
نقد یا نفی
پیام جهانگیری
دوست نادیدهی ِ گرامی، جناب منوچهر تقویبیات، درود بر شما
نامه ی ِ انتقادی شما به دوستم مسعود لقمان را در تارنگار ِ ایرانشناخت خواندم. بگذارید صریح با شما سخن گویم.
انتقادهای شما از اساس فاقد پایههای روششناختیِ علمی و آکادمیک است و همانگونه که خود نوشتهاید از دیدِ یک استاد کشاورزی به مسائل نظری ِ علومانسانی پرداختهاید. اتفاقاً همین مسئلهی ِ غیرتخصصی بودن انتقادهایی مانند انتقادهای شما، یک بیماری ِ دردناک تاریخی در تاریخ معاصر سرزمینمان است که مرض آن را حزبِ مخربِ توده به جان ِ ایران ِ در حالِ پیشرفت آن زمان انداخت. بیچارگیهای ما در همین زمینه، بهشکل اساسیاش از دوران پهلوی دوم شروع شد. زمانی که در آن شورهزار ِ اندیشهورزی ِ ایدئولوژیزده، یک معلّم سادۀ مدرسه که هیچ آشنایی با مبانی تجدّد غربی و در کل، اساس مدرنیّت نداشت، با طرح نظریهی بیپایه و ورشکستهاش به نام «غربزدگی»، (که در اساس وامگرفته از استادش احمد فردید بود) پرچم روشنفکری را بهدست گرفت و از قضا همان اثر بیارزش ِ غیرعلمیاش نیز منیفست منتقدان بعدی حکومت «پهلویها» شد.
بگذریم؛ بگذارید به عنوان یک دانشجوی علم سیاست، که مباحث مورد علاقۀ شما را به صورت علمی دنبال میکند، به ایرادهای شما بپردازم.
1- در همان ابتدای مسیر با استفاده از ادبیاتی پیشامدرن و پدرسالارانه، نوشتهاید:
" ... یادداشتی را ... فرستادم تا شاید (مسعود لقمان) تا اندازهای به راه بیاید."
آقای تقوی بیاتِ محترم، باور کنید من برای نسل شما افسوس میخورم که این همه دچار خودشیفتگیست. این نسل اگر راه را خود میدانست که بهسراب نمیرسید. اشتباهات نسل شما باید شما را وادارد که فروتنتر و متواضعتر سخن بگوئید و از بیان حکمهای قطعی در زمینهی مسائل تاریخی دست بکشید و قضایا را چند بعدی و نسبی بنگرید.
2- در خط پایینتر نوشتهاید:
"وقتی مردمی اجازه نداشته باشند برای خود تاریخ بنویسند همین آشفته بازاری میشود که با آن روبرو هستیم."
جناب تقوی بیاتِ گرامی، نخست آنکه چه کسی آزادی ِ شما را در روایتگری و قرائتگری ِ تاریخ، سلب کرده و اجازهی ِ نوشتن ِ آن را از شما گرفته است؟! دوم آنکه آشفته بازاری که شما از آن سخن میگوئید محصول نگاههای غیرعلمیست که همان مردم فاقد ابزارهای آکادمیک آن را به وجود آورده و گسترانیدهاند.
3- نوشته اید:
"نزدیک به شصت سال کتاب خواندم، پژوهش کردم، درس خواندم و دانشگاه رفتم اما امروز میبینم که از آنچه خواندهام و تلاش کردهام تا فرابگیرم و به کار بندم، از هر هزار صفحه یک صفحهاش هم سودمند و درست نبوده است. مدیران (شاه و وزیر و وکیلهای ناموکل) حکومتهای وابسته در انبان ما پوشال فراوانی انباشتهاند و چه بار گرانی را ییهوده بردوش کشیدهام. صنایع مونتاژ را صنعت انگاشتهام ، سیاستپیشهگان را، روشنفکران و بزرگان کشورم پنداشتهام. به جنگیران و رمالان ؛ علما و پیشوایان گفتهام، دروغهایی را که روزنامهها و کتابها و تلویزیونها و رادیوها برایم ردیف کردهاند به عنوان تاریخ پذیرفتهام، کودتاها و توطئه ها را، انقلاب خواندهام و چه یاوههای بسیاری را که حقایق و سند دانستهام. چرا که من "صغیر" بودم و آن دیگران و انیران، هم "بالغ" و هم "ولی" و هم "کبیر" !
جناب تقویبیات عزیز، با کمال احترام، آنچه نوشتهاید از اساس دچار پریشانگوییست و ارتباط منطقی بین واژههای آن وجود ندارد. نوشتهاید نزدیک به 60 سال کتاب خواندهاید، پژوهش کردهاید، درس خواندهاید و دانشگاه رفتهاید، ولی از هر 1000 صفحه یک صفحه هم سودمند و درست نبوده، و این را به گردن مدیران (شاه، وزیر و وکیلهای ناموکل)! انداخته و آنها را بدین سبب مقصر میدانید که آنها، انبان شما را از پوشال پُرنمودهاند! و سپس از بارِ گرانی که بر دوش دارید مینالید. من نمیدانم اساساً چه ارتباطِ منطقی در این جملات وجود دارد. آنچه از کلام نامنظم شما پیداست این است که یا این مدیرانی که آنها را شامل شاه، وزیر و وکیل دانستهاید، مستقیماً در دانشگاهها تدریس میکردهاند یا کتابهایی را که خواندهاید به قلم این اشخاص ِ وابسته! بوده است.
کمی بعدتر افزودهاید: "سیاست پیشهگان را، روشنفکران و بزرگان کشورم پنداشتهام و ..."
ببینید، اینکه شما چه تصوری از اطرافیانتان و نقش آنها در ذهن خود داشته و دارید، یک مسئلهی ِ شخصیست، ولی نکتهای که لازم میدانم بگویم این است که لزوماً هیچ تضادی بین سیاست پیشهگی و روشنفکری وجود ندارد. کمی بعدتر دلیل اشتباهاتِ زندگیتان را ظاهراً به طعنه این دانستهاید که شما "صغیر" فرض شده، و آن دیگران و انیران، "بالغ" و "ولی" و "کبیر". باز هم این نظر شخصی ِ شماست. شما هم میتوانستید در همان عصری که بهزعم خود تحقیر میشدید مانند بسیاری از هموطنانتان از جمله دکتر پرویز ناتلخانلری، پروفسور فضلالله رضا، پرفسور محمود حسابی، استاد ابراهیم پورداوود و ... از فضای به وجود آمده در آن دوران استفاده کنید و از پس 60 سال زندگی، امروز بر گذشتۀ خویش افسوس نخورید. و نکتۀ دیگر اینکه، واژهی ِ انیران که به معنای غیر ایرانیست را مشخص نکردهاید که در توصیف چه کسی یا کسانی به کار بردهاید.
نکتهی مهم در اینجاست که شما با تقلیل مشکلات و محدودیتهای تاریخیِ جامعهی ایرانی به مشکلات سیاسیِ، دچار سادهانگاریِ عجیبی شدهاید. اگر بخواهیم بسان شما به مسائل جامعهشناسی و در کل، علومانسانی بنگریم آنگاه میتوانیم با تقلیل همه بدبختیها و فرافکنی آنها به مسائل سیاسی روز، راه را بر هر نوع نگاهِ انتقادی و پژوهشهای روشنگرانه ببندیم.
4- آورده اید: "درباره ی معمّای "رضا شاه کبیر" میبینیم که دوست و دشمن در داوری او به کجراهه رفتهاند. روشنفکران و تاریخنویسان گاهی او را ستودهاند و گاهی دشنامش دادهاند ... دربارهی این سرباز بیسوادی که از سربازی به سرداری رسیده (رضاشاه) و در عصر فیلد مارشالهای دانشگاه دیده هرگز درس نخوانده بود، خوب است کمی واقعگرا باشیم. نتیجهی عملی دوران پهلوی را امروز پس از هشتاد و هشت سال با چشم باز و در روز نگاه کنیم.
اگر برنامههای فرهنگی، اقتصادی و سیاسی دوران پهلوی (مدرنیته) اختناق و وابستگی هرچه بیشتر به غرب از نظر فرهنگی، اقتصادی و سیاسی نبود پس چه بود؟ اگر ما اقتصاد و صنعت ملی داشتیم حتما مانند کشورهای اروپایی میتوانستیم مردان ملی، روزنامههای ملی، سندیکاهای ملی و احزاب ملی داشته باشیم. "
من هم با شما در این مورد که تاریخ ما پر است از ستایشها و دشنامها و نظرات غیرمنصفانهی ِ مغرضانه، همسخن هستم و باور دارم آنچه امروز ضرورتی اجتنابناپذیر در پرداختن به شخصیتها، وقایع و چرایی ِ عقب ماندگی ِ تاریخیمان است، پرداختن ِ بدور از گزافه گوییها و داوریهای تعصبگونه و سیاه و سپید دیدنهای بیارزش است. اما این مهم، تنها با تکیه بر پژوهشهای علمی و آکادمیک امکانپذیر است نه با پریشانگوییهای بیمایه مانند آنچه شما در ادامه نوشتهاید.
