
نگاهِ مادرانه به تاریخ! (1)
* بعد از 28 مرداد 32 و شکست یا ناکامی حزب توده در استقرارِ «ایرانستان»ِ وابسته به شوروی، زرّادخانههای حزب توده، در یک کارزار تبلیغاتی عظیم و گسترده، باعث انسداد سیاسی و فکریِ جامعهی روشنفکری ایران شد، بطوریکه همه، بجای فکر کردن، «نقل قول» میکردند. در واقع از این زمان، ما با «تعطیل تاریخ» روبرو شدهایم!
* خلیل ملکی، بعنوان یک اندیشمند شریف و یک آذربایجانیِ ایراندوست، هیچگاه در دامِ «تجزیهطلبانان فرقه»ای گرفتار نشد و مانند حسین کاظمزاده ایرانشهر، احمد کسروی، تقی ارانی، سید حسن تقیزاده، امیرخیزی و دیگران معتقد به یکپارچگی و حفظ تمامیّت ارضی ایران و استفاده از زبان فارسی در مدارس آذربایجان (بعنوان زبان ملّی و مشترک همهی اقوام ایرانی) بود.
* هدف اساسی من، رسیدن به یک روایت «نزدیک به حقیقت» بود و امیدوار بودم که چنین کتابی بتواند دربارهی مهمترین، مبهمترین و پُرمناقشهترین رویداد تاریخ معاصر ایران، ما را به یک درک ملّی و مشترک از تاریخ معاصر ایران برساند... ایکاش دوستانِ «ادیب» و «برومندِ» ما، همّت کنند و با اسناد و ادب و استدلال، به تزِ اصلی یا کلیدی کتابم، دربارهی «نقش و نقشهی دکتر مصدّق در روز 28 مرداد» پاسخ دهند.
***
اشاره:
کتاب «دکتر محمّد مصدّق؛ آسیبشناسی یک شکست» و گفتوگوی «روزنامک» با علی میرفطروس، بازتاب گستردهای در محافل سیاسی و روشنفکری ما داشته و چنانکه پیشبینی میشد، واکنشهای فراوانی را دامن زده است.
میرفطروس، در «آسیبشناسی یک شکست» و نیز در سراسرِ این گفتوگو، بر صراحت و شجاعت اخلاقی یک روشنفکر واقعی، وفادار ماند، مسئلهای که به قول استاد صدرالدین الهی: «آن نایافته گوهری که باید گردنآویزِ همهی متفکّران امروز و فردای ما باشد»... او در بازخوانی تاریخ معاصر ایران، بسیاری از«تقیّهها» و «خط قرمزهای سنّتی» را پشت سر گذاشته و روایت تازهای دربارهی رویدادها و شخصیّتهای سیاسی تاریخ معاصر ارائه داده و ما را به داشتن یک «تاریخ ملّی» فراخوانده است. میرفطروس، داشتن این «تاریخ ملّی» را محصولِ «نگاهِ مادرانه به تاریخ و شخصیّتهای سیاسی این دوران» میداند، به همین جهت است که او، هم به آیتالله کاشانی و دکتر بقائی و حسین مکّی، هم به رضاشاه و محمّدرضا شاه، و هم به قوامالسلطنه و دکتر مصدّق و دیگران، به دیدهی انصاف و عدالت نگریسته است. این انصاف و اعتدال باعث شده تا میرفطروس در برخی موارد نظرات نویسندگانی مانند دکتر محمّدعلی موحّد را نیز مورد تردید و نقد قرار دهد، از جمله ردّ ِ نظر دکتر موحّد در انتساب دکتر حسین فاطمی به همکاری با انگلیسیها.
میرفطروس رویداد 28 مرداد 32 را «نه کودتا و نه قیام ملّی» میداند و در اینباره، نظر تازهای دارد که بسیار بدیع و قابل تأمّل است. با این دیدگاه تازه است که در آغاز این گفتوگو نوشتهایم: «با انتشار کتاب «آسیبشناسی یک شکست»، پژوهشهای موجود دربارهی دکتر مصدّق و خصوصاً رویداد ۲۸ اَمرداد ۳۲ را میتوان به دو بخش تقسیم کرد: پژوهشهای پیش از «آسیبشناسی یک شکست»، و پژوهشهای پس از آن.»
