تبليغاتX
روزنـــامــک - به فرخندگی 960 امین سال زایش حکیم عمر خیام

روزنـــامــک

جُستارهایی در پیرامون تاریخ، فرهنگ، ادبیات و اندیشه

اشعار حكيم عمر خيام ادامۀ كارهاي علمي او (بخش آخر)

فرزانه آقائي‌پور

بخش نخست این جستار

بخش دوم این جستار 

 

دستۀ سوم:

گروه اول:

از نگاه بسياري از محققين دو رباعي اول اين دسته جزو رباعيات كليدي (معيار) است كه ظرف صد تا دويست سالِ اول پس از مرگ خيام در منابع معتبر آمده ‌است. اما به نظر مي‌رسد كه جريان سرودن رباعياتي با تقليد از رباعيات خيام، از همان زمان خيام شروع شده است، و با وجودي كه همۀ پژوهشگران اين دو را سرودۀ خيام دانسته‌اند، در اين مقاله، در گروه سوم جاي ‌گرفته‌اند.

 

3 / 1- بر چشم تو عالم ار چه مي‌آرايند

مگراي بدان كه عاقلان نگرايند

بسيار چو تو روند و بسيار آيند

برباي نصيب خويش كت بربايند

در بيت اول اين رباعي با افكار درويشي و صوفيانه رو به رو هستيم. مصرع سوم فكر خيامي دارد و مصرع آخر با نظري حريصانه و كاسبكارانه نمايشگاه نظريات مختلف را غني‌تر مي‌كند. صغري كبري چيدن به روش خيام مي‌ماند، اما نتيجه‌اي كه گرفته مي‌شود نشان مي‌دهد كه اين رباعي از كسي مثل خيام نمي‌تواند باشد.

 

3 / 2- جاويد نيم چو اندر اين دهر مقيم (چون نيست مقام ما در اين دهر مقيم)

پس بي مي و معشوق خطائيست عظيم

تا كي ز قديم و محدث اميدم و بيم (تا کي از قديم و از محدث ترسم)

چون من رفتم جهان چه محدث چه قديم

با آن‌كه حاوي مضامين 1 و 4 است به نظر مي‌رسد از آن خيام نباشد. يك متفكر، فيلسوف و دانشمند در مورد آن‌چه دانستني است، چنين برخورد نمي‌كند. با شناخت خيام، خيامي كه در دم مرگ هم مشغول مطالعۀ يك كتاب علمي بوده است، بعيد به نظر مي‌رسد بگويد: چون من رفتم جهان چه محدث چه قديم.

 

3 / 3  - ابريق مي مرا شكستي ربي

بر من در عيش را ببستي ربي

من مي‌خورم و تو مي‌كني بدمستي

خاكم به دهن مگر تو مستي ربي

در اين رباعي خدا و اعتقادات مذهبي به سخره گرفته شده و غير ممكن است خيامِ دانشمند و فيلسوف آن را سروده باشد. خيام ذهنش مشغول مسائل علمي و سئوالات اساسي در زمينۀ هستي است و بعيد به نظر مي‌رسد به چنين مضموني، كه تنها از ذهن  شرابخواره‌اي با تظاهرات كافري مي‌گذرد، بپردازد؛ آن هم در دوره‌اي كه همۀ فرقه‌هاي اعتزالي، حنفي، شافعي، اشعري واسماعيلي و... خون يكديگر را مباح مي‌دانسته‌اند و معموري بيهقي منجم را كه يكي از همكاران خيام در رصدخانۀ اصفهان بود، هم‌چون بسياري افراد ديگر، به اتهام قرمطي بودن كشتند، نه خيام و نه هيچ آدم عاقل ديگري بدين‌سان، براي يك رباعي شوخ و شنگ جان خود را به خطر نمي‌اندازد.

 

3 / 4 - از جملۀ رفتگان اين راه دراز

باز آمده‌اي كو كه به ما گويد راز؟

زنهار در اين سراچۀ (دو راهۀ) آز و نياز

چيزي نگذاري كه نمي‌آيي باز

اين رباعي حاوي  مضامين 3 و 4 است اما خيامي نيست. به جاي بلند نظري يك انديشمند و فيلسوف نظير خيام، حسابگري كاسبكارانه در آن ديده مي‌شود. نتيجه‌گيري از صغري كبري چيدن، خيامي نيست. اين امكان وجود دارد كه مصراع چهارم چيز ديگري بوده.

