تبليغاتX
::... روزنـــامــک ...:: - اشعار حكيم عمر خيام ادامۀ كارهاي علمي او (بخش دوم) (فرزانه آقائي‌پور)

::... روزنـــامــک ...::

جُستارهایی پیرامون تاریخ، فرهنگ، ادبیات و اندیشه

 بخش نخست این جستار

 فرزانه آقائي‌پور

فرزانه آقائی پور

 

خيام شاعر 

آن‌جا كه خيام مي‌توانست با استدلال، كار تحقيق را پيش ببرد، با روش‌هايي بديع كار را به سرانجام مي‌رساند؛ مانند روش‌هاي حل معادلات درجۀ سوم. آن‌جا كه دقت مي‌توانست كارساز باشد، كار خود را با دقتي بسيار به انجام مي‌رساند؛ مانند رصد كردن آسمان و محاسبۀ طول سال (242198588156ر365 روز)، كه تا شش رقم اعشار كاملاً درست است. ميزان خطاي محاسبۀ خيام در آن چه به تقويم جلالي (بنياد نهاده شده در 1079 ميلادي) معروف است، يك روز در 5000 سال است در حالي كه در تقويم گريگوري (بنياد نهاده شده در 1582 ميلادي توسط پاپ گريگوري سيزدهم) كه در غرب استفاده مي‌شود، اين خطا يك روز در 3300 سال است.

خيام همواره كار خود را با شك و آزمودن يافته‌هاي قبلي شروع مي‌كرد.

خيام با فرهنگ و شعر فارسي و عربي به خوبي آشنا و در همۀ علوم زمان خود سرآمد همگان بوده است. حتي مي‌توانسته به پرسش‌هاي ديگران در زمينۀ فقه و اصول و علم كلام پاسخ گويد. يعني بر دانسته‌هاي زمان خود تسلط كافي داشته است.

طبيعي است كه چنين انساني با چنين روح جستجوگري، وقتي با شب و روز، بردميدن سبزه و زرد شدن آن، زندگي و مرگ، هستي و نيستي و جهان پس از مرگ روبرو مي‌شود، تلاش ‌مي‌كند قوانين حاكم بر اين قلمرو را نيز كشف كند. شايد حيرت خيام و حالت او را در مواجهه با پرسش‌هاي اين عرصه، بتوان با رباعي زير بيان كرد.

آنان كه محيط فضل و آداب شدند

در جمع كمال شمع اصحاب شدند

ره زين شب تاريك نبردند برون

گفتند فسانه‌اي و در خواب شدند

خيام فسانه‌اي مي‌گويد، در خواب هم مي‌شود، اما فسانه‌اي كه مي‌گويد صرفاً تخيلي نيست. حاصل قياس و استقرا و نتيجه‌گيري‌هاي هوشمندانه است. 

شاعرِ‏ دانشمند با وجودي كه در بسياري موارد با حيرت و پرسش‌هاي بي پايان رو به رو مي‌شود، با غور و تأمل، به نتايجي هم دست پيدا مي‌كند. او درمي‌يابد كه ماده قديم است و صورت محدث (مخالف نظريات رايج زمان)؛

هر ذره كه بر روي زميني بوده است

خورشيد رخي زهره جبيني بوده است

گرد از رخ نازنين به آزرم فشان

كان هم رخ خوب نازنيني بوده است

در مي‌يابد كه مرگ حتمي است و رفتن ما را بازگشتي نيست (مخالف نظريات رايج زمان)

مي خور كه به زير گل بسي خواهي خفت

بي مونس و بي حريف و بي همدم و جفت

زنهار به كس مگو تو اين راز نهفت

هر لاله كه پژمرد نخواهد بشكفت

مي‌توان به اندوه عميق خيام زماني كه چنين مي‌سرايد پي برد:

اي كاش كه جاي آرميدن بودي

يا اين ره دور را رسيدن بودي

كاش از پس صد هزار سال از دل خاك

جون سبزه اميد بردميدن بودي

اما خيام تسليم اين اندوه نمي‌شود. او درمي‌يابد كه انسان تنها دمي در فاصلۀ بين دو عدم در اين دنيا هست، تنها دمي! و به اين نتيجه مي‌رسد كه بهتر است اين دم را غنيمت بشمرد. نتيجه‌اي كه در بيشتر رباعياتش به روشني آن را بيان مي‌كند. درست از اين نقطه، پس از اين كشفيات و حتي رسيدن به حيرت و  پرسش‌هاي بي‌‌شمار است كه كار شاعري خيام در بيان انديشه‌هاي فلسفي او آغاز مي‌شود. رباعيات خيام ترانه‌هايي است در بيان پيچيدگي معماي هستي و در  ستايش زندگي. راه‌حلي كه خيام براي لاعلاجي در مقابل مرگ ارائه مي‌دهد بهره بردن از زندگي است. در واقع در اين عرصه هم خيام با روش‌ علمي و بسيار خلاقانه پيش رفته است. رباعيات خيام دنبالۀ كار علمي خيام در قلمرويي ديگر است.