شما ناآگاهانه مفاهیمی چون مدرنیته و مدرنیزاسیون را خلط کردهاید. آنچه شما نوشتهاید در حوزهی مدرنیسم است نه مدرنیته. مدرنيته آن مفاهیم اصلی و اصولی است که فلسفهی تازهای از زندگی ايجاد کرده و مدرنيزاسيون سياستهايی است که آن مفاهیم را به عمل در میآورد.
آقای تقوی بیات عزیز، من هم مثل شما آرزو میکردم که ای کاش ما شرقیها به وجودآورندهی اقتصاد، صنعت، روزنامه، سندیکا، احزاب و ... بودیم، اما واقعیتِ تلخ آن است که تمامی این مواردی که شما نام بردید مربوط به مغربزمین هستند. اقتصاد یک علم است. علمی که حاصل تفکر مغربیان است. صنعت هم که از انگلستان شروع شد و میدانید که انگلستان هم در جغرافیای ملی ما نیست که آن را ملی بنامیم. روزنامه، سندیکا، احزاب و غیره هم به همین ترتیب. حتماً شما هم، از آن دسته کسانی هستید که انرژی هسته ای را یک فنآوری بومی میداند؟! اما یک نکتهی بسیار اساسی هم اینکه در همین قسمت و سطرهای پایینتر، شما علاوه بر استفاده از واژگان ترکیبی همچون "اقتصاد ملی، صنعت ملی، روزنامه ملی، سندیکای ملی و احزاب ملی"، از اصطلاحاتی از این دست مانند "سیاستمداران ملی، صنایع دستی و کشاورزی ملی، استادان ملی و روشنفکران ملی" نام میبرید که دارای هم اشکال ادبیاتیست، هم مشکل تئوریک و مفهومی دارد. سیاستمداران ملی، استادان ملی، و روشنفکران ملی و ... معنی ندارد. اگر منظورتان سیاستمداران ملیگرا، استادان ملیگرا و روشنفکران ملیگراست که آن دوران پر است از این قبیل رجال. در مورد سیاستمداران ملیگرا از خود هر دو پادشاهان پهلوی بگیرید تا زندهیادان مصدق، قوام و ... در مورد استادان ملیگرا هم که نمونهای از آنها را در بالا آوردهام (صدیقی، ناتلخانلری، رضا، پورداوود، حسابی و ...)، اما در مورد روشنفکران ِ ملیگرا متأسفانه تنها آنها را در دوران پهلوی اول می توان یافت و انگشتشماری در دروهی پهلوی دوم. اقتصاد ملی و کشاورزی ملی و مانند آن هم، هیچ معنایی ندارد، همانگونه که بر عکس ِ آنها، یعنی اقتصاد غیر ملی یا کشاورزی ِ غیر ملی هم در ادبیات سیاسی مفهومی ندارد.
باری، اگر منظورتان از افزودن صفتِ «ملی»، ایجاد مفهوم ِ «منافع ملی» است، که بعداً از آن میخواهید در «توسعهی ملی» استفاده کنید، باید اضافه کنم که توسعهی ملی مفهومیست که از کمیّتها سخن میگوید و شما نمیتوانید با مغلطهگویی آن را اندازهگیری کنید. سنجش و معیار مشخصی برای اندازهگیری آن وجود دارد و من تنها به رجوع دادن شما به آمارهای رسمی ِ رشد و توسعه در ایران در دوران پهلوی (به ویژه دههی پایانی آن) بسنده میکنم.
اما یک یادآوری را اینجا لازم می دانم و آن اینکه اصطلاح «وابستگی» (به غرب)، از همان واژگان برآمده از ادبیات کمونیستی ِ دوران جوانی شماست که از قضا وارد گفتمان اسلامی - انقلابی هم شد و تا به امروز هم به دلیل کارکرد عوام پسندانه ی ِ آن در گفتمان ِ حاکمان ِ امروز ِ ایران جریان دارد. شاید حالا بهتر بتوان به این نکته پی برد که انبان شما را در جوانی چه کسانی انباشتهاند که اکنون بر محتوای آن اندوه می خورید.
5- در ادامه نوشته اید: "آقای دکتر کهن که روزنامههای وابسته و اسناد آنچنانی را مطالعه و تحقیق کردهاند در آغاز آن مصاحبهی طولانی مطلبی را گفتهاند که اگر آن تحقق مییافت ما امروز روزگاری به این سیاهی نداشتیم. دعوا در این یک صد سال بر سر لحاف ملانصرالدین بوده است. این لحاف، همان مردم سالاری و حقوق شهروندی است که دولتها با ابزارهای سیاسی و اقتصادی و زندان و شکنجه و اعدام نگذاشتهاند نصیب مردم بیچاره ی ما بشود؛ چرا که اگر مردم اختیار کشور خویش را داشته باشند، نخواهند گذاشت تا نفت و دیگر ثروت های ملی ما را، بی حساب به یغما ببرند."
جناب تقوی بیات گرامی، حس ملیگرایی و دموکراسیخواهی ِ شما بسیار قابل ستایش و ارزشمند است. اما ...، آری یک امّای بزرگ اینجا وجود دارد و آن اینست که شما و انسانهای میهندوست و دموکراسیخواهی مانند شما، دچار سطحیبینی ِ ژرفی هستند. مردمسالاری، حاصل یک تجربه ی ِ تاریخی ِ چند سدهای، در غرب است. مردمسالاری محصول فرآیند رشد تاریخی ِ کشورهای اروپاییست. مردم سالاری ریشه در مدرنیّت دارد و مدرنیّت (یا همان مدرنیته) واجد موئلفه ها و گزارههای بسیاریست که ریشۀ آن گزارهها ریشهای اندیشهای و فلسفیست، بی آنکه قصد جسارت داشته باشم باید صادقانه بگویم که شما و همفکرانتان، با خوش خیالی ِ ناشی از ناآگاهی، در واقع دچار اشتباه در پیبردن به معنا و مفهوم دموکراسی هستید و با وارونه بینی ِ آن تنها به روبنا و نمای بیرونی ِ آن توجه میکنید.
نوشته اید: "این لحاف، همان مردم سالاری و حقوق شهروندی است که دولتها با ابزارهای سیاسی و اقتصادی و زندان و شکنجه و اعدام نگذاشتهاند نصیب مردم بیچارهی ما بشود؛"
یکی از مهمترین اشتباهات شما در حقیقت همینجاست. چنان دادخواست پرشوری بر علیه دولت ها (که حتماً منظورتان حکومت پهلوی است) نوشتهاید که گویی این دولتها بر ملتهایی دموکرات، آزادمنش و مترقی، چنبرهی ِ قدرتِ خود را مانند اختاپوسی سیاه افکنده بودند. همین سیاهنماییهایی که ریشه در ناآگاهی های نسل شما داشت، باعث گردید تا ما از چاله به چاه بیافتیم. و از آزادیهای مدنیِ گستردهای که به مدد این دوران بهدست آورده بودیم، فدای آمالهای خوشبینانهی نسل شما کنیم. اما خوشبختانه این تفکر سطحینگرانهیِ نسل شما امروز به برکت عبور ِ از سایهی ِ سنگین ایدئولوژیهای لنینی و دینی و گسترش ارتباطات فکری ِ حاصل از همان دنیای غرب، رفته رفته جای خود را به پرسشگری ِ ناب از پایه و اساس عقبماندگیمان میدهد که با توجه بدوری چند دههایِ شما از ایران درک این مسئله طبعاً برایتان بسیار دشوار است.
6- شما در ادامه افزودهاید: "پس از مشروطیت "این حداقل توسعهی ملی"، تنها در دوران ۲۸ ماههی حکومت ملی دکتر مصدّق، علیرغم توطئههای دربار، بعضی از علما و بیگانگان توانست پدید بیاید و واردات و صادرات متوازن شود. با شعار و سند و چشمبندی توسعهی ملی پدید نمیآید."
