تاریخ داریوش بزرگ

بخش نخست: بازسازی شاهنشاهی
پس از درگذشت کمبوجیه، داریوش وارد صحنه تاریخ سیاسی جهان میشود. داریوش کیست؟ او پسر ویشتاسب است. همان ویشتاسب که یار وفادار کوروش در فتوحاتش بود و کوروش او را به عنوان ساتراپ پارت برگزید. ویشتاسب پسر آرشام شاه پارس بود. ولی همچنانکه گفتیم پس از شاهی کوروش، آرشام از شاهی صرف نظر کرده و همه پارسیان بر روی کوروش همبسته شدند. بدین شکل فرصت شاهی از ویشتاسب گرفته شد. با اینحال ویشتاسب همواره به کوروش وفادار بود. اوج نزدیکی و وفاداری دو خانواده کوروش و ویشتاسب را میتوان در پیوند داریوش پسر ویشتاسب و آتوسا دختر کوروش دید. هرچند این پیوند پس از درگذشت شاهنشاه بزرگ رخ داده باشد. داریوش اگرچه مانند کوروش دوران کودکی را با سختی سپری نکرده بود. ولی او نیز زیر آموزههای پارسیان، یک جنگجو بود. داریوش از سالهای پایانی شاهنشاهی کوروش که به دوره جوانی پا گذاشته بود به همراه دیگر بزرگان خاندان هخامنشی عضو گارد جاویدان بود. (سپاه ده هزار نفری هخامنشیان دربرگیرنده برجستهترین نجیب زادگان ارتش ایران، که گویا کوروش مخترع آن بوده است. و ویژگی آن این بود که هرگز کم و یا زیاد نمیگشت و با کشته شدن افراد آن به همان اندازه از نیروهای جانشین جایگزین میشد و از این روی این سپاه را بیمرگ میخواندند) پس از کوروش، داریوش به همراه دیگر پارسیان با کمبوجیه پیمان وفاداری بسته بودند.
به گفته هرودوت هفت تن از سرداران سپاه کمبوجیه که در سوریه اردو زده بودند، همپیمان شدند که تا شاهی را از بردیای دروغین پس نگرفته و به هخامنشیان باز نگردانند، دست از مبارزه برندارند.
چون سربازان بردیای دروغین از سر نادانی به او ایمان داشتند. پس نقشهای جالب کشیده شد. بر اساس آن پرخشاسپ که در اصل یار وفادار کمبوجیه بود به نزد بردیای دروغین رفته و به او نزدیک شد. سپس چون شایعه دروغین بودن بردیا در حال گسترش بود، گئومات او را بر آن داشت تا در یک جشن به بالای ایوان رفته و این شایعه را تکذیب کرده و بگوید که بردیا دروغین نیست. ولی پرخشاسپ به جای اینکه طبق خواسته گئومات مغ بگوید که او بردیا است، راستی را بیان کرد و گفت که من خودم به دستور کمبوجیه، بردیا پسر کوروش را کشتم و این شخص بردیا نیست بلکه گئومات مغ است که در اندیشه ستاندن کردن حکومت هخامنشیان است. سپس به دلیل شرمساری از اینکه همگان فهمیدهاند او بردیا پسر محبوب کوروش را کشته، از بالای ایوان به پایین پریده و خودکشی کرد. عمل پرخشاسپ باعث شد تا کسی شک نکند که گفته او حقیقت دارد، چراکه اگر او به دنبال منافع شخصی بود، وارون این سخن را گفته و وزیر دربار گئومات مغ برجای میماند. و حتا اگر میخواست کس دیگری را شاه کرده و در دربار او پست و مقام بیابد، آنگاه نباید خودکشی میکرد. گویا سخنان پرخشاسپ مورد پذیرش بزرگان پارسی قرار گرفت. چراکه داریوش و شش یارش بدون هیچ مقاومتی به جایگاه شاهی رفته و گئومات مغ و یارانش را کشتند و سرشان را به همگان نشان دادند.