 

3 / 5 - بر من قلم قضا چو بي من رانند

پس نيك و بدش چرا ز من مي‌دانند

دي بي من و امروز چو دي بي من و تو

فردا به چه حجتم به داور خوانند

اين رباعي با وجود آن كه حاوي مضمون 3 است، اما خيامي نيست. شك آن شك كسي است كه به جبر اعتقاد دارند . نه شك متفكري چون خيام. از آن گذشته در اين رباعي از روز داوري سخن گفته شده، حال آن كه خيام به چنين روزي اعتقاد نداشته. اما اين رباعي از نظر نشان دادن ناهمسازي سيستم فكري آن روز جالب است.

 

3 / 6- افلاك كه جز غم نفزايند دگر

ننهند بجا تا نربايند دگر

نا آمدگان اگر بدانند كه ما

از دهر چه مي‌كشيم نايند دگر

اين رباعي با وجودي كه حاوي مضمون 4 است اما خيامي نيست. سرايندۀ آن تفكري از نوع هدايت مي‌تواند داشته باشد اما از نوع خيام نه. خيام سرايندۀ ترانه‌هايي است در تحريض همه به بهره بردن از زندگي (مهلت كوتاه بين دو عدم). نتيجه‌گيري خيامي نيست. به علاوه خيام در دورۀ خود انسان موفق و محترمي بوده و سرآمد هم‌عصران خود بوده است. چنين آدمي نمي‌تواند بگويد ”از دهر چه مي‌كشيم...“

 

3 / 7 - چون چرخ به كام يك خردمند نگشت

تو خواه فلك هفت شمر خواهي هشت

چون بايد مرد و آرزوها همه هشت

چه مور خورد به گور و چه گرگ به دشت

اين رباعي با وجود آن كه حاوي مضمون 4 است اما خيامي نيست. نوعي يأس كاسبكارانه در آن است. نتيجه‌گيري هم  خيامي نيست.  از طرفي بعيد به نظر مي‌رسد خيام دانشمند، متفكر و فيلسوف بگويد ”تو خواه فلك هفت شمر خواهي هشت“ خيام حتماً در پي دانستن هفت يا هشت خواهد بود.

 

3 / 8 - گر زان كه به دستت آيد از مي دو مني

مي نوش به هر جمع و به هر انجمني (خيام در رصدخانۀ اصفهان يا در كلاس درس چنين مي‌كرده؟ آن هم دو من!)

كان كس كه جهان كرد فراغت دارد

از سبلت چون توئي و ريش چو مني (؟)

اين رباعي فاقد انديشۀ فلسفي است. مضمون 1 به شكلي حريصانه كه مورد نظر خيام نبوده، در آن بيان شده.

 

3 / 9 - گويند كه فردوس برين خواهد بود

وآن‌جا مي ناب و حور عين خواهد بود

گر ما مي و معشوق گزيديم چه باك

چون عاقبت كار چنين خواهد بود

اين رباعي خيامي نيست. با استفاده از شرع، كاري غير شرعي را مجاز دانستن به خيام متفكر فيلسوف نمي‌برازد. خيام با صراحت از ديدگاه‌هاي خود سخن مي‌گويد نه با كلاه شرعي گذاشتن. اما از اين نظر كه ناهمسازي سيستم فكري رايج را نشان مي‌دهد جالب است.

 

3 / 10 - گيرم (اي دل) تو به ادراك معما نرسي

در نكتۀ زيركان دانا نرسي

اينجا ز مي ناب بهشتي مي‌ساز

كان‌جا كه بهشت است رسي يا نرسي

مشابه رباعي قبل

 

3 / 11 – از آمدن بهار و از رفتن دي

اوراق وجود ما همي گردد طي

مي خور، مخور اندوه، كه گفته است حكيم

غم‌هاي جهان چو زهر و ترياقش مي

كاملاً مشخص است كه كسي نصيحت حكيم عمر خيام را به زبان خود (كه بسيار با زبان خيام تفاوت دارد) باز مي‌گويد.

