تاریخ داریوش بزرگ
بخش دوم
جهان هخامنشی در دهه پایانی سده ششم پ.م در صلح و آرامش کامل بود. ولی سده پنجم پ.م سده جنگ و آشوبهای بزرگ بود. در حدود سال 498 پ.م آتن و اسپارت _که خود را در جهان منزوی میدیدند_ آغاز به فعالیتهایی برای گسترش قدرت خود کردند. ماجرای شورش ایونی در زمان داریوش را هرودوت به تفصیل با شاخ و برگ فراوان در کتاب پنجم و ششم خود شرح میدهد. بر اساس داستانهای او دو دلیل عمده برای این شورش بزرگ وجود داشت. نخست اختلافات آتن و اسپارت که باعث شد هر دو هیئتهایی در شکایت از دیگری به جانب آرتافِرن _ساتراپ سارد و بزرگترین مقام حکومتی در آسیای خُرد_ فرستادند. چون هیئت اسپارتی زودتر آمده بود، آرتافرن را باورمند ساخت که آتنیان سرگرم توطئه بر ضد شاهنشاه هستند. و آتنیان هرچه کردند نتوانستند ثابت کنند که چنین اتهامی دروغ است و هدف اسپارتها از آن چیزی نیست جز چیرگی بر آتن. پس ساتراپ فرمان داد تا آتنیان نمایندگان اسپارتها را در شهر بپذیرند و روش خود را اصلاح کنند. این فرمان مورد پذیرش آتن قرار نگرفت. و همین نخستین جرقه بود. ولی بازیگر اصلی این رویداد آریستاگوراس _فرمانروای شهر میلِت_ بود. او از پیش تلاش کرده بود تا شورشی بزرگ در منطقه ایجاد کرده و بتواند همه ایونی را زیر کنترل خود بگیرند. منتها او اهداف شخصی و خودخواهانه خود را پشت شعار آزادی ایونی پنهان کرده بود. آریستاگوراس هرچه کرد نتوانست پادشاه و بزرگان اسپارت را با خود همراه کند و درست در این زمان بود که آتن فرمان ساتراپ را نپذیرفت. پس آریتاگوراس شعار آزادی مردمان ایونی که همنژاد آتنیان بودند را مطرح کرد. سپس ماموران او توانستند با شورشیان و اپوزیسیونهای حکومتی در قبرس و کاری نیز هماهنگ شوند و بدین ترتیب در سال 498 پیش از میلاد یک اتحادیه بر ضد شاهنشاهی هخامنشی در دور تا دور دریای اژه و مدیترانه ایجاد شد. جنگ را نیز آنان آغاز کردند و پس از اعلام استقلال خود، با یورش ناگهانی از طریق دریا و خشکی به لیدیا یورش برده و سارد را تصرف کرده و آنرا به طور کامل در آتش سوزاندند.
داریوش وقتی از اوضاع دیگر نقاط کشور مطمئن شده و کارهای عمرانی و ساختمانیاش را نیز تکمیل کرد، ماشین غول آسای جنگی خود را به راه انداخت. فریب خوردگان ایونی و قبرس در جلو و یونانیها پشت سر آنان، اتحادیه ضد ایرانی را تشکیل دادهبودند. و از این سو نیرویی جهانشمول برگرفته از بیش از 23 ملت از سراسر امپراتوری. این نیروهای گردآوری شده، در چندین نقطه در آسیای خُرد متمرکز شده و سپس جنگ آغاز شد. از این زمان است که بیننده جنگ به شیوهای نوین هستیم. دیگر شاه پیر توان و انگیزه جنگیدن در کنار سربازان را ندارد. پس در جایگاهی بلند از روی تخت شاهی میدان جنگ را تماشا میکند و یا گاهی اصلا در نزدیکی میدان جنگ حضور ندارد. چیزی که در 50 سال نخست حکومت هخامنشیان _دوران کوروش و کمبوجیه و جوانی داریوش_ پیشینه نداشت.