در اینجا ضمن انتشار بخش ششم این گفتوگو، یادآور میشویم که ترجمهی انگلیسی کتاب «دکتر مصدّق؛ آسیبشناسی یک شکست» در دست انجام و انتشار است و متن کامل این گفتوگو نیز در کتاب «نقدها و نگاهها» چاپ و منتشر خواهد شد.
مسعود لقمان
مسعود لقمان: شما در کتابتان، خلیل ملکی را نیز سیاستمداری صاحبفضل و فضلیت و «اندیشمندی تنها» معرفی کردهاید، شما در ملکی چه فضیلتی دیدید که اینهمه به او بها دادهاید؟
علی میرفطروس: چنانکه دربارهی محمّدعلی فروغی گفتهام، این مسئلهی «فضل» و «فضیلت» یکی از دغدغههای فکری من در بررسی شخصیّتهای این دوران بود. شاید به این جهت که من – اساساً - نگاه «اخلاقی» به سیاست دارم و معتقدم آنجا که اخلاق نباشد، سیاست به جهنّمی بیبازگشت ختم میشود... شاید یکی از علل شکست دکتر مصدّق و یا - خصوصاً - یکی از علل انقلاب 57 ، فقدان اخلاق و آیندهنگری در میان رهبران سیاسی و روشنفکران ما بود.
متأسّفانه در نزد عموم رهبران سیاسی این دوران، سیاست با «سیّاسی» (به معنای حیله و نیرنگ) همراه بود و این امرِ ناهنجار، آنچنان گسترده بود که بررسی زندگی بسیاری از رجُل سیاسیِ معروف، هر پژوهشگر مُنصفی را «شرمنده» میکند. در واقع هرقدر که از مشروطیّت به این سو میآئیم، وجود این«فضل» و «فضیلت» را در نزدِ رجُل سیاسیِ ما، کمرنگ و کمرنگتر میبینیم و چنانکه گفتهام در دوران ملّی شدن صنعت نفت و حکومت کوتاه دکتر مصدّق، بسیاری از رجل سیاسی ما از «فضیلت» به«رذیلت» و از «مخالفت» به «دشمنی» یا «حذف رقیب» سقوط میکنند. در این میان، من، محمّدعلی فروغی، دکتر غلامحسین صدیقی (وزیر کشور دولت دکتر مصدّق) و بعد، تا حدود زیادی، خلیل ملکی را بخاطرِ داشتنِ توأمانِ این «فضل» و «فضیلت»، چهرههائی درخشان و استثنائی یافتهام... وجه مشخّصهی این سه شخصیّت، اخلاقگرائی در سیاست و خصوصاً فرهنگسازی بود، نه سیاستبازی و شاید بهمین جهت است که در چرخهی پُر پیچ و تابِ سیاست ایران، نتوانستند «کامیاب» شوند. شاید آلبر کامو حقّ داشت که میگفت: «هنرمندان راستین، فاتحان سیاسی خوبی نخواهند بود، زیرا که عاجزند». خلیل ملکی یکی از این «هنرمندان راستین» بود که به گفتهی یکی از یارانش (دکتر همایون کاتوزیان): «در عُمر ِ خود، یک کلمه دروغ نگفته بود.»... با چنین اخلاق و منشی، خلیل ملکی یکی از مظلومترین چهرههای سیاسی تاریخ معاصر ایران است، کسی که در «حمّام فین حزب توده» چنان رگ زده شد که آگاهی از عقاید او هنور نیز جزوِ «ممنوعهها» بشمار میرود. کافیست که به نامه یا رنجنامهی ملکی به دوست دیرینش (عبدالحسین نوشین) نگاه کنیم تا با تنهائیِ عظیم ملکی در برابرِ زرّادخانهی دروغپردازِ حزب توده و با رنج و شکنجهای بزرگش در مقابل «بروتوسهای وطنی» آشنا شویم:
- «من ،همواره عادت کردهام که از بروتوسها از پشت خنجر بخورم.»
