
چکیده: شيوه برگزاري نوروز از نوشتههاي تاريخ نويسان دراينباره "جاحط بصري" و "ابوريحان" و معرفي اشعار شعراي پارسي دراين مورد: خاقاني، منوچهري، فرخي.
جوان باد بخت تو در فرودين |
چو در فرودين ماه روي زمين |
فردوسي
جا دارد كه يادي از نوروز باستاني و شيوه نياكاني بميان آرم تا ايرانيان بدانند رسمهاي ديرينه بر چه پايهيي بوده، انگيزه شكوهمندي و پيروزي نياكانشان چه بوده است. بي گمان پيروزي و سرافرازي هر ملتي انگيزههايي داشته و دارد كه آن انگيزهها را در رسمها و آئينها و افسانههاي زندگي آن ملت ميتوانيم جستجو كنيم. و همچنين انگيزهي پسروي و تيره روزي ملتها را، تا اندازهيي با اين شيوه ميتوانيم بيابيم. در جهان امروزه ويرژگيهاي انساني را فراموش كردهاند و تنها عامل اقتصاد را در نظر دارند و هر چيزي را از اين ديدگاه بررسي ميكنند و بناچار انسان و آنچه جهان انساني را شاداب و پايدار ميدارد از ديدهها دور مانده است. اگر به پيشينهي ملت ايران بنگريم كه روزگاري از مرز چين تاكنار نيل را، زير فرمان داشت و سرمايه و دارايي و خوشي و دانش و بينش در زير درفش اين فرمانروائي، در سراسر اين سرزمين بكمال رسيده بود، در شگفت ميمانيم. اما بايد ديد آنروز چه انگيزهيي در كار بود و چرا اكنون از آنهمه زيبائي و برتري و بهروزي دور مانده است. شناخت اين انگيزهها، راهبر و راهنماي پند آموزي براي مردمي است كه در اين بوم و بر، زندگي ميكنند، حتي براي مردم جهان….
براي پي بردن به اين راز شگرف بايد نگاهي بآئين و رسوم ايرانيان در روزگاران گذشته بياندازيم. در ايران هر سال 12 ماه و هر ماه 30 روز و هر روز به نام ايزدي بوده كه نماينده خوبي و خوشي و فرخندگي و نگهبان همهي زيبائيها بود. هر روز كه نام ماه و نام روز باهم يكي ميشد، جشن ميگرفتند و شادي ميكردند و گذشته از اين جشنهاي ماهانه جشنهاي بزرگي چون نوروز و مهرگان و سده داشتند كه با توجه به فلسفه وجودي اين جشنها، پي به انگيزههاي آن همه پيشرفت و پيروزي ميبريم. در اينجا تنها به نوروز و جشن فروردين ميپردازيم و ارج و ورج اين روز همايون و خجسته را مينمايانيم باميد آنكه ايرانيان باين رسمهاي ورجاوند خود آشنا شوند و زنگ سستي و ناتواني را از نهاد خود بزدايند و براي رسيدن به آن شكوه ديرينه بكوشش و تلاش بپردازند.