سپاهیان ایران از زمین و دریا به سالامین حمله کرده و جنگ بزرگی در آنجا رخ داد. مقاومت دشمنان ایران خوب بود ولی چیزی جز شکست نصیبشان نشد. خوشبختانه فینیقیها با همه توان در جنگ دریایی به کمک شاهنشاه پرداختند. و یونانیان و قبرسیها وارون آنچه پیشبینی میکردند در دریا شکست خوردند. جنگ بزرگ بعدی در مارسیاس صورت گرفت. باز هم شکست تنها فرجام یونانیها بود. ارتش ایران بدون هیچ مقاومت جدی و بدون هیچ تلفات در خور توجهی آغاز به فتح جزایر دریای اژه کرد. همچنین نیروهای پارسیان توانستند سارد و لیدیا را از متجاوزان بازپس بگیرند. سپس نوبت آن رسید تا شهرهای اعلام استقلال کرده ایونی و کاری بازپس گرفته شوند. در این میان سختترین نبردها برای بازپس گیری میلِت _که آریستاگوراس آنرا رها کرده و گریخته بود_ و کاری روی داد. رهبران توطئه و خائنان به سختی تنبیه شدند. هرچند در بیشتر موارد شاهنشاه دستور داد تا از کشتن شورشیان خودداری شود. (هرودوت _ پایان کتاب پنجم و آغاز کتاب ششم_ شورش ایونی) آزادیهای ایونی _به نسبت پیش_ از دست رفت و قوانین سفت و سختی بر آنان گذارده شد. شدت ضربه به گونهای بود که تا پایان حکومت هخامنشی، ایونیها جرات تکان خوردن نداشتند. بار دیگر داریوش به دریای اژه و مرزهای اروپا میرسد تا آشکار شود هخامنشیان از آسیا دست نمیکشند. در قبرس نیز به زودی شورشیان سرنگون شدند. اریستاگوراس که از آسیا فرار کرده و به دنبال یافتن سرزمینی برای حکومت در تراکیه بود، در همانجا کشته شد. هیستیه ساتراپ پیشین سارد که چندی در شوش در کنار شاهنشاه بود و در زمان شورش به فرمان شاه برای آرام کردن منطقه به آنجا اعزام شده بود، سپاهی برای خود فراهم آورده و حتا پس از بازگشتن ایونی به دامن هخامنشیان مانند یک دزد دریایی به غارت میپرداخت. ولی او نیز در پایان اسیر شد و آرتافرن که میدانست اگر او زنده به شوش بفرستد به جهت اینکه مردی باکفایت بود، داریوش از گرفتن جانش صرف نظر میکرد، شخصا او را در سارد کشته و سرش را برای شاهنشاه فرستاد. و آنطور که هرودوت میگوید شاهنشاه دستور داد سر او را با احترام به خاک بسپارند. باز بیننده این هستیم که دولت – شهرها و سرزمینهای اروپایی پیام آشتی و صلح و دوستی خود را به شاه ایران میفرستند و آتن و اسپارت دوباره منزوی میشوند. شگفت آنکه برخی از این طلایه داران آزادی ایونی پس از اینکه نتیجهای از شورش خود نگرفتند با سپاهیان خود به سوی سیسیل رفته و به دزدی در دریاها پرداختند.
افسانه ماراتن
همه مردم جهان با اصطلاح ماراتن آشنا هستند که عبارتست از مسابقه دو استقامت. المپیک یک مسابقه ورزشی در یونان باستان بود که پس از سدهها توقف دوباره آغاز شد. و اینبار در سطحی جهانی. در مسابقات المپیک باستان که در دشتی به نام المپ انجام میشد، بر بنیاد یک افسانه، یک رشته ورزشی به نام دو ماراتن شکل گرفته بود که شرکت کنندگان در آن میبایست مسیری در حدود 40 کیلومتر را میدویدند. 40 کیلومتر، فاصله میان ماراتن در کرانه مدیترانه و محل گردهمایی مردم در میدان اصلی شهر آتن است.