سپس نوبت آن بود که درباره آینده امپراتوری تصمیم گیری شود و تصمیم گیرندگان نیز همین هفت نفر بزرگان پارسی بودند. بر اساس تاریخ هرودوت اینان نشستی مانند مجلس موسسان شکل داده و در آن به رایزنی و بحث درباره نوع حکومت پرداختند. خواندن این بخش از تاریخ هرودوت بسیار شگفت انگیز خواهد بود. چراکه به گمان میرسد سه نفر از فیلسوفان از نظریات خود دفاع میکنند. اوتان، مکابیز و داریوش. خود هرودوت نیز پیش از بیان این داستان میگوید دانستن این چیزها برای یونانیان باورنکردنی خواهد بود. چراکه یونانیان فقط خود را دارای اندیشه و قدرت بحث و مناظره آنهم درباره فلسفه سیاسی میدانستند. بخشهایی از این مناظره ما را به یاد آموزههای افلاتون میاندازد. و این درحالی است که این ماجرا یک سده پیش از افلاتون روی داده و هرودوت زمانی آنرا نگاشته که هنوز افلاتون زاده نشده و یا کودک است. و در واقع شاید افلاتون از خواندن این بخش از تاریخ هرودوت یا روایات دیگر قدرت سنجش شیوههای اداره کشور با هم را یافته است. (هرودوت _ کتاب سوم، خیزش داریوش و یارانش)
اکنون یک نفر از این شش نفر باید انتخاب میشد. اوتان پس از شکست طرحش اعلام کرد که نه پادشاهی را برای خود میخواهد و نه حاضر است زیر سلطه پادشاه باشد. بنابراین با تصویب انجمن چنین قانونگذاری شد که خاندان او در آزادی کامل زیست کند. حال میبایست از میان این شش نفر یکی به شاهی برگزیده شود. بر اساس روایت هرودوت قرار شد تا در بامداد روز بعد، اسب هرکس زودتر از دیگر اسبها شیهه بکشد، آن کس به پادشاهی برگزیده شود! بدین شکل داریوش به شاهی انتخاب شد. البته همچنانکه گفتیم نوشتههای هرودوت در جزئیات همواره دارای حاشیههای عوام پسند _یونانی پسند_ است. به هیچ روی نمیتوان آن پنج نفر دیگر را با داریوش همسنجی کرد. کدامیک از آن پنج نفر مانند داریوش از خون شاهی بود و خاندانش شاهی کرده بودند؟ کدامیک از آن پنج نفر مانند داریوش داماد کوروش بودند؟ این روایت در صورتی پذیرفتنی است که داریوش فقط یک سردار جنگی باشد. درست مانند نادر شاه افشار و رضا شاه پهلوی که در مقام سپهسالاری قرار داشتند و سپس به شاهی انتخاب شدند. ولی علاوه بر شایستگی که نشان داده بود از خون شاهی بود. درست که پدرش شاهی نکرده بود. ولی همه میدانستند که او یک هخامنشی است. پدربزرگان او آرشام و آریارمن شاه پارس بودند و نیای او _چیشپیش_ نیای کوروش بود. خانواده داریوش بزرگ _خانواده آریارمن_ هیچ کم و کاستی از خانواده کوروش بزرگ نداشت. اگر کوروش به شاهنشاهی جهان رسیده بود، مدیون اتحاد پارسیان بر روی او بود. اتحادی که آرشام پدر بزرگ داریوش آنرا محقق کرده و ویشتاسب پدر کوروش نیز با خدمت بدون چشم داشت خود در همه عمر آنرا تثبیت کرده بود. از آن سو کوروش نیز احترام خانواده آریارمن را بسیار نگه میداشت و دیدیم که پایتخت و کاخ و آرامگاه خود را در شهر آنان _پاسارگاد_ قرار داد.
بنابراین با توجه به اینکه در آنزمان کمبوجیه نه پسر داشت و نه برادر و همچنین از کوروش نیز برادر و برادرزادهای به جا نمانده بود. به شکل طبیعی امکان به ارث رسیدن شاهی از کوروش وجود نداشت و این درحالی بود که داریوش از دیگر خانواده هخامنشی آماده این کار بود. مسئله دیگری که کاملا ماجرای مشروعیت داریوش را پایان یافته میکند، این است که داریوش دو دختر کوروش را به زنی گرفت. بدین شکل پس از داریوش، خود به خود شاهی به خانواده کوروش باز میگشت. پس داریوش برای آن کسانی که فقط با شاهی خانواده کوروش خرسند میشدند، بهترین گزینه بود. برای پارسیان نیز مسئله مهم حکومت یک پارسی اصیل با خون پاک بود و چه کسی برتر از داریوش؟ بنابراین به گمان من همان انجمن که پادشاهی فردی را برای امپراتوری ایران گزینش کرد، داریوش پسر ویشتاسب را نیز به شاهی برگزید.
روشن است که آنچه هرودوت نوشته است، صورت استورهای یک حقیقت تاریخی است که بخشهای مهم آنرا در سنگنوشته داریوش میخواهیم. منتها به آن پر و بال داده شده است. آتوسا دختر کوروش نقش کاراکتر کلیدی داستان را دارد تا بتواند اجزا را به هم پیوند دهد. او نخست همسر برادرش کمبوجیه بود. با مرگ کمبوجیه، گئومات که خود را بردیا میخواند، او را به نزد خود میآورد. و با سرنگونی گئومات، شاه نوین یعنی داریوش، آتوسا را به زنی میگیرد. گویی آتوسا انگشتر پادشاهی است که همه برای شاه بودن، میبایست او را از آن خود میکردند!!. درحالیکه در لوحهای تخت جمشید که آگاهیهای فراوانی از دوره داریوش میدهند، اریستونه دختر دیگر کوروش و همسر داریوش نقشی بسیار پررنگ دارد و نه آتوسا. (بیش از 30 هزار گِلنوشته در باروی پارسه و خزانه خشایارشا به دست انستیتو خاورشناسی دانشگاه شیکاگو در دوران رضا شاه یافت شد. این اسناد جز چند نمونه، همه به زبان و خط ایلامی بوده و اسناد حسابداری دوران داریوش بزرگ تا اردشیر درازدست را در خود دارد. در نیم سده اخیر به مرور این لوحها خوانده و نتایج آن منتشر شده است. جورج کامرون، ریچارد هَلوک، والتر هینتس و هاید ماری کخ و ... گزارشهای مفصل از این اسناد ارائه دادهاند و خوانش آن هنوز به پایان نرسیده است.)