بگفته ابوريحان در كتاب التفهيم: (نوروز نخستين روز است از فروردين ماه و از اينجهت، روزنو، نام كردند، يراك، پيشاني سال نوست). نوروز را بجمشيد نسبت ميدهند كه در چنين روزي او بفرمود تا جشن گرفتند و شادي كردند و رخت نو پوشيدند و تا به امروز بنام نوروز جمشيدي مانده است. در همه تاريخها اين نكته ياد شده است كه براي نمونه تنها بچند بيت از شاهنامه بسنده ميكنيم زيرا ياد همه كتابها كه در اين زمينه چيز نوشتهاند خود در خور دفتريست. فردوسي در باره پيدايش نوروز و نسبت آن بجمشيد چنين ميفرمايد:
|
چو رفت از جان نامور شهريار |
پسر شد بجاي پدر تاجدار |
|
گرانمايه جمشيد فرزند اوي |
كمر بسته و دل پر از پند اوي |
|
برآمد بر آن تخت فرخ پدر |
به رسم كيان بر سرش تاج زر |
|
كمر بسته با فر شاهنشهي |
جهان سر بسر گشته او را رهي |
|
جهان انجمن شد بر تخت او |
از آن بر شده فره بخت او |
|
به جمشيد بر، گوهر افشاندند |
مر آن روز را روز نو خواندند |
|
سر سال نو، هرمز فرودين |
برآسوده از رنج ، تن ، دل زكين |
|
به نوروز نو ، شاه گيتي فروز |
بر آن تخت بنشست فيروز روز |
|
بزرگان به شادي بياراستند |
مي و رود و رامشگران خواستند |
|
چنين جشن فرخ از آن روزگار |
بمانده از آن خسروان يادگار |
و از آنجا كه فرهنگ ايران بر آئين دادگري استوار است، براي شناخت آن باين قسمت از تاريخ بلعمي نيز اشاده ميكنم:
در تاريخ طبري ترجمه ابوعلي بلعمي آمده: (پس علما گرد كرد و از ايشان پرسيد كه چيست اين پادشاهي برمن باقي و پاينده دارد؟ گفتند: داد كردن و در ميان خلق نيكي، پس او داد بگسترد و علما را بفرمود كه روز مظالم، من بنشينم، شما نزد من آييد تا هر چه درو، داد باشد، مرا بنماييد تا من آن كنم و نخستين روز كه مظالم بنشست، روز هرمزد بود از ماه فروردين پس آنروز را، نوروز نام كرد. تا اكنون سنت گشت) و سخنان ديگر كه همه نزديك بهميناند.
گذشته از اين روايات و داستانها گزينش اين روز در چنين زماني نشان ژرف بيني و آگاهي و بيدار دلي مردم مرز و بوم ايران بوده است.
زيرا چنانكه ميدانيم در نوروز يعني نخستين روز بهار آفتاب به برج بره در ميآيد و روز و شب برابر ميشود و هوا نه گرم و نه سرد است. و طبيعت خفته بيدار ميگردد و هر چيزي زندگي نوي را آغاز ميكند اين آشنائي و بهم پيوستگي ايرانيان با طبيعت شايان بررسي است. نوروز و مهرگان هر دو نقطه اعتدالي هستند با اين تفاوت كه راه پيش روي نوروز، راه پشت سر مهرگان است. و ناصر خسرو در اين باره ميگويد:
|
نوروز به از مهرگان اگر چه |
هر دو ز مانند اعتدالي |
و خاقاني در يكي از چكامههاي خود درآمدن خورشيد را به برج بره و برابري شب و روز را در نوروز با پيچيدگي لفظي چنين ميگويد:
|
آهوي آتشين روي چون در بره درآيد |
كافور خشك گردد با مشك تر برابر |
اما شيوه برگزاري نوروز خود داستاني ديگر دارد كه توجه بآن بايسته است. و آنچه را امروز در برگزاري اين جشن درميان تبارها و دودمانهاي ايراني ميبينيم يادگار هزاران سال پيش است كه ما هر چه كوتاهتر بآن اشاره ميكنيم: چون آگهي، از روزگار پيش از ساسانيان اندك است، بيشتر به برگزاري اين جشن در روزگار ساسانيان ميپردازيم و پيوند آنرا تا امروز نشان ميدهيم.
آنچه از نوشته تاريخ نويسان آغاز دوره اسلامي بر ميآيد و بويژه با توجه به مطالبي كه جا حظ بصري در كتاب تارج و المحاسن والاضداد آورده اين است: در هر يك از روزهاي نوروز پادشاه بازي سپيد پرواز ميداد. از چيزهائيكه شاهنشاهان در نوروز بخوردن آن فرخندگي ميجستند، اندكي شير تازه و پاك و پنير نو بود. و در هر نوروز براي پادشاه، با كوزهيي آهنين يا سيمين آب برداشته ميشد، در گردن اين كوزه گردن بندي مي بستند از ياقوتهاي سبز كه در زنجير زرين گذاشته و بر آن مهرههاي زبر جدين كشيده بودند، اين آبرا دختران دوشيزه از زير آسيابها بر ميداشتند…
بيست و پنج روز پيش از نوروز در پهنه بارگاه شاه 12 ستون از خشت خام بر پا ميشد كه بر آن ستونها: گندم – جو – برنج- باقلا- كاجيله- ارزن- ذرت- لوبيا- نخود- كنجد- ماش ميكاشتند و آنها را نميچيدند تا ششمين روز نوروز با آهنگ و نوا و خنياگري آن دانهها را ميكندند و براي فرخندگي بمجلس بزم ميپراكندند و تا روز مهر از ماه فروردين (16 فروردين) آن سبزهها را گرد نميكردند. اين دانهها را براي شگون ميكاشتند و باور داشتند: هر كدام نيكوتر شود، برداشت آن دانه در آن سال بيشتر خواهد بود. شاهنشاه بسبزه جو مينگريست و از خرمي آن فرخندگي ميجست ….