دريافت آن چه در بالا آمد، معياري براي سرند كردن اشعار خيام از رباعيات الحاقي به دست مي‌دهد. ضمن بيان اين كه رباعيات الحاقي ممكن است از ارزش‌هاي بالايي هم در زمينۀ هنري، فلسفي و يا ... برخوردار باشند، و هدف ناچيز شمردن برخي از آن ها نيست؛ در اين مقاله رباعيات خيام از الحاقي‌ها با در نظر گرفتن نكات زير جدا شده‌اند:

1-   اشعاري كه در آن‌ها مي‌خواري بدون هيچ انديشۀ فلسفي، ستايش شده باشد از آنِ خيام نيست. 

2-   اشعاري كه گرايش به مرگ در آن ديده شود، با  منطق ذهني خيام، كه زندگي‌گراست، سازگار نيست.  

3-   اشعاري كه در آن‌ها به جبر اشاره شده است، با زندگي و عمل دانشمندي سخت‌كوش كه در تمام عمر آگاهانه براي بيش‌تر دانستن و كشف قوانين و رازها تلاش كرده، هم‌خواني ندارد.

4-   رباعياتي كه در آن‌ها روح بي تفاوتي حاكم باشد با روحيۀ حكيمي كه به دنيا و زندگي مهر مي‌ورزد و كنجكاوي و ميل به دانستن و اصلاح، مشخصۀ اوست، نمي‌خواند.

5-   رباعياتي كه در آن‌ها اصلي، چشم و گوش بسته پذيرفته ‌شود، به حكيمي كه هيچ چيز را تحقيق نكرده نمي‌پذيرفت و حتي اصول موضوعۀ هندسۀ اقليدسي را هم مورد شك قرار مي‌داد، نمي‌برازد.

 

مضامين اصلي در رباعيات خيام:

1- باده نوشي (زدودن اندوه – بهره بردن از زندگي)

 با شناختي كه از خيام حاصل مي‌شود، منظور خيام از مي‌نوشي، بد مستي و عربده‌كشي نيست. خيام هر جا از به دست گرفتن جامِ مي سخن مي‌گويد، نظر به زدودن اندوه دارد. خيام پزشك و داروشناس بوده در نوروزنامه فصلي را به خواص شراب اختصاص داده. (اندوه از دل ببرد. دوستي بيفزايد.)

ايام زمانه از كسي دارد ننگ

كو در غم ايام نشيند دلتنگ

مي نوش در آبگينه با نالۀ چنگ

زان پيش كت آبگينه آيد بر سنگ

نظر به بهره بردن از زندگي و زيبايي‌هاي زندگي دارد. مي‌گويد چون ميان دو عدم يك  فرصت كوتاه براي زندگي  داري، از آن بهره ببر. قدر زندگي را بدان. دم را غنيمت شمر! طبعاً هر كس به شيوه‌اي از زندگي بهره مي‌برد كه به او مي‌برازد. بهره بردن خيام از زندگي، يعني تا حد ممكن سر در آوردن از اسرار هستي و برخورداري از زيبايي‌ها و نعمت‌هاي دنيا.

2- ماده قديم/ صورت محدث يا چرخش ماده در صورت‌هاي جديد و حركت و تغيير

نمونه:

اين كوزه چو من عاشق زاري بوده است

در بند سر زلف نگاري بوده است

اين دسته كه بر گردن او مي‌بيني

دستي است كه بر گردن ياري بوده است

و يا:    

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست

برخيز و به جام باده كن عزم درست

كاين سبزه كه امروز تماشاگه توست

فردا همه از خاك تو بر خواهد رست

3- حيرت، معما، غور و تأمل، طرح پرسش و تلاش براي سر در آوردن از رازهاي خلقت

نمونه:

هرچند كه روي و موي زيباست مرا

چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم نشد كه در طربخانۀ خاك

نقاش ازل بهر چه آراست مرا

و يا:    

دوري كه در آن آمدن و رفتن ماست

او را نه نهايت نه بدايت پيداست

كس مي نزند دمي در اين معني راست

كاين آمدن از كجا و رفتن به كجاست

4- حتمي بودن مرگ، رفتن بي‌بازگشت

نمونه:

اي آن كه نتيجۀ چهار و هفتي

وز هفت و چهار دائم اندر تفتي

مي‌خور كه هزار بيشت گفتم

باز آمدنت نيست چو رفتي رفتي

و يا:

وقت سحر است خيز اي مايۀ ناز

نرمك نرمك باده ده و چنگ نواز

كان‌ها كه به جايند نپايند دراز

و آن‌ها كه شدند كس نمي‌آيد باز

5- كشف حقايق/ترس از بيان حقايق

نمونه: 

خورشيد به گل نهفت مي‌نتوانم

و اسرار زمانه گفت مي‌نتوانم

از بحر تفكرم برآورد خرد

دري كه ز بيم سفت مي‌نتوانم

زيباترين و عميق‌ترين رباعيات خيام گاه تا سه مورد از پنج مورد بالا را در خود دارد.

بزرگ‌ترين اشكال ترجمۀ‌ رباعيات خيام در منتقل نكردن تمامي مضامين عميقي است كه تنها با چهار مصرع به خوانندۀ ايراني منتقل مي‌شود. ضمن آن كه اشاره‌هاي بسيار به اساطير كه بار معنايي دارد، در ترجمه‌ها بار معنايي خود را از دست مي‌دهد.

نمونه:

اي پير خردمند پگه‌تر برخيز

وان كودك خاك بيز را بنگر تيز

پندش ده و گو كه نرم نرمك مي‌بيز

مغز سر كيقباد و چشم پرويز

در اين مقاله رباعيات منسوب به خيام به چهار گروه دسته‌بندي شده‌اند :

رباعيات دستۀ اول علاوه بر سادگي و زيبايي تصاوير ارائه شده و استدلالي بودن شكل بيان، كه گاه انسان را به ياد صغري كبري چيدن‌هاي منطقي براي اثبات يك قضيه هندسي يا رياضي مي‌اندازد، حداقل حاوي يكي از مضامين بالا هستند. اين گروه زيباترين ترانه‌هاي منسوب به خيام را در بر مي‌گيرد.

دستۀ دوم آن‌هايي كه حاوي انديشه‌هاي خيامي هستند اما مشابه آن‌ها به شكلي زيباتر در دستۀ اول وجود دارد. اشعار اين دسته را ممكن است خيام سروده باشد و يا ديگري. يا حتي وقتي چندين رباعي با يك مضمون وجود دارد، اين گمان قوت مي‌گيرد كه كساني رباعي خيام را شنيده و با ياري حافظۀ خود آن را به روي كاغذ آورده باشند.

دستۀ سوم خود به دو گروه تقسيم مي‌شوند.گروه اول آن‌هايي كه يا نحوۀ بيان خيامي ندارند و يا حاوي انديشه‌اي خيامي نيستند؛ اما برخي از آن‌ها در مجموعه‌هاي معتبر، كه رباعي‌ها از ديدگاهي ديگر برگزيده شده‌اند، يافت مي‌شوند. گروه دوم آن‌هايي که در ديوان شاعران ديگر يافت شده‌اند و محققاً سرودۀ ديگري هستند اما هنوز از مجموعه‌هاي رباعيات خيام حذف نشده‌اند. 

دستۀ چهارم حتي در خور بازگو كردن نيستند و از مجموعه‌هايي كه افراد معتبر منتشر كرده‌اند حذف شده‌اند اما متأسفانه در بسياري از مجموعه‌هايي كه تنها به كميت توجه داشته‌اند، به وفور با آن‌ها برمي‌خوريم. بيش از چهار پنجم از كل رباعي‌هاي منسوب به خيام در اين دسته مي‌گنجند. اين دسته ار رباعي‌ها ذهن خوانندگان بسياري را در بارۀ خيام مخدوش كرده‌اند. در اين‌ مقاله تنها يک رباعي از اين گروه براي نمونه آورده مي‌شود:

تا جان من از كالبدم گردد فرد (؟)

هر چيز كه بهتر است آن خواهم كرد

صد (...) به ريشش كه ملامت كندم

هر زن (...) را غم خود بايد خورد (؟)

در هر دسته انتهاي هر رباعي يا توضيح داده شده كه حاوي كدام مضامين پنجگانۀ  بالا هستند و يا به چه دليل در ردۀ مربوطه قرار گرفته‌اند.