آیا داریوش کودتا کرد؟
در دو دهه گذشته نویسندگان فرضیهای دادهاند، مبنی بر اینکه شاید گئومات مغ همان بردیا باشد. یعنی بردیا زنده بوده و پس از مرگ کمبوجیه طبعا شاهی حق او بود. ولی این داریوش است که بر ضد او کودتا میکند. (اومستد، بریان و به تقلید از آنان برخی پژوهشگران ایرانی این گمانه را مطرح کردهاند) البته اسناد آنقدر هست که نتوانیم بگوییم مغی وجود نداشت. و از سویی نمیتوانیم پسر کوروش را یک مغ مادی بدانیم!. پس این فرضیه بدین شکل تکمیل میشود که گئومات مغ یار و مشاور بردیا بود و هرچند بردیا شاه بود با اینحال گئومات بر اوضاع مسلط شده بود و داریوش بر ضد اینها کودتا کرد. شگفت اینکه بیشتر کسانی که فرضیه زنده بودن بردیا و کشته شدنش به دست داریوش را مطرح کردهاند، خودشان پافشاری کردهاند که این کار داریوش درست بود و به آن لقب کودتای بر حق داریوش دادهاند. یعنی خودشان داریوش را کودتاچی و همزمان قهرمان دانستند!.
شگفتا که این پژوهشگران در نوشتارهای بعدی خود یکسره به کتیبههای داریوش استناد کرده و آنها را درست و صادقانه دانستهاند. این افراد در این تناقض گیر میکنند که چطور داریوش فردی با اخلاق و میهنپرست است ولی حاضر میشود شاه کشور را کشته و سپس بزرگترین گناه و جرم در ایران باستان یعنی دروغگویی را انجام داده و بردیا را کشته شده به دست کمبوجیه بداند؟ ضمن اینکه اگر بخش نخست کتیبه بیستون دروغ است، پس چطور میتوان به بقیه کتیبه بیستون و سایر کتیبههای داریوش استناد کرد؟ اساسا دیگر چطور میتوان به کتیبههای تاریخی استناد کرد؟ چطور میتوان به استوانه بابلی کوروش استناد کرد؟ فرضیه دروغ بودن بخشهای نخست کتیبه بیستون اگرچه از نظر برخی یک جرقه کوچک است ولی به شکل طبیعی همه اعتبار کتیبههای تاریخی را در آتش خود میسوزاند. نوشته تاریخنگاران را هم که یکسره رد کنیم آنگاه چیزی از تاریخ جز فرضیات برجای نمیماند. و این شرایطی است که دشمنان تاریخ و دشمنان ایران و ایرانی، بیشترین بهره را از آن خواهند برد و تاریخ را به سمت و سوی دلخواه خود خواهند کشید. همچنانکه در چند سال اخیر بیننده یک نمونه از تحریف آشکار تاریخ ایران باستان به قصد نابودی تاریخ و فرهنگ ایران باستان بودیم. وظیفه پژوهشگر تاریخ مدرن دادن فرضیه و تلاش برای اثبات آن در بخشهای تاریک تاریخ است. بخشهایی که یا هیچ سند معتبری از آن به دست نیامده و یا چند سند بر ضد هم باعث سردرگمی شده است. به تخت نشستن داریوش اگرچه فصلی مهم از تاریخ ایران و جهان است ولی نه کمبودی از نظر اسناد تاریخی دارد و نه اختلافی در کلیات اسناد مربوط به آن دیده میشود.
بازسازی امپراتوری:
درباره دین گئومات مغ سخن دقیقی وجود ندارد. گویا او به همراه اصلاحات سیاسی و اقتصادی، دست به اصلاحات دینی زده بود. هرچه بود، با روی کار آمدن داریوش، همه اینها متوقف شد و اوضاع به دوران کوروش بازگشت. یعنی نخست دین از حکومت و سیاست جدا گشت و دوم جلوی گسترش آیینهای انحرافی یعنی دیوپرستی و زروانگرایی گرفته شد.
