تبليغاتX
::... روزنـــامــک ...:: - جشن کتاب یا به اسیری بردن ناشر (عقاب علی‌احمدی)

::... روزنـــامــک ...::

جُستارهایی پیرامون تاریخ، فرهنگ، ادبیات و اندیشه

1

دولت موسوی که نماینده‌ی چیزی به نام «چپ اسلامی» بود، راه اجرای عدالت ادعایی مورد نظر خود، - و در واقع استقرار قدرت خود- را در قبضه کردن و یک کاسه­کردن اجزای دستگاه اقتصادی سیاسی و فرهنگی کشور می‌دانست. به این ترتیب، سپاهی از بیکاران، شبکه‌هایی گسترده و تبهکار از کوپن‌فروشان و فروشندگان ارز و کالای قاچاق را تشکیل داد که بر بستر فراهم­آمده از بی‌کفایتی و سوء مدیریت بر سازمان‌هایی موسوم به «مرکز تهیه و توزیع کالا»- که کار تهیه و پخش انواع کالاهای وارداتی را برعهده داشتند- مافیاهای گوناگون را پی‌ریزی کرد: مافیای نان خشک، مافیای لاستیک، مافیای دارو، مافیای نعلبکی و... و امروزه کار به جایی رسیده است که کسی که ریاست جمهوری ایران را برعهده دارد- محمود احمدی‌نژاد- ناکامی‌های خود را به حضور و نقش مافیا نسبت می‌دهد. بدینسان، در روندی سی‌ساله، نقش پایشگری و اداره‌کنندگی دولت به کارکردی چون «شریک لقمگی مردم» جای سپرد.

گفته می­شود، دولت میرحسین موسوی اقتصاد دوره‌ی جنگ را به خوبی!!؟؟ اداره کرده است.[1] در این زمینه، یکی از چیزهایی که می‌توان گفت این است که با وجود شعله‌وربودن جنگ و محاصره‌ی اقتصادی، در تمام این سالها، تقریباً همه نوع کالایی در بازار سیاه (ببخشید: بازار آزاد) یافت می‌شد و کوشش روزنامه‌نگاران بسیاری، از جمله گروهی در روزنامه‌ی کیهان، برای ردیابی محل ورود کالاهای اساسی به بازار سیاه به جمله‌ای پایان یافت که سالها بعد، از زبان حسین انصاری راد، رئیس کمیسیون اصل 90 مجلس شورای اسلامی و مأمور پیگیری پرونده‌ی قتل‌های زنجیره‌ای شنیده شد: «در پیگیری پرونده به جایی رسیده­ایم که دیگر از آن پیشتر نمی‌توان رفت.»

2

در میان جنبه‌های گوناگون زندگی، وضعیت «فرهنگ» از همه پیچیده‌تر بود. تا مدتها، دولت اسلامگرا با طرز تلقی‌های گوناگون از مقوله‌ی فرهنگ، موجودیت ایران و فرهنگ ایرانی را در دین اسلام و مذهب شیعه خلاصه می‌کرد. [2] با پیروی از همین دیدگاه بود که در دوره‌ی پس از خرداد 1360، شاهنامه فردوسی تا چند سال اجازه‌ی چاپ نیافت و مردم به ناگزیر، برای خرید آن به فروشندگان کتاب‌های کهنه مراجعه می‌کردند. از دیگر ابزارهای چیرگی دولت بر فرهنگ و بازار آن، انحصاری­شدن فروش کاغذ از سوی دولت بود. روشن است که در این وضعیت، ناشران خودی به آسانی برای چاپ کتاب خود، کاغذ دریافت می‌کردند و ناشران غیرخودی- که پس از طی مراحل بسیار، پروانه نشر کتاب دریافت کرده بودند- با سدی چون کمبود کاغذ روبرو می‌شدند؛ و این افزون بر مانعی بود که «سانسور» نام دارد. سانسور کتاب و مطبوعات که تقریباً در همه‌ی کشورهای جهان، به شیوه‌های گوناگون، اعمال می‌شود، در طول سالهای پس از بهمن 1357، «قانونمند» نشد و به گونه‌ای دلخواه و سلیقه‌ای، از سوی کارگزاران فرهنگی به کار گرفته شد. با ورود دولت به بخش فروش کتاب و نشریات، از راه تأسیس شرکت‌های تعاونی مطبوعات و برگزاری نمایشگاه‌های کتاب، چرخه‌ی این دخالت و سلطه‌گری بر فرهنگ کامل شد. حال دیگر دولت می‌توانست خرید و فروش هر کالای فرهنگی را مهار و اداره کند. امروزه کار این نقش مهارکنندگی به جایی رسیده است که عملاً به گروهی از ناشران اجازه شرکت در نمایشگاه‌های کتاب را می‌دهد و به گروهی دیگر، نه. نمایشگاه کتاب که در همه جای دنیا، جایی است برای نمایش کتابهای تازه انتشاریافته، در سامان ورشکسته نشر ایران به بازار مکاره‌ای تبدیل شد که می‌شد در آن بخشی از کتابهای انباری هر ناشر را در کنار کتابهای تازه انتشاریافته‌ی او، به خریدارانی که بسیاری از آنها سالی یک بار هم به کتاب‌فروشی پای نمی‌نهادند، فروخت. با گذشت سالها، بخش‌هایی جنبی به نمایشگاه‌های کتاب افزوده شد تا وجهه‌ای فرهنگی برای آن دست و پا کند؛ اما از آنجا که تصدی‌گری دولت در همه‌ی این کوششها، ستون اصلی بود، با روی کارآمدن هر دولت، بسیاری از کوشش‌های سودمند به بارنشسته‌ی قبلی، نقش بر آب شد.

