تبليغاتX
::... روزنـــامــک ...:: - پیرامون سره نویسی (بهرام روشن ضمیر)

::... روزنـــامــک ...::

جُستارهایی در پیرامون تاریخ، فرهنگ، ادبیات و اندیشه

  پراکندگی پارسی زبان ها در جهان

 پراکندگی پارسی زبان ها در جهان

یکی از جنبش های ایرانیان پس از مشروطیت جنبش سره یا پاک نویسی در زبان فارسی است. جنبشی که از همان آغاز همراهان و دشمنان بسیار جدی داشته است. و امروز پس از یک سده، نه میتوان گفت که این جنبش پیروز شده است و نه میتوان دستاوردهای آنرا نادیده گرفت. اینکه زبان ایران در سده بیست و یکم از زبان آغاز سده بیستم فارسی تر است دستاورد همین جنبش است، درحالیکه سره نویسان در میان نویسندگان _چه آنزمان و چه امروز_ اقلیتی کوچکند.

برای آسیب شناسی این جنبش، بهتر است تا اندکی با تاریخچه نثر فارسی آشنا شویم. زبان فارسی دری وارون دیدگاه سنتی نه زبانی مربوط به پس از اسلام، بلکه یکی از زبانهای دوران ساسانی میباشد که خاستگاه آن را خراسان میدانند. پس از اشغال ایران به دست اعراب، کم کم عربی جایگزین پهلوی گشت و سال به سال از شمار پهلوی نویسان کاسته میشد به شکلی که پس از دو سده پهلوی نویسی منحصر به دانشمندان زرتشتی گشت که دفترهای دینی خود را به این زبان و دبیره مینوشتند. در این زمان، ایرانیان که دست به مقاومت پیروزمندانه فرهنگی در برابر اعراب زده بودند، زبانهای محلی خود را نگه داشته بودند. دانشمندان ایرانی، عربی را از خود اعراب بهتر میدانستند و دفترهای پهلوی و سوریانی و ... را به عربی ترجمان میکردند، ولی عوام هرگز عرب زبان نشده بودند. به طوریکه بر اساس همه گزارشهای تاریخی، مسلمانان حتا نماز خویش را به زبان محلی خود (یک زبان ایرانی) میخواندند و نه به عربی. به این دلیل که نخستین دولت ایرانی و ایراندوست از آن سیستانی ها (یعقوب لیث صفاری) و خراسانی ها (سامانیان) بود، زبان محلی این سرزمین _دری_ با پشتیبانی این دو دولت حالت دانشیک و دیوانی به خود گرفت و در نثر و نظم (به ویژه نظم) در کوتاه زمان به چنان شکوهی رسید که همه ایرانیان آنرا به عنوان زبان ملی ایران برای نظم و نثر پذیرفتند و نام "فارسی" را بر آن نهادند (همچنانکه در دوران ساسانی نیز به زبان پهلوی، پارسیک میگفتند. درحالیکه خاستگاه پهلوی نیز مانند دری نه از پارس که از شرق ایران بوده است).

ادب فارسی (دری) بدین ترتیب از سده 9 میلادی آغاز شده است و امروز زبان ما با یک تاریخ ادبیات 1200 ساله یکی از پیرترین زبانهای هنوز زنده جهان به شمار می آید.

نثر فارسی در دوران سامانی با "ترجمان تفسیر تبری از قرآن" و "تاریخ بلعمی" خیلی زود قدرتنمایی کرد و پس از آن حتا به رقابت با نثر عربی که پشتیبانی دولتها را داشته و محبوب همه مسلمانان از هند تا مراکش بود، پرداخت. 

·         سره نویسی یا مقابله با آن یکی از داغ ترین بحثهای مربوط به حوزه زبان فارسی در سده گذشته بوده است. جریان ادبی دوره پهلوی، زبان فارسی را خانه تکانی کرد و پس از آن دیگر هیچ خردمند فارسی دوستی نیست که فارسی پیش از آنرا ادامه دهد. شما و همگان را به خواندن نثر دوره قاجار دعوت میکنم. به ویژه آثار دینی آن دوره (توضیح المسائل ها و رساله های علمای شیعه و نامه های روحانیون و یا کتابهای بهایی که دیگر فاجعه اند.) بیرون از بحث زیبایی و زشتی، نکته اینجاست که چرا باید آن زبان را فارسی و آنرا بخشی از ادبیات فارسی دانست؟ کجای آن زبان فارسی بود؟ با نگاهی سطحی پی خواهید برد که نزدیک به 90 درسد واژگان دفترهایی که از آن زمان به دست ما رسیده فارسی نیست و آن 10 درسد نیز چیزی نیست جز حروف ربط (از، که، را، تا، برای، چون، در) یا ضمیرها (من، تو، او، ما، شما، ایشان) یا فعل های اصلی (است، بود، شد، گشت، گردید) یا قیدها و اعداد. این است آنچه به نام "فارسی سنتی" به دست ما مردمان ایران پس از مشروطه رسیده است.