داریوش در این باره میگوید :
«شاهي را که از ما [هخامنشیان] برداشته شده بود آن را من برپا کردم. من آن را در جايش استوار نمودم. چنانکه پيش از اين [ بود ] همان طور من کردم. من پرستشگاههايي را که گئومات مغ ويران کرده بود مرمت نمودم. به مردم چراگاهها و رمهها و خانهها و کارگراني را که گئومات مغ ستانده بود بازگرداندم. من مردم را در جايشان استوار نمودم، هم پارس، هم ماد و ساير کشورها را. چنان که پيش از اين [ بود ] آنچه را گرفته شده [ بود ] برگرداندم. به خواست اهورا مزدا من اين را کردم. من کوشيدم تا خاندانمان را در جايش استوار نمايم چنان که پيش از اين [ بود ] آن طور من کوشيدم به خواست اهورا مزدا تا گئومات مغ خاندان ما را برنگيرد»
هرودوت مینویسد از آنزمان تا زمان زندگی او، ایرانیان این روز را با نام روز «مغ کشان» جشن میگیرند. ( هرودوت _ کتاب سوم، تاریخ داریوش.)
بدین ترتیب داریوش در سال 37 پادشاهی کوروش (522 پ.م) در حدود سن 36 سالگی بر تخت شاهی نشست. او توطئه بردیای دروغین را از بین برده و با قدرت بر جایگاه پادشاهی پارسیان تکه زده بود. ولی به دلیل اتفاقات افتاده در چند سال گذشته، فضای دوران کوروش از میان رفته بود. همچنانکه پیشتر دیدیم، وقتی در مدت کوتاهی چند بار تخت شاهی دست به دست شود، این نشانگر آغاز دوران ضعف حکومت است. در اینگونه زمانها کودتاچیان میتوانند امپراتوریها را به زیر کشیده و کشورها را تکه تکه کنند.
کارهای کمبوجیه و سپس مرگ او و به شاهی رسیدن گئومات مغ و ناگهان از راه رسیدن داریوش این نوید را به دشمنان امپراتوری داد که اکنون زمان کار است. بنابر گزارشها بیدرنگ پس از بر تخت نشستن او، در شوش و سپس در بابل کودتا شده و کسانی خود را شاه مستقل آنجا خواندند. در این شرایط اگر کوروش بود چه میکرد؟ آیا کوروش همه عمر و سرانجام جان خود را بر سر این گذاشت که تنها هشت سال پس از درگذشتش کشورش پاره پاره شود؟ هیچ شکی نیست که داریوش به عنوان جانشین هخامنشیان، وظیفه داشت با همه قدرت از دستاوردهای شاهان پیشین پدافند کند.
پس داریوش که در سالهای پیش از شاهیاش نیز همواره جنگیده و یک فروانروای جنگی تمام عیار بود، آستینها را بالا زده و برای جنگهای بزرگ خود را آماده ساخت. شاهنشاه پارسی آماده یورش به بابل بود که به او خبر رسید در 9 منطقه کشور کسانی خود را شاه مستقل خواندهاند. او نخست به بابل حمله کرد تا کسی که خود را جانشین نبونید معرفی کرده بود را کنار زند. هرودوت گزارش مفصلی از این نبرد داده است. بر این اساس داریوش ماهها پشت دیوارهای بابل مانده بود و هر راهی را که میآزمود نتیجه نمیگرفت، چراکه شورشیان بابل از جنگ 18 سال پیش تجربه آموخته بودند و غافلگیر نمیشدند. تا اینکه زوپیر پسر مکابیز _نه به دستور داریوش بلکه به خواست خودش_ خود را مثله کرد و سپس به نزد شاهنشاه رفته و نقشه ماهرانه خود را با او در میان گذارد. سپس به نزد بابلیان رفت و به آنان گفت که از داریوش گریخته است. شورشیان بابل هم که او و اصل و نسبش را میشناختند، پس از دیدن وضعیت فجیع او سخنش را باور کردند. در ادامه درگیریها زوپیر با دادن آگاهیهای سودمند به بابلیها که منجر به شکست سپاهیان داریوش میشد، اعتماد آنان را به شکل کامل بدست آورد و آنگاه بود که فرماندهی دو دروازه مهم بابل را به او دادند. بر اساس هماهنگی که میان شاهنشاه و او از پیش ایجاد شده بود، در روز موعود، همه سپاهیان هخامنشی با قدرت به سمت همه دروازههای شهر یورش بردند. و گارد جاویدان شاهنشاهی به سوی این دو دروازه که در کنترل زوپیر بود رفت. نتیجه روشن است. به دستور زوپیر دروازهها به آسانی تسلیم شدند و با ورود گارد جاویدان به درون شهر و درگیری از درون، شورشیان شکست خوردند. به گفته هرودوت به دستور شاهنشاه دروازهها کنده شده و دیوارها کاملا تخریب شدند!. ولی پژوهشگران مدرن این را نپذیرفته و باور دارند که فقط بخشی از دیوار شهر از میان رفت تا دیگر این رویداد تکرار نشود.