افسانه چنین میگفت که در جریان جنگی میان سپاهیان پرشمار داریوش بزرگ و اتحادیه آتن و اسپارت، در سال 490 پ.م یونانیها در منطقه ماراتن پیروز شدند. و داریوش مجبور به پذیرش شکست و عقب نشینی گشت. پس از این پیروزی، یک فرد آتنی مسافت 40 کیلومتری ماراتن تا میدان اصلی شهر آتن را با شتاب پیموده و به محض رسیدن به آنجا فریاد زد آنها شکست خوردند و سپس در اثر شدت ضعف جان داد.
ولی اصل قضیه چیست؟ همچنانکه اشاره شد، داریوش دو جنگ بزرگ را در سالامین و مارسیاس با کمک ارتش غول پیکر خود با پیروزی پشت سر گذاشته و مرزهای خود را به حالت پیشین بازگرداند. بار دیگر سیل پیشنهادات هم پیمانی از سوی دولتهای اروپایی به دربار شوش فرستاده شده و فقط آتن و اسپارت برجای مانده بودند. در اینجا بیننده دو دستگی میان بزرگان آتن هستیم. گروهی که به آنها جناح دموکراتها میگویند و بر بنیاد خرد جمعی تصمیماتشان را میگرفتند، رسما اعلام کردند که برای دشمنی با اسپارت، باید با شاه بزرگ _آنطور که یونانیها میگفتند_ همپیمان شد. ولی گروه دیگر که با دموکراسی مخالف بودند، نظری وارون آن داشته و خواهان همبستگی با اسپارت _که دموکرات نبود_ بر ضد ایران بودند. یونانیهای مقیم شوش که حالا یک جمعیت مهاجر بزرگ را تشکیل میدادند رسما از شاه بزرگ میخواستند تا از جناح دموکرات آتن پشتیبانی کند. داریوش که حالا شاید 72 سال سن داشت به داماد خود به نام مردونیه دستور داد تا آتن را از راه دریا محاصره کند. بدین شکل مخالفان همپیمانی با ایران خود را در خطر دیده و موضعشان تضعیف میشد. ولی آنطور که هرودوت میگوید، نیروی مردونیه دچار توفانی سهمگین در آکانته و در کنار کوههای آتوس شده و بخش بزرگی از سپاهش از میان رفت و فقط توانست اقوامی از آن بخش را به زیر فرمان شاهنشاه ببرد. یکسال بعد نیروی دریایی ایران با چند سد ناو جنگی به فرماندهی داتیس مادی، از راه دریا به سمت آتن حرکت کرد و آن را به محاصره دریایی درآورد. جالب اینکه بنابر نوشته هرودوت در راه گذشت از جزیره دلوس مردمان این جزیره از ترس ایرانیان راه فرار پیش گرفتند ولی پیغامبران داتیس به مردم شهر چنین پیغام دادند :
«ای مردمان مقدس، از چه میگریزید؟ شما درباره من تصوری نادرست دارید. زیرا پادشاه بزرگ به من فرمانی داده است که اکنون آنرا برای شما میگویم و من خود نیز دلایلی دارم که غیر از این رفتاری نخواهم کرد. ولی این است فرمان پادشاه : "به سرزمینی که دو خدای فرخنده در آن به دنیا آمده نه به خاک و نه به ساکنان آن آسیبی نباید رساند." پس به خانه های خود بازگردید و به زراعت در سرزمین خود سرگرم شوید.» ( هرودوت _ کتاب ششم _ ماراتن) و سپس به دستور داتیس تشریفاتی دینی برای معبد مقدس و سرشناس دلوس انجام گرفت تا احترام ایرانیان به یونانیان نیز اثبات شود. چیزی که روی نداد.