خلیل ملکی از این نظر هم ممتاز بود که بعنوان یک اندیشمند شریف و یک آذربایجانیِ ایراندوست، هیچگاه در دام «تجزیهطلبانان فرقه»ای گرفتار نشد و لذا، در آشوبها و جداسریهای آن دوران، مانند بسیارانی دیگر، در برابرِ رهبران «فرقهی دموکرات آذربایجان» قد علَم کرد. او شدیداً معتقد به یکپارچگی و حفظ تمامیّت ارضی ایران بود و مانند حسین کاظمزاده ایرانشهر، احمد کسروی، تقی ارانی، سید حسن تقیزاده، امیرخیزی و دیگران، به استفاده از زبان فارسی در مدارس آذربایجان (بعنوان زبان ملّی و مشترک همهی اقوام ایرانی) اصرار داشت. ملکی، حوزهی عملِ خود را جامعهی ایران میدانست و لذا بسیاری از تئوریهای وارداتی را قابل تحقّق در ایران نمیدانست. از اینرو: او با اینکه یک مارکسیستِ معتقد بود، امّا به «سوسیالیسم ایرانی» اعتقاد داشت، سوسیالیسمی که از درون تاریخ و فرهنگ ایران بجوشد و منافع ملّی ایران را قربانی مصالح یا منافع اردوگاه شوروی نکند. از این دیدگاه است که گروهی، ملکی را یک «مارکسیست ملّی» نامیدهاند.



|
میرفطروس: با نگاهی به تاریخ معاصر ایران، میبینیم که رقابتهای سیاسی، عموماً معطوف به «حذف رقیب» از صحنه ی سیاست بود آنچنانکه «ترور شخصیّت» و حتّی ترور فیزیکیِ مخالفان، امری «مباح» و موجّه بشمار میرفت. از همین رو، ترور رزمآرا یا هژیر و دیگران،با تأئید و شادمانی عموم سران و رهبران جبههی ملّی، همراه بود. با این خصلتِ «حذف رقیب» است که شخصیّت برجستهای مانند حسین مکّی، یک شَبه، از «سرباز فداکار وطن» به جایگاهِ «سرباز خطاکار وطن» سقوط میکند، درحالیکه میدانیم او بهمراه دکتر مظفّر بقائی و آیتالله کاشانی در ملّی کردن صنعت نفت، نقشی اساسی و گاه، تعیینکننده داشت!
قوامالسلطنه نیز مانند دکتر مصدّق، فرزند زمانهی خود بود؛ با ضعفها و قدرتهای خاصّ خود، امّا در یک نگاه کُلّی میتوان گفت که قوامالسلطنه، سیاستمداری واقعگرا یا پراگماتیست بود و درک درستتری از جهان و جامعه داشت. هر دوی آنان از درونِ دربارِ قاجار برخاسته بودند امّا مصدّق، همواره، احمدشاه قاجار را «پادشاه جوانبخت، وطنپرست و دموکرات» مینامید و از آغاز، حکومت پهلوی را «ساخته و پرداختهی انگلیسیها» میدانست، بیآنکه یادآور شود که پادشاهان قاجار، خود، ساخته و پرداخته و بازیچهی دستِ کدام قدرت خارجی بودند؟ او هیچگاه از بیلیاقتی قاجارها در از دست دادن شهرهای شمال شرقی ایران و از 17 شهر قفقاز سخنی نگفت... از این گذشته، تعلّق خاطر قوامالسلطنه به منافع ملّی باعث شده بود تا او – برخلاف مصدّق – دغدغهی زیادی برای «حفظ وجاهت ملّیِ» خود نداشته باشد، بهمین جهت، قوام در شرایط حسّاس و دشوار، مردِ میدانهای پُرخطر بود، در اینباره کافی است که جرأت و جسارت او را در پایان دادن به غائلهی آذربایجان و پیشبُرد درستِ مذاکره با روسها و خصوصاً با شخصِ استالین و در نتیجه، رهائی آذربایجان را بخاطر آوریم، مذاکراتی که حتّی دکتر مصدّق نیز از کاردانی، لیاقت و سیاستورزیِ قوامالسلطنه، ستایش کرده بود!