 

3 / 12 - فصل گل و طرف جويبار و لب كشت

با يك دو سه اهل و لعبتي حور سرشت (با يک دو سه تازه لعبتي حور سرشت)

پيش آر قدح كه باده نوشان صبوح

آسوده ز مسجدند و فارغ ز كنشت

باده نوشي خيام نماد است براي شاد بودن. از باده نوشي مي‌گويد از آن رو كه مي‌پندارد دم بين دو عدم را بايد غنيمت شمرد. زندگي را بايد قدر دانست. آن چه مي كند نه از ترس مسجد و كنشت است و نه براي بي اعتقادي به آن. شك خيام عميق‌تر از اين رباعي است.

 

3 / 13 - آن مايه ز دنيا كه خوري يا پوشي

معذوري (سهل است) اگر در طلبش مي‌كوشي

باقي همه رايگان نيرزد هشدار

تا عمر گرانمايه بدان نفروشي

اين رباعي خيامي نيست. خيام عمر گرانمايه‌اش را صرف كارهاي علمي كرد كه بسيار بيش از نياز به خوردن و پوشيدن است. عملا با زندگي و تفكر او مطابقت ندارد.

 

3 / 14 - هم دانۀ اميد به خرمن ماند

هم باغ و سراي بي تو و من ماند

سيم و زر خود از درمي تا به جوي

با دوست بخور ورنه به دشمن ماند

بيت اول به افكار خيام ميماند اما بيت دوم، نگاهي كاسبكارانه به زندگي دارد. نتيجه‌گيري از صغري كبري، خيامي نيست.

 

3 / 15- در جستن جام جم جهان پيمودم

روزي ننشستم و شبي نغنودم

ز استاد چو راز جام جم بشنودم

آن جام جهان‌نماي جم من بودم

حاوي انديشه‌اي صوفيانه است و به افكار خيام نمي‌ماند.

 

3 / 16 - دشمن به غلط گفت كه من فلسفيم

ايزد داند كه آن چه او گفت نيم

ليكن چو در اين غم آشيان آمده‌ام

آخر كم از آن كه من بدانم كه كيم

اين رباعي نشان از شرايط دشوار و ترس دارد و دانستن را حق مي‌داند، اما خيامي كه مي‌گويد: گر يك نفست ز زندگاني گذرد، مگذار كه جز به شادماني گذرد؛ نمي‌تواند بگويد: ليكن چو در اين غم آشيان آمده‌ام.

 

3 / 17 - آن‌را (آن‌ها؟) كه به صحراي علل تاخته‌اند

بي او همه كارها بپرداخته‌اند

امروز بهانه‌اي درانداخته‌اند

فردا همه آن بود كه خود ساخته‌اند

رباعي از خيام نيست. از كسي است كه به جبر اعتقاد دارد.

 

3 / 18 - خوش باش كه پخته‌اند سوداي تو دي

فارغ شده‌اند از تمناي تو دي

قصه چكنم كه بي تقاضاي تو دي

دادند قرار كار فرداي تو دي

به افكار پيروان جبر مي‌ماند. حاوي فكري خيامي نيست.

 

3 / 19 - يك روز ز بند عالم آزاد نيم

يك دم زدن از وجود خود شاد نيم

شاگردي روزگار كردم بسيار

در كار جهان هنوز استاد نيم

به افكار خيام نمي‌ماند. خيام خود شادي را مي‌آفريند.

 

3 / 20- گر آمدنم به من بدي نامدمي

ور نيز شدن به من بدي كي شدمي؟

به زان نبدي كه اندرين دير خراب

نه آمدمي، نه بدمي، نه شدمي

خيام زندگي‌گراست نه مرگ‌گرا. خيام  دم عمر را غنيمت مي‌شمرد.

 

3 / 21- گر بر فلكم دست بدي چون يزدان

برداشتمي من اين فلك را ز ميان

از نو فلك دگر چنان ساختمي

كازاده به كام دل رسيدي آسان

با وجودي که آرزوي به کام دل رسيدن آزاده زيباست، اين رباعي از خيام نيست.