اسپارت خود را درگیر ماجرا نکرد. آنان به پیغامبران آتنی پاسخ دادند که به کمک شما خواهیم شتافت ولی در عمل آنقدر دیر حرکت کردند که پس از پایان کار رسیدند. سپاهیان داتیس نیز کاری با شهرهای دیگر از جمله اسپارت نداشتند. و همین نشان میدهد که هدف چیرگی بر شهرهای یونانی نبود. تنها یک درگیری با مردمان ایرتریه یونان روی داد که به اسارت جنگجویان آنان انجامید. ولی شاهنشاه از مجازات آنان درگذشته و آنان را در 35 کیلومتری شوش در کنار یک چاه نفت که کار حفاری در آنجا انجام میشد، اسکان داد. (همان)
در جریان لشکرکشی داتیس، آتن محاصره شد ولی میلتیاد فرمانده شهر، هیپیاس رهبر دموکراتهای آتنی که همراه با ایرانیان بود را نپذیرفت. آنطور که هرودوت میگوید نیمی از مردم شهر هوادار جنگ با سپاهیان پادشاه بزرگ بودند. و از میان همه مردمان یونان فقط مردمان پلاته آنهم به دلایلی ویژه به کمک آتنیان آمدند. و این نشان میدهد که افسانهای که از همبستگی یونانیان در ماراتن برای دفاع از سرزمین خویش در برابر بیگانگان بعدا ساخته شده اصلا با منطق و اسناد نمیخواند. و این جنگ چیزی جز مقاومت یک جریان و جناح درونی آتن در برابر جریان دیگر که مورد پشتیبانی شاهنشاه بود، نیست.
پس از چند ساعت جنگ و گریز در ماراتن گویا مذاکراتی میان نمایندگان دو دولت ایران و آتن صورت گرفت و ماجرا حل و فصل شد. ولی این سومین بنده نوازی از سوی داریوش نسبت به مردم یونان فرجامی جز حقارت و کوچکی مردمان آن سرزمین نداشت. این بخشش ایرانیان و گذشت آنان _که گفتم دلایل استراتژیک داشت و داریوش و پیش از او کوروش نمیخواستند به شکل رسمی شهرهای یونان را به زیر یوغ بگیرند_ از هرگونه کشتار و جنگی بدتر بود. زخم حیثیتی که یونانیها از این حوادث خوردند سبب شکل گیری افسانه ماراتن گشت.
امروزه در دانش میتولوژی دلایل روانشناختی شکل گیری یک داستان استورهای یا افسانهای در میان یک ملت روشن است. شکل گیری این افسانه نیز به دلیل حقارت یونانیها در جهان آنروز بود. همچنانکه گفتیم دولتهای دیگر با افتخار و بدون جنگ، با شاهنشاه اعلام همپیمانی میکردند. چراکه صلاحشان در این بود. ولی اقتصاد آتن و اسپارت استعمار شهرهای دیگر بود. و ایزوله شدن آنها برابر با مرگشان. از سویی آنان چنان مغرور بودند که هرگز نمیتوانستند حکومت هخامنشی را به رسمیت شناخته و با آن همپیمان شوند. پس برای اینکه خودی نشان دهند، این افسانه را ساختند.