از نقش مهم دربار و علما در ملی کردن نفت که بگذریم، شگفتا از این مغلطهی سیاسیون جبهه ملّی که هر ابجدخوان علم اقتصاد سیاسی را به حیرت میاندازد. اینکه شما به خاطر پیشگرفتن سیاست پوپولیستی، درهای جهان را به روی خود ببندید و بر اثر تحریم، توان صدور نفت کشورتان را نداشته باشید و آنگاه با چاپ 312 میلیون اسکناس غیرقانونی، اقتصاد مملکتتان را به نابودی بکشانید و هیچ زیرساخت اقتصادی هم ایجاد نکنید، با این اوصاف چگونه میتوان دم از توسعهی ملی زد؟
براستی اگر رضاشاه خوزستان را از چنگال انگلیسیها و شیخ خزعل درنیاورده بود، آنگاه مصدق چه چیزی را میخواست ملی کند؟ اقتصاد بدون نفت در زمان مصدق در حدّ یک شعار باقی ماند و در واقع این رضاشاه بود که به آن جامهی عمل پوشاند. او با سالی دو سه ميليون ليره درآمد حاصلِ از نفت، ایران را بازسازی کرد و همهی زیرساختهای یک کشور مدرن را پیریخت و بزرگترین زیرساخت یعنی شکلگیریِ مفهوم جدیدِ ملّت، جدا از مفهوم دینی آن را بنیاد نهاد. اما در برابر، مصدق با همهی تحريم نفتی تا سالی 23 ميليون دلار از امریکاییهای کمک مالی گرفت! آری درست میگوئید: با شعار و سند و چشمبندی توسعهی ملی پدید نمیآید.
و نکته ی آخر اینکه رضاشاه و محمد رضاشاه، هم خود و هم حکومتشان به دور از اشتباه نبودند. اما فراموش نکنیم که دوران آنها، عصر اولین تجربۀ یک دولت ملی و مدرن در ایران بود.
باید آن دوران را نقد کرد نه نفی؛ باید منصفانه و علمی به اشتباهاتشان پرداخت و از آن اشتباهات درسها آموخت.
مرا برای تمام جسارتهایم خواهید بخشید چرا که با شما هیچ دشمنی و خصومت شخصی ندارم و می دانم که درد و دغدغۀمان مشترک است.

اندر فواید خاموشی!
مینا ایرانی
مقالهء آقاي تقويبيات در سايت ايران شناخت، مرا تحت تاثير «خودشناسي عميق» اين پژوهشگر قرار داد. پژوهشگر ايراندوستي كه از درد وطن دمي نمي آسايد ولي صلاح را در آن ديده كه ساحل سلامت كشور سوئد را بر درياي مشوّش وطن ترجيح دهد. اين درجهء خودشناسي تا بهحدي رسيده است كه نامبرده اذعان دارد كه 60 سال كتاب خوانده، درس خوانده، درس داده و ... هزارويك مرارت و رنج ديگر را بر خود هموار نموده و امروز بجائي رسيده است كه خود دريافته كه هيچ نمیداند و از كمينهء دانش وي همين بس كه اعلام کرده كه قادر به يافتن پاسخي براي ساده ترين مسائل اجتماعي، سياسي، تاريخي و جامعه شناختي نیست.
من در عجبم شخصیّتی كه خود را اينچنين شايسته و بايسته شناخته است چه اصراري به تقسيم «جهل تحميلي» ِ خود با ديگران دارد!. اگر بخواهم به بيان مخالف اين نكتهء حكيمانه كه "زكات علم در آموختن آن است"، بپردازم، زكات جهل در سكوت يا خاموشي است:
"دو چيز طيرهء عقل است: دم فروبستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشي".
به نظر من ِ نابهنگام ترين زمانه براي سخن گفتن، گفتن از چيزي است كه خود، آن را نمي دانيم و اين دقيقا ناظر بر فرمايشات حكيمانهء آقاي تقوي بيات است آنهم با استناد به فرمايشات خود ايشان.
او با يك شناخت منطقي از خود، جامعهء آن روزها، و با دركی ژرف از جامعه شناسي و روانشناسي، عذر تقصير آورده و با فرافكني، مسئوليت بي بضاعتي علمي خود را به شانهء پهلوي اول و دوم و فضای معلول حکومت آنها مي اندازد. حال آن كه هم او و هم استاد دوستخواه، خود محصول آن دوره هستند، لذا اين گونه سخن گفتن، عين تعارض است و بس:
"باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست در باغ، لاله رويد و در شوره زار خس"
بعلاوه، استاد بزرگوار، جناب تقوي بيات، 30 سال تمام بعد از پهلوي ها آن هم در فضاي تنفسي ِآزاد، فرصت مغتنمي را براي رفع فقر و بی بضاعتی علمی و شناختی خود در اختيار داشته اند ولي ظاهراً و متأسّفانه اين فرصت را نيز به تحديد تبديل كرده اند.
ديگر اين كه از بي ساماني وضعيت پهلوي ها همين بس كه چنين شخصیّتی با چنان بضاعت علمي، مدرّس و استاد دانشگاه بوده است. راستيا! او نبايد به خاطر همين فرصت سازي ِ فارغ از شايسته سالاري، سپاسگزار آن سيستم باشد؟... مي گويند ميرزا رضاي كرماني پس از ترور ناصرالدين شاه در جلسهء محاكمهء خود خطاب به مظفّرالدين شاه گفت: "پدر سوخته! به هر كه بد كرده باشم، به تو يك نفر كه خوب كرده ام، شاه شده اي".
آقاي تقوي بيات همه چيز ِ آن عصر را به زير سوال برده اند و به هر آنچه كه در برگهاي تاريخ اين خاك، باعث افتخار و مباهات هر ايراني ِ ايران دوستي است، به دیدهء تحقير نگريسته اند. از اين نگاه تلخ، فرهيختگان نيز امان نيافته اند و به دامان بلا افتاده اند. ا ی كاش اين نگاه ِ تلخ ِانتقادي، كمي هم از انصاف نشان داشت و وجود بسياري از مظاهر تمدن و طليعهء تجدّد را در آن روزگاران انكار نمي كرد.
اين دوست عزيز، طوري در رابطه با آن زمانه، ذكر مصيبت فرموده اند كه گوئيا پهلوي ها با ظهورشان، چمدان هاي ذلت و خفت را براي ايرانيان به ارمغان آورده اند و آنها را كريمانه بين ملّتي تقسيم كرده اند. ولي هر پژوهشگر منصفي مي داند كه بدبختي هاي هرقوم يا ملّتی تاريخچه اي دارند و يك روزه متولّد نمي شوند. اساسا نگاه علمي، قائل به اين است كه پديده هاي اجتماعي يك شبه متولّد نمي شوند بلکه بتدریج، ظهور و قوام يافته، بزرگ مي شوند و تكامل مي يابند. حال چرا دوستان عزيزي چون آقاي تقوي بيات بر تمام مطالبات خود از حكومت هاي پيشين خط بطلان مي كشند و مسئول تمام اين كمي ها و كاستي ها را حكومت پهلوي ها مي دانند؟ مي خواهم بگويم كه يك ايراني دلسوز و منصف كه درد وطن دارد (و نه حتّي يك پژوهشگر تاريخ و اجتماع كه به امري تخصّصي دست مي يازد)، چگونه مي تواند آنهمه مظاهر ِتجدّد و توسعهء ملّی را نبيند یا انکار کند؟
رشد طبقهء متوسط شهري، شكوفائي شعر و ادبيات مدرن، طليعهء تفكرات جديد در قالب داستان نويسي مدرن، ايجاد و ساخت دانشگاهها به سبك آنچه در غرب بوده، گسيل آن همه دانشجوي مشتاق جهت تحصيل به خارج و از همه مهمتر پايان دادن به يك جامعه با مناسبات قبيله اي و پيدايش دولت مركزي مقتدر در مفهوم جديد و مدرن آن و ايجاد امنّيت اجتماعي، پيدايش پايه هاي صنعت (حتي در مفهوم و تلقي آقاي تقوي، يك صنعت مونتاژ و پيش پا افتاده) مظاهري نيستند كه بتوان از نگاه يك نظارهگر ِمنصف،«نادیده» انگاشت.
حضور فروغي ها، نفيسي ها، خانلري ها، كسروي ها و پورداوودها در ِ دايرهء پرگار آن حكومت، خود گواهي بر همان مظاهر تجدّد و قوام هویّت ملّی است.
بعد از خواندن این سه چهار مقالهء متوالي، پيرامون اظهارات زنده ياد شاهرخ مسكوب، ناظر برنوشته هاي آقای دكتر دوستخواه، بر مشكلاتم بسيار افزوده شد و مطالب برايم چونان كلافي سر در گم می نماید!.
