نبايد اين موضوع را سهل گرفت
علیرضا افشاری
درود بر نويسندگان سختكوشِ روزنامك و با سپاس از كاوش عزيز، كه نشان داد در تحليل سياسي هم تواناست.
دربارهي نوشتار «پانتركيسم، خرس وسط سياست روز» چند نكته بهنظرم رسيد كه اميد است بهكار آيد:
- بهرهاي كه از واژهي قومگرا بردي دقيقاً ويژگيهاي يك تجزيهطلب است و به گمان من با اين واژه بهتر ميتوان موضوع را رساند چرا كه هر چند قومگرايي نشان از عدم شهرنشين شدن و پيشاملتي بودن دارد و كمي بدوي است ولي به گمان من، بهخودي خود امري منفي نيست. از سويي ديگر، رسميت دادن به واژهي قوم براي ناميدن تيرههاي ايراني در نوشتاري علمي-تحليلي، آنهم براي ايرانيان تركزباني كه جز در همين زبان، هيچ ناهمگوني با ديگر ايرانيان ندارند باز به گمان من شايسته نيست. شايد واژهي قوم را در نوشتارهايي اينچنيني – آنهم با كمي چشمپوشي – تنها بتوان براي ايرانيان تركمن بهكار برد. [ديدم در بخش نظرهاي نوشتار كاوش، البرز گرامي هم به اين نكته اشاره كردهاند.]
- اي كاش منبع سخنان هنري كسينجر را كه چنين آشكار، مگوها را گفته، بيان ميكردي.
- به باور من، اشتباه بزرگي است كه در مسائل مربوط به حوزهي تيرهها و قومها، ايران را با هر كشور ديگري در غرب آسيا برابر كرد، و اين دقيقاً كاري است كه مفسران غربي، آگاهانه انجام ميدهند. يعني كشور كهن ايران را كه در ساختن تاريخ و فرهنگ و زبان و ادب آن، همهي تيرههاي ايراني – كه برخي از آنها امروزه خارج از حوزهي سياسي ايران هستند – نقش داشتهاند با كشورهاي استعمارساختهي پيرامونش كه در برخي از آنها قومهايي نچسب را بهزور كنار يكديگر نهادهاند و از آن ميان يكي را – باز با هزار افسون و نيرنگ – بر ديگران برتري دادهاند، يكي در نظر ميگيرند و تلاش بهحق مثلاً كردهاي عراق در مبارزه با اقليت سني حاكم بر سرزمين عراق را به كردهاي ايران هم تعميم ميدهند. نكتهي كليدي در اينباره اين است كه بنياد اين كشورهاي تازهساخته بر برتري يكي بر ديگران است و اين موضوع در آنجا يك اصل است – و اگر غير از اين باشد هزار و يك مشكل پيش ميآيد - در حالي كه بنيادِ ايرانِ ما بر مشاركت همگان است و اگر غير از اين باشد هزار و يك مشكل پيش ميآيد كه شوربختانه آمده است، چرا كه بخشي از همميهنان ما - تنها بهخاطر ناهمخواني ديني - از اين فرآيند (مشاركت) كنار نهاده شدهاند (البته اينجا به كوتاهي به اين نكته اشاره كنم كه قدرتگيري كيش شيعه در دوران صفويه را واكنشي هوشمندانه و خردمندانه در راستاي نگاهباني از يكپارچگي سرزميني ايران ميدانم ولي اين كاركردِ هويتي و دفاعي را براي دهههاي اخير قائل نيستم و بهباور من بايد ميان اين دو، تفاوت قائل شد.)