با گذشت 21 سال از برگزاری نخستین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران، تا به امروز، کسی از برگزارکنندگان، به خود این زحمت را نداد که به تماشاگران پرشمار این نمایشگاه، اطلاعات اولیه برای استفاده‌ی درست از این نمایشگاه را بدهد:

1. اینکه غرفه‌های ناشران بر اساس حروف الفبا مرتب شده‌اند.

2. برای پیداکردن هر کتاب و خرید آن، باید نام کامل کتاب، نویسنده یا مترجم و نام ناشر را دانست.

3. در نمایشگاه کتاب، فقط ناشران حضور دارند و فقط کتاب خود را می‌فروشند و مانند کتاب‌فروشی نمی‌توان هر کتاب را از هر ناشری خواست.

در همه‌ی این سالها، بخش اطلاع‌رسانی نمایشگاه کتاب، دکه‌ای بود که صفی دراز در برابر آن تشکیل شده بود و گروهی کارمند، در شلوغی و ازدحام، می‌کوشیدند اطلاعاتی را به مراجعه‌کنندگان بدهند. این را که چند درصد از کارمندان بخش اطلاع‌رسانی، «کتابدار» بوده­اند و توانایی راهنمایی خواهندگان کتاب را داشته­اند، خود گردانندگان نمایشگاه می‌دانند.

دلیل، البته، این بود که راه برای هرگونه دخالت و سوء استفاده از امکانات یک بازار کتاب کوچک هم برای دولت و ناشران خودی و ناشران بانفوذ فراهم باشد. در این سالها، بارها این پرسش پرسیده شد که چرا در کار الفبایی­کردن غرفه‌های نمایشگاه کتاب، برخی از ناشران را از روی کلمه‌ی «نشر» که پیشوند نام انتشاراتی‌های ویژه‌ای است، در سالن­هایی خاص جای می‌دهند و ناشران دیگر را از روی نام انتشارات، و بدون در نظرگرفتن کلمه‌ی «نشر». برای روشن­شدن مسأله، مثالی می‌زنم: همیشه نشر «علی» که ناشری پرسابقه و پرکتاب است، در کنار دوستان خود که مثلاً نشر «محسن» یا نشر «جعفر» است، جای می‌گرفت؛ در حالی که باید با توجه به نام آن که «علی» است، در کنار ناشرانی که نام آنها با حروف «ع» آغاز می‌شد، می‌آمد. به این ترتیب، بارها از ناشران غیرخودی که بر اساس نظم الفبایی درست، و بسیار اتفاقی، غرفه­های مرغوب و دونبش را به دست آورده بودند، خواسته شد تا به چند غرفه آن­طرف­تر نقل مکان کنند و غرفه‌ی آنها به انتشاراتی­های مذهبی یا دولتی بانفوذ داده شد.

3

با روی­کارآمدن دولت احمدی‌نژاد، موقعیت ناشران غیرخودی از آنچه بود، به مراتب دشوارتر شد. با نگاهی به روزنامه‌ی دولتی کتاب هفته، می‌توان دریافت صفحات این روزنامه، در درجه‌ی اول به بازتاب اخبار و مسائل و مطالب دین و فرهنگ دینی- و در واقع اسلامی- اختصاص دارد؛ و اگر جایی ماند، به مقوله‌هایی چون علوم خالص. وضعیت بحرانی فروش کتاب و برگزاری نمایشگاه آن، در آستانه‌ی برگزاری بیستمین نمایشگاه کتاب تهران[3] با محروم­کردن ناشران از مجموعه‌ی نمایشگاه‌های بین‌المللی تهران و رانده­شدن آنها به نمازگاه تهران به اوج رسید. مجموعه‌ی گسترده و سالن­های بزرگ یک مجموعه‌ی نمایشگاهی بین‌المللی که در دهه‌ی 1350 ساخته شده بود و کفاف نیازهای امروز را هم نمی‌داد، از ناشران گرفته شد و یک شبستان و چند سالن بتونی ترسناک و نیمه­تمام در نمازگاه تهران به آنها داده شد.

با مقایسه‌ی زیربنای سالن‌های نمایشگاه بین‌المللی کتاب با بناهای نمازگاه تهران، روشن می‌شود که مساحت و فضای نمایشگاه کتاب در دو سال 1386 و 1387، به یک­پنجم یا یک­ششم سالهای 1384 و پیش از آن کاهش یافته است. در سه سال اخیر با توجه به داده­نشدن مجوز انتشار کتاب‌های جدید به ناشران غیرخودی، آمار تولید و نشر ناشران مذهبی افزایش یافت و گردانندگان نمایشگاه، با توجه به همین آمار، بیشتر فضای نمایشگاه را به ناشران مذهبی اختصاص دادند. به این ترتیب، بیست و یکمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران، با حضور بیشترین ناشران مذهبی و کمترین شمار از ناشران غیرمذهبی برگزار شد.

4

در دو دهه‌ی اخیر، بخشی از بازار فروش کتاب کشور به دست چند بنگاه نشر دولتی افتاد که کار تهیه‌ی کتاب برای بخش آموزش کشور را برعهده دارند. تا سال گذشته، این بنگاه‌ها، نمونه‌های کتاب ناشران را تحویل می‌گرفتند و پس از بررسی، تعدادی از کتاب‌های پذیرفته­شده‌ی ناشر را با دریافت تخفیف چشمگیر، برای فروش به مدرسه‌ها از او می‌خریدند. نکته‌ی قابل­تأمل در این ماجرا این است که این بنگاه‌ها از این فعالیت، استفاده اقتصادی می‌بردند و مهمتر از آن، این که میزان تخفیف خرید از ناشر را خود تعیین می‌کردند.