نمي دانم كه مشكل آقاي دوستخواه در كجاست؟
آيا ايراد او بر آقاي بنوعزيزي است كه اين مصاحبات را انجام داده؟ يا اينكه مشكل آن است كه چنين مطالبي را نشريهی «معلوم الحال» تلاش چاپ كرده؟
يا اينكه پيكان انتقادي ايشان، استاد ِ استادان، زنده ياد مسكوب را نشانه گرفته كه اساسا چرا تن به چنين اظهاراتي داده كه كليت اصالت و نجابت حرفه اي او (و شايد دكتر دوستخواه و ديگر دوستانشان را) را زير سوال ببرد؟
يا اينكه اصلاً آقاي دوستخواه مدّعي است كه حسب شناختي كه از استاد مسكوب دارد، نامبرده نمي توانسته چنان «سخنان سخيفي»!! را بر زبان رانده باشد و اين فقط معلول شيطنت هاي نشريهء معلوم الحال تلاش است كه اين طور ماهرانه اين كشتي را به خشك رانده است؟
صرف نظر از اين كه اين مطالب با ادبيات و روايتي ديگر در كتاب "داستان ادبيات و سرگذشت اجتماع" زنده ياد مسكوب نيز آمده است، ولي به نظر من ساده ترين راه حل و كوتاهترين فاصله بين اين دو نقطهء سره و ناسره، خطي است راست. چرا يك نجيب زاده پيدا نمي شود که صفحات 11-38 كتاب «سیاست و فرهنگ» زنده یاد شاهرخ مسکوب را با مقالهء تلاش مطابقت دهد تا كاشف از حقيقت گردد و «متولیّان خود خوانده»، رفع ِ زحمت کنند؟
چرا كسي در يك يادداشت يا نامه يا تلفن از دكتر بنوعزيزي سوال نمي كند تا اصالت اين مقاله را با يادداشتي تاييد يا تكذيب نمايد و به اين غائله خاتمه داده شود و در نهايت "تا سیه روي شود هر كه در او غش باشد."
براي من كه حداقل سه نسل با نسل دكتر دوستخواه فاصله دارم اين شيوهء گزينشي ِ استاد دوستخواه بسيار عجيب و حتّی غريب مي نمايد. او پيش از ورود به هر مقاله يا كتابي كه ساز ِ مخالفي با آرائ وي دارد، آن را «رد» ميكند، انديشه اش را ترور میكند، به نويسندهء آن انگ «ایران ستیز» یا «مصدّق ستیز» ميزند و بعد با آنچه در default پروسسور خود دارد مقايسه كرده و آن را عين «ارتجاع» دانسته و «معلوم الحال» نام مي دهد. اين همه، بدون بررسي وي در ماهيت آن نوشته انجام مي گيرد. و بعد هم طبق يك عرف مانا، در سايت خود «گرفتاري ها و مشغله هاي فرهنگی»ش را، عذر نپرداختنش به ماهيّت آن نوشته اعلام مي كند.
او اساسا «آوازه خوان» را به نقد می کشد و نه «آواز» را. نویسنده را مورد قضاوت قرار می دهد و نه نوشته را. یعنی یک کار کاملا غیر آکادمیک و غیر علمی ولی کاملا سیاسی. در عالم سياست، بويژه سياست حزبي، آنهم از نوع ايراني، اين نگاه در طول زمان مشروعّيت يافته است!.
راستي اگر يك پژوهشگر تاريخ، بدور از تعصّبات سياسي، به نقد و بررسي يك مقطع تاريخي بپردازد و نتايج تحقيق خود را نيز براي اطلاع ديگران چاپ كند، اين به مفهوم ارتجاع و بازگشت به آن دورهء تاريخي است؟
اين تحليلي است كه من پس ِ پشت ِ مطالب دكتر دوستخواه مي خوانم. اگر اين ديالكتيك، غالب باشد وامصيبتا و بدا به حال همهء پژوهشگران تاريخ دنيا كه همواره رخدادهاي ساليان و سده هاي پيشين را، و به نوعي، امر مردگان آن سال ها را بررسي مي كنند. زیرا که در این داوری و بررسي، مرتجع تلقی خواهند گردید!. اين يك سانسور است. سانسوري كه دوستان آقاي دوستخواه و همچنين خود استاد در رداي «روشنفكري» و «دلسوزی برادرانه»، به آن اقدام مي كنند.
در جائي، زنده ياد مسكوب گفت: (نقل به معنا) كه "اگر فردوسي نبود من تا چه حد فقير بودم". راستي از استاد بپرسيد كه اگر استاداني چون پورداوود و مهرداد بهار ( كه هر دو محصول فرهنگي دوران پهلوي ها هستند) نبودند، او چقدر فقير مي بود؟
سپاسا! كه دكتر كاتوزيان، دكتر آجوداني، دکتر میرفطروس، دكتر ميلاني و بسياران ديگر كه از باورهاي مشابه استاد مسكوب سخن مي گويند، در عرصهء حيات هستند و گرنه بار ِ زحمات استاد دوستخواه در انكار واقعيات و در "تجاهل عارف" سنگين و سنگين تر مي شد.
شايد اگر خود را بجاي او بگذاريم به او و هم قطارانش براي اين شيوهء ناصواب، حق بدهيم، زيرا اگر آنان اين همه را باور كنند، بايد به صداي بلند فرياد كنند كه بسيار باخته اند و جماعتي را نيز بازانده اند. خلق دشمنان خيالي، پوشيدن لباس قرباني، چنان برّه اي در ميان گلهء گرگان، خود يك پاسخ روانشناختي و يك مكانيزم دفاعي طبيعي در مقابل بسياري از مصائب است. اگر استاد اين همه حقايق را بپذیرند، بايد لاجرم اذعان كنند كه عمري به بيراهه و كژراهه رفته اند. اين همه را عرفاني لازم است تا به مدد آن، فرد، خود و انديشه اش را به نقّادي بكشاند و ... قبول كنيم كه قبول 50 سال اشتباه، انسان را دچار خلاء و يأس فلسفي مي كند كه شايد از درون، او را فروبريزاند. و اين امري است بس مشكل:
"دل ِ من نه مرد ِ آن است كه با غمش برآيد مگسي كجا تواند كه بيفكنَد عقابي"؟
پاسخ منوچهر تقوی بیات
پاسخ به فرزندان عزیزم خانم مینا ایرانی و آقایان مسعود لقمان، پیام جهانگیری و بهرام روشن ضمیر گرامی در تارنگار روزنامک
درود بر شما!
گفتگوهاست در این راه که جان بگدازد
هرکسی عربده ی این که مبین آن که مپرس ! ( حافظ )
پیش از هر چیز باید بگویم من ملی هستم و برخلاف فرمایش آقای پیام جهانگیری، واژه ی ملی گرا را درباره ی خودم و ایرانیان میهن دوست درست نمی دانم. شما از دکترمحمد مصدق و دکتر غلامحسین صدیقی به عنوان دو شخصیت "ملی گرا" نام بردید، اگر جایی در نوشته ها و نطق های این دو بزرگوار، واژه ی ملی گرا را پیدا کردید، من همه ی فرمایشات شما را در بست می پذیرم. آن مردان بزرگ، مردان ملی و بنیان گزاران جبهه ی ملی و حکومت ملی، به معنای پارلمانی آن بودند. گرچه مشروطیت در آن روزگار بسیار آلوده به دخالت های استعمارگران و زمین داران و دین باوران بود. واژه ی ملی را با دوشیوه جمع بسته اند ؛ ملی ها و ملیون. من نیز خود را از ملی ها می دانم. من خود را ملی می دانم هم به معنای ایرانی و مصدقی آن و هم به معنای اقتصادی و شیوه ی اندیشیدن، در راستای واژه ای که آدام اسمیت در کتاب ثروت ملل پدید آورد و مردم آزاده ی جهان بر پایه ی سامان شهروندی نوین، در یک پیمان جهانی؛ حکومت را برخاسته از حقوق اساسی شهروندان یک کشور دانستند. خوب است بدانید که من نه از چپ و نه از راست به ملی بودن نگرویده ام تا ملی گرا بشوم. واژه ی ملی گرا را برای بی رنگ کردن و بی ارزش کردن ملی ها و آرمان های ملی، از چپ و راست، به سر و روی ما می کوبند. بی پایه و اساس، به من نگویید که ملی گرا درست است. ملی گرا از نگاه من به گونه ای ناسزاست. در همانجا فرموده بودید : «. . . اقتصاد ملی و کشاورزی ملی و مانند آن هم، هیچ معنایی ندارد . . .» برای خنده این دو واژه ی "اقتصاد ملی" را در تارنگار گوگل به فارسی بنویسید در 0,26 ثانیه به شما 3150000 پاسخ می دهد. آن ها را بخوانید تا بدانید اقتصاد ملی چه معنایی دارد.