در تأييد اين سخن من در جايي خودت هم اشاره كردي كه: «در این روش، قدرتهای بزرگ باعث اوج گرفتن شدید این نیروی قومی نمیشوند، بلکه گوش میخوابانند تا در زمانی که کشور به هر دلیلی دارای قحطالرجال گردید (همانند عراق بعد از جنگ) برای به دست گرفتن کنترل آن کشور، به سران قوم مورد حمایت خود، پر و بال داده تا بتوانند در حکومت مرکزی جای پایی بیابند»، در حالي كه در كشوري كهن چون ايران، آن سران مورد اشاره، بايد كه در مديريت كشور مؤثر باشند نه اين كه منتظر شرايطي باشند تا بتوانند در حكومت مركزي جايي بيابند! براي همين، اگر هم در جايي كساني چنين وانمود ميكنند كه جريانهاي مورد اشاره تنها براي سهم گرفتن در قدرت چنين ميكنند، ما بايد بتوانيم نشان دهيم در ايران همچون كشورهاي منطقه، چنين نيست و براي نمونه آذريها همچون مردمان ديگر جاهاي ايران در فرآيند مديريت كشور سهيماند و اگر بلوچها، تركمنها يا كردهاي سنيمذهب ما در اين فرآيند جايي ندارند تنها به نوع نگاه اشتباه حاكميت برميگردد و نهتنها اصلاً مورد تأييد ما نيروهاي ملي نيست بلكه ما هوادار سرسخت رسيدن به حقوقِ برابر شهروندي براي همهي ايرانيان هستيم.
- در جايي اشاره كردي كه اگر بسترسازي فرهنگي و ذهني بيشتري شود، هوادار سيستم فدرالي هستي. بهگمان من - و آنچه تاريخ مينماياند - سيستم فدرالي براي پيوند دادن مناطقي است كه بنا به دلايلي ميخواهند به هم بپيوندند، همانطور كه سرزمينهايي با فرمانرواييهاي گوناگون در زمان هخامنشيان به هم پيوستند و كورش بزرگ جز در گرفتن ماليات، برداشتن مراسم قرباني و بردهداري، و اجازه ندادن براي داشتن ارتش مستقل، هيچ دخالتي در امور آنها – چه قضايي، چه سياسي و چه مدني - نداشت. اما همين مردمان هنگامي كه لذت با هم بودن و آرامش و صلح ناشي از آن را چشيدند و رفتارها و سنتهايشان به هم نزديك شد و سپس دورهي استيلاي بيگانه را از سر گذراندند و حماسهها و اسطورههايشان به هم پيوست، آنگاه اختلافات و رقابتهاي شاهان محلي با يكديگر را هم ديدند و ملوكالطوايفيِ دورهي كماندارانِ شجاع پارتي را هم تجربه كردند، چه زيبا و چه آگاهانه و در فرآيندي آرام، نظامشان را يكپارچه ساختند كه از دل آن، شاهنشاهي نيرومند ساساني برخاست. حكومت فدرالي در سرزميني كه داراي يگانگي فرهنگي است و مردمان آن در كورهي تاريخ تبديل به ملت شدهاند فرآيندي ضدتوسعه است، مگر اين كه ما باور داشته باشيم فرهنگ و تاريخ ما يكپارچه نيست (سوءبرداشت نشود، اين كاملاً طبيعي است كه تفاوتهايي ميان برخي تيرهها باشد ولي اگر كمي موشكاف شويم در ميان تيرهها هم اختلافهايي به همان ميزان وجود دارد و حتا گاهي اختلاف ميان دو گروه درونتيرهاي، پررنگتر از يك گروه آن با گروهي برونتيرهاي است ولي كليت آنها در يك ظرف فرهنگي و تاريخي ميگنجند كه ما آن را ايران ميناميم). اگر بخواهم بهزبان ساده بگويم مانند اين است كه مردمان ابرشهر تهران را از يكديگر جدا كنيم!
اين موضوع، بحث درازدامني را ميخواهد كه اگر شد در نوشتاري جداگانه آن را خواهم كاويد و يا نويسندگان روزنامك كه آگاهيشان از من بيشتر است لطف كرده، آن را پي خواهند گرفت.