در راه شوش به او خبر دادند که مردم شوش و خود بزرگان شهر، شخص مدعی شاهی را کشتهاند. نکته شگفت این بود که در ماد فردی به نام فرهورتیش خود را از نوادگان هوخشتره نامیده و اعلام پادشاهی کرد. تا پیش از این هیچگونه حرکتی از سوی مادها برای استقلال ندیده بودیم. حتا گئومات مغ که گفتیم یک مادی بود و چندان با پارسیان هم میانه خوبی نداشت، ولی برای مشروعیت، خودش را فرزند کوروش نامید. این نشان میدهد که کوروش در میان مردم ماد محبوب و معتبر بود. ولی داریوش از نسل کوروش نبود. او یک پارسی خالص بود. و این شاید برای مادها بدین گونه تعبیر شد که آنها زیر یوغ پارسیان خواهند رفت. داریوش به هیچ روی نمیتوانست یک به یک به این شورشها رسیدگی کند. پس مجبور شد ارتش خود را چندین بخش کرده و هر لشکر را به فرماندهی یکی از همان یاران وفادارش بسپارد تا به جنگ شورشیان بروند. خودش نیز به سوی بزرگترین دشمنش یعنی فرهورتیش رفت. او در این جنگ سرنوشت ساز و بسیار خطرناک به سختی پیروز شد. داریوش از این جنگ به شدت خشمگین و عصبی بود. هخامنشیان هرگز تصور نمیکردند که مادها در این لحظات حساس از پشت به آنان خنجر بزنند. نیمی از گارد جاویدان و بسیاری از مشاوران و وزیران دولت داریوش مادی بودند. چه دلیلی داشت که یک مادی ادعای استقلال کند؟ بدین شکل داریوش پس از اینکه او را شکست داد، دستور داد تا یک چشم او را در آورده و دو گوش و بینی او را بریدند و سپس او را در جلوی چشم مردم هگمتانه قرار داد. تا به تجزیهطلبان یاد آوری کند که سیاست مهرورزی و مدارای هخامنشیان باعث نمیشود تا آنان دست به سینه نشسته و تجزیه شدن کشور را تماشا کنند.
پس از پیروزی داریوش در ماد، شورش دیگری در پارت صورت گرفت. در این زمان هنوز پدر داریوش ویشتاسب ساتراپ پارت بود. ولی او قادر به پیروزی نبود. پس شاهنشاه سپاهی از پارس برای کمک به او میفرستد و اوضاع در شمال شرقی ایران نیز آرام میگردد. بخش بزرگ مشکلات حل شده بود. البته هنوز نافرمانیهایی در خود پارس وجود داشت. داریوش به آسانی این نافرمانیها را از میان برد. ولی خبر نگران کننده شورش دوباره در بابل بود. که داریوش سردار دیگری را به آنجا فرستاد و آن شورش نیز خوابید. او در این باره در بیستون مینویسد :
«داريوش شاه گويد : اين [است] آنچه من به خواست اهورا مزدا در همان يک سال پس از آن که شاه شدم کردم. 19 جنگ کردم. به خواست اهورا مزدا من آنها را زدم و 9 شاه گرفتم. يکي گئومات مغ بود. او دروغ گفت چنين گفت : من برديا پسر کوروش هستم او پارس را نافرمان کرد. يکي آثرين. او دروغ گفت چنين گفت : من در شوش شاه هستم او شوش را نسبت به من نافرمان كرد. يكي ندئيت بئير بابلي. او دروغ گفت چنين گفت من نبوکدرچر پسر نبونيد هستم او بابل را نافرمان كرد. يكي فرهورتیش مادي. او دروغ گفت چنين گفت : من خشتريت از دودمان هوخشتره هستم. او ماد را نافرمان كرد... داريوش شاه گويد : تو كه از اين پس شاه خواهي بود خود را بسیار از دروغ بپاي. اگر میخواهی [كه] كشور در امان باشد مردي كه دروغ زن باشد او را سخت كيفر بده... از آن جهت اهورا مزدا مرا ياري کرد که پليد نبودم. دروغگو نبودم. تبهکار نبودم. نه من نه دودمانم. به راستي رفتار کردم. نه به خُرد نه به توانا زور نورزيدم»
داریوش در کتیبه بیستون علاوه بر هنر پیکره سازی و بازسازی یک صحنه زنده بر روی صخره کوه، یک نمونه عالی از تاریخ را به جای گذارده است. او با گفتن ماه و روز و با گفتن همه جزئیات جنگها، هیچ ابهامی در اینباره برجای نگذارده است. سنگنوشته بیستون داریوش بیشتر یک کتاب تاریخی است تا یک سنگنوشته. با این تفاوت که نویسنده این کتاب، شاهنشاه بوده است. و البته نکته جالب اینجاست که این کتیبه برای آیندگان نگاشته شده است. داریوش حتما دستورات و مسائل مورد نیاز را به صورت احکام برای ساتراپها فرستاده است. هدف او از نوشتن تاریخ بر بالای کوه بیستون به زبانهای گوناگون چیزی نیست جز خدمت به تاریخ و گزارش دادن رویدادها برای آیندگان. او در این کتیبه با کمال صداقت و راستی، هرچه بوده را با بیان مکان و زمان و جزئیات مطرح میکند. در این کتیبه به چیزهایی برمیخوریم که اگر ما جای داریوش بودیم، آنرا نمی نگاشتیم. ولی داریوش در راستی دست کمی از کوروش ندارد. او با میگوید که در فلان شهر و فلان سرزمین مردم از او رویگردان شدند و به سوی شاه دیگری رفتند. او با راستی میگوید که در زمان گئومات مغ، همه مردم به سمت او رفتند و هیچکس هوادار کمبوجیه و سپس داریوش نبود. او با صداقت رفتار خشنش با دشمنان را شرح میدهد.
