«چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند!»
تیرداد بنکدار
دیر زمانی بود که در این سرزمین کهن، گویی «قفل تعطیل» بر بازبینی و بازخوانی وقایع تاریخ همروزگار زده بودند و تحولات شگرف و بزرگی چون انقلاب اسلامی سال 1357 نیز به تنهایی برای برخی بازبینیها کفایت نمیکرد. شاید سرعت تحولات و وقایع به اندازهای بود که فرصت بازبینی را از بسیاری میگرفت و پیش از آنکه فرصت چنین کاری را یابند، جفای روزگار مهلتشان نمیداد. نسلی که هیچگاه نفهمید که «چه میخواهد» اما همواره میدانست که «چه نمیخواهد»، در گوشهی غربت و عُزلت برای بازاندیشی، دیگر رمقی نداشت. دلخوش به خاطرات خوش و ناخوش خود، روزگار میگذراند. نسلی که دلخوش به «روایتهای مسلم تاریخی»، افیونوار، امروزش را تسکین میداد و بیگناهی یا «معصومیّت» را برای خویش به ارمغان میآورد، دیگر رمقی برای اندیشیدن نداشت. عقربه زمان برای آن نسل - بدون آنکه خود بداند - متوقّف شده بود. داشتهها متعلق به روزگاری رفته بود که به جز پاسداری از آن، رسالتی برای خود نمیدید.
اما در این بین، نسلی در حال ظهور بود که از «میراث ارزشمند گذشته»، چیزی که مصداق عینی داشته باشد، برایش وجود نداشت و از این روی بایسته بود تا در شکلدهی به ذهنیاتش، تلاش وافری کند. اما رهبران «مومیایی شده» که خود را «متولّی» این گذشته پرافتخار میدیدند، حاضر نبودند از «تابلوهای سنّتی خویش» دست بشویند و همگام با نسل زخمدیدهای شوند که از آن «گذشته پرافتخار» چیزی جز «تباهی فراگیر امروز»، نصیبش نبود. «ریشسفیدان ما» با روزگار ما معاصر نبودند. از آینده نیز تصویر روشنی نداشتند. از این روی بود که همچنان دلبسته گذشته باقی ماندند. گذشته برایشان پایانی نداشت و در ذهن و فعلشان تداوم مییافت. همین بود که هیچگاه اهمیّتِ «تاریخ» (به معنای مدرن آن) برایشان ارزش و معنائی نیافت، زیرا «تاریخ» مدرن راوی گذشته نیست بلکه پلی است برای رفتن به «آینده». برای ریشسفیدان سیاسی ما، «گذشته» لحظهشان بود، رویایشان بود، دستاوردشان بود و در یک کلام ،«همه چیزشان بود» و بدون آن هیچ نداشتند و هیچ نبودند. از این رو بود که هر یک، سکوئی در این گذشته مییافتند تا بر آن ایستاده و کوتاهی خود را از نظر نسل نوین پنهان کنند. چه داشتند غیر از این؟ از کدام دستاوردشان سخن میگفتند؟ مگر خود را میراثدار یا متولّی «آن بزرگ» جلوه دهند تا بدین وسیله «حضور» خود را تداعی کنند.
باری باید این «تنها داشته»شان را به نحو مطلوب به ورثه (یا نسل نوین جویای آگاهی) منتقل میکردند تا مبادا بر راهی دیگر رفته و واقعیت «نسل شکستهبند» را دریابند. در این رسالت، اختلافات را به کناری نهادند و دوشادوش یکدیگر کوشیدند و جملگی آماده بودند و هستند تا با فحش و ناسزا و دشنام، در «اتّحاد مقدّس» با دشمنان ملّت از میراث مشترکشان و «روایتهای مُسلّم و خللناپذیرشان»، صیانت و پاسداری کنند.
در چنین اوضاعی است که برخی وحشتزده و با فریاد «وا مصدّقا!»، پژوهشگری برجسته و صاحبرأی، همچون «دکتر علی میرفطروس» را که با پژوهشی ناب، بدیع، محترمانه و منصافانه، خواب برخی از این میراثداران و متولیّان را آشفته کرده، به چوب تکفیر و توهین بستند تا مبادا بر ساحت آن «گذشتهی پُردروغ» خدشهای وارد آید!