- مثال درستي كه براي مورد دوم آورديد و به برخورد ابزاري رژيم پهلوي با كردهاي عراق اشاره كرديد دقيقاً يكي از نقدهاي جدي نيروهاي ميهنپرست به آن رژيم است، چرا كه آنان بر اين باورند كه هيچ مادري با فرزند خود چنين نميكند و اين راهبردِ اشتباه، صداقت ما را در ميان همتبارانمان لكهدار كرد و به گمان من بايد در فرصتي مقتضي به جبران آن پرداخت و از اين رادمردان پوزشي شايسته خواست (كه باز به گمان من، بايد اين كار را هنگامي كه ما در شرايط منطقه دست بالا را داريم انجام داد نه هنگامي كه در ضعف هستيم تا مبادا شائبهي ريا از آن احساس شود.)
- در جايي نوشتهاي كه: قدرت پديدآورندهي جريانهاي جداييخواه و تجزيهطلب، خود آگاه است كه چه جعلیاتی را به نام هویت، خوراک آنان نموده است و در حقيقت اين جريانها دستپخت او هستند كه در اينصورت، حكومت مركزي اگر ضعيف بود با آنان كنار ميآيد و اگر نيرومند بود آن جريانها را نابود خواهد كرد.
در اينجا نكتهاي بهنظرم رسيد بدون اين كه بخواهم تحليل تو را نقد كنم. نخست آن كه من – بر خلاف موارد ديگر كه توان خارجي را در مسائلي پررنگ ميبينم – در اين مورد كمكاري و كارهاي نادرست حكومتگران خودمان را بسيار مهم ارزيابي ميكنم. به گمان من، نيرومند بودن حكومت مركزي تنها به توان و اقتدارش نيست چرا كه همانطور كه حكيم توس فرمودهاند «توانا بود هر كه دانا بود»، به دانش و خردش هم هست. به عبارت ديگر اگر در ايران حكومتي واقعاً نيرومند بود ميتوانست و ميتواند به اتكاي فرهنگ درخشان و بينظيرمان، امكان رشد چنين بحرانهايي را به صفر برساند. فراموش نشود كه اگر ما موضع خودمان را برحق ميدانيم – كه اينچنين است و تاريخ و فرهنگمان آن را تأييد ميكند - به آساني ميتوانيم چنين معضلاتي را از راه درستش كه پيروي از فرهنگ كهن مداراجويانهمان است، از ميان برداريم. همانطور كه استادم، ثاقبفر عزيز هميشه تأكيد ميكنند، كار كشورهاي خارجي پيگيري اهدافشان و در نتيجه ساختن چنين بحرانهايي در راستاي آن است و طبيعي است كه جز اين نباشد – بهويژه آن كه بر پايهي فرهنگي رشد كردهاند كه ما آن را در تاريخمان فرهنگ يوناني ناميدهايم – پس ما خودمان بايد با گسترش آگاهي، امكان حيات چنين ويروسهايي را از بين ببريم. همانطور كه برخورد ابزاري حكومتهاي ايراني با همتباران ما در بيرون ايران سياسي – كه آنها هم سالهاست رنگ آرامش به زندگيشان نديدهاند – عملي است غيراخلاقي و بر خلاف فرهنگ ايراني – و منطبق با خواست بيگانگان - كه امكان يگانگي ما را در آينده از ميان ميبرد، بهره بردن حكومت كنوني از اين جريانها هم – همانطور كه اشاره كردي - حركتي است بهغايت اشتباه كه دودش به چشم همهي ما خواهد رفت و شايد آنان در كوتاهمدت در هدفهايشان احساس پيروزي كنند ولي در درازمدت ايران كهن را به سراشيب سقوط ميبرند – شايد آگاهانه.
كاوش عزيز! بهعكس تو من بر اين باورم كه نبايد اين موضوع را سهل گرفت. شوربختانه در راستاي اين زدوبندهايي كه به خوبي اشاره كردي، گروهي از همميهنان جوان ما كه وابستهي تيرههاي بزرگ ايراني هستند، امر طوري برايشان مشتبه شده كه با جان و دل در راستاي آرمانهاي بيگانهپسندشان گام برميدارند و بيتوجهي به آنان، همان اشتباهي است كه بهگمان من در همين چند دههي گذشته يكبار مرتكب شديم و هرگونه محاسبه براي آيندهي ايران، بدون در نظر گرفتن اين جوانان، محاسبهاي اشتباه خواهد بود.