 

3 / 22 - چون حاصل عمر آدمي در اين دير دو در

جز درد دل و دادن جان نيست دگر

خرم دل آن‌كه يك نفس زنده نبود

وآسوده كسي كه خود نزاد از مادر

با افكار خيام جور نيست. خيام زندگي‌گراست نه مرگ گرا. خيام  دم عمر را غنيمت مي‌شمرد.

 

3 / 23 - بر لوح نشان بودني‌ها بوده است

پيوسته قلم ز نيك و بد فرسوده است

در روز ازل هر آن‌چه بايست بداد

غم خوردن و كوشيدن ما بيهوده است

با افكار خيام جور نيست. خيام پيرو جبر نيست.

 

3 / 24 - در گوش دلم گفت فلك پنهاني

حكمي كه قضا بود ز من مي‌داني؟

در گردش خود اگر مرا دست بدي

خود را برهاندمي ز سرگرداني

با افكار خيام جور نيست.

 

3 / 25 – گر دست دهد ز مغز گندم ناني

وز مي دو مني ز گوسفندي ناني (راني؟)

با لاله رخي نشسته در بستاني

عيشي بود آن  نه حد هر سلطاني

عيش و عشرتي چنين ساده را غايت خوشي دانستن از خيامي که دانشمند است و از لذات کشف و سر در آوردن از رازها برخوردار بوده، زندگي سلاطين را ديده و بسيار چيزها مي‌داند بعيد است. روشن است که ساده‌لوحي رويۀ سخن خيام را گرفته و با آن يک رباعي خام ساخته.

 

3 / 26 - يك نان به دو روز اگر شود حاصل مرد

وز كوزه شكسته‌اي دمي آبي سرد

محكوم كم از خودي چرا بايد بود

يا خدمت چون خودي چرا بايد كرد

آن‌چه در اين رباعي مطرح شده، هر چند درست، به نظر نمي‌رسد دغدغۀ خيام بوده باشد.

 

3 / 27 - بر چرخ فلك هيچ كسي چيره نشد

از خوردن آدمي زمين سير نشد

مغرور بداني كه نخوردست ترا

تعجيل مكن هم بخورد دير نشد

با آن‌که در بسياري از منابع موجود است و حاوي مضمون 4 نيز هست اما حاوي انديشۀ خيامي نيست. خيام به مرگ به اين شکل نگاه نمي‌کند. 

 

3 / 28 - اجرام كه ساكنان اين ايوانند

اسباب تردد خردمندانند

هان تا سر رشتۀ خرد گم نكني

كانان كه مدبرند سرگردانند 

اين رباعي در بسياري از مجموعه‌ها وجود دارد. اما آشفته و داراي تناقض در خود است و به انديشه‌هاي يک دانشمند نمي‌ماند.

 

3 / 29 – ما لعبتگانيم و فلك لعبت‌باز

از روي حقيقتي نه از روي مجاز

بازي چو همي كنيم بر نطع وجود (يك چند در اين بساط بازي كرديم)

افتيم به صندوق عدم يك يك باز  (رفتيم به صندوق عدم يك يك باز) 

با وجودي که حاوي مضمون 4 است، به نظر مي‌رسد سرايندۀ اين رباعي پيرو جبر باشد.

 

3 / 30 – اسرار ازل را نه تو داني و نه من

وين حرف معما نه تو داني و نه من

هست از پس پرده گفتگوي من و تو

چون پرده برافتد نه تو ماني و نه من

با وجودي که حاوي مضامين  3 و 4 است اما سرودۀ خيام نيست.

 

3 / 31 – چون روزي و عمر بيش و كم نتوان كرد

خود را به كم و بيش دژم نتوان كرد

كار من و تو چنان‌كه رأي من و توست

از موم به دست خويش هم نتوان كرد

چگونه يک دانشمند روزي و عمر را در يک رده گذاشته؟ خيام براي ناتواني در بيش و کم کردن عمر هم راه حل دارد. شاد بودن! محتوا آشفته است.