روزی مهندسی که «مورّخی خودخوانده» شده و روزی دیگر مدعی سکولاری که استاندار اولین ریسجمهور اسلامی بوده و روزی دیگر فلان مفتخور کنفدراسیونی، هریک در وحشت از دست رفتن اعتبار وهم آلودشان، بازار تهمت و افترا را بر علیه این پژوهشگر فرزانه رونق میبخشند. اما پویندگان راستین سرگذشت ملت ایران که به هیچ روی کمشمار هم نیستند، بهاین هرزهگوییها وقعی ننهاده و خود میخوانند و خود داوری میکنند. دیگر هیچکس «حق اندیشیدن» را به «ورشکستگان سیاسی» و نه به هیچ مدعی دیگری «تفویض» نمیکند.
«حمید شوکت» پژوهشگر برجستهی دیگری که آماج تهمتها و افتراهای اینان شده بود، یکی از دشنامگویان حرفهای را به دادگاه کشاند و محکوم کرد. جماعت فحاشان حرفهای، اندکی حساب کار خود را کردند و انگزنی و دشنامگویی را از عرصه عمومی بیرون کشیدند و در خفا ادامه دادند. به ناگه در این میان چند جوان کمخوان و پرگو (به تعبیر زیبای دکتر عباس میلانی) که از آموختههای نسل خود چیزی در چنته ندارند و تنها سرمایهشان، «عنوانهایی» از همان میراث رو به زوال است، لاتمنشانه وارد گود میشوند تا با هتاکی و درشتگویی به روشنفکری شناخته شده و پژوهشگری برجسته، فریاد «ما هم هستیم» سر دهند و انحصار وراثت خویش را بر آن «میراث ارزشمند» از هم اکنون تنظیم کنند. و از آنجایی که این افراد در درون مرز هستند، آسوده خاطر از عدم پیگیری حقوقی اتهامات و وارونهنماییهایشان در دستگاه قضایی ایران، دیده میبندند و دهان میگشایند. از آنجایی که بر «حماقت» و «وقاحت» این مدعیان تازه وارد، پایانی نیست، به خود پروانه میدهند که «بدون خواندن و درک نوشتهای» به نقد که نه، به فحاشی بنشینند و خندهدار این است که حتی نمیتوانند یک فحشنامه فاقد غلطهای فاحش نگارشی و دستوری تنظیم کنند! مثلث مضحکی که نه جایگاه علمیِ حتی متوسطی در علوم انسانی دارند و نه ذهنی پویا و نه حتی شرافت و اخلاقِی. اینان شاید در حرفهشان مهندسانی ورزیده باشند، اما در عرصهی فرهنگ و سیاست پایه و مایهای ندارند.
در این میان، ناسزانامهی فردی که «بساز و بفروشی» را با «مهندسی فکری» عوضی گرفته، شایان توجّه است. نوشتاری سرشار از درشتگویی و بیادبی که مرز پریشانگویی را نیز پشت سر نهاده است. «خود شیفتگی مضحک» این فرد سبب میشود که بدون در نظر گرفتن وزن و جایگاه واقعیاش، خود را در کارزاری گرفتار کند که برای تداوم آن هیچ توشه علمیای ندارد. فردی که حتی نمیداند دموکراسی «واژه» است یا «واژگان»، و اخلاق دموکراتیکش را تاکنون تنها در «فحاشی» جلوه داده است و دگراندیشان را به آنچه خود براستی میباشد، نسبت میدهد. فردی چنین سرشار از بیسوادی و نادانی، دکتر میرفطروس و پژوهشگرانِ حلقه روزنامک را به ناآگاهی متهم میکند!
اما درج این نوشته در سایتها و وبلاگهای منتسب به جبهه ملی ایران، مرا به عنوان فردی که زمانی در صفوف این جبهه قرار داشتم بهاین اندیشه فرو برد که براستی «جبهه ملی ایران به کجا میرود؟» یا جبهه ملی (که زمانی بزرگانی چون دکتر غلامحسین صدیقی یا دکتر پرویز ورجاوند آرمانها و اندیشههایش را قلم میزدند) اینک اینچنین کوچک و حقیر شده که پاسخ به کتابی مستند و ارزشمند و مناظره با نویسندگان حلقه «روزنامک» را به «کوتهقامتانی بیسواد وگزافهگو» واگذاشته است؟! افسوس میخورم که اگر من بخت این را داشتم که حدود سه سال در محضر استاد فقید ورجاوند (که ایراندوستی آزاداندیش بود) کسب معرفت کنم، نویسنده آن فحشنامه بسی بیشتر از این موهبت بهرهمند بوده است چرا در هیچ کجای نوشته این فرد اثری از منش و فرهیختگی ورجاوند فقید به چشم نمیخورد؟ به یاد دارم که استاد فقید همیشه در مقابل هر سخن مخالفی با متانت و بردباری دیدگاه خود را به گونهای مستدل بیان میکرد. هیچگاه به خاطر ندارم که استاد حتی در مورد جماعت بیوطن و بیشرفی که دیوسیرتانه مرگ استاد را به جشن نشستند، زبان به دشنام و ناسزا بگشاید. اکنون تنها افسوس میخورم که شماری از به اصطلاح شاگردان استاد، از او هر چیز آموخته باشند، سه چیز را نیاموختهاند: ایراندوستی آزاداندیشانه، ادب و بردباری و مدارا.