سخنان بالا كه فشرده گفتار جاحظ است، نمونههائي است از رسم نوروز كه تا امروز در ميان دهقانان ايراني رواج دارد. كه بيش از نوروز دانههاي گوناگون كه در بالا اشاره شد ميكارند و معمولا روز 13 پس از نوروز كه همگي بدشت و بيابان ميروند با خود آنها را مي برند و در آب مي افكنند. هنوز در ميان دودمانها رسم است كه در هنگام تحويل سال نو بعنوان (دشت ) از كسي كه در ميان دودمان خود كم بخشش تر است و بنا بخشندگي و خست شناخته شده است پول ميگيرند و باور دارند كه گرفتن پول از آدم خسيس سبب گشايش در كار و فراخي روزي ميشود.
ابوريحان مينويسد: آئين پادشاهان ساساني در پنج روز نخستين فروردين چنين بود كه: شاه بروز يكم نوروز را آغاز ميكرد و همگان را از نشست خويش آگاه ميساخت و آنان را به مهرورزي خود دلگرم مينمود، روز دوم دهگانان و كارمندان آتشكدهها – روز سوم اسواران و موبدان بزرگ – روز چهارم خاندان و نزديكان خود، روز پنجم پسر خود و همگنان او را ميپذيرفت و بهر يك در خور جاه و پايه بخششي ميكرد. چون روز ششم فراميرسيد، و از پرداخت حقوق مردم آسوده ميشد از آن پس نوروز از آن خود او بود و تنها نديمان او ميتوانستند با او باشند و بس. در بامداد نوروز نواها و آهنگهاي ويژهيي در پيشگاه شاهنشاه نواخته ميشد….
مردم، فرمانروايان، و مرزبانان هر كدام در خور كار و پيشه و توانائي خويش ارمغانهائي براي شاه ميبردند، و تودهي مردم هر چيز خوبي را كه سراغ داشتند چون: مشك و عنبر و عود و هر گونه كاردستي زيبا پيشكشي پادشاه ميكردند. و همه اين ارمغانها در دفترهاي ديواني يادداشت ميشد.
پنج روز نخست را نوروز عامه ميگفتند و از روز ششم ببعد را نوروز خاصه ميناميدند.
پذيرائي شاه چنين بود كه: در نوروز شاهنشاه رخت زيبا ميپوشيد و گوهرهاي گرانبها بآن ميآويخت، با شكوه بسيار برتخت مينشست. آنگاه جواني كه هم نام زيبا داشت و هم گشاده و خندان، بار ميخواست، شاه او را بار ميداد برابر شاه اما پشت پرده ميايستاد. شاه از او ميپرسيد: كيستي و از كجا ميآيي، با كه آمدي، چه آوردي، بكجا ميروي. جوان پاسخ ميداد: نامم خجسته است، از پيش دو فرخنده آمده ام، سال نو و پيروزي آوردهام. پيش دو نيكبخت ميروم. براي شاهنشاه مژده تندرستي و شادكامي دارم. آنگاه شاه ميفرمود تا بدر آيد. او پرده را كنار ميزد و چون فرشته نيكبختي بر چهره شاه لبخند ميزد. پس از آن طرف سيميني در پيش شاه مينهادند كه در آن چند گرده نان گندم و جو و ارزن و ذرت و نخود و عدس و برنج و كنجد و باقلا و لوبيا گذاشته شده بود و نيز از جنس هر يك از آن نانها هفت دانه و نيز هفت شاخه از درختان: بيد، زيتون، به ، انار، كه نامشان را فرخنده و نگاه كردن بآنها را خوشايند و باشگون ميدانستند مينهادند و بر آن شاخهها مينوشتند: افزون، افزايد، افزود، پرواز، فراخي، فرهي.