امسال برای نخستین­بار، در نمایشگاهی که «یاد یار مهربان» نام داشت و از سوی «شرکت نشر شهر»، وابسته به شهرداری تهران برگزار شد، غرفه‌هایی در اختیار برخی از ناشران قرار داده شد تا در آن کتاب خود را، حضوری به فروش برسانند. در واقع در این نمایشگاه، مدرسه‌ها و نهادهای آموزشی شهر تهران با دریافت بن الکترونیک اهدایی کتاب از شهرداری، می‌توانستند برای تجهیز کتابخانه‌های خود اقدام کنند. اعتبار بن‌های پیشگفته از محل درآمد شهرداری تهران بود. اما در عمل، این برنامه که می‌توانست از راه فراهم­کردن ابزار تحقیق برای دانش‌آموزان و آموزگاران، به راستی نویدبخش شکوفایی فرهنگی در آینده باشد، در سایه رقابت‌های سیاسی عقیم ماند. گردانندگان وزارت آموزش و پرورش با این برآورد که این نمایشگاه به محبوبیت محمدباقر قالیباف، شهردار تهران و موفقیت او در انتخابات آینده‌ی ریاست جمهوری کمک خواهد کرد، در همان روز اول از حضور در سخنرانی قالیباف خودداری، و در حقیقت، آن را تحریم کردند.[4] در روزهای بعد، با توجه به کم‌شمار بودن بازدیدکنندگان، این گمان قوت گرفت که آموزش و پرورش، به طور غیررسمی، این نمایشگاه را تحریم کرده است. به این ترتیب، کوشش برای تجهیز کتابخانه‌های مدرسه‌های تهران قربانی درگیری سیاسی گروه‌های گوناگون نظام سیاسی کشور شد.

به فاصله‌ی کمی از این نمایشگاه و در جایی دیگر، گردانندگان سازمان حفاظت از محیط زیست مراسم بزرگداشت پنج نفر از کوشندگان ملی عرصه حفاظت از محیط زیست را که از سوی «انجمن علمی ارزیابی ایران» برگزار شد، تحریم کردند.[5] این همه در وضعی روی می‌دهد که در طول سه دهه‌ی گذشته، گفته­ای از محمد بهشتی، رئیس دیوان عالی کشور همچون ترجیع‌بندی، در همه‌ی دفاعیه‌های کارگزاران نظام سیاسی معاصر از شیوه‌ی عمل خود شنیده شده است.: «ما شیفتگان خدمتیم، نه تشنگان قدرت.» این از نمایشگاه و نگاه و رفتار دولت با نمایشگاهی که بخشی از خود آن دولت، آن را برای تجهیز کتابخانه‌های مدرسه‌های شهر تهران برگزار کرده است.

اما وضعیت ناشران در این نمایشگاه: چنان که گفتیم، امسال برای نخستین بار به ناشران اجازه داده شد تا خود در نمایشگاه حضور داشته باشند. این اما برای ناشرانی بود که شمار عنوان‌های انتشاریافته‌ی آنها به حد نصاب اعلام­شده می‌رسید. در واقع، ناشر باید دارای 150 عنوان کتاب انتشاریافته و تأییدشده از سوی برگزارکنندگان می‌بود تا بتواند در این نمایشگاه غرفه‌ی مستقل داشته باشد. ناشرانی که کمتر از 150 عنوان کتاب داشتند، در صورت تصویب کتابهایشان می‌توانستند به طور مشترک غرفه بگیرند. به این ترتیب نمایشگاهی شکل گرفت که گاه در یک غرفه‌ی 9متری آن، کتابهای 17 تا 20 ناشر، بی‌توجه به تفاوت موضوع کتاب‌ها، در کنار هم به خریداران مدرسه‌ها فروخته می‌شد. برای مثال، کتاب کودک در کنار کتاب تاریخ، دین، فلسفه سیاسی و... به فروش می‌رسید.

اما آنچه باید به سبب آن، به گردانندگان نمایشگاه از سوی برخی نهادهای خاص جایزه‌ای هم داده شود، رفتار توهین‌آمیز آنها با ناشران بود که حقیقتاً، مرزهای جدیدی در مفهوم توهین را گشود. در اینجا، نمونه‌هایی را برای آگاهی خوانندگان و دستگاه فرهنگی کشور می‌آورم:

1. به ناشران اعلام شد، کتاب مورد نیاز خود را باید پیش از ساعت 8 صبح به نمایشگاه بیاورند. این دستور بی‌توجه به این واقعیت داده شد که این نمایشگاه در جایی برگزار شده بود که تنها با خودروی شخصی یا تاکسی دربستی می‌شد به آن رسید و هیچ‌گونه وسیله‌ی حمل و نقل عمومی و خصوصی به شکل متعارف، در مسیر آن خدماتی عرضه نمی‌کرد. در چند مورد دیده شد، نگهبان در برابر خودرویی که کتاب را به محوطه‌ی نمایشگاه می‌آورد، چنان گارد گرفت که گویی خودرویی بمب‌گذاری شده به نمایشگاه نزدیک می‌شود. در ماجرایی دیگر، گفته شد که ناشران برای حمل کتاب خود از محوطه‌ی پارکینگ - که بیش از سیصدمتر با غرفه‌ی آنها فاصله داشت - باید گاری اختصاصی خود را به نمایشگاه بیاورند، بی‌توجه به اینکه چرخ‌دستی را در انبارهایی به کار می‌گیرند که چند صد عنوان کتاب در آنها انبار شده است و نه در نمایشگاهی که قرار است عنوان­هایی را برای فروش محدود 50 تا 100 نسخه­ای ارائه کند. یکی از ناشران که با گرفتن اجازه از یکی از کارمندان می‌خواست از چرخ‌ ویژه‌ی خریداران کتاب استفاده کند، با ممانعت «رئیس کل چرخ‌های نمایشگاه» روبرو شد. این رئیس کل در برابر پرسش ناشر که پس چگونه کتاب خود را از بیرون نمایشگاه به غرفه بیاورد، جمله‌ای به زبان آورد که تنها جمله‌ای است که ایرانیان معاصر از تمدن آمریکایی آموخته‌اند: «این مشکل شماست؛ مشکل من نیست.» برخی از گزارش‌ها نشان می‌دهد که این جمله به میان تیره‌های ایرانی در روستاها و شهرستانهای ایران هم راه یافته است و به گویش‌های آذری، بلوچی، تاتی، تالشی، خوزی، خراسانی، سیستانی، کردی، گیلکی، لری و مازندرانی هم برگردانده شده و در پاسخ مردم به بی­مسئولیتی هر کارگزار، به آنها تحویل داده می‌شود.

2. وضعیت فروش غذا از دیگر شاهکارهای اداره‌ی این نمایشگاه بود. بن غذا در فاصله‌ی ساعت 10 تا 12 به فروش می‌رسید و همه باید در این فاصله، برای خود بن غذا تهیه می‌کردند. دیگر اینکه، چند بار به ناشران تذکر داده شد که ناشران نباید از میز و صندلی‌های غذاخوری استفاده کنند و غذای خود را باید به غرفه ببرند و در آنجا بخورند. لازم به تذکر است که کسی حق استقرار میز و صندلی در غرفه را نداشت و اساساً، غرفه­ها طوری طراحی شده بودند که خریداران برای خرید کتاب باید به درون آنها می­آمدند و با بررسی کتاب، برای خرید آن تصمیم می­گرفتند.

3. در این نمایشگاه تنها برای ناشر یا جانشین او کارت شناسایی صادر شد. در واقع، ناشر یا جانشین او، و نه هر دو، باید از ساعت 8 تا 6 بعدازظهر، یکسره به کار ارائه اطلاعات و فروش کتاب به مراجعه‌کنندگان می‌پرداختند. در این نمایشگاه، ناشران نوعی تمرین استخدام در سازمان‌های نشر دولتی در آینده را از سر گذراندند.

4. بر اساس ضوابط نمایشگاه «یاد یار مهربان»، شرکت نشر شهر با تنظیم دلخواه تخفیف، خود را در سود ناشران سهیم کرد: از میزان فروش تا کمتر از 1 میلیون تومان 5/32%، فروش از 1 تا 10 میلیون تومان 35% ، فروش از 10 تا 20 میلیون تومان 5/37% و فروش بالای 20 میلیون تومان 40% تخفیف کسر شد. در واقع، ناشر هرچه بیشتر فعالیت می‌کرد، سود بیشتری را به شرکت نشر شهر می‌رساند.

اهدای کتاب به نهادهای همگانی از سنت­های پسندیده‌ای است که در سالهای پس از بهمن 1357، و پس از رفت و روب کتابخانه­های مدرسه­ها به دست نهاد موسوم به «امور تربیتی»[6] و زیر نظارت دولت قرار گرفت. در این سالها، دیگر اهدای کتاب امری اختیاری نیست؛ و هر کتاب، تنها پس از ممیزی به کتابخانه‌های مدرسه یا همگانی وارد می‌شود. این شیوه‌ی اهدای کتاب به مدرسه که شهرداری تهران در پیش گرفته است، عبارت‌های خنده­آوری را به یاد می­آورد که در سالهای اخیر به فراوانی آنها را می‌شنویم: «جایزه‌ی رایگان» یا «اهدای مجانی جایزه» - که در آنها، فرد یا سازمان دهنده‌ی جایزه، بر رایگان بودن جایزه تأکید می­کند!! اگر کسی بخواهد به کسی هدیه‌ای بدهد، هزینه‌ی آن را باید از جیب خود بپردازد و نه از محل تخفیف، و در واقع «مفت­خری» کالای فروشنده و سودبردن از بحران اقتصادی. چه می‌توان کرد؟ ظاهراً برای ناشربودن، این تاوان‌ها را هم باید پرداخت.

5. و سرانجام بخش «هماهنگی ناشران». این بخش در واقع بخش کارشکنی در کار ناشران بود و وظیفه‌ی خود را به خوبی انجام داد. خود شاهد بودم که ناشری برای گرفتن بارکد برای یک مجموعه کتاب که در کار فروشندگان نمایشگاه دشواری­هایی را پیش آورده بود، سه روز سرگردان بود. شایسته است، مسئول این بخش به سبب خدمات درخشان خود، به ریاست نمایشگاه ارتقاء مقام پیدا کند.

5

در طی چند روزی که صاحب این قلم عنوان کارمند یک ناشر، را در این نمایشگاه کار فروش کتاب برعهده داشت، به فکر افتاد به آن چند ناشر غیرخودی که، ظاهراً خیلی اتفاقی و اشتباهی، به این نمایشگاه راه پیدا کرده بودند، پیشنهاد کند، در سالهای آینده، خلوت صمیمانه دولت و ناشران خودی را به هم نزنند و آنها را با هم تنها بگذارند.