 

هنگام سخن گفتن از ادب کلاسیک فارسی باید توجه کنیم که نثر فارسی که در سده 10 و 11 میلادی با تاریخ بلعمی و تاریخ بیهقی و سپس "قابوسنامه" عنصر المعالی کیکاووس و "سفرنامه" ناصر خسرو و امام محمد غزالی ... به اوج استواری خویش رسیده بود ناگهان به بلایی به نام نثر متکلف و مصنوع دچار شد. "عربی دانی" امتیازی شد ویژه که نویسندگان به آن فخر میفروختند. و دشواری و پیچیدگی یک نثر هرچه بیشتر بوده و واژگان عربی آن افزونتر سواد نویسنده را بیشتر میدانستند! از سده 12 میلادی (6 هجری) بیننده نثری بودیم که نامش فارسی بود ولی بیش از نیمی از واژگان و اصطلاحات آن عربی و باقی هم کمی ترکی – مغولی و اندکی فارسی بودند. آثار عطار و به ویژه سعدی اوج این دوران است. با اینحال این آثار هرچه بودند زیبا بودند و استوار و به گفته کارشناسان فن درباره نثر سعدی، "سهل و ممتنع" (یعنی آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها). هیچکس نیست که گلستان سعدی را زیبا نداند. و در زمینه شعر، ناسیونالیست ترین ایرانیان امروز نیز عاشق حافظ هستند که میدانیم واژگان عربی در شعرش نسبت به پیشینیانش بیشتر است. ولی با گذشت زمان عنصر زیبایی نیز کنار رفت. و زبان فارسی چنان آشفته و مغشوش گشت که در دوران مشروطه با بیداری روشنفکران جامعه "جنبش پارسی سره" اساساً برای مقابله با آن وضعیت فجیع ایجاد گشت. نویسندگان فارسی "صفوی تا پهلوی" خود نمیدانستند که چه میکنند. ولی پژوهشگران پسین تر با اندکی اندیشه در دفترها و نامه های فارسی پی بردند که مشکل از کجاست. جریان فرهنگستان یکم (رضا شاهی) نه ادامه جنبش پارسی سره، که تاثیر پذیرفته از آن بود. و خود میدانید که چه مقاومتها و درگیری هایی از سوی ادیبان سنتی ایران و متجددان روشنفکر با فرهنگستان یکم شد و پس از تعطیلی آن چه جشنی گرفتند. ولی گذشت تاریخ، درستی جریان فرهنگستان را اثبات کرد.

اعضای فرهنگستان یکم ستارگان ادب و فرهنگ ایران معاصر و برخی از نویسندگان بزرگ جهان بودند که جا دارد به نام برخی از آنان اشاره کنم : ملک‌الشعرای بهار، علی‌اکبر دهخدا، محمدعلی فروغی، ابوالحسن فروغی، سعید نفیسی، سید نصرالله تقوی، رضازاده شفق، بدیع‌الزمان فروزانفر، علی‌اصغر حکمت، عبدالعظیم‌خان قریب، حسین گل‌گلاب، رشید یاسمی، ادیب‌السلطنه سمیعی، صدیق اعلم، قاسم غنی، ابراهیم پورداود، عباس اقبال آشتیانی، محمد قزوینی، محمد تدین، مسعود کیهان، جلال همایی، غلام‌علی رعدی آذرخشی، احمد بهمنیار، حسنعلی مستشار، سرهنگ مقتدر، علی‌اکبر سیاسی، پروفسور محمود حسابی، محمدعلی جمالزاده، فخر ادهم، پروفسور آرتور کریستن‌سن (دانمارک)، پروفسور هانری ماسه (فرانسه)، یان ریپکا (چکسلواکی)، منصور بیک فهمی (مصر)، آرتور پوپ (آمریکا)، اقبال لاهوری (پاکستان)، ربتس وپولووسکی (روسیه)، ر. نیکلسون (انگلیس)، هادی حسن، محمد رفعت پاشا و محمد حسنین هیکل (مصر).

رضا شاه به فرهنگستان امید فراوانی بسته بود و در آن بسیار جدیت می ورزید، به گونه ای که در جریان دیدار با سران فرهنگستان، هنگامی که از نبود آقای تدین پرسش میکند و به او چنین پاسخ میدهند که ایشان مریض بوده و در مریضخانه هستند، رضا شاه بلند میگوید : ایشان "بیمار" بوده و در "بیمارستان" هستند!. و جالب اینکه این واژگان را خود فرهنگستان چندی پیش از آن دیدار تصویب کرده بود، ولی حتا خود سرانش هم آنرا شوخی پنداشته و در عمل بدان وفادار نبودند و از جدیت شاه یکه خوردند.