من به عنوان کسی که هم یکبار در 28 امرداد سال 1383 خورشیدی روایت زندهیاد دکتر پرویز ورجاوند از واقعه 28 امرداد را شنیدم، و هم نوشتار دکتر میرفطروس را در اینباره خواندهام، به جرات ادعا میکنم که جدای از برخی برداشتهای متفاوت، هیچ «تضادی» در این دو روایت ندیدم. میدانم دوستانی دیگری هم هستند که جزمیتها و جاهطلبیها، دیدگانشان را فرو نبسته و میتوانند این گفته من را تائید کنند. دکتر پرویز ورجاوند نخستین کسی بود که در صفوف جبهه ملی، به شالودهشکنی جزمیّتها پرداخت و من – که خود و بسیاری دیگر را از این بابت همواره مدیون آن زندهیاد میدانم- تداوم این راه را در بازخوانیها و واکاویهای دکتر میرفطروس یافتم. تاسف میخورم که عدهای با ندیدن و نفهمیدن این مهم، بیش از هرکس به آنچه که به دفاعش برخاستهاند، آسیب میرسانند.

اثر ارهارد لوبلین
سخنی با خامانِ اندیشهسوز
مسعود لقمان
«شغالی گر،
ماه بلند را دشنام گفت
پيرانشان مگر نجات از بيماری را
تجويزی اين چنين فرموده بودند.
فرزانه در خيال خودی اما
که به تُندَر پارس میکند،
گمان مدار که به قانون بوعلی حتّی
جنون را نشانی از اين آشکارهتر
به دست کرده باشند.»
احمد شاملو
نگاهِ پژوهشگران روزنامک به عرصهی تاریخ و فرهنگ ایرانزمین، نگاه از زاویهی یک سیاستمدار نیست، بلکه نگاه محققانهای است که در پیِ بازخوانیِ انتقادیِ تاریخ و آسیبشناسی جنبشهای گذشته برای تاباندن نوری به راه پرمخاطرهی آینده است، چون آنجا که گذشته بازخوانی نشود، حال دریافته نمیشود و آینده به تباهی میگراید.
این نگاهِ میانهی بدون حبّ و بغضِ سیاسی به تاریخ ایران بر لاکپشتانی که لاک خود را گنبد گیتی میدانند و در آن سنگواره شدهاند، و رجالههایی که عرصهی پژوهش را با ورطهی سیاست اشتباه گرفتهاند، گران آمده و بهجای نقد منصفانه و پاسخگوئی خردمندانه، ما را آماج شدیدترین تهمتها و دشنامهای خویش کردهاند. اما چه باک، که نه آلودهدامانیم تا بهراسیم و نه سر در آخور این و آن داریم تا بیم «افشاگری» داشته باشیم. بهقول شاعر:
گواه آنکه نه رند و نه زاهدیم بس است
پیالهی تهی و سبحهی گسستهی ما
امّا سخن از توهین و تهمت خامانِ اندیشهسوز به پژوهشگری است که چشمان ما با کتابها و دیدگاههای شجاعانهاش دربارهی تاریخ و خصوصاً تاریخ پُردروغ معاصر ایران، روشن شده است.
به هر روی آیا «پیران جاهل» (بقول حافظ) یا «نمایندگان خودخواندهی ملّی و ملّیگرائی»، با افسانهسازیها و دروغپردازیهای تاریخی، میخواهند تا نسل ما و نسلهای آینده را - بار دیگر- با «بشارتنامههای ایرانسوز» خود بفریبند و... این «سیکل جهل و جوّسازیهای اندیشهسوز» تا کِی باید ادامه یابد؟ و اینان کِی میخواهند با تکیه بر عقل و اسناد و استدلال و ادب سیاسی با مخالفان نظری خویش برخورد کنند؟!
پیوند به این مطلب مورد بحث در خبرگزاری جبهه ملی ایران
برداشت از این تارنگار، تنها با یادکرد از نام نویسنده و نام روزنامک امکان پذیر است