بهباور من، «مبارزه با اين هوچيگرايان»، بيهوده صرف كردن زمان و نيروي ما نيست و دقيقاً همين «آگاهی دادن به نسل جوان و آشناسازی آنها با هویت ملی و میهنی» است كه تو هم خواهان آني. در اين فرآيند، آگاهي ما نيز افزون ميگردد و اين حس مسؤوليتپذيري كه در ميان جوانان ايرانپرست هست آنان را به سوي فراگيري بيشتر سوق ميدهد – كما اين كه در مورد ما چنين شد – و از سوي ديگر اگر ظرافتهاي بحث رعايت شود به آگاهي فريبخوردگان جريانهاي تجزيهطلب هم خواهد انجاميد و نخواهد گذاشت تا آنها پس از هزار و يك ضربه زدن به ايران پير ما در سالهاي پاياني عمرشان - همچون رسولزادهي قفقازي - بر نادرستي كارهايشان آگاه شوند و اظهار پشيماني كنند، در حالي كه شاگرداني پروردهاند كه بسيار از خودشان تندتر هستند(مانند آقايان دكتر هيئت و صديق) بايد به آن جوانان نزديك شد و ياريگر ايرانپرستاني بود كه وابستگي به تيرههاي جامعهي بزرگ ايراني دارند. به گمان من، ايران در خطر است و تنها راه برونرفت از اين خطر، بالا بردن آگاهي ملي خود، به اشتراك گذاشتن آن و تلاش براي كار گروهي و نظاممند است.
باز هم از نوشتار زيبايت، سپاسگزارم.
روش پیکار اشتباه است
کاوش ساعی
درود بر علیرضا ی گرامی و سپاس بیکران از توجه و نقد مفید شما دوستدار ایران و ایرانی.
آفریدگار را سپاسگزارم که دوستان ریزبین و منتقدانی توانمند و آگاه را یار و یاور بنده نمود تا بتوانم زاویه های پنهان بیشتری را از بازیهای این گیتی دریابم و کاستی های خود را اصلاح نمایم.
در مورد واژه قوم و بکار بردن تیره به جای آن سخن شما و البرز عزیز را متین بر می شمارم و پس از این سعی می نمایم در جستارهای خود از واژه تیره به جای قوم استفاده نمایم.
در مورد نام بردن منبع گفته های هنری کسینجر به کتاب:
Does
مراجعه نمائید. بخشی به نام بازیهای سیاسی در فصل خاورمیانه این کتاب وجود دارد که در این بخش نویسنده به خاطرات خود در سر کلاس های درس برای موضوعات گوناگون بخصوص برای دوران جنگ سرد اشاره دارد، که در این میان به این خاطره جالب بر می خوریم.
در مورد نقد سوم شما که فرموده اید: "به باور من، اشتباه بزرگي است كه در مسائل مربوط به حوزهي تيرهها و قومها، ايران را با هر كشور ديگري در غرب آسيا برابر كرد، و اين دقيقاً كاري است كه مفسران غربي، آگاهانه انجام ميدهند." سخن شما در محتوا و غنی بودن ایران از نظر جایگاه مشارکتی و غیر استعماری بودن تشکیل کشور ایران توسط تیره های گوناگون صحیح است، اما بدون تعصب باید پذیرفت که غربی ها و در گذشته شوروی، توانسته اند با ابزارهایشان (خواه ما خوشمان بیاید یا خوشمان نیاید) همانند شارژهای مالی و بمباران های تبلیغاتی و فشارهای بین المللی و... کشور ما را نیز همانند آن کشورهای استعماری دچار دردسر نمایند، هر چند شاید جداسازی و تجزیه نمودن ایران بسیار سخت باشد، اما محال نیست. اگر امروز به پیکر پاره پاره سرزمین ایران که روزگاری بسیار گسترده بوده است، بنگرید خود آگاهید که چه بوده ایم و چه شدیم و روزگار کنونی ما نشانه ای از موفقیت آنها در طول زمان بوده است. هر چند هر جدایی در بازه زمانی خود دلیل های سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و ... داشته است اما در نهایت امروز می بینیم که ما متضرر شده ایم و آنها موفق.