 

دستۀ اول: بهترين رباعي‌ها

 

1 / 1- مي خور كه به زير گِل بسي خواهي خفت

بي مونس و بي حريف و بي همدم و جفت

زنهار به كس مگو تو اين راز نهفت                

هر لاله كه پژمرد نخواهد بشكفت (حاوي مضامين 1 و 4  )

 

1 / 2- اي بس كه نباشيم و جهان خواهد بود

ني نام ز ما و ني نشان خواهد بود

زين پيش نبوديم و نبد هيچ خلل

زين پس چو نباشيم همان خواهد بود ( 2 و 4   )

 

1 / 3- دهقان قضا بسي چو ما كشت و درود

غم خوردن بيهوده نمي‌دارد سود

پر كن قدح مي به كفم در نِه زود

تا باز خورم كه بودني‌ها همه بود (1 و 2 و 4  )

 

1 / 4- اي آن كه نتيجۀ چهار و هفتي

وز هفت و چهار دائم اندر تفتي

مي‌خور كه هزار بار بيشت گفتم

باز آمدنت نيست چو رفتي رفتي (1 و 2 و 4 )

 

1 / 5- وقت سحر است خيز اي مايۀ ناز

نرمك نرمك باده ده و چنگ نواز

كان‌ها كه به جايند نپايند دراز

و آن‌ها كه شدند كس نمي‌آيد باز (1 و 4  )

 

1 / 6- اي كاش كه جاي آرميدن بودي

يا اين ره دور را رسيدن بودي

كاش از پس صد هزار سال از دل خاك

چون سبزه اميد بر دميدن بودي  ( 4 )

 

1 / 7- اجزاي پياله‌اي كه در هم پيوست

بشكستن آن روا نمي‌دارد مست

چندين سر و پاي نازنين و بر و دست

در مهر كه پيوست و به كين كه شكست؟  (2 و 3 و 4   )

اين رباعي را گولپينارلي و استاد همايي در ديوان بابا افضل (افضل‌الدين كاشاني) ديده‌اند. در ديوان او رباعي زير هم وجود دارد:

معلوم نمي‌شود چنين از سر و دست

كين صورت و معني ز چه در هم پيوست

اسرار به جملگي به نزد همه كس

آن‌گاه شود عيان كه صورت بشكست

كاملاً مشخص است كه اين رباعي را بابا افضل در جواب رباعي اجزاي پياله‌اي... سروده. يعني پرسش شاعرانۀ رباعي اول را خواسته است با لعاب انديشه‌هاي خود بپوشاند. هم از اين روست كه رباعي اول هم در ديوان او يافت شده است.  پرسش خيام‌وار است.

 

1 / 8- جامي است كه عقل آفرين مي‌زندش

صد بوسه ز مهر بر جبين مي‌زندش

اين كوزه‌گر دهد چنين جام لطيف

مي سازد و باز بر زمين مي‌زندش  (2 و 4   )

 

1 / 9- گر كار فلك به عدل سنجيده بدي

احوال فلك جمله پسنديده بدي

ور عدل بدي به كارها در گردون

كي خاطر اهل فضل رنجيده بدي 

 

1 / 10- دوري كه در او آمدن و رفتن ماست

آن را نه بدايت نه نهايت پيداست

كس مي‌نزند دمي در اين معني راست

كاين آمدن از كجا و رفتن به كجاست ( 3 و 4 )

 

1 / 11- از آمدنم نبود گردون را سود (زآوردن من نبود گردون را سود)

وز رفتن من جاه و جلالش نفزود (وز بردن من جاه و جلالش نفزود)

وز هيچ كسي نيز دو گوشم نشنود

كاين آمدن و رفتنم از بهر چه بود (کاوردن و بردن من از بهر چه بود) (3 و 4 )

 

1 / 12- اين بحر وجود آمده بيرون ز نهفت

كس نيست كه اين گوهر تحقيق بسفت

هر كس سخني از سر سودا گفتند

زانروي كه هست، كس نمي‌داند گفت ( 3 و 5 )

 

1 / 13- آنان كه محيط فضل و آداب شدند

در جمع كمال شمع اصحاب شدند

ره زين شب تاريك نبردند برون

گفتند فسانه‌اي و در خواب شدند  ( 4 )

 

1 / 14- هر سبزه كه بر كنار جويي رسته است

گوئي ز لب فرشته‌خوئي رسته است

پا بر سر هر سبزه به خواري ننهي

كان سبزه ز خاك لاله‌روئي رسته است (2 و 4 )

 

 

1 / 15- اين چرخ فلك كه ما در او حيرانيم

فانوس خيال از آن مثالي دانيم

خورشيد چراغ دان و عالم فانوس

ما چون صوريم كاندران گردانيم   ( 3 )

 