همین باعث میشود تا تقریبا همه پژوهشگران تاریخ مدرن، کلیات نوشتههای او را به طور کامل پذیرفته و حتا بدبین ترین پژوهشگران نیز فقط مدعی کمی مبالغه و زیاده روی در برخی بخشهای کتیبه باشند. ولی به هر روی آشکار است که کلیات موضوعات با توجه به این ویژگی بسیار مهم و منحصر به فرد یعنی «همسانی با نوشتههای تاریخ نگاران بیگانه» و همچنین ویژگی «منطقی بودن» که در کتیبههای دیگر سلاطین کمتر به چشم میآید، برای همه پذیرفته شده هستند.
پروفسور ریچارد نلسون فرای ایرانشناس نامدار با بررسی یک به یک تئوریها، همه آنها را اثبات نشده دانسته و گفته داریوش را راستین میداند (ریچارد نلسون فرای _ میراث باستانی ایران).
داریوش اگرچه وارث خونی کوروش نبود و اگرچه نه یک نیمه مادی – نیمه پارسی، بلکه پارسی خالص بود ولی سیاستهای کلیاش تفاوتی با کوروش نداشت. داریوش به پارسی بودن خود افتخار و مباهات میکرد. ولی هرگز چیزی که کوروش به مادها داده بود را از آن قوم سلب نکرد. هیچ تاریخنگار و پژوهشگری چه در گذشته و چه امروز از احترام و توجه کمتر داریوش به مادها _نسبت به احترام کوروش به آنان_ سخن نگفته است. هگمتانه همچنان پایتخت شاه و بایگانی اسناد دولتی بود. برقراری دوباره مالیات برای مردم ماد نیز امری وارون کردار کوروش نبود. این کوروش بود که چنین سامانه مالیاتی که در آن فقط پارسیان معاف بودند را برقرار کرده بود. و داریوش مهر و محبتی بیش از کوروش نداشت. نسبت به سایر اقوام نیز دگرگونی سیاست انجام نشد. به دستور شاهنشاه عمران و آبادانی شهرهایی که در جریان شورشها ویران شده بود آغاز شد. با اینکه مدت پادشاهی داریوش و کوروش تقریبا یکسان است ولی داریوش به مراتب بیش از کوروش شهرهای گوناگون ایران و بیرون از ایران، را بازسازی کرد. به مراتب بیش از کوروش جاده ساخت، تاسیسات آبی ساخت، شهر و برج و بارو و دیوار و دروازه و کاخ ساخت. شکی نیست که اندیشه و خلق و خوی داریوش با کوروش متفاوت بود. وارون کوروش که میانهای به کاخ نشینی نداشت، داریوش مدت زیادی در کاخهای خود بود. بسیاری از تشکیل حرمسرا در دوران داریوش سخن میگویند. سخن درباره بود یا نبود چنین پدیدهای زیاد است. سندی مبنی بر وجود حرمسرا _با آن شکل و شمایلی که پس از اسلام در ایران باب شد_ نیست. ولی به هر روی برخی پژوهشگران اصل را بر این میگذارند که چون پس از اسلام، چنین پدیدهای وجود داشته است. پس حتما پیش از آن نیز میتوان چنین شرایطی را در نظر گرفت. و آغاز این پدیده را از دوران داریوش بزرگ در نظر میگیرند. حتا اگر بپذیریم که داریوش بزرگ وارون کوروش چنین پدیدهای را در هخامنشیان مرسوم کرد. اینها مسائلی شخصی و مربوط به شخصیت و تربیت انسانهاست. در روشهای حکومتی که مربوط به زندگی میلیونها انسان دیگر میشود، داریوش و کوروش تفاوت چندانی نداشتند. شکی نیست که داریوش به دلیل کارهای عمرانی خود، یادگارهای به مراتب بیشتری از خود به ارث گذاشت. حتا با نگاه به کتابهایی که کل دوران هخامنشی را بررسی میکنند، متوجه میشویم که بخش بزرگی از حجم هخامنشیان به نوعی مربوط به دوران داریوش بزرگ است. صحبت درباره جنبههای اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی، عمرانی، شهرسازی و هنر معماری و شیوههای زندگی ایرانیان در زمان هخامنشیان نیز بیشتر از دوران داریوش بزرگ به دست آمده است.