البته در دوران کنونی پایین بودن سطح آگاهی ایرانیان، فقر فرهنگی بخصوص فقر فرهنگی ناشی از فقر اقتصادی و خفقان سیاسی و... و از همه مهمتر بی تفاوتی دولت مرکزی به هویت ملی بگونه ای که در رسانه ملی ما اقدام به تخریب هویت و مشترکات ملی می نماید، خواه ناخواه غربی ها را در استفاده از ابزارهایشان و حرکتشان موفقتر می نماید. هر چند که بنده کماکان موافق این بحث هستم که در نهایت گروه تجزیه طلب محکوم به شکست خواهد بود ولی ما نمی بایست به دلیل تفاوت های تاریخی و بسیاری تفاوت های دیگری که با سایر کشورهای غرب آسیا داریم، خود را مبرا از خطر برشماریم و دلمان را به این موضوع خوش نماییم. ما نیز باید از همه ابزارهایمان بهره ببریم اما درست و بجای شایسته کاربرد آن ابزار. بخصوص وسیله ای به نام هویت و همبستگی ملی که همانند زنجیری ناگسستنی تاکنون تیره های ایرانی را زیر یک پرچم گرد هم آورده و نگه داشته است.
در انتهای توضیحم برای این قسمت به این موضوع اشاره می کنم تاریخ به ما نشان داده که غربی ها در استفاده از ابزارهایشان در موقع مناسب و با صبر و شکیبایی موفق بوده اند (با توجه به فراز و نشیب های حکومتها در ایران که در دوراه های گوناگون دلایل گوناگونی داشته است) و کماکان از این ابزارها در برهه های زمانی گوناگون استفاده می کنند. اگر بقول فرمایش شما ما با بقیه کشورهای غرب آسیا فرق داریم و آنها از این موضوع آگاه نیستند که به نفع ما که از این عدم آگاهی آنها برای تقویت اتحاد ملی بهره ببریم و سعی کنیم به آنها وانمود کنیم که ما در گمراهی هستیم، نه اینکه آنها را از آگاه بودن خودمان هوشیار نمائیم تا تاکتیک مبارزه خود را علیه کشور ما تغییر دهند و ما را دچار دردسر سازند. سیاست یعنی در برخی مواقع بلوف زدن و خود را نادان وانمود کردن تا دشمن فریب بخورد و تدارک گسترده برای یورش در نظر نگیرد و ما بتوانیم با قدرت در زمان مناسب ضربه مهلک را وارد نمائیم.
در مورد اشاره شما در مورد حکومت فدرالی و هواداری بنده از آن در صورت بستر سازی مناسب فرهنگی و ذهنی، همانطور که اشاره کردید بحث بسیاری را می طلبد، اما به این نکته اشاره کنم که در زمان کوروش بزرگ سرزمینی به نام ایران با چارچوب جغرافیایی وجود نداشت و این تیره های گوناگون بودند که به دلیل نوع حکومت برگزیده شده در آن دوران توسط هخامنشیان به سمت آن حرکت کرده و به آن پیوستند. در این نوع حکومت آنها شاید چیزهایی را از دست می داده اند اما بسیاری چیزها را نیز به دست می آوردند همین امر باعث شد که در طول زمان این تیره ها، چیزی با ارزش به نام اتحاد و با هم بودن و امنیت در کنار یکدیگر و دفاع در هنگام یورش دشمنان و رفاه اقتصادی و توزیع ثروت و... را دریافت و احساس نمایند و به این دلیل بسیاری از باورهای نادرست قبیله ای و خودخواهانه خود را کنار نهاده و برای یکپارچگی کشور واحدی بکوشند که ما نیز امروز از کاشته های آن دوران بهره می بریم. در زمان طولانی این لذت با هم بودن، به یکسو شدن فرهنگی و یکسان شدن تیره ها گراییده و بسیاری از باورهای اشتباه تیره ای و خونی و نژادی و ... به فراموشی سپرده شده است و یکی بودن و "ما" شدن جای "من" شدن را گرفته است.