1 / 16- مشنو سخن زمانه ساز آمدگان

مي خواه مُروَق ز طراز آمدگان

رفتند يكان يكان فراز آمدگان

كس مي‌ندهد نشان ز باز آمدگان  ( 1 و 4 )

 

1 / 17- هرچند كه روي و موي زيباست مرا

چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم نشد كه در طربخانۀ خاك

نقاش ازل بهر چه آراست مرا  ( 3 )

 

1 / 18- آن قصر كه بر چرخ همي زد پهلو

بر درگه او شهان نهادندي رو

ديديم كه بر كنگره‌اش فاخته‌اي

بنشسته همي گفت كه كوكوكوكو  (  2 و 4  )

 

1 / 19- يك چند به كودكي به استاد شديم

يك چند ز استادي خود شاد شديم

پايان سخن نگر كه ما را چه رسيد

از خاك برآمديم و بر خاك شديم  ( 2 و 4 )

 

1 / 20- خيام اگر ز باده مستي خوش باش

با لاله رخي اگر نشستي خوش باش

چون عاقبت کار جهان نيستي است

انگار که نيستي چو هستي خوش باش ( 1 و 4 )

 

1 / 21- مرغي ديدم نشسته بر بارۀ توس

در پيش نهاده كلۀ كيكاووس

با كله همي گفت كه افسوس افسوس

كو بانك جرس‌ها و چه شد نالۀ كوس  (  3 و 4 )

 

1 / 22- هنگام صبوح اي صنم فرخ پي

برساز ترانه اي و پيش آور مي

كافكند به خاك صد هزاران جم و كي

اين آمدن تير مه و رفتن دي  ( 1 و 4 )

 

1 / 23- هر ذره كه بر روي زميني بوده است

خورشيد رخي زهره جبيني بوده است

گرد از رخ نازنين به آزرم فشان

كان‌هم رخ خوب نازنيني بوده است  ( 2 )

 

1 / 24- اي پير خردمند پگه‌تر برخيز

وان كودك خاك بيز را بنگر تيز

پندش ده و گو كه نرم نرمك مي‌بيز 

مغز سر كيقباد و چشم پرويز  ( 2 )

 

1 / 25- چون ابر به نوروز رخ لاله بشست

برخيز و به جام باده كن عزم درست

كاين سبزه كه امروز تماشاگه تست

فردا همه از خاك تو برخواهد رست (1  و 2 و 4  )

 

1 / 26- از دي كه گذشت هيچ از آن ياد مكن

فردا كه نيامده است فرياد مكن

بر نامده و گذشته بنياد مكن

حالي خوش باش و عمر بر باد مكن  ( 1 )

 

1 / 27- در كارگه كوزه‌گران (كوزه‌گري) رفتم دوش

ديدم دو هزار كوزه گويا و خموش

ناگاه يكي كوزه برآورد خروش

كو كوزه‌گر و كوزه‌خر و كوزه فروش  (  2 و 4 )

 

1 / 28- اين كوزه چو من عاشق زاري بوده است

در بند سر زلف نگاري بوده است

اين دسته كه بر گردن وي مي‌بيني

دستي است كه بر گردن ياري بوده است  ( 2 و 4 )

 

1 / 29- بر گير پياله و سبو اي دلجوي

خوش خوش بخرام گردِ باغ و لبِ جوي

كاين چرخ بسي سرو قدان مه‌روي

صد بار پياله كرد و صد بار سبوي  ( 1 و 2 و 4 )

 

1 / 30- امروز ترا دسترس فردا نيست

وانديشۀ فردات به جز سودا نيست

ضايع مكن اين دم ار دلت شيدا نيست

كاين باقي عمر را بها پيدا نيست  ( 1 و 4 )

 

1 / 31- اي دوست بيا تا غم فردا نخوريم

وين يك دم عمر را غنيمت شمريم

فردا كه از اين دير كهن درگذريم

با هفت هزار سالگان سر به سريم  (1 و 4 )

 

1 / 32- برخيز ز خواب تا شرابي بخوريم

زان پيش كه از زمانه تابي بخوريم

كاين چرخ ستيزه‌جوي ناگه روزي

چندان ندهد امان كه آبي بخوريم (1 و 4 )

 

1 / 33- خورشيد به گل نهفت مي‌نتوانم 

و اسرار زمانه گفت مي‌نتوانم

از بحر تفكرم برآورد خرد

دري كه ز بيم سفت مي‌نتوانم  (5 )

 

1 / 34- هر راز كه اندر دل دانا باشد

بايد كه نهفته‌تر ز عنقا باشد

كاندر صدف از نهفتگي گردد در

آن قطره كه راز دل دريا باشد 

 

1 / 35- اي بس كه نباشيم و جهان خواهد بود

ني نام ز ما و ني نشان خواهد بود

زين پيش نبوديم و نبد هيچ خلل

زين پس چو نباشيم همان خواهد بود ( 4 )

اين رباعي نگاهي حاكي از بي تفاوتي به دنيا ندارد، بلكه گوياي عظمت جهان است.