و نيز بر خواني كه آن طرف نهاده شده بود. شكر و سكههاي زرين و سيمين و دستهيي از گياه اسپند ميگذاشتند كه شاهنشاه همه را در دست ميگرفت و آنگاه كساني كه در پيشگاه او بودند، پايداري و نيكبختي او را با آواي بلند از اورمزد ميخواستند. موبد موبدان نخستين كسي بود كه در نوروز بشاه شادباش ميگفت در نوروزنامه منسوب بخيام سخنان موبد موبدان در هنگام روبروشدن با پادشاه چنين آمده است:
شها به جشن فروردين، به ماه فروردين، آزادي گزين، يزدان و دين كيان، سروش آورد ترا دانايي و بينايي و به كارداني و ديرزيوي و با خوي هژير. و شادباش بر تخت زرين و انوشه خور به جام جمشيد. و رسم نياكان در همت بلند و نيكوكاري و ورزش، داد و راستي، نگاهدار، سرت سبز باد و جواني چو خويد، اسبت كامكار و پيروز، تیغت روشن و كاري بدشمن، بازت گيرا و خجسته بشكار، كارت راست چون تير، هم كشوري بگيري نو، بر تخت با درم و دينار، پيشت هنري و دانا گرامي و درم خوار، سرايت آباد، و زندگاني بسيار….
اين نمونهيي از شيوه پادشاهان در برگزاري جشن نوروزي بود. اما مردم نيز مراسمي ويژه خود داشتند و دارند يعني برگزاري نوروز چنين است كه: با گذشتن چند روز از اسفند ماه مردم (سبزي ميكارند) و بگردگيري و پاكيزگي خانه يا باصطلاح معمول بخانه تكاني ميپردازند و هر كس متناسب با توانائي خود آذوقه نوروزي خود را فراهم ميكند و چنانكه با خانههاي پاكيزه و شسته و رفته، سبزههاي خرم، رختهاي نو، چهرههاي شاد و خندان نوروز را پذيرا ميشوند. در شب عيد هيچ خانهيي پيدا نميشود كه آتش بر بامش روشن نگردد و دود از بخاريش بالانرود. تا آنجا كه اگر خانوادهيي عزيزترين كس خود را از دست بدهد، حق ندارد خاموش و بي فروغ بماند، زيرا همسايگان گرد ميآيند و بر بام او آتش ميافروزند و اجاقشان را روشن ميكنند و خوراك گرم برايشان ميپزند و ميكوشند تا آنان را وادارند كه رختهاي نو خود را بپوشند. زيرا باوردارند كه اگر در هنگام تحويل سال كسي با قيافه گرفته و اندهگين باشد تا پايان سال همچنان خواهد بود و هر روز غمي مبارك بادش ميآيد.
يكي از 21 يشت ادبيات مزديسني فروردين يشت است كه بزرگترين يشت اوستاست كه ويژه فروهران است و از بزرگي و شكوه و كارهاي آنان سخن ميدارد. در آئين مزديسني به پنج نيرو در كالبد آدمي باور دارند كه عبارتند از: جان – دين – بو (دريافت = درك) – روان – فروشي يا فروهر.
