
گر بر فلکم دست بُدی چون یزدان
بَرداشتمی من این فلک را زمیان
وَز نو فلکی دگر چنان ساختمی
کازاده بکام دل رسیدی آسان

مِی خوردن و شاد بُودن آئین من است
فارغ بُودن زکفر و دین، دین من است
گفتم بعروس دهر کابین تو چیست
گفتا دل خرم تو کابین من است
پیوندهایی در این باره:
عمر خیام (ویکیپدیا)
+ نوشته شده در شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 1  توسط مسعود لقمان
|