من از شیوه ی برخورد شما فرزندان عزیز بسیار غمگین و دل آزرده شدم که پیران ره سپرده ی خود را ناروا می گویید و چنین پرخاشگرانه سخن می رانید. از نگاه من این بی شکیبی و تندخویی شما از رفتار ستمگرانه ی حکومت های دست نشانده ی گماشته بر مردم ایران، سرچشمه گرفته است. حکومت هایی که پیران و رهبرانش به یاوه، حق سخن گفتن آزاد را کفر دانسته و زندگی شهروندی را بر میلیون ها نفر حرام کرده اند و در نتیجه همه ی فضلیت های انسانی رنگ باخته، پیر و پیشوا نیز درون مایه ی خود را از دست داده اند. جایی که سخن گفتن آزاد، سرسبز بر باد می دهد و مردم خشم خود را از ترس فرو می خورند، نابسامانی و بی حرمتی، همگانی و همه جاگیر می شود. جایی که رذیلان بر جای فاضلان می نشینند، بیداد و شکنجه و زندان و کشتار حرف اول را می زند، این خشم فروخورده خود توفانی است که همه چیز را از بنیاد ویران می کند و می روبد، خرد را نیز بی گزند نمی گذارد.
خانم مینا ایرانی مرا چنین سرزنش می کند: « ... پژوهشگر ايراندوستي كه از درد وطن دمي نمي آسايد ولي صلاح را در آن ديده كه ساحل سلامت كشور سوئد را بر درياي مشوّش وطن ترجيح دهد. . . » ... سگ را بزنید از خانه ی خود نمی گریزد، بر ما آن رفته است که از سگ کمتر شده ایم و باید زخم زبان عزیزان خود را هم به ناروا بر خود هموار کنیم. من سرافرازم که نه از روی زبونی بلکه داهیانه پیش از آن که دشمن به خود بجنبد، ده ها بار جان خود را از دست دژخمیان و دشمنان مردم بدربرده ام. هنوز هم از هیچ تلاشی برای نجات هم میهنانم فروگذار نمی کنم. اما کشته شدن بیهوده به دور از خرد است. جان در فرهنگ ایرانی گرامی ترین ارزش هاست. شما شاید نمی دانید که از آن روزی که بانگ مشروطیت و آزادیخواهی برخاسته است، در زندان های ایران صدها و هزاران نفر از نازنین ترین کسانی را که " درد وطن" داشتند، باشیوه های روانشناسانه، کشان کشان بر سر قوز مواضع سیاسی عقیدتی واهی بردند و به جوخه ی مرگ سپردند. شگفتا که این کارها را با ابزار ناآگاهی و کوربینی مردم ما کردند.
سر آن ندارم که بر نوشته های شما عزیزان، به گفته ی آقای پیام جهانگیری گرامی، " انتقاداتی روششناختیِ علمی و آکادمیک" بنویسم، بلکه آنچه را که ناروا و نادرست می بینم بسیار کوتاه و فشرده پاسخ خواهم گفت . چرا که دیگر برای من نه آن توانایی مانده است و نه عمر کفاف خواهد داد که بتوانم این همه را به شیوه ای"روش شناختی وآکادمیک" بررسی کنم، این کار را به دانشمندان و فرهیختگان فردای ایران می سپرم.
در اینجا به ترتیب ایفای نقش پاسخ خواهم گفت:
۱ ـ آقای مسعود لقمان گرامی
تا پیش از این قلم ستیزی خشن شما عزیزان، من چندین یادداشت با انگیزه ی نیک خواهی و به گمان خود در بهبود نوشتارهای تارنگار روزنامک برای آقای مسعود لقمان نوشتم و وی با ادب حرفه ای و رسمی پاسخ های درخور و شایسته به من داد، تا این یاد داشت تازه ای که برایش فرستادم و در آن با خواهشی فروتنانه پیشنهاد کردم: « پس نوشته ای خواهش گونه ؛ اگر می شود و با سیاست انتشاراتی شما سازگار است این دیدگاه مرا نیز درباره ی تاریخ معاصر ایران در تارنمای خود درج کنید. سپاسگزار خواهم شد.»
آقای لقمان هم با سیاست و ادب حرفه ای خود چنین پاسخ داد:
« آقای تقوی بیات گرامی درود بر شما
نامهی شما را دریافت کردم. از توجه شما به روزنامک بسیار سپاسگزارم.
انصاف بدهید که درد دلهای شما نمیتواند در کنار مطالب پژوهشی روزنامک قرار گیرد. البته دوست من آقای تیرداد بنکدار از طریق ایمیل به شما پاسخ خواهند داد. همچنین شما میتوانید پاسخ مرا در هفتهی آتی در بخش سوم گفتوگویم با دکتر آجودانی که دربارهی رضا شاه است، بیابید.
شاد باشید. مسعود لقمان»
روز بعد آقای لقمان پیوندی از تارنگار کانون پژوهش های ایران شناختی برایم فرستادند که آن یادداشت نیک دلانه ی من در آنجا درج شده بود. من هم از ایشان سپاسگزاری کردم. زیرا پذیرفته بودم که سیاست تارنگار روزنامک آن است که "درد دل" مرا درج نکند. پس لابد با کمک استاد جلیل دوستخواه آن را درآن تارنگار درج کرده اند.
۲ ـ آقای پیام جهانگیری
این فرزندم چنین می نویسد: « . . . انتقادهای شما از اساس فاقد پایههای روششناختیِ علمی و آکادمیک است و همانگونه که خود نوشتهاید از دیدِ یک استاد کشاورزی به مسائل نظری ِ علومانسانی پرداختهاید. اتفاقاً همین مسئلهی ِ غیرتخصصی بودن انتقادهایی مانند انتقادهای شما، یک بیماری ِ دردناک تاریخی در تاریخ معاصر سرزمینمان است که مرض آن را حزبِ مخربِ توده به جان ِ ایران ِ در حالِ پیشرفت آن زمان انداخت. . . »
درباره ی دانش ناچیز خود در همان یادداشت که " از اساس فاقد پایههای روششناختیِ علمی و آکادمیک» بود و آقای لقمان به درستی دریافته بود که "درد دل" است، نوشته بودم آموخته های من از نگاه خودم یک در هزار ارزش آموزشی داشته است. من خود یک هزارم آموخته هایم را شایسته و علمی دانسته ام.
اما درباره ی دخالت در عرصه های غیر تخصصی که آقای پیام جهانگیری در بالا ایراد کرده بود، باید گوشزد کنم که در دانشکده ی کشاورزی به دلیل ارتباط با موضوعات گوناگون زندگی روستایی، بیشتر رشته های مهندسی و علمی مانند بیولوژی، شیمی، فیزیک و نیزرشته های نظری مانند جامعه شناسی و اقتصاد، آموزش داده می شود. روش تحقیق یکی از درس هایی بود که دکتر عباسعلی خواجه نوری[1] تدریس می فرمودند. بجز یکی دو استاد کوپنی و فراماسون بازمانده از عهد رضا شاه، بیشتر همکاران ما، افزون بر تخصص خودشان هر کدام دو سه زبان خارجی را خوب می دانستند و در پژوهش های روش شناختی خود از منابع آن زبان ها هم سود می جستند. البته برخی نیز بدون اجازه ی آقای جهانگیری در زمینه های هنری و ادبی و گاهی سیاسی نیز دخالت و اظهار وجود می کردند.
من از کودکی فریفته ی دانش و عاشق میهنم بودم اما شوربختانه هیچ نهاد کشوری و یا استادی، دستم را به راهنمایی و راهبری، نگرفت. ناگزیر همچون علفی هرز سر از دانشکده ی کشاورزی و رشته ی زراعت درآوردم. پس از دریافت فوق لیسانس در رشته ی اقتصاد کشاورزی به دلیل گرفتاری های سیاسی ناگزیر شدم تا به کشور فرانسه بگریزم و در آنجا نیز در دانشگاه مون پلیه به فراگرفتن جامعه شناسی و اقتصاد توسعه پرداختم. در سال ۱۳۵۴با عشق و شوق به دانشکده ی خود باز گشتم تا با دانش اندکی که در کوله بار خود داشتم، از آن خرده ی کم ارزش به فرزندان میهنم ارمغانی بدهم. سازمان امنیت کوشید تا مرا به جای معلمی به جاسوسی وادارد، نپذیرفتم واز دانشکده ی خود و از خانه ی خود اخراج شدم. پس از ۵۷ به دانشکده باز گشتم چون صلاحیت اسلامی نداشتم باز اخراج شدم. تا دم مرگ در ایران ماندم و بر خلاف جهت آب و خون شنا کردم، کاش مرا هم کشته بودند تا این همه بیچارگی و خاری را، که بر هم میهنانم می رود، نمی دیدم.
درسوئد نیز برای فراگرفتن مکتب"روش شناختی" شمال اروپا، مدتی اقتصاد خرد (مایکرواکونومی) به زبان سوئدی خواندم. اما افزون بر دود چراغ های بیهوده ای که خورده ام پنجاه سال مبارزه ی اجتماعی سیاسی مسئولانه را پشت سر گذاشته ام. در دادگاه نظامی غیرقانونی زمان شاه به جرم فعال بودن در سازمان دانشجویان جبهه ی ملی ایران محاکمه و زندانی شدم . علی رغم آن که در آن دادگاه نظامی غیر قانونی، به پیروی از رهبر نهضت ملی ایران دکتر محمد مصدق، از قانون اساسی حکومت پادشاهی مشروطه دفاع کردم، اما آن تیمسارهای بی اراده به دستور سازمان امنیت مرا محکوم به زندان کردند.