لقمان: شما در بررسی دوران مصدّق و آسیبشناسی شکستِ وی، کوشیدهاید تا میان انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی، پُل بزنید، محور یا محورهای این «پُل» چه مفاهیمیاند؟ و اصولاً ما چگونه از یک «انقلاب مشروطه» به یک «انقلاب مشروعه» گذر کردهایم؟
میرفطروس: فکر میکنم که پایههای اصلی این «پُل»، عامل ساختاری و توسعهنیافتگی سیاسی - فرهنگی جامعه بود. به عبارت دیگر: با وجود فداکاریها و مبارزات روشنفکران لائیک در انقلاب مشروطیّت (مانند: میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل، میرزا یحیی اسکندری، میرزا محمّدعلی خان تربیت، حیدرخان عمواوغلی و سیّدحسن تقیزاده و دیگران) در ارتقای شعارها و خواستهای جنبش مشروطیّت، آن ضعفهای ساختاری که باعث مصالحه بین مشروطهطلبان و مشروعهخواهان و در نتیجه: موجب ناکامی بسیاری از آرمانهای جنبش مشروطیّت شده بودند، در سراسر دوران مصدّق تا انقلاب 57 نیز ادامه یافتند. در واقع، ساختار سنّتی جامعه و التقاط اندیشههای ملّی و مذهبی در عرصههای سیاسی، تحقّق بسیاری از شعارهای عُرفی روشنفکران لائیک را محدود یا غیرممکن میکرد و مصدّق مجبور بود تا برای تحقّقِ ملّی کردن صنعت نفت، از این نیروهای مذهبی استفاده کند... بهمین جهت در پایان کتاب اشاره کردهام: «روندها و رویدادهای سیاسی در ایران (از انقلاب مشروطیّت تا انقلاب اسلامی) نشان میدهند که بر خلاف نظر «مستشارالدوله»، مشکل جامعهی ما، «یک کلمه» (یعنی قانون) نیست، بلکه مشکل اساسی، یک مشکل ساختاری، معرفتی و فرهنگی است و بهمین اعتبار، نیازمند مهندسی اجتماعی تدریجی (به تعبیر پوپر) و مستلزم یک پیکار تاریخی و درازمدّت است.»
لقمان: چرا شما اینهمه روی «تاریخ ملّی» تأکید میکنید؟ اساساً چگونه ما میتوانیم بر این گذشتهی عصبی و ناشاد فائق شویم و تاریخمان را بسترِ آشتی و تفاهم ملّی بسازیم؟ وچرا روشنفکران ما نمیخواهند «گذشته» را به «تاریخ» تبدیل کنند؟
میرفطروس: برای ملّتهای آزاد و پیشرفته، تاریخ، همانند آینهی اتومبیل جهتِ نگاه کردن به عقب (گذشته) برای رفتن به جلو (آینده) است (این تشبیه زیبا را مدیون دوستم، مهندس مازیار قویدل هستم)، درحالیکه در نزدِ ما، تاریخ به معنای اسارت در گذشته میباشد، بهمین جهت است که پس از گذشت بیش از 50 سال، ما هنوز نتوانستهایم به یک توافق یا آشتی ملّی دربارهی رویداد 28 مرداد برسیم. روشن است که جامعهی مدنی، اساساً، تبلور یک جامعهی ملّی است و یکی از مؤلّفههای اصلی جامعهی ملّی هم، داشتن تفاهم ملّی روی حوادث و شخصیّتهای مهمّ سیاسی یا تاریخی است. اینکه پس از گذشت بیش از 50 سال، ما هنوز نتوانستهایم «تقویم» (گذشته) را به «تاریخ» بدَل کنیم، نشانهی آنست که چقدر ما از پایهها و مایههای اصلی جامعهی مدنی دوریم!... این «قبیله گرائی» و نداشتنِ یک درک ملّی و مشترک از تاریخ معاصر، سرچشمهی بسیاری از رویدادهای مهمّ در تاریخ معاصر و خصوصاً یکی از علل اساسی وقوع «انقلاب شکوهمند اسلامی» است!
در واقع، بعد از 28 مرداد 32 و شکست یا ناکامی حزب توده در استقرارِ «ایرانستان»ِ وابسته به شوروی، زرّادخانههای تئوریک حزب توده، در یک کارزارِ تبلیغاتی عظیم و گسترده، باعث انسداد سیاسی و فکریِ جامعهی روشنفکری ایران شد، بطوریکه «عقل نقّاد» به «عقل نقّال» سقوط کرد و همه بجای فکر کردن، «نقل قول» میکردند. در واقع از این زمان، ما با «تعطیل تاریخ» روبرو شدهایم، آنچنانکه روایتهای حزب توده دربارهی رویدادها و شخصیّتهای سیاسی این دوران، حافظهی روشنفکران و رهبران سیاسی ما را اِشغال کرد... بسیاری از دوستان ما، در جبههی ملّی، نیز (بیآنکه خود بخواهند) از این روایتهای حزب توده، تغذیه کردند و میکنند. همگامی و همراهیِ «بشارتنامه نویسانِ جبههی ملّی» در «انقلاب شکوهمند اسلامی»، ناشی از همین «همدلی» و درک مشترکشان از تاریخ معاصر ایران بود...