 

1 / 36 - روزي كه گذشت هيچ از آن ياد مكن

فردا كه نيامده‌است فرياد مكن

بر نامده و گذشته بنياد مكن

حالي خوش باش و عمر بر باد مكن ( 1 )

 

1 / 37- ابر آمد و زار بر سر سبزه گريست

بي بادۀ گلرنگ نمي‌بايد زيست

اين سبزه كه امروز تماشاگه ماست

تا سبزۀ خاك ما تماشاگه كيست  ( 2 و 4 )

 

1 / 38- اين چرخ فلك بهر هلاك من و تو

قصدي دارد به جان پاك من و تو

در سبزه نشين و مي روشن مي‌خور

كاين سبزه بسي دمد ز خاك من و تو  ( 1 و 2 و 4 )

 

1 / 39 - گر يك نفست ز زندگاني گذرد

مگذار كه جز به شادماني گذرد

هشدار كه سرمايۀ سوداي جهان

عمر است و چنان كش گذراني گذرد    ( 1 )  

 

1 / 40- ساقي گل و سبزه بس طربناك شده است

درياب كه هفتۀ دگر خاك شده است

مي‌نوش و گلي بچين كه تا در نگري

گل خاك شده است و سبزه خاشاك شده است ( 1 و 2 و 4 )

 

1 / 41- برخيز و مخور غم جهانِ گذران

خوش باش و دمي به شادماني گذران

در طبع جهان اگر وفا مي‌بودي

نوبت به تو خود نيامدي از دگران ( 1 و 2 و 4 )

 

1 / 42 - ايام زمانه از كسي دارد ننگ

 كو در غم ايام نشيند دلتنگ

 مي‌نوش در آبگينه با نالۀ چنگ

 زان پيش كت آبگينه آيد بر سنگ  ( 1 و 4 )

 

1 / 43 - آرند يكي و ديگري بربايند

بر هيچ دل از راز دري نگشايند

اين گردش مهر و مه كه مان بنمايند

پيمانۀ عمر ماست مي‌پيمايند  (2 و 3 و 4 )

 

1 / 44 – هرگز دل من ز علم محروم نشد

كم ماند ز اسرار كه مفهوم نشد

هفتاد و دو سال فكر كردم شب و روز

معلومم شد كه هيچ معلوم نشد  ( 3 )

 

1 / 45 – گردون و زمين هيچ گلي بر نارد

كش نشكند و هم به زمين نسپارد

گر ابر چو آب خاك را بردارد

تا حشر همه خون عزيزان بارد (4)

 

1 / 46 – آن (هر) كو به سلامت است و ناني دارد

وز بهر نشستن آشياني دارد

نه خادم كس بود نه مخدوم كسي

گو شاد بزي كه خوش جهاني دارد ( 1 )

 

1 / 47 – امروز ترا دسترس فردا نيست

وانديشۀ فردات به جز سودا نيست

ضايع مكن اين دم ار دلت شيدا نيست

كاين باقي عمر را بها پيدا نيست ( 1 )

 

1 / 48 –  مهتاب به نور دامن شب بشكافت

مي‌نوش، دمي خوش‌تر از اين نتوان يافت

خوش باش و بينديش (مينديش) كه مهتاب بسي

اندر سر گور يك به يك خواهد تافت  ( 1 و 4 )

دشتي معتقد است اين رباعي از آن خيام نيست زيرا در نسخه‌هاي قديمي‌تر نيست. اما در مجموعه‌هاي فروغي و هدايت وجود دارد. اين رباعي خيامي است و دليل دشتي قانع كننده نيست.