افسوس که حکومت دیکتاتوری راه مشروطه خواهی را بروی مردم ما بست، در نتیجه دوستان و هم میهنان تندمزاج و کم شکیب ما دست به جنگ مسلحانه زدند ؛ هم جان خود را از دست دادند و هم بن بست سیاسی ـ اجتماعی مشروطه خواهی را به بن بست مشروعه کشاندند.
کمی پائین تر در نوشته ی آقای جهانگیری آمده است : « این نسل اگر راه را خود میدانست که بهسراب نمیرسید. اشتباهات نسل شما باید شما را وادارد که فروتنتر و متواضعتر سخن بگوئید و از بیان حکمهای قطعی در زمینهی مسائل تاریخی دست بکشید و قضایا را چند بعدی و نسبی بنگرید. » این من نیستم که بدون اطلاع "حکم های قطعی" صادر می کنم . من تاریخ معاصر میهنم را زندگی کرده ام . من دیکتاتوری هایی را که بیگانگان از راه فریب و با کودتا و ضد انقلاب بر مردم ما تحمیل کرده اند با پوست و گوشت خود، به بهای ستم و زندان و تبعید، احساس کرده ام . شما خود بهتر می دانید که به دلیل ادامه ی مشدد همان برنامه ها و سیاست های آنچنانی، نسل شما شوربختانه، از نسل ما به مراتب فقیر تر و بیچاره تراست و دانشگاه های ایران امروز در تارنگارهای رسمی ارزشیابی دانشگاهی در بین پانصد دانشگاه نخست جهان نیز جایی ندارند. ما به اصطلاح تحصیل کرده های پرمدعا و بی سواد، درنتیجه ی برنامه ریزی های استعماری شاهان کبیر و صغیر پهلوی به این روز سیاه دچار شده ایم. پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ که نقش امثال بهبهانی ها و کاشانی ها، در آن انکار ناپذیر است، به رهبری "اعلیحضرت اسلام پناه" محمد رضا شاه که عکس های نیمه عریان او را در حال احرام، در همه جا می دیدیم، سازمان امنیت را برپا کردند و در سازمان امنیت بخش ویژه ی امور اسلامی درست کردند . رهبری و سررشته ی حرکت های این چنینی هم بیشتر در دست سازمان امنیت بود. در کلاس هفتم به جای معلم معمولی علوم اجتماعی برای ما طلبه ی جوانی را آورند که به دانش آموزان قران و شرعیات و دیگر امور دینی را بیاموزد. پانزده سال بعد از آن زمان وقتی افسر سپاه ترویج بودم در بیست و شش ده و دهستان کردستان ۲۶ دیپلمه ی سپاهی زیر مسئولیت من بودند. در تک تک همه ی آن ده ها یک پیش نماز بود که در همه ی کارهای ده دخالت کرده و در کار و زندگی سپاهی هم اخلال می کرد. خیلی از سپاهی ها را همین دخالت ها با خطر مرگ و مرگ روبرو ساخت. من در آن درگیری ها دستم از همه جا کوتاه بود، ژاندارمری و سازمان امنیت نیز از همه ی امور باخبر بودند.
می خواهید بدانید چرا راه نسل ما "به سراب" رسید ؟ و چگونه این بلا برکشور ما نازل شد؟ این بلا را استعمار نوین و دیکتاتوری های دست نشانده ی بیگانگان به مردم ما تحمیل کرده است. در غیاب حزب ها، سندیکاها، سازمان ها و نهادهای مدنی آزاد و برخاسته از مردم ( اگر نگویید که این ها"مربوط به مغرب زمین هستند" و ما حق نداریم که این سامان اجتماعی را در ایران پدید بیاوریم )، در سراسر کشور شبکه ی وسیعی از هیئت های سینه زنی و مسجدها، زیر نظرو با اطلاع کامل سازمان امنیت به وجود آمد. کسانی که درد وطن یا درد دین داشتند از طریق همین شبکه ی دینی لو می رفتند و کشته و شهید می شدند. «محمد حنیف نژاد » در دانشکده ی ما، مسئول انجمن اسلامی بود و از طریق خبرچین های انجمن اسلامی کاملا زیرذره بین سازمان امنیت قرار داشت. ... من "حکم قطعی" نمی دهم بلکه با تاریخ معاصر ایران درگیر بوده ام و بخش مهمی از آن را خود آزموده ام. خوب است آقای جهانگیری که درباره ی مدرنیته و مدرنیزاسیون هم " حکم قطعی" صادر می کند، بیاموزد که این واژه ها در زبان فرانسه از ریشه ی واژه ی مُدرنوس (modernus) از زبان لاتین گرفته شده است. مدرنیته ؛ اسم معنی و مدرنیزاسیون؛ اسم مصدر است. خود واژه ی مدرن، صفت و نیز اسم است و در زبان فارسی واژه های ؛ تازه، نو، جدید و باب روز را در برابر آن به کار می برند. این مهم است که ما واژه را به چه مفهوم دستوری و در کجا بکار می بریم؟
مرا غیر فروتن و پریشان گو خوانده اید ! . انصاف بدهید کدام گمراه تریم ؟ شما با این سن و سال چه فرو تنانه نوشته اید! : « . . . با کمال احترام، آنچه نوشتهاید از اساس دچار پریشانگوییست و ارتباط منطقی بین واژههای آن وجود ندارد. . . ». لغت نامه ی دهخدا در معنای پریشان گفتن چنین می نویسد : « هذيان گفتن . هجو. ياوه گفتن . بيهوده گفتن . يافه سرائي کردن . پراکنده گفتن . باطل گفتن . . .» آفرین بر شما !
آقای پیام جهانگیری که نوشته ی مرا« . . . از اساس فاقد پایههای روششناختیِ علمی و آکادمیک . . . » می داند و ایرادهایی "بر پایه های روش شناختی، علمی و آکادمیک" بر آن گرفته است، " حکم قطعی" صادر می کند و با قید "حتما" می نویسد: « . . . حتماً شما هم، از آن دسته کسانی هستید که انرژی هسته ای را یک فنآوری بومی میداند؟! . . . » پرسش این است که آیا در زبان فارسی اگر من نوشته باشم : " . . . کدام صنعت و سیاست ملی را داریم که پدافند ملی و نیروی اتمی ملی داشته باشیم؟ » معنایش این می شود: " که انرژی هسته ای را یک فنآوری بومی " می دانم ؟ !. شاید این آقا، همه ی نوشته ی مرا وارونه فهمیده است که چنین برآشفته شده است؟! راستی، شما که به پژوهش های علمی و آکادمیک علاقه ی فراوان دارید، اگر تاریخ علم را در ایران، درست بکاوید، خواهید دید که دانشمندان ما از الکتریسیته و اتم، چندان هم ناآگاه نبوده اند.
آقای پیام جهانگیری این "ابجد خوان علم اقتصاد" با دگرگونه کردن تاریخ، ملی کردن نفت را به دربار و " دانشمندان" آن نسبت می دهد و می نویسد: « از نقش مهم دربار و علما در ملی کردن نفت که بگذریم، شگفتا از این مغلطهی سیاسیون جبهه ملّی که هر ابجدخوان علم اقتصاد سیاسی را به حیرت میاندازد. اینکه شما به خاطر پیشگرفتن سیاست پوپولیستی، درهای جهان را به روی خود ببندید و بر اثر تحریم، توان صدور نفت کشورتان را نداشته باشید و آنگاه با چاپ 312 میلیون اسکناس غیرقانونی، اقتصاد مملکتتان را به نابودی بکشانید و هیچ زیرساخت اقتصادی هم ایجاد نکنید، با این اوصاف چگونه میتوان دم از توسعهی ملی زد؟ ». نخست باید بدانید که این حکومت ملی فقط ۲۸ ماه وعلی رغم دسیسه های دائمی داخلی و خارجی برسرکار بود. افزون بر آن زیر ساخت اقتصادی و اجتماعی نداشت، چون پیشینه ی چندین ساله ی اقتصاد ملی و صنایع ملی و زیر ساختی مستقل ملی نداشت. به دلیل دیکتاتوری پهلوی و دخالت بیگانگان، آزادی و دموکراسی، پدید نیامده و تجربه نشده بود. در زمان رضاخان هیچ حزب و سازمان سیاسی حق فعالیت نداشت. فعالان سیاسی و میهن دوستان، خانه نشین، زندانی، تبعید ویا کشته می شدند( مانند دکتر مصدق، ملک الشعرا بهار، کمال الملک، زنده یاد عشقی، فرخی یزدی، میرزا یحیی کیوانی؛ واعظ قزوینی ـ که به جای بهار کشته شد ـ داور و . . . ). قتل های زنجیره ای در آن روزگار هم هر روز اتفاق می افتاد.