 

·         نویسندگان فارسی "صفوی تا پهلوی" خود نمیدانستند که چه میکنند. ولی پژوهشگران پسین تر با اندکی اندیشه در دفترها و نامه های فارسی پی بردند که مشکل از کجاست. جریان فرهنگستان یکم (رضا شاهی) نه ادامه جنبش پارسی سره، که تاثیر پذیرفته از آن بود. و خود میدانید که چه مقاومتها و درگیری هایی از سوی ادیبان سنتی ایران و متجددان روشنفکر با فرهنگستان یکم شد و پس از تعطیلی آن چه جشنی گرفتند. ولی گذشت تاریخ، درستی جریان فرهنگستان را اثبات کرد.

 جریان ادبی دوره پهلوی، زبان فارسی را خانه تکانی کرد و پس از آن دیگر هیچ خردمند فارسی دوستی نیست که فارسی پیش از آنرا ادامه دهد. شما و همگان را به خواندن نثر دوره قاجار دعوت میکنم. به ویژه آثار دینی آن دوره (توضیح المسائل ها و رساله های علمای شیعه و نامه های روحانیون و یا کتابهای بهایی که دیگر فاجعه اند). بیرون از بحث زیبایی و زشتی، نکته اینجاست که چرا باید آن زبان را فارسی و آنرا بخشی از ادبیات فارسی دانست؟ کجای آن زبان فارسی بود؟ با نگاهی سطحی پی خواهید برد که نزدیک به 90 درسد واژگان دفترهایی که از آن زمان به دست ما رسیده فارسی نیست و آن 10 درسد نیز چیزی نیست جز حروف ربط (از، که، را، تا، برای، چون، در) یا ضمیرها (من، تو، او، ما، شما، ایشان) یا فعل های اصلی (است، بود، شد، گشت، گردید) یا قیدها و اعداد. این است آنچه به نام "فارسی سنتی" به دست ما مردمان ایران پس از مشروطه رسیده است. و هیچ تردیدی نیست که این میراث را باید کنار گذاشت و آنرا تصفیه کرد. کاری که در دوران پهلوی به شکل رسمی انجام شد ولی پس از انقلاب بدبختانه فرهنگستان کاری ناقص میکند. یعنی واژگانی که از غرب می آیند را به فارسی برمیگرداند _که سودمند است_ ولی به واژگان عربی پیشین دست نمیزند. نتیجه اش این میشود که چون جامعه میخواهد، هر استاد و حتا نااستادی خود شخصا تصمیم بگیرد که فلان واژه فارسی یا تازه ساخته را به جای یک واژه عربی به کار گیرد که این همان آشفتگی زبان است. و من از آن پشتیبانی نمیکنم، تا زمانی که کاری به شکل رسمی در این زمینه انجام نگیرد. 

ولی چه باید کرد؟ آیا باید فارسی را به همان شکلی که به ما ارث رسیده است (فارسی سنتی) ادامه دهیم؟ من ماندن در مرداب پیش از پهلوی را خیانت به زبان فارسی میدانم و بدبختانه هنوز هم آثاری از سوی بسیاری ارائه میشود که به جایگزینهای چند دهه گذشته بی تفاوت بوده و همان واژگان عربی کهنه را به نام اصیل!! به خورد جامعه میدهند. نباید تصور کرد که فارسی سنتی با آن تعریفی که از آن دادم دیگر مرده است. سری به کتابهای حقوقی و کتابهای قانون بزنید. نه تنها هیچ کوششی برای اصلاح زبانی قوانین نمیشود، بلکه قوانینی که امروز ساخته میشود نیز به دلیل اینکه باید مکمل قوانین پیشین باشد همچنان به زبانی جدا از زبانی که مردم بدان سخن گفته و مینویسند نوشته میشود. برای نمونه نگاهی به جرم های سیاسی داشته باشید : "اقدام علیه امنیت ملی از طریق اضرار به غیر"، "نشر اکاذیب به قصد تشویش اذهان عمومی"، "افترا"، "سب نبی" و ... بنابراین اگر از سره نویسی انتقاد میکنیم، حتما باید از فارسی سنتی نویسی نیز انتقاد کرده و به همگان تذکر دهیم که دستاوردهای سالهای گذشته را هدر ندهند و وارون جریان آب شنا نکنند. گاهی میبینم که برخی با اشاره به میراث مکتوب ما، سخن از تغییر ندادن زبان میزنند. نمونه می آورند که انگلیسی زبانان امروز چیز زیادی از گنجینه ادبی شکسپیر نمیفهمند. و ما نباید کاری کنیم تا زبانمان از زبان میراث فرهنگی مان دور بیافتد. این استدلال همه جا درست نیست. چراکه بخشی از میراث ما به زبان عربی است. ولی این اصلا دلیل نمیشود که ما امروز عربی سخن بگوییم تا بچه های ما "آثار الباقیه" و "التفهیم" بیرونی و یا تاریخ های عربی را بفهمند! "فارسی سنتی" نیز گوهری گرانبها در خود دارد. ولی این اصلا دلیل خوبی نیست که ما تا ابد به فارسی سنتی با 50 – 90 درسد واژگان عربی سخن بگوییم. جهانیان ما را مسخره خواهند کرد.

