بی آن که در آن بر زرتشتی بودنِ خود فردوسی پافشاریای داشته باشد، و این همان متنی بود که بعدها به دست شرق شناسان اروپایی افتاد و همچون سندی دال بر زرتشتی بودنِ فردوسی تلقی شد.
اگر تمام این شواهد را با هم ترکیب کنیم، به این جمعبندی دست مییابیم:
الف) ستایشی که فردوسی از پهلوانان و شاهان غیرمسلمان کرده از همان ابتدا تهمت بددینی را متوجه او ساخته است.
ب) فردوسی به رافضی بودن متهم بوده و به همین دلیل با دربار غزنوی دچار مشکل شده است.
پ) فردوسی پس از سرخوردگی از غزنه، به طبرستان گریخت که در آن هنگام پادشاهانی زرتشتی یا تازه مسلمان شده مانند اسپهبدان و پادوسبانیان بر آن حکومت میکردند و واپسین دژ فرهنگ ساسانی در برابر موج تمدن اسلامی بود.
ت) متعصبان توس پس از مرگ فردوسی از دفن شدنش در گورستان مسلمانان جلوگیری کردند.
در این باره در روزنامک:
مصادره به مطلوب ممنوع : جستاری از بهرام روشن ضمیر
گفت و گوی مسعود لقمان با دکتر شروین وکیلی درباره ی فیلم 300