این حکومت ملی اگر پنجاه سال می ماند شاید می توانست زیر ساخت اقتصادی و اجتماعی لازم را فراهم آورد. اما در همین دوره ی کوتاه هم اثرات نیکویی برجای نهاده است. در تاریخ ایران یک بار بودجه ی اقتصادی کشور موازنه ی مثبت پیدا می کند یعنی واردات از صادرات کم تر شده و فزونی سرسام آور ندارد و آن هم در زمان نخست وزیری دکتر مصدق است. این کار را اقتصاد دان ما " سیاست پوپولیستی " می نامد. در این صد سال گذشته که این همه درهای میهن خود را به روی کالاهای مصرفی بازگذاردید و پول نفت را که سرمایه ی ملت است از دست دادید، کجا را گرفته اید؟ این همان است که اقتصاد وابسته نامیده می شود. " چاپ 312 میلیون اسکناس غیرقانونی " که برای نجات اقتصادی کشور انجام شده است را، " به نابودی کشاندن اقتصاد مملکتتان " می دانید. میلیاردها دلاری را که خانواده ی پهلوی و رجال و رجاله های دیگر از ایران به غارت بردند و هم اکنون پس از این همه سال در بانک های خارج در حساب های شخصی آنان است و صرف زندگی انگلی آنان می شود، را ندیده می گیرید! امروز که همه ی دولت های ریز و درشت جهان از آن میان آمریکا، اسکناس بدون پشتوانه چاپ می کنند ایرادی به کسی نیست و لابد به قول شما، هیچ اقتصادی را به ورشکستگی نمی کشاند. درآن روزگار سخت در آن تنگنای اقتصادی، آن کار دولت دکتر مصدق به آن می مانست که پدری یکی از لوازم خانه اش را فروخته باشد تا نان شب و قوت لایموت برای فرزندانش تهیه کند. دکتر مصدق نه تنها چیزی از ملت ایران ندزدید بلکه هرچه داشت خرج ملت ایران کرد. در تمام مدت خدمت دولتی اش بی حقوق و بی هیچ چشم داشتی خدمت کرد. به سازمان ملل، به لاهه برای دفاع از مظلومیت و حقوق ملت ایران هم که رفت، بلیط هواپیما، هزینه ی هتل ودیگر هزینه ها را از جیب خودش پرداخت. به او دروغ بسیار بسته اند، از بیماریش و از نازک دلی اش و اشک چشمانش ایراد گرفته اند، اما هرگز درست کاری اش را زیر سئوال نبرده اند.
او حتا املاک شخصی اش را پیش از اصلاحات ارضی بین کشاورزان تقسیم کرده بود آنچنان که اصلاحات ارضی هم نتوانست گزکی برای تبلیغات بر ضد مصدق بسازد. " ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا !"
۳ ـ خانم مینا ایرانی
نازنینم در بالا برخی پاسخ ها را که بایسته بود گفتم . شما بر من خرده می گیرید که چرا در پی شناختن ریشه های نادانی خود هستم . من برخلاف شما، مخاطبم را جاهل نمی پندارم،"طیره عقل"را بر او روا نمی دارم؛ عقل او را به سبکی متهم نمی دارم و او را امر به "سکوت و خاموشی" نمی کنم. گویا ادب و نزاکت از میان ما رخت بربسته است و این هم ماتمی دیگر! شما نوشته اید :
« . . . او با يك شناخت منطقي از خود، جامعهء آن روزها، و با دركی ژرف از جامعه شناسي و روانشناسي، عذر تقصير آورده و با فرافكني، مسئوليت بي بضاعتي علمي خود را به شانهء پهلوي اول و دوم و فضای معلول حکومت آنها مي اندازد. . . »
اگر کسی نداند که نمی داند، همان می شود که پیشینیان ما آن را جهل مرکب نامیده اند. اما اگر مانند من بداند که نمی داند، کمتر بی خرد است. من پس از آن که پی به نادانی خود بردم و بالاتر از آن به بی خردی دانشمندانی که شما از برخی از آنان به عنوان نمونه در دوره ی پهلوی نام بردید، آگاه شدم، در پی پرسش برآمدم. از خود پرسیدم چگونه است که هر چه در جهان خارج از میهن ما دانش و فن آوری بیشتر گسترش می یابد، سایه ی خرافات و بی خردی در میهن ما گسترده تر می شود؟ در این پی جویی ها دریافتم که ناپیوسته شدن روند تاریخ و کج و کوله شدن منحنی رشد و توسعه در میهن ما با دخالت بیگانگان در امور میهن ما مربوط می شود. به گفته ی میشل پاپایاناکیس که در مون پلیه در فرانسه استاد درس توسعه بود و امروز از کارشناسان دست اندر کار بازار مشترک اروپا است: «عقب ماندگی، علت ژئوپولیتیک دارد.» مجموعه ی اقتصاد در جهان به گونه ای اداره می شود که بی چیزها بی چیز تر و پول دارترها فربه تر می شوند. اگر مکانیزم های معمولی بازار کارگر نیفتد کودتا یا انقلاب صورتی و نارنجی و قرمز به راه می اندازند و یا حتا دست به لشکرکشی (به افغانستان و عراق)می زنند.
اگر سیاست مداران، رهبران ما، دانشمندان ما و یا حتا اشخاص معمولی مانند من می دانستتند در کجا ایستاده اند و چه می کنند، امروز صد سال پس از مشروطیت، کارمان اینهمه زار و نابسامان نبود. کارو؛ نویسنده ی نسل ما، که مانند برادرش ویگن خواننده ی مشهور جاز وطنی، تحصیلات آکادمیک نداشت و اصلا با شیوه های " روش شناختی" آشنا نبود، به تجربه دریافته بود که : « ایران سرزمین استعدادهای مکتب ندیده ی زندانی است.». شما به من بگویید کودکی که امروز در یک خانواده ی هروئینی به دنیا می آید، نه کسی مسئولیت دارد که به او نان بدهد و نه کسی در فکر درس و مدرسه ی اوست، نه بیمه دارد و نه هیچ کسی خود را در برابر او مسئول می داند، چگونه می تواند برتراند راسل یا دکتر شاخت شود. به اطراف خود نگاه کنید. آیا این بیچارگی ها؛ بی سوادی ها، این اعتیادها، این بی جا و بی غذایی ها با این بیتی که فرمایش کرده اید:
"باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست در باغ، لاله رويد و در شوره زار خس"
هیچ ارتباط عقلانی دارد؟ یک کمی به روزگار خود و آنچه در اطرافتان می گذرد، بیندیشید و به این " نکته ی حکیمانهِ ی" خود که نوشته اید: « . . . زكات جهل در سكوت يا خاموشي است» بیندیشید و کم تر" زکات " پراکنی کنید.
۴ـآقای بهرام روشن ضمیر
من از راه نوشته های شما به روش های پژوهشی شما، دلبسته و امیداوار شده بودم. اما این چند سطری که درباره ی رضا شاه ودکتر مصدق نوشته بودید مرا از شما ناامید ساخت. شما می دانید که دکتر مصدق زندانی و تبعیدی زمان رضا شاه بود و جرم او نیز مشروطه خواهی، طرفداری از حقوق مردم ایران، صراحت لهجه و سرفرود نیاوردنش در برابر زورگویی و دیکتاتوری بود. آزادمنشی و میهن دوستی دکتر مصدق را دشمنانش نیز انکار نکرده اند بلکه به یک دندگی او تعبیر کرده اند. از شما انتظارنداشتم که دیکتاتوری را به ستایید. اگر یک پژوهش گر، آزادگی و آزاداندیشی را نستاید و ارج ننهد راه به جایی نخواهد برد. شما نوشته اید: « . . . شکی نیست که حاکمیت دیکتاتوری رضا شاه روز به روز از محبوبیت او در میان خواص و رجال ایرانی کاست. ملاکان و فئودالها و خوانین نیز در اثر سیاستهای ضد فئودالی او که ایران را از قرون وسطا خارج کرده بود، از او کینه داشتند. به گونه ای که بلادرنگ پس از کناره گیری و خروج او، همه سخنگویان و بزرگان به نکوهشش پرداختند . . .»