از آن سو پارسی سره نیز به چند دلیل نمیتواند و نباید در دستور کار قرار گیرد. نباید چون زبان پارسی سره آنقدر از زبان فارسی سنتی دور است که اگر خودمان را گول نزنیم باید بگوییم که دو زبان جدا هستند. حال تصور کنید که در فاصله ای چنین اندک فارسی سنتی را با 50 واژگان ناایرانی را کنار گذاشته و پارسی سره بدون واژگان ناایرانی را جایگزین کنیم. بدین ترتیب نه تنها ادبیات کلاسیکمان بلکه بسیاری از آثار معاصر (برای نمونه آثار دکتر زرین کوب یا ...) را نیز باید ترجمان کنیم!

ضمن اینکه نمیتوانیم سره بنویسیم. نیک میدانیم که واژگان فراوانی معرب شده و در عربی صرف میشوند. استاد را جمع میبندیم و میگوییم اساتید. دفتر میشود دفاتر. تاریخ میشود تواریخ. زمان میشود ازمنه. از دبیر، مدبر و تدبر در عربی ساخته میشود و چند سد واژه دیگر که در کتابهای نوین بدان اشاره رفته که اصلی فارسی داشته اند. نخستین مشکل سره نویسان این است که حتا واژگانی که ممکن است عربی باشند و بوی بیگانه میدهند را نیز حذف میکنند. دوستی به جای "زمان" میگفت "گاه" که نادرست نیست ولی هنگام سخن گفتن خنده دار میشد. میگفت : "شما فردا گاه دارید"؟! یا "من گاه میذارم با شما سخن بگم"! خنده من بر او تاثیری نداشت چون سره گویی را وظیفه میدانست. تا اینکه به او نشان دادم که "زمان" فارسی است. و ساخته شدن واژگان "ازمنه" و "مزمن" دلیل بر عربی بودن ریشه نیست.

مشکل دیگر اینکه برای برخی واژگان که در عربی بودنشان هیچ گمانی نیست، یا برابر فارسی نداریم و یا اگر داریم، جا افتاده نیست. برای نمونه "دلیل" عربی است. برابر آن در فارسی چیست؟ هفته نامه امرداد "شوند" را به کار میبرد ولی من ندیدم که هیچ استاد صاحب قلمی آنرا بپذیرد. چراکه تا آنجا که میدانم در نثر فارسی "شوند" پیشینه ندارد. شاید بگویید "دانشگاه"، "بیمارستان"، "ایستگاه"، "خودرو"، "بزرگراه"، "همایش"، "ترابری"، "پاسبان"، "هواپیما"، "فرودگاه" و ده ها واژه دیگر که امروز خیلی خوب جا افتاده هم در ادب فارسی پیشینه ندارد. ولی پاسخ اینجاست که اینها را همان فرهنگستان به شکل یکپارچه و رسمی اعلام کرده است. ولی امروز برابرگزینی برای واژگان عربی را فرهنگستان به دلیل ایدئولوژی حاکم انجام نمیدهد. بلکه کار خود را محدود به برابرگزینی واژگان غربی کرده است. پس اگر بخواهیم سره بنویسیم، یعنی به هر شکلی که هست برای واژگان ناایرانی برابر ایرانی بیابیم و یا بسازیم، چون به یکپارچگی نمیرسیم زبان را آشفته میکنیم.