همانطور که در دیباچهی کتاب اشاره کرده ام:«عرصــهی تحقیقات تاریخی، عرصــهی نسبیـّتها، احتمالات و امكانات است و لذا نگارنده كوشيده تا بجای پيشداوری و طرح «نظرات قطعی و حتمی»، با طرح سئوالاتی، خواننده را به داوری و تأمل فراخوانَد. همچنين، نگارنده بدنبال يك بررسی جامع و گسترده از ماجرای ملّی شدن صنعت نفت و شخصيـّتهای سياسی دوران مورد بحث نيست، كمبودها و كاستیهای احتمالی كتاب، هم از اين روست... مفهوم «آسيبشناسی» ـ اساساً ـ ناظر بر ضعفها، نارسائیها و اشتباهات است، از اين رو، نويسنده ضمن احترام عميق به شخصيـّتهای ممتاز تاريخ معاصر ايران، در تحليل خود، از مدح و ثناهای رايج سياسی پرهيز كرده است. به نظر نگارنده: هم رضاشاه، هم محمدرضا شاه، هم قوامالسلطنه و هم مصدّق، در بلندپروازیهای مغرورانــهی خويش، ايران را سربلند و آزاد و آباد میخواستند، هر چندكه سرانجام، هر يك ـ چونان عقابی بلندپرواز ـ در فضای تنگ محدوديـّتها، ضعفها و اشتباهات، پَر سوختند و «پَرپَر» زدند...»(آسیبشناسی...، ص 25). بنابراین امیدوارم است که دوستان و خصوصاً دوستان جوان و دانشجوی من، با آرامش و اندیشه و مدارا به مطالب و مستندات کتاب «آسیبشناسی...» بنگرند تا اشتباهات ایرانسوز «بشارتنامه نویسانِ طلبکار» را تکرار نکنند. همانطور که در کتاب گفتهام: «پس از گذشت بيش از 50 سال، «28 مرداد 32» را (به هر نامی كه بناميم) بعنوان يك «گذشته»، بايد به «تاريخ» تبديل كرد و آن را «موضوع» مطالعات و تحقيقات منصفانه قرار داد. از ياد نبريم كه ملّتهائی چون اسپانيائیها، شيليائیها و آفريقایجنوبیها، تاريخ معاصرشان بسيار بسيار خونبارتر و ناشادتر از تاريخ معاصر ماست، امّا آنان ـ با بلندنظری، آگاهی و چشـمپـوشی (نه فراموشی) و با نگاه به آينده ـ كوشيدند تا بر گذشتــــهی عـَصَبی و ناشاد خويش فائق آيند و تاريخشان را عامل همبستگی، آشتی و تفاهم ملّی سازند.»(آسیب شناسی...، ص 32).
|
لقمان: شما در کتاب « دکتر محمّدمصدّق؛ آسیبشناسی یک شکست» با نوعی ساختارشکنیِ میشل فوکوئی، باورهای به اصطلاح «مُسلّم» و تابوهای رایج سیاسی را به چالش گرفتهاید و شکستهاید. گفتوگوی شما با «روزنامک» هم درهمین راستا بود و بهمین جهت، بازتاب گستردهای درمحافل سیاسی و روشنفکری ما داشته و چنانکه پیشبینی میشد، مناظرههای فراوانی را دامن زده است. شما خودتان دربارهی این «واکنش»ها چه فکر میکنید؟
میرفطروس: در «تذکرةالاولیا» آمده است: «شربتی را که ما از برای حوصلهی پیلان ساخته باشیم، در سینهی موران نتوان ریخت»...