در فاصله‌ی نوشتن بندهای این مقاله، نگارنده از پنجره به بیرون نگاهی انداخت. در پیاده­رو روبرو، موتورسوار بی‌توجه به اعتراض‌ها و وحشت‌ زن و مرد و کودک، با سرعت از میان آنها ویراژ می‌داد و می‌رفت. راننده تاکسی به سبب حوصله­نداشتن مسافران برای بلندشدن و اجازه­دادن به مسافری دیگر برای پیاده شدن، زنی چادری را که کودکی را نیز در آغوش داشت، وادار می‌کرد از در پشت سر راننده پیاده شود. خودرویی، بی‌توجه به سوت و فریادهای افسر راهنمایی و رانندگی، با دهن‌کجی به چراغ قرمز و تابلوی «گردش به چپ ممنوع» به چپ می‌پیچید و دور می‌شد.

اما با این همه او امیدوار بود: شاید در این دوره، رئیس­جمهور جدید بتواند امکاناتی برای تعبیه‌ی سوراخی در سقف خودروها فراهم کند تا مردم دیگر برای پیاده‌شدن از تاکسی، مزاحم مسافران محترم بغل دستی خود نشوند و بتوانند از همان سوراخ به بیرون پرواز کنند. [7]



پی­نوشت­ها:

[1]. در دوره‌ی حاکمیت میرحسین موسوی یا به قول اصلاح­طلبان حکومتی ایران، آقای اسطوره، انهدام زیرساخت­های چندهزارساله اقتصادی، سیاسی و فرهنگی کشور آغاز شد. مثالی می­زنم: از آنجا که بسیاری از وزیران این دولت محترم از تحصیلکردگان آمریکا بودند، از روی نمونه­هایی آمریکایی، توسعه‌ی مورد نظر خود را پیش بردند. در ایران که یکی از نامهای تمدن آن، «تمدن کاریز (قنات)» است، کارشناسان او با صدور اجازه‌ی کندن چاه­های عمیق، از روی الگوی آب­رسانی برای کشاورزی در دشتهای تگزاس، شبکه‌ی قنات­های کشور را که دستاوردی چندهزارساله بود، منهدم کردند. برای ارزیابی کارنامه‌ی این دولت محترم، به دلیل بسته­شدن همه‌ی روزنامه­های مخالف دولت در آن روزگار، چاره­ای نیست جز بررسی مطالب روزنامه­های دولتی کیهان و اطلاعات. از آنجا که نسخه­های سالهای 1360 تا 1367 این دو روزنامه برای فروش به مردم موجود نیست، آقای اسطوره می­تواند برای آغاز کار معرفی خود به نسل جوان، روزنامه­های این سالها را در اختیار مردم قرار دهد.

[2]. یکی از وزیرانی که اداره‌ی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی را برعهده داشت، در روزی کارمندان این وزارتخانه را اخراج کرد تا کارمندانی به تمامی اسلامی را در آن به کار بگمارد. او عباس دوزدوزانی نام داشت. این عباس دوزدوزانی در انتخابات نخستین دوره‌ی شورای شهر تهران از سوی اصلاح­طلبان که داعیه‌ی تغییر وضعیت و اصلاح ساختار سیاسی جامعه را داشتند، به عنوان نامزد معرفی شد و به عضویت شورای شهر تهران درآمد. به نقل از کتاب این پانزده نفر. نوشته‌ی سهیلا بیگلرخانی. تهران. انتشارات هزاره سوم اندیشه، 1382، ص 184.

[3]. بیستمین سال برگزاری یک نمایشگاه، به طور طبیعی، نقطه‌ی عطفی در تاریخ آن به شمار می­آید. در این نقطه عطف، با بهانه‌ی راهبندان و سنگینی روند جابجایی خودروها در پیرامون نمایشگاه بین­المللی کتاب، و با وعده‌ی ساخت نمایشگاه در بیابانهای جنوب تهران، ناشران را برای برگزاری نمایشگاه کتاب به نمازگاه تهران - که شبستان آن حتی هوای کافی برای تنفس جمعیت بازدیدکننده از نمایشگاه ندارد و اساساً برای برگزاری نمایشگاه طراحی نشده است- راندند.

[4]. بیادی، ؟. «عدم حضور مسئولین آموزش و پرورش در افتتاحیه نمایشگاه به دلایل سیاسی بوده است.»؟ یاد یار مهربان، (ویژه­نامه روزانه ششمین نمایشگاه یاد یار مهربان)، شماره اول، یکشنبه 20 بهمن 1387، ص 1.

[5]. «عصر دیروز [2 اسفند 1387] از پنج نفر از چهره­های برتر محیط زیست ایران تحلیل شد. در این مراسم که با حضور جمع زیادی از کارشناسان و اساتید محیط زیست و منابع طبیعی دانشگاههای کشور در محل خانه‌ی معلم تهران برگزار شد، از مه­لقا ملاح، رئیس جمعیت زنان مبارزه با آلودگی محیط زیست؛ بیژن فرهنگ دره­شوری، پدر حیات وحش ایران با بیش از 45 سال سابقه مطالعه و تحقیق در محیط زیست طبیعی به ویژه حیات وحش؛ بهرام کیایی، بوم­شناس و عضو هیئت علمی دانشگاه شهید بهشتی؛ هنریک مجنونیان، پدر علم پارکداری ایران، و دکتر محمود شریعت، استاد بازنشسته دانشگاه تهران با تخصص در زمینه آلودگی­های محیط زیست به عنوان پنج چهره‌ی ماندگار محیط زیست ایران تقدیر شد.