داریوش در مصر:
آریاند حکمران مصر که به دست کمبوجیه گزینش شده بود در دوران گئومات مغ و جنگهای درونی مشکلی ایجاد نکرد ولی قصد استقلال داشت. او پیش از آنکه نیت خود را عملی سازد، ناگهان داریوش را در مصر دید و بدین شکل داریوش او را از میان برداشت. رفتار داریوش در مصر کاملا سیاستمدارانه بود. داریوش در مراسم عزاداری گاو آپیس _که هرودوت میگوید کمبوجیه کشته بود_ شرکت کرد. و بودجهای هنگفت برای تامین مالی معابد مصریان، از جمله معبد آمونرا در نظر گرفت. و بدین ترتیب رسما به عنوان فرمانروای قانونی مصر انتخاب شد. در کتیبه کاهن مصری میخوانیم :
«داریوش که زاده نیت ]خدای دریاها[ و برادر را ]خدای آسمانها[ است، کارهایی را که خدای بزرگ اراده کرده بود را انجام داد...» (پیرنیا _ تاریخ ایران باستان)
شاید بتوان گفت که از این زمان داریوش نیز به نوعی جا پای کوروش گذاشته و به عنوان برگزیده خدایان تجسم میشود. ولی عجیب است که ستایشهای ملتهای دیگر داریوش را از اصل خود دور نداشت. او حتا اجازه نداد تا فرعون مصر خوانده شود.
کردار دیگر داریوش _که در عین ناسیونالیست بودن، به شدت به همه مردمان زیر تسلطش توجه داشت_ ساخت کانال مصر بود. گروهی میگویند که فرعونهای مصر پیش از این طرح ساخت کانال سوئز را داشتهاند، ولی نتوانسته بودند. به هر روی آنچه مسلم است این است که داریوش این طرح را اجرا کرد و در کتیبهای آنرا شرح داد. توجه شود که کانال باستانی دریای سرخ را به رود نیل متصل میکند و بدین ترتیب دریای سرخ از طریق نیل به مدیترانه میرسد. درحالیکه کانال سوئز دریای سرخ را مستقیم به دریای مدیترانه وصل کرده است.
با توجه به ساخت این کانال، ما متوجه میشویم که داریوش میدانسته است که دریای سرخ به خلیج پارس مرتبط است. چراکه اگر نمیدانست، ساخت این کانال هیچ صرفه اقتصادی نداشت. در حالیکه با توجه به ارتباط دریایی میان دریای سرخ و خلیج پارس، کانال سوئز، مدیترانه را به خلیج پارس مرتبط میکرد. و حتا کشتیها میتوانستند از خلیج پارس به درون اروند رود رفته در مسیر شمال به درون رودهای دجله و فرات و کارون بروند. بدین شکل کشتیهای یونانی و فینیقی میتوانستند در شهرهای ایران لنگر بیاندازند. این خدمت بزرگ داریوش به مصر، باعث شد تا مصر اهمیت بازرگانی بسیار بیشتری بیابد. چراکه پیش از این کالاهای اروپایی، از راه زمینی و بیشتر از سمت لیدیا و فینیقیه به بابل و ایران برده میشدند و وارون آن. ولی حالا با توجه به کانال، مصر قلب تجارت جهانی بود.
داریوش به بردگان مصری حقوق انسانی داده و دستور داد تا بر بنیاد فرهنگ و شریعت خود مصریان، مجموعه مدونی به شکل قوانین شفاف نوشته و ابلاغ کنند. همچنین داریوش سیستم آموزشی را نیز در مصر ساماندهی کرد.
اودجاهور ریسنت نویسنده مصر باستان مینویسد:
«شاهنشاه دستور داد تا همه چیزهای خوب به دانش آموزان یاد داده شود. شاهنشاه این کار را کرد زیرا فضیلت دانش را میشناخت» (ای. اومستد _ تاریخ شاهنشاهی هخامنشی)
بر اساس آنچه دیودور سیسیلی تاریخنگار سرشناس میگوید، داریوش قوانینی نیک برای مصر به جای گذارد و به مردم و باورهای آنان توجهی ویژه داشت و به همین رو مصریان او را مانند پادشاهان کهن خود دوست داشته و با مرگش عزادار شدند. ( دیودور سیسیلی _ کتابخانه تاریخی _ کتاب یکم.) بنابراین در یک کلام، داریوش از هر فرعونی برای مصریان بهتر بود. و همین باعث شد که تا مدتها شورشی در مصر صورت نگیرد.