فروهر كه ماه فروردين ويژه آنست، نيروئيست كه نگهداري آدمي با اوست. اين نيرو پيش از آفرينش انسان بگونه فرشتهيي آفريده شده و جاويدان است. ايرانيان باور داشتند كه فروهرها (كه برابر است با آنچه امروز ما روح ميدانيم) پس از مرگ بالا ميرود و در زمانهاي معيني باز ميگردند تا از دودمان خود آگاه شوند، بباور آنان پنجه دزديده يا گهنبار همسپدم هنگام فرود آمدن آنان است. و دودمانها براي اينكه فروهر (روح) نياكانشان شاد و خرم باشد و بخوشي باز گردند، آن روزها را بخوشي برگزار ميكنند و آنها را جشن فروردين ميگويند. و اين روزها همين نوروز است كه روز ششم آن بسيار گرانمايه است. و حتي مردم گذشته از پاكيزگي خانه و افرختن آتش و هلهله و شادي، خوراكهاي نيكو ميپزند و جامهايي از آن خوراك ها بر بامها ميگذارند تا روح گذشتگانشان بدانند كه فرزندان آنان در بيچارگي و تنگدستي بسرنميبرند. بدين روي روان گذشتگان و هم بازماندگان شاد و خرم است.
جاي شك نيست كه ملتي با چنين سنتهائي كه زندگي و مردمي از آن ميزايد و ميتراود جهان آباد آنروزگار را بزير فرمان داشتند و خود همواره شاد و پيروز و سرافراز ميبودند با گذشت زمان و پيدايي اسلام، وضع رنگ ديگري بخود گرفت. ميرفت تا اجاقها خاموش گردد و اين رسم و آيين ورجاوند و خدايي فراموش گردد، كه بار ديگر ايرانيان بيدار دل دريافتند كه با از دست دادن اين آئينها و زخمه زدن باين درخت كهن سال بيخ فرهنگ ايراني خشك خواهد شد. و با خشك شدن درخت فرهنگ ايراني نه تنها ايران از ميان ميرود، بلكه جهان شناسنامه و پيشينه خود را از دست خواهد داد. بدينرو با هر دستاويزي كه بود خاكستر سرد اهريمني را كه در چهره تابناك و سوزان آتش فرهنگ ايران زمين نشسته بود بر كنار زدند و بار ديگر فروغ اين آتش ورجاوند و نمردني، دلها را گرم كرد و اهريمن سرما و يخزدگي را نابود ساخت. تا آنجا كه ايرانيان كه خداوندان تازيان بودند و به انگيزههاي ديني (نه سپاهي ) و بشوندهاي سياسي نه (برتري آئيني بر آئين و شكست كشوري از كشوري) چهرههاي بيگانه را كه روزگاري غلامي و بندگي ميكردند و رختي جز رخت بندگي زيبنده آنان نبود بر گاه نشاندند و همينكه دريافتند چه خطر بزرگي پديد آمده و چه كار خطايي كرده اند و چه زخمه جانكاهي بر پيكر ايران فرود آمده است بخطاي خود پي بردند و براي جبران آن دامن بكمر زدند و بتدارك پرداختند. اگر زخمههاي كاري و دلخراش بر پيكر ايران رسيد، اما نگذاشتند كه آن آتش بميرد. در همان دستگاه كه خود بر اثر اشتباه ساخته بودند رخنه كردند و آئينهاي ديرينه را بر آنان هموار ساختند. همه چيز را دگرگون كردند. خيلفگان را ميآراستند تا تقليدي از شاهنشاهان ساساني كرده باشند يعني در هنگام نوروز آنانرا با رختهاي گرانبها و گوهرهاي درخشان ميآراستند و بار عام برايشان فراهم ميکردند و شاعران تازي گوي نيز نوروز و مهرگان را تا حد ستايش در نظر خليفگان و وزيران جلوه ميدادند (چنانكه ابونواس واژه نوروز را بگونه كهن خود در شعر ميآورد براي نمونه شعري را كه در باره بهروز مجوسي سروده است ميآوريم:
|
بحق المهر جان و النوك روز |
و فرخ الروز البسال الكبيس |
و در جاي ديگر ميگويد:
اوالنوك روزالكبار و جشن گاهنبار. كه واژه Nokroz يا Noghroz را در شعر خود بكار برده است).