 

3 / 32 – گويند بهشت و حور و کوثر باشد

جوي مي و شير و شکر باشد

پر کن قدح باده و بر دستم نه

نقدي ز هزار نسيه بهتر باشد

مانند رباعي 3 / 9

 

3 / 33 – اي دوست حقيقت شنو از من سخني

با بادۀ لعل باش و با سيم تني

گر زان که بدستت آيد از مي دو مني

مي‌نوش به هر جمع و به هر انجمني

هم ساختار رباعي سست است و هم در آن روي مضمون 1 با افراط و بدون انديشۀ فلسفي تکيه شده.

 

3 / 34 – آنان که ز پيش رفته‌اند اي ساقي

در خاک غرور خفته‌اند اي ساقي

رو باده خور و حقيقت از من بشنو

باد است هر آن‌چه گفته‌اند اي ساقي

چگونه ممکن است يک دانشمند و هنرمند از نوع خيام هر آن‌چه را پيشينيان گفته‌اند باد بداند؟

 

3 / 35 – از من رمقي به سعي ساقي مانده است

وز صحبت خلق بي وفايي مانده است

از بادۀ دوشين قدحي بيش نماند

از عمر ندانم که چه باقي مانده است

 

3 / 36 – چون آمدنم به من نبد روز نخست

اين رفتن بي مراد عزمي است درست

بر خيز و ميان ببند اي ساقي چست

کاندوه جهان به مي فرو خواهم شست

 

3 / 37 – چون مرده شوم خاک مرا گم سازيد

احوال مرا عبرت مردم سازيد

خاک تن من به باده آغشته کنيد

وز کالبدم خشت سر خم سازيد

 

3 / 38 – دوران جهان بي مي و ساقي هيچ است

بي زمزمۀ ناي عراقي هيچ است

هر چند در احوال جهان مي‌نگرم

حاصل همه عشرت است و باقي هيچ است

خيام به شادماني دعوت مي‌کند که با عشرت متفاوت است. خيام نمي‌گويد باقي هيچ است.

 

3 / 39 – روزي است خوش و هوا نه گرم است و نه سرد

ابر از رخ گلزار همي شويد گرد

بلبل به زبان پهلوي با گل زرد

فرياد همي کند که مي بايد خورد

سست و خنک است.

 

3 / 40 – روزي که نهال عمر من کنده شود

واجزام ز يک‌دگر پراکنده شود

گر زان که صراحئي کنند از گل من

حالي که ز باده پر کني زنده شود

سست و خنک است.

 

3 / 41 – ساقي غم من بلند آوازه شده است

سر مستي من برون ز اندازه شده است

با موي سپيد سر خوشم کز مي تو

پيرانه سرم بهار دل تازه شده است

سست و خنک است.

 

3 / 42 – صبح است دمي با مي گلرنگ زنيم

وين شيشۀ نام و ننگ بر سنگ زنيم

دست از عمل دراز خود باز کشيم

در زلف دراز و دامن چنگ زنيم

سست و خنک است.

 

3 / 43 – قومي متفکرند در مذهب و دين

قومي به گمان فتاده در راه يقين

مي‌ترسم از آن‌که بانگ آيد روزي

کاي بي‌خبران راه نه آن است و نه اين

 

3 / 44 – گويند که دوزخي بود عاشق و مست

قولي است خلاف دل در آن نتوان بست

گر عاشق و مست دوزخي خواهد بود

فردا باشد بهشت هم‌چون کف دست

 

3 / 45 – مائيم و مي و مطرب و اين کنج خراب

جان و دل و جام و جامه در رهن شراب

فارغ ز اميد رحمت و بيم و عذاب

آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب

 

3 / 46 – من بي مي ناب زيستن نتوانم

بي باده کشيد بار تن نتوانم

من بندۀ آن دمم که ساقي گويد

يک جام دگر بگير و من نتوانم

 

3 / 47 – من ظاهر نيستي و هستي دانم

من باطن هر فراز و پستي دانم

با اين همه از دانش خود شرمم باد

گر مرتبه‌اي وراي مستي دانم

 

3 / 48 – گر با خردي عمر نمانده است بسي

مي خور که در او زيان نکرده است کسي

گيرم که در او فايده‌اي ديگر نيست

آخر ز خودت باز رهاند نفسي

سبک است

 

3 / 49 – گاوي است بر آسمان قرين پروين

گاوي است دگر نهفته در زير زمين

چشم خردت باز کن از روي يقين

زير و زبر دو گاو مشتي خر بين

چنين ياوه‌اي از خيام بعيد است.