چیرگی بر اروپا:
در سال 45 از پادشاهی کوروش (514 پ.م) داریوش به اروپا سفر کرده و از شوش در جنوب ایران تا نزدیکی رود ولگا در روسیه پیش رفت. او فعلا با بخش متمدن اروپا _یعنی یونان_ کاری نداشت، بلکه هدفش شمال دریای سیاه بود. هرودوت میگوید که داریوش در پی تعقیب اسکیتها _سکاها_ به اروپا رفت. با اینحال باید انگیزههای دیگری چون دسترسی به معادن و جنگلهای انبوه آن منطقه را نیز موثر دانست. این آگاهیها را بیگمان مشاوران داریوش _که حالا جمعی گستردهای از یونانیهای آسیایی و لیدیاییها و فینیقیها گرفته تا مصریان و یهودیان و بابلیها و البته ایرانیها بودند_ به او دادند. در این راه همه اقوام به داریوش کمک کردند. داریوش دستور داد تا دو ستون بزرگ از سنگ مرمر در دو سمت تنگه بوسفور (پیوند دهنده دریای مرمره و دریای سیاه و جداکننده بخش آسیایی و اروپایی ترکیه امروزی در میانه شهر استامبول) نصب کردند که روی آن نام همه ملتها و خدماتی را که به شاهنشاه کرده بودند را نگاشتند. چندی بعد این دو ستون را پادشاه بیزانتیوم با اجازه دولت ایران در برابر معبد بزرگ کشورش نصب کرد تا به خدمت خود به سپاهیان شاه بزرگ افتخار کند. یکی از حکومتگران یونانی که در ساخت پل قایقی بر روی تنگه بوسفور نقش داشت، دستور داد تا تابلوی شکوهمندی از منظره پل در حالیکه داریوش نشسته بر اریکه شاهی بوده و سپاهیان در برابرش رژه میرفتند را بکشند. او نیز تابلوی خود را با افتخار به معبد بزرگ شهر خودش هدیه کرد. (هرودوت _ کتاب چهارم _ تاریخ داریوش)
به گفته هرودوت داریوش به هنگام ورود به اروپا به اقوام وحشی برخورد کرد که در مراسم مذهبی خود، انسانها را زنده زنده بر روی نیزههای فرو رفته در زمین، پرتاب میکردند. داریوش با قاطعیت قربانی کردن انسان در مراسم مذهبی را ممنوع اعلام کرد. بنابراین داریوش را باید گسترش دهنده تمدن و کسی که مرزهای جهان متمدن را از سمت غرب گسترش داد، دانست. چیزی که بخش متمدن اروپا یعنی یونانیهای آسیایی آن را نمیخواستند و هرگز در صدد متمدن کردن مردم قاره خود بر نیامده بودند.
به گفته هرودوت داریوش به هنگام رسیدن به رود دانوب بر روی آن پل زد و سپس گروهی را مامور کرد تا در صورتی که پس از گذشت 60 روز، داریوش باز نگشت، پل را ویران کنند. دلیل این فرمان داریوش این بود که محاسبه کرده بود، اگر زودتر از 30 روز به سکاها رسیده و آنها را تسلیم کند، میتواند ظرف مدت 30 روز دیگر از همین راه بازگردد. ولی اگر مدت بیشتری مجبور باشد دنبال آنها کند، آنگاه دریای سیاه را دور زده است و نیازی نیست که بازگردد، بلکه میتواند از راه قفقاز به ایران بازگردد. و این نشانگر اوج آگاهیهای شاهنشاه ایران و مشاورانش از وضعیت جغرافیایی جهان پیرامون میباشد. دستور تخریب پل نیز بدین دلیل بود که اقوام وحشی راهی برای نفوذ نیابند. و سرانجام شاهنشاه در زمان تعیین شده، به پل دانوب بازگشت. البته آنچه هرودوت میگوید این است که داریوش در تله سکاها گرفتار شده و ترجیح داد عملیات خود را متوقف کرده و با شتاب بازگردد. ولی در کتیبه بیستون میبینیم که داریوش از سکاها سخن گفته و اسارت شاه آنان را نمایش میدهد. پژوهشگران میگویند که هیچ دلیلی ندارد که داریوش بیجهت قومی را زیر چیرگی خود بداند که چنین نبوده است و نقش شاهی را بکشد که هرگز اسیر نشده است.
در بخش پسین، جنگهای سرنوشت ساز داریوش و یونانیان و روایات جنجالی آنها بررسی خواهد شد. کتابنامه و سرچشمه ها نیز در همان بخش خواهد آمد.
برداشت از این تارنگار، تنها با یادکرد از نام نویسنده و نام روزنامک امکان پذیر است