به گزارش سبز پرس، همچنین دکتر مجید مخدوم، رئیس انجمن علمی ارزیابی محیط زیست ایران در این مراسم گفت: مطلع شدیم که گویا سازمان محیط زیست به مدیرانش گفته در این همایش شرکت نکنند؛ در حالی که این یک همایش علمی است و ما در این همایش قصد داشتیم با همدلی به تبادل افکار و موضوعات علمی بپردازیم و ارشاد کنیم.»

در این همایش همچنین مجمع عمومی دوسالانه‌ی انجمن­ علمی ارزیابی ایران با حضور نماینده وزارت علوم برگزار شد و دکتر مجید مخدوم، عضو هیئت علمی دانشکده منابع طبیعی ایران، بار دیگر با بیشترین آراء به عنوان عضو هیئت مدیره‌ی این انجمن انتخاب شد.» به نقل از روزنامه‌ی اعتماد ملی، شماره 865 ، شنبه 3 اسفند 1387، ص 13.

[6]. محمد خاتمی در راستای آنچه «اصلاحات سیاسی» می­نامید، نام «سازمان امور تربیتی» را به «سازمان ملی جوانان» تغییر داد. نکته‌ی بامزه اینکه مدیریت این سازمان، پس از این تغییر نام، همچنان با رحیم عبادی بود و ایشان پس از پایان عمر امور تربیتی در سازمان ملی جوانان هم به ریاست پرداخت.

[7]. در روزهای اوج­گیری اعتراض به دولت محمدرضاشاه پهلوی و پیروزی جنبش بهمن 1357، اسلام­گرایان که گویی همزمان، وظیفه‌ی تغییر و تعریف دوباره‌ی جهان و سرنگونی نظام سیاسی برسر کار ایران را با هم برعهده گرفته بودند، درباره‌ی تقریباً همه چیز، اظهار نظر و اعلام موضع می­کردند: از سینما و تئاتر گرفته تا برخورداری مخالفان حکومت از حق اعتراض و فعالیت سیاسی. در سالهای اخیر، اسلام­گرایان ادعا کردند معنای اتحادیه‌ی کارگری و سندیکای کارمندی در جامعه‌ی اسلامی با جامعه­های غربی متفاوت است. در موردی حتی گفته شد، یک سازمان شبه­نظامی همچون «بسیج» می­تواند جای «حزب» را بگیرد و با وجود بسیج، دیگر نیازی به حزب نیست. اظهارنظرهای ایشان در برابر هر پدیده­ای که نشانه­ای از نابسامانی و آشفتگی اجتماعی و اعتراض را جلوه­گر سازد، از این هم بامزه­تر است. در برابر رویداد هولناک خودسوزی چهار شهروند ایرانی در برابر مجلس شورای اسلامی، چند تن از اسلام­گرایان موضع گرفتند که به بازگویی فرمایش­های دو تن از برجسته­ترین آنها می­پردازیم: 1. علاءالدین بروجردی، رئیس کمیسیون امنیت ملی و سفیر سابق ایران در افغانستان و 2. اسدالله بادامچیان، عضو شورای مرکزی دسته‌ی هیئت موتلفه‌ی اسلامی و با حفظ سمت، بازاری.

«علاءالدین بروجردی، رئیس کمیسیون امنیت ملی نماینده­یی بود که فردی که در جلوی مجلس به خاطر مشکلات اقتصادی دست به خودسوزی زد را از پشت تریبون مجلس «معتاد» نامید. اما پس از اینکه بازپرس جنایی پرونده خبر داد این مرد 47 ساله مشکل اعتیاد و روانی نداشته و در سلامت کامل به سر می­برده، بروجردی روز گذشته در راهروهای مجلس خود را در حلقه‌ی خبرنگارانی گرفتار دید که از وی در مورد پشیمانی از زدن «تهمت» به یک شهروند فقیر پرسش­های قابل تأملی کردند. متن سخنان بروجردی با خبرنگاران پارلمانی به طور کامل درج می­شود:

- پشت تریبون مجلس از این مرحوم و خانواده­اش عذرخواهی می­کنید؟

بروجردی: به هر حال وی جانباز نبود.

- چون جانباز نبود، باید شما در صحن علنی مجلس تذکر می­دادید و به اشتباه او را معتاد می­نامیدید؟

بروجردی: طبیعی است یک جانباز هم ممکن است کار نامناسبی کند اما موضوع غیرواقعی بود و نیاز به تذکر داشت.

- اگر به درخواست­های این فرد توجه می­کردید، این اتفاق نمی­افتاد؟

بروجردی: فدایی، کاتوزیان و کوثری برای وی نامه­نگاری کرده بودند. پس خبر غیرواقعی بود و حکم می­کرد که از شأن مجلس دفاع کنیم.

- اما شما در تذکر وانمود کردید که فرد معتاد بوده یا اتهام زده شد.

بروجردی: اما به مجلس اتهام زده بودند باید دفاع می­کردیم.

- فرض محال که معتاد بوده اما به هر حال یک انسان است.

بروجردی: ما هم از اصل حادثه متأثر شدیم و مطالب عنوان شده اگر خلاف واقع باشد باید تذکر داده شود.

- چرا قبل از اینکه از پشت تریبون چنین اتهامی را مطرح کنید، بررسی نکردید؟

بروجردی: گفتم این اطلاعات را از حراست گرفته بودیم و حراست هم آنها را از بنیاد شهید، استانداری و خانواده­شان گرفته بودند.