این افسانه بازگو شده به دست هرودوت از سوی بسیاری از پژوهشگران مدرن به چالش کشیده شده است. طبق معمول کلیات حوادثی که هرودوت شرح میدهد درست است. یعنی اینکه در فلان سال، سپاهیان پرشمار ایران به محاصره یونان و سپس حمله به آتن دست میزنند تا جناح دموکرات را روی کار بیاورند. تا اینجا پذیرفته است. ولی از این جا به بعد چندین مشکل بزرگ دارد. خود هرودوت میگوید که اسپارت و دیگران کمکی به آتن نکردند. باید پرسید که چطور سپاه کوچک 10 هزار نفره آتن که میدانیم هنوز سواره نظام منظم نداشت، بر سپاه ایران با آن بزرگی پیروز شد؟ باز بر بنیاد گفته هرودوت آتنیها هفت فروند کشتی ایران را گرفتند و نابود کردند. این چگونه شکستی است که از 600 کشتی، 7 کشتی نابود میشود؟ اگر سپاه ایران پس از نابودی 7 کشتی، شکست را پذیرفته و بازگشت، پس چرا 593 کشتی دیگر را با خود به یونان برد؟ خود هرودوت شمار کشته شدگان ایران را 6400 نفر و شمار کشته شدگان آتن را 192 اعلام میکند!. این سرهمبندیها هرگز از سوی هیچ خردمندی پذیرفته نمیشود. یا باید ماجرای شکست ایران را دروغ تاریخی بدانیم و یا بگوییم که ایران 600 کشتی نداشته بلکه مثلا 10 کشتی داشته است و وقتی 7 کشتی آن نابود شدند، فرمانده دستور عقب نشینی داده است. یعنی هرودوت در زمینه شمار کشتیهای ایران غلو کرده است. در 10 کشتی، دست بالا 5 هزار نفر حاضر بودهاند. اگر بگوییم که داریوش با 5 هزار نیرو، دست به جنگی سرنوشت ساز با یونان میزند پس اصلا جنگ مارتن، جنگ داریوش با یونانیها نبوده. بلکه گویا درگیری جزئی میان یک ناوگان ایرانی حاضر در اروپا با آتنیها بوده است. که این ماجرا اینقدر هیاهو و سر و صدا نمیخواهد که از آن حماسه ساخته و به افتخارش یک رشته ورزشی بنیان گذارند.
ولی مسئله مهم، دلیل بازگشت نیروهای ایرانی است که همانا پیمان صلح و دوستی و قول همکاری از سوی بزرگان آتن بوده است. چیزیکه چه بسا از گفتن آن به فرزندان خود شرم داشتند و از این روی در تاریخ هرودوت که 50 سال پس از رویداد ماراتن نوشته شد، این افسانه سرایی گنجانده شد. و بیگمان این یکی از هزاران داستانپردازی تخیلی یونانیهاست که به دست ما رسیده است.
خدمات جهانی داریوش
پروژهای که داریوش از ابتدای به شاهی رسیدنش آن را آغاز کرده و در زمان خودش به پایان رسانید، برپایی شاهراه ارتباطی یا همان راه شاهی بود. البته که پیش از داریوش نیز راههایی میان شهرها وجود داشت. ولی تفاوت است میان شاهراههای سنگفرش شدهای که داریوش ساخت با راههای معمولی پیش از آن. بدین شکل، شتاب و راحتی سفر به مراتب بیش از پیش گشت. مسئله دیگر امنیت راهها بود که داریوش به آن توجه ویژهای داشت و از همه اینها مهمتر، تحول داریوش در صنعت ارتباطات است که آغازگر عصری نو بود. راه اندازی سامانه پست شاهی و ارتباط از راه آتش (مورس آتشین) از دیگر نوآوریهای دوران داریوش میباشد. راه شاهی از بابل به بیستون کرمانشاه و بیستون به هگمتانه و از هگمتانه به ری و از ری به بلخ و از آنجا به سمت جلگه سند و کرانه اقیانوس هند میرفت. راههای دیگری نیز ساخته شد که پهنای کمتری داشت. شوش به بابل و شوش به پاسارگاد و پارسه و از آنجا به کارمانیا _کرمان_ و سپس به زرنگ سیستان و سرانجام هند.
همچنین جاده شوش به بیستون در میانه شاهراه هگمتانه – بابل به آن میپیوست. راههای بابل به افِسوس و سارد و مصر که پیش از داریوش وجود داشتند نیز مرمت شدند. حالا همه جهان متمدن از شرقی ترین نقطه تا مصر و یونان دارای راه ارتباطی زمینی بود. جاده شوش – سارد 2400 کیلومتر بوده و 111 ایستگاه چاپارخانه دارای اسبهای همیشه تازه نفس و ماموران امنیتی و کاروانسرا داشت. بر بنیاد مدارک، کاروانها کل این مسیر را در 90 روز میپیمودند و این درحالی بود که چاپارهای شاهی آنرا در یک هفته طی میکردند. یعنی تقریبا روزی 270 کیلومتر. سرعتی که تا 2300 سال پس از آن دیگر تکرار نگشت تا اینکه لوکوموتیو اختراع شد. هرودوت این دستاورد را ابکتار ایرانیان دانسته و مینویسد : «اکنون هیچ زندهای نیست که بتواند به این سرعت حرکت کند... این پیکها را نه برف از کار باز میدارد، نه باران و گرما و تاریکی شب» (هرودوت _ کتاب هشتم). اسبها در هر چاپارخانه جایگزین شده و گاهی مامور پیک نیز جابجا میشد، ولی خود نامه یا بسته بدون توقف به سوی هدف میشتافت.