هم میهن گرامی آزادی و استقلال دو روی یک سکه اند. آزادی که به معنای گسترده تر و امروزی اش دموکراسی نام دارد، به آن سامان اجتماعی وآن مجموعه ی سیاسی ـ حکومتی ای گفته می شود که مردم بدون ترس از حکومت و گماشتگانش حرف خود را می زنند، حزب، سندیکا و نهادهای مردمی می سازند، در انتخابات آزاد و بدون دخالت حکومت، وکیل های واقعی و دلخواه خود را انتخاب می کنند و آن وکیل ها بدون ترس از شاه یا فرمانده ی کل قوای تحمیلی، دولت را بر می گزینند. دولت نیز در برابر مردم و نمایندگان مردم مسئول است. دولت و یا هریک از وزیرهای دولت، اگر خطا کند بدون شورش، خونریزی و کودتا برکنار می شود و جای خود را به دولت دیگری که با رأی اکثریت نمایندگان مجلس انتخاب می شود، می دهد. قراردادهای دولت، خرید و فروش دولتی، جنگ و صلح وهر اقدام دولت زیر نظر پارلمان یا مجلس ملی و با اطلاع مردم انجام می شود و هیچ کس را به جرم اظهار نظر در کار دولت، عکس برداری و روزنامه نوشتن، زندانی و شکنجه نمی کنند. استقلال از چنین سیستمی پدید می آید و اگر روزی دولتی بیگانه بخواهد شاه یا رییس جمهور را برکنار کند مردم یک پارچه به پشتیبانی از استقلال کشور، مانند فرانسه در زمان اشغال آلمانی ها، سازمان مقاومت ملی بوجود می آورند و در یک جبهه ی ملی متحد به مقاومت در برابر نیروی خارجی یا دولت دست نشانده ( که در فرانسه نام آن دولت ویشی بود[2] ) می پردازند. اگر در کشوری آزادی و انتخابات آزاد وجود نداشته باشد؛ یک جای کار استقلال در آن کشور می لنگد. باید اندیشمندان با شیوه های روش شناختی در یابند که کجای کار و چگونه می لنگد؟
ناآگاهی و بیسوادی ما و دانشمندان و پیشوایان ما، ریشه در نبود آزادی و استقلال ایران دارد. به تاریخ جدید جهان، پس از انقلاب کبیر فرانسه، نگاه کنید. در کشورهایی که آزادی نبوده استقلال هم وجود نداشته است، وارونه ی آن هم درست است؛ کشورهایی که استقلال خود را از دست دادند وابسته به قدرت خارجی شدند، آزادی و حق ابراز نظر و اراده ی آزاد را هم از دست دادند. نمونه ی برجسته ی آن فرانسه و دیگر کشورهای اروپایی هستند که در زمان هیتلر برای مدتی استقلال خود را از دست دادند و آزادی نیز از کشورشان رخت بر بست و سانسور و اختناق، برایشان زبونی و پستی به ارمغان آورد.
اگر پادشاهی و کشوری استقلال داشته باشد و مردمش در کمال آزادی پشتیبانش باشند چگونه می شود که کناره گیری کند و از کشور خارج شود و آب هم از آب تکان نخورد؟ پاسخ این پرسش همان پرسشی است که شما در نوشته ی خود مطرح کرده اید: شما نوشته اید: « روشن نیست که چرا در بهشتی که از دوران مصدق ترسیم میکنند، در روز 28 امرداد، نه تنها شاه دوستان به خیابان ریختند که حتا هواداران مصدق نیز یا با شورش کنندگان همراهی کردند و یا خانه نشین شدند؟ . . . »
کشوری که استقلال نداشته باشد پادشاهش به امر بیگانگان کشورش را ترک می کند و آب از آب تکان نمی خورد. در همان کشور باز پادشاهش با بیگانگان علیه نخست وزیر قانونی اش کودتا می کند و به قول شما و بر خلاف اسناد و شواهد تاریخی "هواداران مصدق نیز یا با شورش کنندگان همراهی کردند و یا خانه نشین شدند؟" اگر دروغ می توانست کسی را بکشد امروز ساکنان ایران بسیار اندک می بودند. در هر دو صورت پاسخ این است که در کشوری که آزادی و استقلال نیست، مردم با حکومت یگانه نیستند و منافعشان یکی نیست هر روز با پول و قدرت بیگانگان معجزاتی رخ می دهد که در کشورهای آزاد و مستقل مانند آن را نمی بینیم. دوستان گرامی این ها از عوارض استعمار و وابسته بودن به بیگانگان است.
رضا شاه اگر هم در میان" ملاکان و فئودالها و خوانین " مخالفینی داشت بیشترهمان هایی بودند که رضا شاه با زور املاک و دارایی های آنان را غصب کرده بود. اگر رضا شاه سیاست ضد فئودالی داشت، لازم نبود که فرزندش چهل سال پس از آن " سیاستهای ضد فئودالی "، اصلاحات ارضی بکند. با این دانشمندان و پژوهش گران وطنی، آدم دم خروس را باور کند یا قسم حضرت عباس را ؟ در این پنجاه و پنج سالی که از کودتای انگلیسی ـ آمریکایی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲گذشته است بیشتر پژوهش گران مستقل خارجی در باره ی آن سخن بی غرض نوشته اند. دروغ ها و وارونه گویی های صاحبان قدرت و قلم به مزدان آنان نتوانسته است آزادگی های دکتر مصدق را به گِل بپوشاند. رابرت دریفوس و استفن کینزر کتاب های ارزشمندی در این باره نوشته اند ...
آن دو بودند چو گرم زد و خورد، دزد سوم خرشان را زد و برد. عقب ماندگی، بی خردی و بی دانشی همین کارهایی است که ما می کنیم. در پایان از آزادگی و آزادی خواهی دکتر مصدق در کشوری که اگر به اسب شاه می گفتی یابو، توهین به سلطنت شمرده می شد و جایت در قلعه ی فلک الافلاک بود، سندی را ارائه می دهم که تا ایران و ایرانی در جهان هست، آن را گرامی خواهد داشت:
از زمان مشروطیت تاکنون، دکتر مصدق تنها نخست وزیری است که از سوی نمایندگان مجلس ( نه به فرمان شاه و یا به اشاره ی بیگانگان ) و از داخل مجلس شورای ملی، بدون مقدمه و سابقه ی قبلی، در روز هفتم اردیبهشت ماه ۱۳۳۰خورشیدی به نخست وزیری برگزیده شده است. او در یازدهم اردیبهشت ۱۳۳۰ روز کارگر ( جشن اول ماه مه ) را که تا آن روز ممنوع بود، آزاد اعلام کرد و بزرگ ترین و باشکوه ترین جشن کارگر در تاریخ ایران در آن روز انجام شد. او برای آن که دموکراسی را در عمل نشان دهد، در روز دوازدهم اردیبهشت به شهربانی کل کشور نوشت : « . . . در جراید ایران آنچه راجع به شخص اینجانب نگاشته می شود، هر چه باشد و هر که نوشته باشد، به هیچ وجه نباید مورد اعتراض و تعرض قرار گیرد . . . ». تاریخ گواه است که روزنامه ها در آن ۲۸ ماه بدترین نارواها و ناسزاها را به نخست وزیر کشور نسبت دادند و مورد اعتراض و تعرض قرار نگرفتنند.
منوچهرتقوی بیات
پنجم مهرماه ۱۳۸۷ خورشیدی برابر با ۲۶ سپتامبر ۲۰۰۸ میلادی
استکهلم
[1] ـ تارنگار آفتاب در پنجم مهرماه ۱۳۸۷ زیر عنوان ؛ امروز در تاریخ جمعه . . . می نویسد: درچنین روزی در سال ۱۳۷۲ خورشیدی دكترعباسعلی خواجه نوری محقق علم آمارو بنیانگذار روش نمونه گیری آماری درایران بدرود حیات گفت. وی فارغ التحصیل رشته مهندسی ازدانشكده كشاورزی و كارشناسی ارشد آمارتجربی ازدانشگاه كاروانیای شمالی و دكتری آمار ازدانشكده علوم پاریس بود.
دكترخواجه نوری درمشاغل پژوهشی، آموزشی و مشاوره دراموراجرایی وزارتخانه های مختلف فعالیت گسترده ای داشت و درسال ۱۳۴۵ خورشیدی مؤسسه آموزش عالی آمار را تأسیس كرد.
ازاستاد خواجه نوری تألیفات متعددی باقیست كه روشهای مقدماتی آمار، با همكاری چند تن ازكارشناسان آمار، احتمال مقدماتی، روش تحقیق، آمارریاضی چند متغیری و آمارپیشرفته و بیومتری ازآن جمله اند.
[2] ـ نام شهری است که در زمان اشغال فرانسه از سوی آلمان ها ( ۱۹۴۴ ـ۱۹۴۰)، مقر دولت دست نشانده ی مارشال پتن بود. واژه نامه ی روبرت ( اعلام ). چاپ ۱۹۷۵ . ص ۱۹۰۸.