  و از آنسو با نگهداشت فارسی سنتی مخالفم. همین میشود که دشمنان زبان ایران در تبلیغات خویش بر ضد زبان فارسی میگویند که این زبان اصلا زبان نیست، لهجه است! و چنین وانمود میکنند که اگر واژگان عربی را از این زبان بگیریم، این زبان بسیار فقیر و بی چیز شده و نمیتوان منظور را با آن رساند!. درحالیکه چنین نیست. نگاهی به فرهنگهای لغت نشان میدهد که در فارسی چند معادل برای یک منظور میتواند به کار رود و به کار رفته است که در بیشتر موارد دستکم یکی ایرانی است. به گمانم این اصلا بحثی ناسیونالیستی نیست که در میان چند واژه برابر، واژه فارسی را بر عربی و ... برتری دهیم و آنرا برگزینیم. تا کسی بگوید من اصلا ناسیونالیست نیستم که چنین کنم! بلکه به هر حال باید تکلیف خود را روشن کنیم که به فارسی مینویسم یا به زبانی دیگر؟ اگر به فارسی مینویسم، این طبیعی، منطقی و خردپذیر است که واژه فارسی را بر برابر بیگانه آن برتری داده و آنرا برگزینیم.

حال که نه پارسی سره میتواند آرمان باشد و نه فارسی سنتی چه میتوان کرد؟

به گمان من اگر چیزی میان "پارسی سره" و "فارسی سنتی" را برگزینیم آنگاه نه تنها با کمی کوشش قادر به درک آثار ادب گرانمایه کلاسیک خود از سعدی به بعد خواهیم بود. بلکه زبانی خواهیم داشت بسیار نزدیک به ادب فارسی پیش از سعدی. در نظم بسیار نزدیک به فردوسی خداوند شعر فارسی و در نثر نزدیک به آثار پیش از سعدی که نام بردم. (حتما سفارش میکنم یکبار تاریخ بلعمی یا بیهقی یا سفرنامه ناصر خسرو و ... را بخوانیم و سپس آنرا با کلیله و دمنه،  مرزبان نامه و ... بسنجیم. آنگاه خودمان داوری کنیم که زبان کدام گروه بهتر است؟)

اکنون برای درک بهتر، بخشی از تاریخ بلعمی که مربوط به نثر فارسی نخستین میباشد را پیشکش میکنم. لازم به یادآوری است که نویسنده تاریخ بلعمی به هیچ عنوان تلاشی در جهت عربی زدایی نداشته است. تازه به دلیل اینکه این نوشتار ترجمانی از یک نوشتار عربی است، مترجم بسیاری از اصطلاحات عربی را نگه داشته است. با این حال ببینید که درسد واژگان عربی تا چه اندازه کم است :

"پس چون وقت مرگ سليمان بيامد، بيت المقّدس شد بدان مزكت، و دو ماه آنجا بود. نان آنجا خوردي و نماز آنجا كردي و اندر نماز كردن به يك ركعت روزي و شبي ببردي. و آن وقت كه نماز كردي، هيچ كس به نزديكش نيارستي شدن: نه آدمي و نه ديو و نه پري. و اندر آن وقت كه نماز كردي، اگر ديو آنجا شدي، از آسمان آتشي آمدي و ديو را بسوختي و به محرابِ سليمان اندر هر روز درختي برستي كه سليمان هرگز نديده بودي، ‌و سليمان نماز مي‌كردي، و درخت با او به سخن آمدي. سليمان او را گفتي: « تو را چه خوانند و چه كار را شايي؟» درخت بگفتي سليمان آن را بركندي و بگفتي تا جاي ديگر بنشاندندي و بفرمودي تا به كتب اندر نوشتندي كه اين فلان كار را شايد. پس روزي سليمان درختي ديد نورُسته، پرسيد كه:«تو را چه خوانند؟» گفت: «خروب خوانند.» گفت كه: «تو چه كار را شايي؟» گفت: «من خرابيِ بيت المقّدس را رُسته‌ ام، يعني كه تو از من عصايي كن و بر او تكيه كن.» سليمان بدانست كه او مرگ را نزديك آمد. آن درخت ببريد و از وي عصايي كرد، و چون نماز كردي، بر آن عصا تكيه كردي تا بتوانستي ايستادن. و سليمان دانست كه مزكتِ بيت‌ المقّدس را عمارت بسيار مانده است كه چون او بميرد،‌ ديوان كار نكنند و سليمان را دل بدين مشغول شد. پس گقت: «يارب، مرگ من از ديوان و پريان پنهان كن تا اين مزكت تمام كنند. خداي، عزّوجلّ، دعاي او را اجابت كرد و هنوز كارِ يكساله بمانده بود. چون عمر سليمان تمام شد، ايستاده بود و نماز همي كرد، خويشتن از برِ‌ آن چوب افكنده، چنان كه پيش از آن بودي، و بمرد. و همچنان ايشان ندانستندي كه سليمان مرده است. ديوان شب و روز كار همي كردند و ستون‌ هاي سنگين همي بريدند و همي آوردندي تا مزكت را بنا تمام شد و خداي، عزّوجلّ، چمنده را بفرستاد تا عصاي سليمان را بخورد، و چون سيصد و شصت روز بگذشت، آن عصا خورده آمد و بناي مزكت تمام كرده بودند ديوان. سليمان، عليه السّلام، بيفتاد."