منظور بنده از نگارش بستر سازی فرهنگی و ذهنی، بحثی برای آینده ای است که آرزوی آن را دارم و آن گسترش مرزهای جغرافیایی ایران برای فراگیری مرزهای ایران فرهنگی است. برای این هدف پیشنهادی سیاسی را در ذهنم پرورانده ام و روزی را می بینم که در صورت یک دل شدن مردم ایران با حکومت ملی شان با اجرای حکومت فدرالی نمایشی به این عمل موفق شوند.
بطور اجمال بگویم در این طرح سیاسی با توافق بین تیره های گوناگون ایرانی در داخل کشور و آگاهی از این موضوع که همگی ما ایرانی هستیم و تفاوتی نداریم، بطور ظاهری داخل کشور را بصورت فدرالی به ایالت های مستقلی تقسیم نماییم تا این حرکت ما فشار روانی بر روی کشورهای مجاورمان که قرار دادی و استعماری هستند وارد نماید و در داخل کشورهایشان با مشکل مواجه شوند. (این عمل برای زمانی است که دولت مرکزی و مردم ایران با هم یکسان و یک فکر باشند و برای ارتقا ایران تلاش نمایند، نه مانند امروز در برابر هم صف بکشند)
به آرامی تیرهای گوناگون این کشورها تحریک شده و از دولت های مرکزی خواستار اجرای چنین اقدامی می شوند و زمانی که حکومت های مرکزی این کشورها به این روش حکومتی برای بقای خود تن دهند، با پیمانهای فدرالی بین فدرال های مستقل کشورهای مجاور و فدرالهای نمایشی تیره های ایرانی، تیره های ایرانی نفوذ فکری و فرهنگی خود را در فدرال های مجاور آغاز کرده و نخست این فرزندان را مجذوب فرهنگ و امنیت و رفاه اقتصادی درون فدرال خود نموده (همانند کردها با کردهای عراق و ترکیه و سوریه، آذری ها با مردمان سرزمین آران، ترکمن ها با ترکمن های ترکمنستان و بلوچ ها با بلوچ های پاکستان و...) و با سیاستگذاری های درست پایه های پیوستگی استعماری آنها را در گذر زمان از بین برده و آنها را در درون فدرال خود پذیرفته و با آنها متحد گشته و سپس اقدام به بازگرداندن آنها به آغوش سرزمین مادری را فراهم نمایند. شاید این طرح خام و بلند پروازانه باشد و در زمان خودش پردازش بسیار می خواهد اما منظور بنده از زمینه سازی ذهنی و فرهنگی این بوده است که چون شما و سایر خوانندگان از آن آگاهی نداشتید شاید منطقی تر بود که بنده آن را ذکر نمی کردم تا گره ذهنی ایجاد نگردد. امیدوارم با این توضیح مختصر نسبت به ذهنیت خودم در مورد حکومت فدرالی منظورم را بهتر رسانده باشم.
در مورد استفاده ابزاری رژیم گذشته از کردهای عراق، و خطای رژیم گذشته موافق شما هستم، اما اگر این حرکت حمایتی ادامه دار و فشارهای وارده در آن دوران افزون تر می شد شاید این رادمردان را امروز با خود همراه و در مرزهای جغرافیایی خود داشتیم. من نام آن حرکت را برای دوران خودمان تمرین می گذارم و باید درس بگیریم و از این فرصت ها به درستی برای ایران بهره ببریم تا دوباره آن خطا را مرتکب نشویم و به یاد داشته باشیم حکومت فعلی نیز با این رادمردان همان رفتاری را نمود که رژیم گذشته کرده است و این عمل در جنگ هشت ساله و بعد از آن درهم کوبیده شدن این بزرگواران توسط صدام پس از آتش بس با ایران، و سکوت ایران و رژیم ایران مشهود است و جای تأسف دارد و به نظر من، ما دو پوزش تاریخی به این فرزندان ایران بدهکاریم.