مردمان نیز میتوانستند از این راههای آسانتر، کوتاه تر و مطمئن تر بهره ببرند. با توجه به وجود یک پادگان در هر 21 کیلومتر مفهومی به نام امنیت راهها شکل گرفت. بدین ترتیب بیننده برپایی پدیدهای به نام توریسم در آنزمان هستیم. و نمونه آن تاریخنگاران و دانشمندان و گردشگران یونانی بودند که با بهره گیری از همین امکانات به شرق آمدند و با دستاوردهای بزرگ علمی و ادبی و هنری به یونان بازگشتند. پیش از این، کمتر یونانی جرات داشت تا به شرق بیاید. دید آنها نسبت به شرق دیدی بسیار سطحی و عوامانه بود و هیچگونه پیشرفتی را برای شرق متصور نبودند. چراکه آنرا ندیده بودند. در سایه حکومت جهانی هخامنشیان بود که ابتدا یونانیهای آسیایی با مردم شرق پیوند داده شدند و سپس یونانیهای اروپا، به آسیا سفر کردند.
مهمترین جلوه داریوش از دید تاریخنگاران اروپایی کارهای او در زمینه شکوفایی اقتصادی است. همین است که سبب شد یونانیها به داریوش لقب تاجر بدهند. چراکه پروژههای داریوش اقتصاد جهانی را به مرحلهای بسیار پیشرفته پرتاب کرد.
رواج سکه و پول دیگر کار بزرگ اقتصادی داریوش بود. کاری که البته لیدیاییها مبتکر آن بودند. ولی داریوش آنرا در سطح گستردهای در همه جهان متمدن به کار گرفت. شاید اگر هخامنشیان چنین نمیکردند، چندین سده دیرتر پول در جهان جای معامله کالا به کالا را میگرفت. به دستور داریوش کارخانههای ضرب سکه در شهرهای ایران برپا شد. و با شتاب این شیوه نوین معامله جای خود را در تجارت جهانی باز کرد. پیش از داریوش پول نقش مهمی در بازرگانی نداشت. ولی در پایان حکومت داریوش یک سوم از تجارت جهان با پول انجام شده و بقیه همچنان به شکل سنتی صورت میپذیرفت. این رقم در پایان حکومت هخامنشیان به دو سوم رسید و این خدمت بزرگ دیگری بود که ایرانیان به جهان کردند.
بانک و بنگاههای مالی هم پیشینهای پیش از هخامنشیان دارد و در میانرودان وجود داشته است ولی فعالیتهای بانکی در این دوران در دو جهت پیشرفت میکنند. نخست راه اندازی بانکهای خصوصی. چراکه تا پیش از داریوش بانکهای میانرودان در انحصار معابد مذهبی بود. و دوم گسترش فعالیتهای بانکها در همه امپراتوری. به ویژه بانکهای متعلق به یهودیان که مورد پشتیبانی حکومت بودند، توانستند سهم بزرگی در عمران و آبادانی و توسعه اقتصادی بردارند. در بانکهای آنان نوعی چک و حساب جاری و وام موجود بوده است. پدیدهای به نام کارت اعتباری نیز نمونهای همسان در آندوران داشت. پس از مدتی یونانیها نیز به تقلید از شرق به راه اندازی بانک پرداختند. دستاورد دیگر، نظام مالیاتی منظم بود که بر بنیاد آن سالانه چیزی حدود 14560 تالنت برای شاهنشاه جمع آوری میشد.