من بسیار بسیار منتظر و مشتاق بودم تا نظرات دوستان، خصوصاً دوستان «جبههی ملّی» را، در نقد یا ردّ ِ فرضیّه یا تزِ اصلی کتاب (دربارهی «نقش و نقشهی دکتر مصدّق در روز 28 مرداد») بخوانم و از آنها در تصحیح نظراتم استفاده کنم، امّا متأسفم که چیزی جز پرخاش و عصبیّت و اتّهام و توهین و تحریفِ نوشتههایم ندیدهام. این امر، نشانهی دیگری از توسعهنیافتگی ذهنی و فقدان عقلانیّت و اخلاق در عرصهی مباحثات سیاسی در ایران است، چیزی که یکی از دیپلماتهای خارجی مقیم ایران در زمان مصدّق نیز، به درستی، به آن اشاره کرده است: «مباحثات سیاسی در ایران، چیزی جز خشم و هیاهوی ذهنهای توسعه نیافته نیست!»(آسیب شناسی...، ص 18).
حوادث خونین و آوارهای سهمگین سالهای اخیر، این دوستان را باید فروتن یا فروتنتر سازد تا بار دیگر، «مخالفت» را با «دشمنی» اشتباه نکنند و به یاد داشته باشند: بسیاری از فرهیختگان و فرزانگانی که در غوغای «روشنفکران عوام» یا «عوامان روشنفکر» سوختهاند (مانند خلیل ملکی)، ایران را سربلند و آزاد و آباد میخواستند... من در دیباچهی کتاب (ص 34)، از همهی منتقدان کتابم صمیمانه سپاسگزاری کردهام، هرچند، افرادی هم هستند که با آوازهگریهای مشکوک خویش، همچنان به «آسیبرسانی به حافظهی تاریخی» ادامه میدهند، افرادی که «با کینههای شیطانی/ به دنبال«بُردن» هستند/ در بازیِ سنگینی/ که دیری ست/ آن را «باخته»اند...»(1)
ماکس پلانک (Max Planck) میگويد:
- در فيزيک وقتی نظریهی جديدی عرضه میشود، معمولاً مخالفانی دارد. امّا اين نظريّه، سرانجام قبول عام میيابد، نه به اين سبب که مخالفان، مُجاب شدهاند، بلکه به آن سبب که آنان پير شدهاند و مُردهاند»...
هدف اساسی من در تألیف کتاب «آسیبشناسی یک شکست»، رسیدن به یک روایت «نزدیک به حقیقت» بود و امیدوار بودم که چنین کتابی بتواند ما را دربارهی مهمترین،مبهمترین و پُرمناقشهترین رویداد تاریخ معاصر ایران، به یک درک ملّی و مشترک برساند... ایکاش دوستانِ «ادیب» و «برومند» ما، همّت کنند و با اسناد و ادب و استدلال، به تزِ اصلی یا کلیدی کتابم، دربارهی«نقش و نقشهی دکتر مصدّق در روز 28 مرداد» پاسخ دهند.
ادامه دارد
پانویس:
1- برای پاسخهائی چند به چنین افرادی، نگاه کنید به: (1)، (2)، (3)، (4) و (5)
تارنمای دکتر علی میرفطروس
سایر نوشته های دکتر میرفطروس در روزنامک:

دکتر محمد مصدق؛ آسیب شناسی یک شکست
مصدّق؛ مُمكنات و محدوديـّتهای يك «دموكرات»
28مرداد 32: از افسانه تا واقعیّت (بخش نخست)
28مرداد 32: از افسانه تا واقعیّت (بخش دوم)
سازمان افسران حزب توده، دکترمصدّق و رویداد 28 مرداد 32 (بخش نخست)
سازمان افسران حزب توده، دکترمصدّق و رویداد 28 مرداد 32 (بخش دوم)
سازمان افسران حزب توده، دکترمصدّق و رویداد 28 مرداد 32 (بخش سوم)
سازمان افسران حزب توده، دکترمصدّق و رویداد 28 مرداد 32 (بخش پایانی)
نگاهی به کتاب دکتر محمد مصدق؛ آسیبشناسی یک شکست (مرتضی ثاقبفر)
نگاهی به کتاب تازه علی میرفطروس (تهمورس کیانی)
دكتر خانلري؛
قافله سالار سخن


میهن واقعی و مشترک ما، یک میهن فرهنگی است!
تأمِلاتی دربارۀ جنبش مشروطیـّت
در این باره:
بازخوانی انتقادی تاریخ معاصر ایران در گفتوگوی مسعود لقمان با ماشاالله آجودانی
برداشت از این تارنگار، تنها با یادکرد از نام نویسنده و نام روزنامک امکان پذیر است








