تبليغاتX
::... روزنـــامــک ...:: - دو چامه از تورج پارسی

::... روزنـــامــک ...::

جُستارهایی در پیرامون تاریخ، فرهنگ، ادبیات و اندیشه

رقص نيايش است، فارغ شدن از خود تا اوج پرواز. رقص زمزه يي است باخود، گريستن است، خنديدن است، رقص فرياد سكوتست. رقص خود بودنست.

 

هميشه برقص

عقلم از خانه برون كن و برقص

خاك عالم بر سرم كن و برقص

فكر بدنامي مكن، از خود خرابم كن خراب

لخت در كويم بگردان و برقص

از تن و از چشم و از لب هاي خود

تشنه تر از تشنه ام كن و برقص

تا برقصی آسمان هم وارهد از خويشتن

بند از من نيز بگشا و برقص

كامم از تلخي اگر چون زهر هست

زهر در جام ميم ريز و برقص

در حريم عشق مي سوزم چو شمع

آتشي بر خرمنم زن و برقص

عابدم برلحظه هاي رقص تو

كولي سر گشته ام كن و برقص

تو پريايي، دل آرايي، بي تا افسانه يي

بفريبم، بفريبم همچو كودك و برقص

تورج پارسي

 

با ميراثم چه مي كني؟

با ميراثم چه مي كني

زمانه ي آبي را

و عكس بزرگي كه در قاب كوچكي خانه كرده است.

مي خواهم به اندازه ي همه ي فصل ها پرواز كنم

و عكس را پيش از برگ ريزانم

بر بام بلند دنيا بگذارم.

با ميراثم چه مي كني؟

سكوت سرد سرودهايم

به اعتبار پيچك دريايي

فرياد مي شود، فرياد

و اين سبزينه ى روياهاى دور و دورتر

از قاب پنجره آنچنان خود را به بالا مي كشاند

تا گرانسايه ي صبور شب عاشقان جهان را گواه بگيرد

كه دستي زمستانه

به جان باغ جان من افتاده ست.

آيا به راستى با ميراثم چه مي كني؟

زمانه ي آبي را

و عكس بزرگي كه در قاب كوچكي خانه كرده است ...

با ..... ميراثم ...... چه مي كنى

تورج پارسي

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 13  توسط مسعود لقمان  |