 

1 / 49 – اين غافلۀ عمر عجب مي‌گذرد

درياب دمي كه با طرب مي‌گذرد

ساقي غم فرداي حريفان چه خوري

پيش آر پياله را كه شب مي‌گذرد ( 1 و 4 )

 

1 / 50 – چون لاله به نوروز قدح گير به دست

با لاله رخي اگر ترا فرصت هست

مي نوش به خرمي كه اين چرخ كبود

ناگاه ترا چو خاك گرداند پست ( 1 و 4 )

 

1 / 51 – از منزل کفر تا به دين يک نفس است

وز عالم شک تا به يقين يک نفس است

اين يک نفس عزيز را خوش مي‌دار

چون حاصل عمر ما همين يک نفس است (1 و 3 )

 

1 / 52 – پيش از من و تو ليل و نهاري بوده است

گردنده فلک نيز به کاري بوده است

هر جا که قدم نهي تو بر روي زمين

آن مردمک چشم نگاري بوده است (2 و 3 )

 

1 / 53 - بر چهرۀ گل نسيم نوروز خوش است

در صحن چمن روي دل‌افروز خوش است

از دي كه گذشت هر چه گويي خوش نيست

خوش باش و ز دي مگو كه امروز خوش است  ( 1 و 4 )

 

1 / 54 - بنگر ز صبا دامن گل چاك شده

بلبل ز جمال گل طربناك شده

در سايۀ گل نشين كه بسيار اين گل

از خاك برآمده است و در خاك شده  ( 2 و 4 )

 

1 / 55 - ياران موافق همه از دست شدند

در پاي اجل يكان يكان پست شدند

بوديم به يك شراب در مجلس عمر

دوري دو سه پيش‌تر ز ما مست شدند ( 4 )

 

1 / 56 – تا دست به اتفاق بر هم نزنيم

پايي ز نشاط بر سر غم نزنيم.

خيزيم و دمي زنيم پيش از دم صبح

کاين صبح بسي دمد که ما دم نزنيم. (1 و 4 )

 

 

1 / 57 – هر جا که گلي و لاله‌زاري بوده است

از سرخي خون شهرياري بوده است

هر شاخ بنفشه کز زمين مي‌رويد

خالي است که بر رخ نگاري بوده است (2 )

 

دسته دوم:

 

2 / 1 - خورشيد كمند صبح بر بام افكند

كيخسرو روز مهره در جام افكند

مي‌خور كه موذن صبوحي خيزان

آوازۀ اشربو در ايام افكند ( 1 )

 

 2 / 2 – اين يک دو سه روز نوبت عمر گذشت

چون آب به جويبار و چون باد به دشت

هرگز غم دو روز مرا ياد نگشت

روزي که نيامده است و روزي که گذشت ( 1 )

 

2 / 3- هر يك چندي يكي برآيد كه منم

با نعمت و با سيم و زر آيد كه منم

چون كارك او نظام گيرد چندي

ناگه اجل از كمين درآيد كه منم  ( 4 )

 

2 / 4- آن‌ها (آنان) که کهن شدند و آن‌ها (آنان) که نو اند

هر يک به مراد خويش يک تک بدوند

اين کهنه جهان به کس نماند باقي

رفتيم و رويم و دگر آيند و روند (4 )

 

2 / 5 - برخيز بتا بيا براي دل ما

حل كن به جمال خويشتن مشكل ما

يك كوزۀ مي بيار تا نوش كنيم

زان پيش كه كوزه‌ها كنند از گل ما  ( 1 و 2 و 4 )

 

2 / 6- آورد به اضطرارم اول به وجود

جز حيرتم از حيات چيزي نفزود

رفتيم به اكراه و ندانيم چه بود

زين آمدن و بودن و رفتن مقصود ( 4 و 3 )

 

2 / 7- در كارگه كوزه‌گري كردم راي

در پايۀ چرخ ديدم استاد به پاي

مي‌كرد دلير كوزه را دسته و سر

از كلۀ پادشاه و از دست گداي ( 2 )

 

2 / 8-  لب بر لب كوزه بردم از غايت آز

تا زو طلبم واسطۀ عمر دراز

لب بر لب من نهاد و مي‌گفت به راز

مي‌ خور كه بدين جهان نمي‌آيي باز  ( 1 و 4 )

 

2 / 9- از كوزه‌گري كوزه خريدم باري

آن كوزه سخن گفت ز هر اسراري

شاهي بودم كه جام زرينم بود

اكنون شده‌ام كوزۀ هر خماري  ( 2 )

 

2 / 10- چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ

پيمانه چو پر شود چه شيرين و چه تلخ

مي نوش كه بعد از من و تو ماه بسي

از سلخ به غره آيد از غره به سلخ  ( 1 و 4 )

 

2 / 11- تا كي غم اين خورم كه دارم يا نه

وين عمر به خوشدلي گذارم يا نه

در ده قدح باده كه معلومم نيست

كاين دم كه فرو برم برآرم يا نه  ( 1 و 4 )

 

2 / 12  – آن کس که زمين و چرخ افلاک نهاد

بس داغ که او بر دل غمناک نهاد

بسيار لب چو لعل و زلفان سياه

در طبل زمين و حقۀ خاک نهاد (3 و 4 )

 