در پایان به نکته ای اشاره کنم که بر می گردد به ناتوانی بنده در قلم فرسایی برای انتقال درست عقیده. قصد من از جستار نوشته شده، تشویق به بی تفاوتی و بی اعتنایی به حرکت جدایی طلبانه برخی نابخردان و بازیچه های فرهنگی نبود، بلکه نظر من برگزیدن روش درست پیکار بود، زیرا ما در حال نبرد در دو جبهه هستیم، پس باید نیرو و توان خود را بطور مناسب تقسیم کنیم تا با تلفات زمانی و هزینه ای و حتی جانی بیشترین منفعت را کسب کنیم.در واقع استراتژیک جنگیدن خودمان رو اصلاح کنیم.
بارها دیده ام که بسیاری از دوستان دانشمند و اندیشمند ایران دوست، وقت بسیاری را صرف می نمایند تا پاسخ یک سری نوشته های پان ترکهایی را بدهند که برخی از آنها از ساده ترین و روشن ترین گواهی های تاریخی و منطقی به دور است و هر ایرانی و خارجی آشنا با فرهنگ و تاریخ ایران زمین با پایین ترین سطح آگاهی نیز آنها را رد می کند.
چند وقت پیش مقاله ای را از پان ترکی دیدم که نوشته بود کوروش بزرگ یک جلاد بوده و به جای آن دو صفحه قربون صدقه آتیلا و مغول ها رفته بود. در پاسخ این جستار خالی از ساده ترین گواهی های تاریخی و منطقی، فردی ایران دوست صفحه های زیادی برای رد کردن نظرات این آدم و مجاب کردن او به اشتباهش نگاشته بود. در صورتیکه اگر آن دوست ایران دوست ما، وقت خود را صرف آگاهی دادن و نوشتن در مورد مفاخر ایرانی و تاریخ و هویت ملی ایران برای عموم ایرانیان می نمود تا آگاهی جوانان ایرانی را بالا ببرد، دریک زمان در دو جبهه جنگیده بود، هم با پان ها و هم با حکومتی که هدفش کمرنگ نمودن هویت ملی و کهن است.
سخن بنده آن بود که وقتمان را صرف بالا بردن آگاهی های عموم مردم بخصوص جوانان تشنه نماییم زیرا خود این جوانان در برابر این جریان های جدایی طلب می ایستند و به ایرانی بودن خود پافشاری می نمایند و دیگر کسی نیست که این هوچی گران بتوانند او را تحت تأثیر قرار دهند. مشکل پیکار کردن ایران دوستان در دوجبهه نیست، بطوریکه خود من نیز در هر دو جبهه دوشادوش سایرین مبارزه می کنم، مشکل در روش اتخاذ شده ما در پیکار کردن است، ما باید بدون توجه به جواب دادن به پان ها، به آگاه کردن و روشن نمودن جوانان و عموم مردم بپردازیم زیرا نوشته های آنها از ساده ترین استدلال ها نیز بی بهره است و ما مدام در حال تکرار گواه های تاریخی و منطقی برای آنها هستیم و زمان خود را صرف پاسخ به مقالاتی می نماییم که توسط هر خواننده آشنا به فرهنگ کهن ایران رد شده است. بجای این موضوع ما باید به آگاهی عمومی عمق بدهیم تا نیروهای مبارز خود را افزایش دهیم و اینگونه می توانیم در هر دو جبهه پیروز باشیم و اسیر بازیهای سیاسی حکومت های نالایق و وقت کشی پان ترک ها که رمز موفقیت حکومت است، نشویم. به امید آن روز.
جاودانه ایران و ایرانی.
بدرود.