و نيز آتش برميافروختند و نوازندگان آهنگ و سرورد ميخواندند يعني دورنمائي از روزگار ساساني را پديد ميآوردند. تا با سرزدن آفتاب فرانروائي سامانيان همه چيز رنگ ديرينه خود را گرفت و آئينهاي ايراني از نو زنده شد. سخن رودكي و آهنگهاي دلنشين او در دربار سامانيان بارگاه خسروپرويز را نمودار ميساخت گوئي نكيسا و باربد و رامتين سركش و بامشاد، سر از خاك برآورده و بزم شاهان را بنواهاي آسماني خود جانفزا ميكردند.
در روزگار غزنويان كه بيم ناتوان شدن سنتهاي ديرين ميرفت شاعران و سخنوران از بن دندان سخن گفتند و با گفتار آسماني خود پادشاهان را به برگزاري جشنهاي كهن بگونه ديرين ناگزير ميكردند، سخن آنان آنچنان زيبا و دل انگيز و گيرا و كاري بود كه پادشاهان چارهاي جز پذيرش آنان نداشتند زيرا آنچنان زمينه را فراهم ميكردند كه هر پادشاهي كه در برگزاري آئينهاي ايراني اندك كوتاهي ميكرد، بر بي خردي و كم ارزشي و ناتواني خود اقرار كرده بود. عنصري در پيشگاه محمود اين چكامه را پرداخت و خواند:
|
باد نوروزي همي در بوستان بت گر شود |
تا ز صهعش هر درختي لعبتي ديگر شود |
|
باغ همچون كلبه بزاز پر ديبا شود |
باد همچون طبله عطار پر عنبر شود |
|
روز هر روزي بيافزايد چو قدر شهريار |
بوستان چون بخت او هر روز برناتر شود |
مگر سلطان محمود ميتوانست ديگر نسبت به نوروز بي اعتنا باشد و آنرا بزرگ ندارد؟
فرخي سيستاني در ترجيع بند زيباي خود بهار و نوروز را چنين جلوه داد:
|
ز باغ اي باغبان ما را همي بوي بهار آيد |
كليد باغ ما را ده كه فردامان بكار آيد |
|
كليد باغ را فردا هزاران خواستار آيد |
تو لختي صبر كن چندانكه قمري بر چنار آيد |
|
چو اندر باغ تو بلبل بديدار بهار آيد |
ترا مهمان ناخوانده بروزي صد هزار آيد |
|
كنون گر گلبني را پنج و شش گل در شمار آيد |
چنان داني كه هر كس را همي زو بوي بار آيد |
|
بهار امسال پنداري همي خوشتر ز پار آيد |
ازين خوشتر شود فردا كه خسرو از شكار آيد |
|
بدين شايستگي جشني بدين بايستگي روزي |
ملك را در جهان هر روز جشني باد و نوروزي |
و سرانجام عاشق دلباخته سنتهاي باستاني يعني منوچهري دامغاني به سخن سرائي پرداخت. بهمان اندازه كه شاعران غزلسرا در وصف يا زيبا غزل سرودهاند منوچهري، نوروز و مهرگان و بهمنجنه و سده را ستوده است. دريغ دارم كه سخن را بدرازا بكشم و مجالي را براي آوردن سخنان دل انگيز منوچهري تنگ كنم. چون گفتگوي پيرامون نوروز و برگزاري آن تا روزگار امروزين بسيار است و در خور دفتري جداگانه و حتي گرد آوردن سرود شاعران در اين باره از صد صفحه افزون است. پس براي فرخندگي و فرخي تنها، به تكههائي از سخنان منوچهري پيرامون نوروز بسنده ميكنم و از خداي بزرگ پيروزي و بهروزي و فرخندگي براي آزادگان ايراني خواستار ميشوم.