 

با جایگزین کردن "زمان" به جای "وقت"، "ساختمان" به جای "عمارت"، "پذیرش" به جای "اجابت"، "به پایان رسید" به جای "تمام شد" همین درسد تک رقمی واژگان عربی نیز کمتر میشود.

 

بخشی کوتاه از تاریخ بیهقی :

"و خواجه بزرگ روی به حسنک کرد و گفت خواجه چون میباشد و روزگار چگونه میگذرد؟ گفت جای شکر است. خواجه گفت دل شکسته نباید داشت که چنین حالها مردان را پیش آید. فرمانبرداری باید نمود به هرچه خداوند فرماید که تا جان در تن است امید سد هزار راحت است و فرج است. بوسهل را طاقت پرسید گفت خداوند را که را کرد که با چنین سگ قرمطی که بر دار خواهند کرد، به فرمان امیر المومنین، چنین گفت؟ خواجه به خشم در بوسهل نگریست، حسنک گفت : سگ ندانم که بوده است، خاندان من و آنچه مرا بوده است از آلت و حشمت و نعمت جهانیان دانند، جهان خورده و کارها راندم و عاقبت کار آدمی مرگ است. اگر امروز اجل رسیده است کس باز نتواند داشت که بر دار کشند یا جز دار."

 

بخشی از زندگی و مهاجرت آریاییها از استاد فریدون جنیدی :

"در پیشگفتار این کتاب یادآور شدم که ایرانیان حتا پیش از اسلام نیز از بستگی نژادی خود با اروپاییان و هندیان و ایرانیان آسیای میانه آگاهی داشتند. و اینجا باید اشاره ای در جهت تایید آن بکنم.

این بستگی نژادی همواره با نژاد فریدون نشان داده میشده و دورترین اشاره بدان (البته پس از ایرج و منوچهر) در زمانی است که ایرانیان برای نخستین بار پس از فریدون در برابر توران شکست خورده و مدتها بدون پادشاه روزگار میگذرانده اند."

 آنزمان استاد جنیدی هنوز به جرگه سره نویسان نپیوسته بودند.

اکنون بهترین نمونه های نثر فارسی سنتی را از نظر میگذرانیم تا انصاف را رعایت کرده و بهترین نمونه از این گونه را به نمایش گذارده باشم.

گلستان سعدی :

"مراد از نزول قرآن تحصیل سیرت خوب است نه ترتیل سورت مکتوب. عامی متعبد پیاده رفته است و عالم متهاون سوار خفته. عاصی که دست بردارد به از عابد که در سر دارد."

 

واعظ کاشفی نویسنده عصر صفوی :

"یونانیان را رسم آن بوده که حاکم ایشان کسی باشد که علم و حکمت او از همه علما و فضلای زمان بیشتر بود یا کسی که منظور نظم و محکوم حکم مردی علیم و حکیم باشد تا از اثر صحبت او انوار فضیلت بر صفحات حال او لایح گردد که صحبت را اثر عظیم است... ملوک فارس را قاعده آن بود که هرگز صحبت ایشان از حکما و فضلا خالی نبودی و هیچ حکم بی مشورت نکردندی و از این جهت بنای سلطنت بر عدالت و راستی نهاده اند و مملکت ایشان چهار هزار سال و کسری در کشید."

 

پله پله تا ملاقات با خدا اثر دکتر زرین کوب :

"در نزد مولانا قصه به هیچوجه ناظر بر دفع ملال مستمع نیست، ناظر بر رفع اشکال اوست. حتا هزل او هم برای مجرد تفریح خاطر مخاطب نیست. ورای ظاهر رکیک آن، تعلیمی هست که گوینده صورت هزل را نقاب آن میسازد و مخاطب را با کمال حیرت از ورای یک قصه آمیخته به هزل و طنز با یک حقیقت عمیق و عبرت انگیز مواجه میسازد."

 

بخشی از یکی از مباحثات قلمی دکتر سروش فیلسوف سرشناس ایرانی که بسیار شیوا و بلیغ و فصیح است :

"متکلمان شيعي نيک مي‌دانسته‌اند که راز آن را تنها با توسّل به الفاظي مبهم چون وراثت و "پاسداري از علم پيامبر" و شارح بودن امامان و... نمي‌توان گشود و عادات فکري و ظنون متراکم و تعلّقات ايمانيِ غير مدلّل و مأثورات فربه و نامنقّح را به حّل آن نمي‌توان گماشت.