- بازپرس ویژه گفته است فرد در بیمارستان مطهری به خاطر نداشتن پول جراحی، عمل نشده است. به جبران آن اظهارات در تأمین هزینه­ها کمک نمی­کنید؟

بروجردی: بعید است. مگر در بیمارستان دولتی بیمار را به خاطر نداشتن پول جراحی نمی­کنند؟ من خبر نداشتم.

- پیگیری معتادبودنش را می­کنید، پیگیری سالم­شدنش را نمی­کنید؟

بروجردی: ان­شاءالله پیگیری می­کنیم.

- مگر به کار وی رسیدگی نکردید؟ خب اگر بهزیستی به نامه‌ی نماینده­ها اهمیت می­داد که وی مستأصل نمی­شد و خودش را آتش نمی­زد.

بروجردی: چه کسی گفته بهزیستی جواب نداده؟ مگر شما تا الان برای بهزیستی نامه گرفته­اید؟

- نامه‌ی نماینده را پاره می­کنند و دست رد به سینه‌ی مردم می­زنند.

بروجردی: کسی که بیماری روانی داشته باشد خودش را می­سوزاند.

- طرف مشکل روانی داشته یا مشکل اقتصادی؟

بروجردی: مشکل فقط اقتصادی نیست، بچه­پولدارش که شیشه و کراک می­کشد هم ممکن است خودکشی کند.

- اما این فرد از سر فقر به مجلس پناه آورده بود نه از سر بچه­پولداری.

بروجردی: ما حتی شنیدیم که بچه‌ی این فرد شیشه و کراک هم مصرف می­کرده.

- اما این صورت مسأله را عوض­کردن صحیح نیست.

بروجردی: اگر فرد معتاد نبود، در جهت دفاع از حیثیت وی اقدام می­کردیم. «باید از خودمان دفاع می­کردیم»، به نقل از روزنامه‌ی اعتماد، شماره‌ی 1895، اول اسفند 1387، ص 2.

کسانی که تا به امروز از شهادت مظلومانه و غریبانه‌ی دیپلمات­های ایران در مزار شریف به دست وحشیان طالبان در شگفت بودند، با خواندن مطالب علاءالدین بروجردی می­توانند حدود «کمالات» آقای سفیر را درک کنند. در واقع، اسارت دیپلمات­های ایران در دست طالبان نشان می­دهد که آقای سفیر چقدر از قضایایی که در افغانستان می­گذشت، باخبر بوده است.

اسدالله بادامچیان در گفت­وگویی درباره‌ی خودسوزی شهروندان چنین می­گوید:

«- در طول یک هفته چهار خودسوزی در تهران انجام شد. این اتفاقات زنگ خطر به شعارهای اقتصادی دولت نهم نیست؟

بادامچیان: ممکن است مربوط به بازی سیاسی باشد، مثل بازی سیاسی که الان توی مجلس در جریان است. بعضی از آقایان اصلاح­طلب پشت تریبون همه را متهم می­کنند.

- یعنی فردی که خودسوزی کرد حاضر است عملیات انتحاری برای یک هدف سیاسی اصلاح­طلبان انجام بدهد؟

بادامچیان: نمی­میرند، معمولاً درمان می­شوند.

- اما تا حالا دو نفر از افرادی که اقدام به خودسوزی کرده­اند، فوت شده­اند.

بادامچیان: من که نگفتم همه­اش این است، ممکن است فشار هم به آنها آمده باشد اما برخی از اینها سیاسی­کاری است.

- فشار اقتصادی به مردم را قبول دارید؟ اگر مشکل معیشت نبود، کار به خودسوزی می­کشید؟

بادامچیان: این هم از همان سئوال­های تیپ اصلاح­طلبی است. فشار اقتصادی به مردم زیاد است. فلان است، جوسازی، فضاسازی.

- به هر حال واقعیت است.

بادامچیان: به هر حال طبیعی است در کشور پیشرفت هست و درصد کسانی که اکنون دارای زندگی خوب هستند قابل مقایسه با قبل نیست. البته درصدی افراد که دارای مشکلات هستند همیشه در جامعه وجود دارد. تلاش هم هست این مسأله را حل کنیم.

- اما شواهد و اعتراض­های مردم خلاف این را نشان می­دهد. خط فقر 800 هزار تومان است. مردم فقیر نیستند؟

بادامچیان: من به این آمار اعتقادی ندارم.

- به هر حال شواهد این ادعا وضع معیشت مردم و فشار اقتصادی است.

بادامچیان: یک خانوار را زن و مرد اداره می­کنند که حقوق­شان را روی هم می­گذارند. همه جای دنیا همین­طور است.

- اما حقوق زن و مرد کارمند را جمع هم کنیم 500 هزار تومان نمی­شود.

بادامچیان: هزینه‌ی زندگی در تهران با شهرستان، روستا و عشایر فرق دارد.

- اما در همان روستا هم مردم از افزایش مشکلات اقتصادی در زمان احمدی­نژاد گلایه می­کنند. مردم فقیرتر شدند یا ثروتمندتر؟

بادامچیان: شما به سئوال من جواب بدهید. کشور فقیرتر شد یا ثروتمندتر؟

- ما از مردم فقیر صبحت می­کنیم. کشور با نفت 140 دلار باید ثروتمندتر شده باشد اما این پول به جیب مردم نرفته است.