2 / 13- مائيم در اين گنبد ديرينه اساس

 جويندۀ رخنه‌اي چو مور اندر طاس

 آگاه نه از منزل و اميد و هراس

 سرگشته و چشم بسته چون گاوِ خراس  (  3 )

  

 2 / 14- اي دل غم اين جهان فرسوده مخور

  بيهوده نِه‌اي غمان بيهوده مخور

  چون بوده گذشت و نيست نابوده پديد

  خوش باش و غم بوده و نابوده مخور  ( 1 )

 

  2 / 15 – آرند يکي و ديگري بربايند

بر هيچ کسي راز همي نگشايند

ما را ز قضا جز اين‌قدر ننمايند

پيمانۀ عمر ماست مي‌پيمايند ( 3 و 4 )

 

  2 / 16- مي نوش که عمر جاوداني اين است

  خود حاصلت از دور جواني اين است

  هنگام گل و مل است و ياران سرمست

  خوش باش دمي که زندگاني اين است ( 1 )

 

2 / 17 - افسوس كه بي فايده فرسوده شديم

وز داس سپهر سرنگون سوده شديم

دردا و ندامتا كه تا چشم زديم

نابوده به كام خويش، نابوده شديم ( 4 )

 

2 / 18 – در پردۀ اسرار کسي را ره نيست

زين تغبيه جان هيچ کس آگه نيست

جز در دل خاک هيچ منزلگه نيست

مي خور که چنين فسانه‌ها کوته نيست ( 1 و 3 و 4 )

 

2 / 19 - افسوس كه نامۀ جواني طي شد

وان تازه بهار زندگاني دي شد

حالي كه ورا نام جواني گفتند

معلوم نشد كه او كي آمد كي شد 

 

2 / 20 – در پردۀ اسرار كسي را ره نيست

زين تعبيه جان هيچ كس آگه نيست

جز در دل خاك هيچ منزلگه نيست

فرياد كه اين فسانه‌ها كوته نيست  (3 و 4 )

 

2 / 21 – در خواب بدم مرد خردمندي گفت

کز خواب کسي را گل شادي نشکفت

کاري چه کني که با اجل باشد جفت

مي‌خور که به زير خاک مي‌بايد خفت (1 و 4 )

 

2 / 22 – افسوس که سرمايه ز کف بيرون شد

در پاي اجل بسي جگرها خون شد

کس نامد از آن جهان که پرسم از وي

کاحوال مسافران دنيا چون شد ( 3 و 4 )

 

2 / 23 - اي ديده اگر كور نه اي گور ببين

وين عالم پر فتنه و پر شور ببين

شاهان و سران و سروران زير گل‌اند

روهاي چو مه در دهن مور ببين ( 2 و 4 )

 

2 / 24- در دهر چو آواز گل تازه دهند

فرماي بتا كه مي به اندازه دهند

از حور و قصور و از بهشت و دوزخ

فارغ بنشين كاين همه آوازه دهند ( 1 )

 

2 / 25 – گر چه غم و رنج من درازي دارد

عيش و طرب تو سرفرازي دارد

بر هر دو مكن تكيه كه دوران فلك

در پرده هزار گونه بازي دارد

 

2 / 26 - بر سنگ زدم دوش سبوي كاشي

 سرمست بدم كه كردم اين اوباشي

 با من به زبان حال مي‌گفت سبوي

 من چون تو بدم تو نيز چون من باشي

با وجودي كه رباعي حاوي مضمون شمارۀ 2 است و بسياري از پژوهشگران آن را سرودۀ خيام دانسته‌اند، اما ممکن است اين رباعي را كس ديگري سروده باشد و نه خيام. اين مضمون، منهاي اوباشي، در بسياري از رباعيات دستۀ اول، به شكلي زيباتر آمده است. از جمله در اين رباعي:

 

اجزاي پياله‌اي كه در هم پيوست

بشكستن آن روا نمي‌دارد مست

چندين سر و پاي نازنين و بر و دست

در مهر كه پيوست و به كين كه شكست؟ 

که در آن هم با معماي هستي روبرو هستم، هم عشق به انسان و هم عشق به آفريده‌هاي انسان.

ادامه دارد ...

 


بخش نخست این جستار


 

در این باره در روزنامک

خیام خوانی

دو رباعی از حکیم عمر خیام نیشابوری (اَبرمرد خرد و اندیشه) در روز بزرگداشتش

 


اندیشه در روزنامک 


  برداشت از این تارنگار، تنها با یادکرد از نام نویسنده و نام روزنامک امکان پذیر است

 

+ نوشته شده در  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 11  توسط مسعود لقمان  |