رضي خوانساري در کتاب "مائده سماويّه" که کتابي فقهي است، پس از ذکر احکامي چند (چون حکم خوردن تربت حسين (ع) که نشاني از آنها در زمان پيامبر نبوده و بر زبان رسول خاتم جاري نشده) به طرح اين پرسش مي‌پردازد که "تا اين جهان به نور وجود حضرت خيرالبشر منور بود، اين احکام ظاهر نبود و از آن سرور به مردم نرسيده بود و بعد از رحلت نبي و انقطاع وحي الهي، حکم شرعي متجّدد نمي‌تواند شد، پس قرار اين نوع احکام شرعيه به چه نحو مي‌تواند شد و علم به آنها از چه راه حاصل مي‌شود" و آنگاه در جواب اين "اشکال" وجوهي را ذکر مي‌کند چون وراثت و تأويل قرآن و علم به جامعه و مصحف فاطمه و نيز بودن "روحي" با ايشان که با پيامبر هم بود و همه چيز را به او تعليم مي‌کرد و نزول ملائکه در شب قدر و اوقات ديگر بر ايشان، و... و نهايتاً به اين جا مي‌رسد که همان اختياري را که خداوند به پيامبر داده بود تا احکامي را جعل و وضع کند به امامان هم داده است تا آنها هم چنين کنند: "و مکرّر حديث وارد شده که تفويضي که خداي عزوجل به رسول فرموده بود و اختياري که به او داده بود، بعد از او به ائمّه فرمود و اختيار به ايشان داد و بنابراين ممکن است که بعضي از احکام که در زمان رسول‌الله معلوم نشده باشد، ائمّه خود قرار آنها را بدهند و خداي عزوجّل اجازة‌ آن بفرمايد. والله‌ اعلم باحکامه". و البته همه اين وجوه را مستند به رواياتي از کتب "کافي" و "محاسن" و غيره مي‌کند."

 

در این دو بخش واژگان عربی با رنگ دیگر نمایان هستند (نامهای خاص را نمیشماریم).

حال به بررسی پیشنهاد من که همانا چیزی میان پارسی سره و فارسی سنتی است میپردازیم.

پرسش اینجاست که چیزی میان پارسی سره و فارسی سنتی یعنی چه؟ یعنی واژگان ایرانی یک نوشتار 70 – 80 % کل واژگان نوشتار را تشکیل دهد. عدد آن بستگی به متن دارد. هرچه متن ساده تر باشد کار ما برای گزینش واژگان آسانتر بوده و درسد واژگان ایرانی بالاتر خواهد بود و هرچه متن تخصصی تر باشد ما مجبوریم که به اصطلاحات ویژه آن دانش که ممکن است ایرانی نباشد، تن در دهیم و درسد مورد نظر ما پایین می آید.

 

پیشنهاد من برای این کار این است :

1-     کار فرهنگستان را انجام ندهیم و واژه نسازیم. اگر یک واژه بیگانه، برابر ندارد به آن تن دهیم.

2-     اگر برابر ایرانی یک واژه بیگانه را میدانیم ولی آن واژه کمتر شناخته شده بوده و کاربردی نیست. آنرا به کار نبریم. چون یا خواننده نمیفهمد. یا اگر هم بفهمد شگفت زده شده و یا ممکن است به خنده بیافتد که این برابر است با قطع ارتباط خواننده و نویسنده. بگذاریم این واژگان به مرور جا بیافتد. نخست استادان بزرگ در کتابهای سرشناس خود به کار برند و در سخنرانی ها گفته شود و سپس هنگامی که روشن شد که همه معنای آنرا میدانند، آنرا به کار بریم. مانند "درود بر شما" و "بدرود" و "سپاسگزار" و ... که تا چند سال پیش به کارگیری آن دشوار بود ولی امروز در شبکه های فارسی زبان و حتا در صدا و سیما به کار میرود.

3-     هنگامی که میدانیم یک واژه بیگانه، برابری ایرانی دارد که سرشناس و کاربردی است، در برگزینی واژه ایرانی درنگ نکنیم. گمان نکنیم که به کارگیری واژگان عربی نشانه سواد!! است. به گفته دکتر پرویز خانلری: "آن زمان عربی در جهان سروری داشت و طبیعی بود فخرفروشی به آن. دستکم زبان دانش جهانی بود. زبان تمدن بود. اکنون چه؟" اکنون بهره گیری از واژه ایرانی نشانه سواد است. چراکه روشن میکند که نویسنده هنگام نوشتن، اندیشه میکند. و به منابع مینگرد.