بادامچیان: کشور ثروتمندتر شده، این همه سازندگی و پول در گردش یعنی کشور ثروتمند است. این ثروت در اختیار چه کسی است؟

- این سئوال مردم است، پول نفت کجا می­رود؟

بادامچیان: این پول در خدمت همه قرار گرفته. معمولاً چند دهک بالا دارای زندگی مرفه هستند. بخشی هم در سختی به سر می­برند. دولت در حال رسیدگی است.

- اما مردم معتقدند فقیرتر می­شوند.

بادامچیان: فرهنگ مردم تغییر کرده است. چرا در خانه‌ی خودمان تلاش نمی­کنیم مربا تولید کنیم؟

- یعنی سطح توقع مردم بالا رفته است؟

بادامچیان: مردم حاضر نیستند یک مرغ در خانه­شان نگهداری کنند چون بو می­دهد، مبادا تخم­مرغ­شان را این­طور تأمین کنند. از سه میلیون خانه­یی که در تهران داریم چند نفر پرنده دارند. چند نفر در گلدانشان ریحان می­کارند تا نان و پنیرشان را با ریحان بخورند.

- یعنی مردم برگردند به 100 سال پیش تا فقیر نباشند؟

بادامچیان: مردم الان در صبحانه‌ی خود تخم­مرغ درشت، ماست، کره، پنیر، شکلات و... دارند. می­گوییم چرا کار نمی­کنید، خب کسی باید تولید کند، کسی بخورد.

- پس به نظر شما توقع مردم بالا رفته؟

بادامچیان: مشکل این است که تلاش می­کنیم تولید ناخالص ملی بالا رود. چهار سال پیش با همه‌ی غارت­هایی که دولت قبل می­کرد هفت میلیارد دلار بدهی داشتیم، امروز کشور ثروتمند است. به هر حال سختی­ها هم وجود دارد.» «خودسوزی­ها ممکن است بازی سیاسی باشد.» به نقل از روزنامه‌ی اعتماد، شماره‌ی 1901، 11 اسفند 1387، ص 2.

از آنجا که بیشتر گفته­های اسدالله بادامچیان، مربوط به توهم­های او در درگیری با یک دشمن فرضی به نام اصلاح­طلبان حکومتی است، پاسخ به او در این زمینه­ها را به همان اصلاح­طلبان وامی­گذارم. اما نکته‌ی جالبی که در میان سخنان او دیده می­شود، این است که می­گوید، «مردم الان سر سفره صبحانه‌ی خود تخم­مرغ درشت، ماست، کره، پنیر، شکلات و... دارند. می­گوییم چرا کار نمی­کنید، خب کسی باید تولید کند، کسی بخورد.»

تجربه‌ی عادی بشری و بررسی­های علمی نشان می­دهد، اگر کسی، آن هم در ایران که در منطقه‌ی آب و هوایی گرم و خشک واقع است، چنین صبحانه­ای بخورد، احتمالاً به یاد روزهای ماه عسل خود خواهد افتاد و با نگاه­داشتن همسر در خانه برای ساختن یک روز باشکوه و رویایی، از کار و زندگی خواهد افتاد. به این ترتیب، حتماً کشور نیمه­تعطیل ایران، کاملاً تعطیل خواهد شد. و اما جمله­های بعدی او: «چرا کار نمی­کنید، خب کسی باید تولید کند، کسی بخورد.»

در پاسخ به این گفته­ها باید گفت آن کس هم که کار می­کرد، در سالهای اخیر با ورود کالاهای بنجل از کشور برادر، چین، کار خود را از دست داد: کارگران و صنعتگران بخشهای کیف، کفش، پارچه، لباس و به تازگی طلا و جواهر، که اخبار آنها را اسدالله بادامچیان، از همه بهتر دارد و می­داند.

دیگر اینکه اگر بادامچیان دو جمله­ای حرف راست زده باشد همین دو جمله است که می­گوید: «کسی باید تولید کند، کسی بخورد.» در سامان کنونی اقتصاد، یک ملت باید تولید کند تا تو و همکارانت بخورید. یاد آن ملی­گرای خوشنام بخیر که تنها یک سال پس از پیروزی اسلام­گرایان در بهمن 1357، اعلام کرد، سود بخش پارچه تنها در طول یک سال گذشته، بیش از درآمد آن در دو دهه‌ی قبل بوده است؛ و این سود را اسلام­گرایان در سایه‌ی بیرون­راندن یهودیان، مسیحیان و دیگر اقلیت­های مذهبی از بازار و انحصاری کردن ورود کالا به دست آوردند. نام این ملی­گرای شریف را می­گذارم تا خود بادامچیان به مردم اعلام کند.

پاسخ بازاریان اسلام­گرا و تشکل­های سیاسی آنها به افشاگری آن چهره‌ی ملی این بود: «کسانی که این حرفها را می­زنند، عزت اسلام را نمی­توانند ببینند.»

تصور می­کنم، وقت آن رسیده باشد که نظریه­پردازان اسلام­گرا دست به کار تعریف دوباره‌ی چراغ قرمز، پیاده­رو، سواره­رو و مقررات راهنمایی و رانندگی بزنند؛ چون احتمالاً، این باعث سرشکستگی است که مقررات رفت و آمد و رانندگی در کشورهای اسلامی مانند کشورهای غربی باشد.

عقاب علی­احمدی

تهران 12/12/1387


نوشته‌های دیگر عقاب علی احمدی را در روزنامک بخوانید


برداشت از این تارنگار، تنها با یادکرد از نام نویسنده و نام روزنامک امکان پذیر است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 19  توسط عقاب علي‌احمدي  |