 

گروه دوم:

پژوهشگران رباعيات زير را که در بسياري از مجموعه‌ها منسوب به خيام است، در ديوان شعراي ديگر يافته‌اند. (لازم به ذکر است که با شيوه‌اي که در اين مقاله پيشنهاد شده، بسياري از رباعي‌هاي زير قبل از دسترسي به مقاله‌هاي گولپينارلي، استاد همايي و ... در گروه سوم جاي گرفته بودند. تنها رباعي 61 در دستۀ 1 جاي گرفته بود و رباعي‌هاي 50 ، 59  و 62 هم در دستۀ 2 جاي گرفته بودند.) 

 

3 / 50 - از آمدن و رفتن ما سودي كو

وز تار وجود عمر ما پودي كو

در چنبر چرخ جان چندين پاكان

مي‌سوزد و خاك مي‌شود، دودي كو

اين رباعي از بابا افضل است.

 

3 / 51 - گر در پي شهرت و هوا خواهي رفت

از من خبرت كه بي نوا خواهي رفت

بنگر كه كه‌اي و از كجا آمده اي

مي‌دان كه چه مي‌كني كجا خواهي رفت

اين رباعي سرودۀ خواجه عبدالله انصاري است.

 

3 / 52 - هنگام سپيده دم خروس سحري

داني که چرا همي کند نوحه‌گري؟

يعني که نمودند در آئينۀ صبح

کز عمر شبي گذشت و تو بي خبري

اين رباعي سرودۀ ابوسعيد ابوالخير است.

 

3 / 53 - نيكي و بدي كه در نهاد بشر است

شادي و غمي كه در قضا و قدر است

با چرخ مكن حواله كاندر ره عقل

چرخ از تو هزار بار بيچاره‌تر است 

سرودۀ اوحدي است.

 

3 / 54 - مائيم كه اصل شادي و كان غميم

سرمايۀ داديم و نهاد ستميم

پستيم و بلنديم و كماليم و كميم

آئينۀ زنگ خورده و جام جميم

سرودۀ بابا افضل است.

 

3 / 55 - آني كه نبودت به خور و خواب نياز

كردند نيازمندت اين چار انباز

هر يك به تو آن چه داد بستاند باز

تا باز چنان شوي كه بودي ز آغاز

سرودۀ بابا افضل است.

 

3 / 56 - يك قطرۀ آب بود و با دريا شد

يك ذرۀ خاك و با زمين يك‌جا شد

آمد شدن تو اندرين عالم چيست؟

آمد مگسي پديد و ناپيدا شد

سرودۀ شيخ عطار يافته است.

 

 3 / 57 - تركيب طبايع چو به كام تو دمي ‌است

رو شاد بزي اگر چه بر تو ستمي است

با اهل خرد باش كه اصل تن تو

گردي و نسيمي و شراري و نمي است 

سرودۀ بابا افضل است.

 

3 / 58 - گر من ز مي مغانه مستم هستم

گر کافر و گبر و مي‌پرستم هستم

هر طايفه‌اي به من گماني دارد

من زان خودم چنان که هستم هستم

سرودۀ بابا افضل است.

 

3 / 59 - چون عهده نمي‌شود كسي فردا را

حالي خوش باش تو اين دل شيدا را

مي‌نوش به نور ماه اي ماه كه ماه

بسيار بتابد و نيابد ما را  

از عطار است.

 

3 / 60 - از تن چو برفت جان پاك من و تو

خشتي دو نهند بر مغاك من و تو

وآن‌گه ز براي خشت گور دگران

در كالبدي كشند خاك من و تو

از بابا افضل است.

 

3 / 61 - بر مفرش خاك خفتگان مي‌بينم

در زير زمين نهفتگان مي‌بينم

تا چشم به صحراي عدم مي‌نگرد

نا آمدگان و رفتگان مي‌بينم

از عطار است.

 

3 / 62 - آن قصر كه بهرام (جمشيد) در او جاي (جام) گرفت

آهو بچه كرد و روبه آرام گرفت.

بهرام كه گور مي‌گرفتي همه عمر

ديدي كه چگونه گور بهرام گرفت؟