همین بخش را به فارسی سنتی مینویسم :

وقتی که میدانیم یک کلمه خارجی، معادلی ایرانی که مشهور و قابل استفاده است دارد، در انتخاب آن تامل نکنیم. تصور نکنیم که استفاده از کلمات عربی نشانه سواد است! به قول دکتر پرویز خانلری: "یک وقتی عربی در دنیا تسلط داشت. و طبیعی بود تفاخر به آن. حداقل زبان علمی عالم بود. زبان تمدن بود. حالا چه؟" حالا استفاده از کلمه ایرانی علامت سواد است. چراکه ثابت میکند که مولف به وقت تالیف تفکر میکند و به منابع رجوع میکند.

در این بخش که به فارسی سنتی نوشتم، نزدیک به نیمی از واژگان عربی است. تازه واژگان فارسی هم چیزی نیستند جز فعلها (میدانیم، است، داشت، بود، میکند) و حروف ربط و ...

درحالیکه در بخشی که نخست آمد دیدید که واژگان عربی کمتر از 10 درسد بود و این رقم، درست برابر تعداد واژگان عربی در شاهنامه فردوسی و در تاریخ بلعمی یا ... است. و آسانی کار در اینجاست که من بدون به کارگیری واژه ای مهجور و ناشناخته که ممکن است خواننده ای کم دانش آنرا درک نکند، به این درسد خوب رسیدم. و البته میتوانستم به روش سره نویسی به جای "عربی" تازی، به جای "تمدن" شهریگری، به جای "فخرفروشی"، ارزش فروشی و به جای "منابع" بن مایه بنویسم. برابر ایرانی "طبیعی" و "حتا" را هم نمیدانم. پس میبایست جمله را به گونه ای تغییر میدادم تا نیازی به اینها نباشد. پس ببینید نویسنده با چه دشواری روبرو میشود و دلیل رو نکردن مردم به سره نویسی هم همین است. و تازه فرجام کار چه بود؟ خواننده عامی ممکن بود به معنای درست دست نیافته و پیوندی با نوشتار و نویسنده برقرار نکند که این هم نشانه سستی نوشتار است.

4-     و واپسین نکته اینکه از واژگان ترکیبی (ایرانی – عربی) نهراسیم. البته جمع بستن واژگان ایرانی بسیار نادرست است (اساتید، تواریخ، دفاتر، اکراد و...) ولی هنگامی که واژه ای عربی را مجبوریم به کار بریم، آنرا جمع فارسی ببندیم (طبیعتها به جای طبایع، کتابها به جای کتب، صنعتها به جای صنایع، ارتباطها به جای ارتباطات، فنها به جای فنون. لذتها به جای لذایذ و ده ها مورد دیگر). همچنین قواعد عربی چون تنوین را برای واژگان خود به کار نبریم (گاها، دوما، سوما). دستور زبان نقش افسار را دارد و واژگان نقش چارپایان را. واژگان بیگانه که مجبوریم به کار بریم را در زبان خود حل کنیم و بر گردنشان افسار خود را بیافکنیم و آنها را به سمت و سویی که فارسی میپسندد بکشانیم. ولی به گردن واژگان خود افسار زبانی بیگانه ننهیم. واژگان دو بهری که یک بهر ایرانی و بهر دیگر عربی است نیز چنین است (فخرفروشی، داوطلب، مثبت اندیشی، نسبی گرایی، استعمارستیزی، غربگرایی، بی طرفی، بی خاصیت، جن گیر، جنایتکار، جرم شناس و یا نامهایی چون سحرناز، فرحناز و ... یا فعلهایی چون فهمیدن و ...). یعنی چون ترکیب ساخته شده به کار ما می آید و ما آنرا میفهمیم، و از آن سو، اعراب آنرا نفهمیده و نمیتوانند آنرا به کار برند، پس دستور زبان فارسی به گردن واژه یا ریشه ای عربی افسار نهاده است. نمیدانم چرا برخی از استادان ترکیب ها را نفی میکنند. البته آنجایی که میتوان بهر عربی را کنار گذاشته و برابری ایرانی به جایش نهاد، بحثی نیست. سخن آنجاست که ترکیب عربی – ایرانی به کار ما بیاید و جانشین یک ترکیب کاملا عربی باشد. 

امیدوارم که نوشتار این کوچکترین فرزند ایران باعث شود تا بزرگان و ادب دانان ما به میدان آمده و اندیشه ای در این زمینه بکنند.

بهرام روشن ضمیر

نوروز 1387

پ. ن : در این جستار بیشتر نظرات و پیشنهادات خود را گفتم و از همین سو است که بن مایه سازی نکردم. بدیهی است که بخشهای ادبی از همان کتابهایی که در خود متن به آنها اشاره شده برگرفته شده است. 

 

 

ادبیات در روزنامک

 


برداشت از این تارنگار، تنها با یادکرد از نام نویسنده و نام روزنامک امکان پذیر است  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 7  توسط بهرام روشن ضمیر  |