منوچهري ميفرمايد:
|
نوروز، روز خرمي بي عدد بود |
روز طواف ساقي خورشيد خد بود |
|
مجلس بباغ بايد بردن كه باغ را |
مفرش كنون ز گوهر و مسند زند بود |
|
آن برگهاي شاسپرم بين و شاخ او |
چون صد هزار همزه كه بر طرف مد بود |
|
نرگس بسان حلقهي زنجير زر نگر |
كاندر ميان حلقه زرين وند بود .. |
|
بادام، چون شكوفه فشاند بروز باد |
چون دست راد احمد عبدالصمد بود |
و نيز ميفرمايد:
|
بر لشكر زمستان نوروز نامدار |
كرده ست راي تاختن و قصد كارزار |
|
وينك بيامده ست به پنجاه روز پيش |
جشن سده، طلايۀ نوروز نامدار |
|
آري هرآنگهي كه سپاهي شود برزم |
ز اول بچند روز بيايد طلايه دار |
|
اين باغ و راغ ملكت نوروز ماه بود |
اين كوه و كوهپايه و اين جوي و جويبار |
|
جويش پر از صنوبر و گوهش پر از سمن |
راغش پر از بنفشه و باغش پراز بهار |
|
نوروز، از اينوطن سفري كرد چون ملك |
آري سفر كنند ملوك بزرگوار |
|
چون ديد ماهيان زمستان كه در سفر |
نوروز مه بماند قريب مهي چهار |
|
اندر دويد و مملكت او بغارتيد |
با لشكري گران و سپاهي گزافه كار |
|
بر داشت تاجهاي همه تارك سمن |
برداشت پنجههاي همه ساعد چنار |
|
در باغها نشاند گروه از پس گروه |
در راغها كشيد قطار از پس قطار |
|
زين خواجگان پنبه قباي سپيد بند |
زين زنگيان سرخ دهان سياهكار |
|
باد شمال چون ز زمستان چنين بديد |
اندر تك ايستاد، چو جاسوس بيقرار |
|
نوروز را بگفت كه در خاندان ملك |
از فر و زينت تو كه پيرار بود و پار |
|
بنگاه تو سياه زمستان بغارتند |
هم گنج شايگانت و هم در شاهوار |
|
معشوقگانت را:گل و گلنار و ياسمن |
از دست ياره بربود، از گوش گوشوار |
|
خنياگرانت: فاخته و عندليب را |
بشكست ناي در كف و طنبور در كنار |
|
نوروز ماه گفت بجان و سرامير |
كز جان وي برآرم تا چند گه دمار |
و نيز از اوست:
|
نو بهار آمد و آورد گل و ياسمنا |
باغ همچون بيت و راغ بسان عدنا |
|
بوستان گويي بتخانه قر خار شده |
مرغكان چون شمن و گلبنگان چون وثنا |
|
بر كف پاي شمن بوسه بداده و ثنش |
گي وثن، بوسه دهد بر كف پاي شمنا |
|
كبك ناقوس زن و شارك سنتورزن است |
فاخته ناي زن و بط شده طنبور زنا |
|
پرده راست زند، ناژ و بر شاخ چنار |
پرده باده زند، قمري بر نارونا |
|
كبك پوشيده بتن پيرهن خز كبود |
كرده با قير مسلسل دو بر پيرهنا |
|
از فروغ گل اگر اهرمن آيد بچمن |
از پري، باز نداني دو رخ اهرمنا |
|
سال امسالين، تو روز طربناك تر است |
پار و پيرار همي ديدم اندوهگنا |
|
اين طربناكي و چالاكي او هست كنون |
از موافق شدن دولت بابوالحسنا |
و نيز گويد:
|
نوروز، روزگار مجدد كند همي |
وز باغ خويش باغ ارم رد كند همي |
|
نرگس ميان باغ تو گوئي درم زنيست |
اوراق عشرهاي مجلد كند همي |
|
باد بزين صناعت ماني كند همي |
مرغ حزين روايت موبد كند همي … |
و نيز گويد:
|
نوروز روزگار نشاطست و ايمني |
پوشيده ابر دشت بديباي ارمني |
|
خيل بار خيمه بصحرا برون زده است |
واجب بود كه خيمه بصحرا برون زني |
|
از بامداد تا بشبانگاه مي خوري |
وز شامگاه تا بسحرگاه گل كني |
|
بر ارغوان، قلاده ياقوت بگسلي |
بر مشك بيد نايژهي عود بشكني |
|
در ست ناخريده و مشكست رايگان |
هر چند بر فشاني و هر چند برچني |
و اين گفتار را باتيكهيي از مسمط منوچهري پايان ميدهيم:
|
آمد نوروز هم از بامداد |
آمدنش فرخ و فرخنده باد |