از نظر سیاسی، داریوش بزرگ، کشور را به 20 ساتراپ بخشبندی کرد. پیش از این کوروش چند ساتراپ راه اندازی کرده بود ولی داریوش این کار را در کل کشور انجام داد. گاهی ساتراپها از میان بزرگان خود آن ایالت گزینش میشدند، ولی در بسیاری موارد ساتراپ بومی نبود. به هر روی در زمان داریوش بزرگ، ساتراپها برگزیده شاه بودند. ولی آیا آنها حق داشتند که هر کاری را میخواهند بکنند؟ خیر! به نظر میرسد نظریه تفکیک قوا که مونتسکیو و دیگر فیلسوفان عصر جدید به آن دست یافتند، به دست داریوش مراحل ابتدایی خویش را گذراند. نخست اینکه فرمانده سپاه ایالتی شخص مستقلی بود که از ساتراپ دستور نمیگرفت و زیر مجموعه ارتش امپراتوری بود. بنابراین ساتراپ حتا اگر میخواست نمیتوانست به نیروی جنگی دست یابد و فقط در زمینه سیاسی مدیریت میکرد. مقام دیگر حسابرس ساتراپی بود که او هم از ساتراپ مستقل عمل میکرد و به جریان مالی دولت ایالتی نظارت میکرد تا مالیاتها به اندازه گرفته شده و به درستی کنترل شوند. مقام سوم منشی ویژه بود که بر چگونگی حسن رفتار و کردار ساتراپ بر بنیاد قوانین، نظارت کرده و رابطی بود میان ساتراپ و دولت مرکزی. ولی حتا داریوش به همین نیز اکتفا نمیکرد. او سامانه دیگری را پیاده کرد که مبتکرش شخص کوروش بود و به آن سیستم نظارتی مخفی یا چشم و گوش شاه میگفتند. بر بنیاد آن، ماموران مخفی شاهنشاه مدام در ایالات حرکت کرده و در میان مردم بر چگونگی حکومت شاهان محلی نظارت میکردند. آنان حق داشتند با معرفی خود و نشان دادن حکمشان، اسناد مختلف را بررسی کرده و به دولت مرکزی گزارش دهند. در این شرایط بود که ساتراپ و سایر بزرگان و اشراف و قدرتمندان همواره حضور شخص داریوش بزرگ را در پشت سر خود احساس میکردند. گاهی که یک ساتراپ در امری تخلف کرده و یا اهمال و سستی میکرد، بدون اینکه خود بفهمد، گزارش کارش به پایتخت فرستاده شده و حکم برایش ابلاغ میشد. اگر جرم او کوچک بود، حکمش برکناری بود و اگر جرمی بزرگ انجام داده بود، اعدام میشد. در مواقعی که ساتراپ هوس توطئه بر ضد شاهنشاه به سرش میزد، پیش از آنکه رویایش را عملی کند، به دست ماموران شاه در یک چشم به هم زدن، سر به نیست میشد. با چنین سامانهای بود که حکومت به معنای راستین بر همه جهان میسر شد. گیرشمن در پاسخ به کسانی که تشکیلات حکومت جهانی هخامنشی را چندان باارزش نمیشمارند!، میگوید که اگر چنین تشکیلاتی حقیر و بیارزش بود، چطور سایر امپراتوریها از جمله امپراتوری روم تا 1000 سال پس از داریوش، از آن تقلید میکردند؟ ویل دورانت که همواره با نظر کوچک بینی به پارسیان نگریسته است، در کتابش مینویسد :
«دولت شاهنشاهی پارس، در زمان داریوش یکم، از دید سازمان سیاسی، به سر حد کمال رسیده بود. تنها امپراتوری روم، در زمان ترایانوس است که میتواند همپایه شاهنشاهی پارس به شمار آید»
اوضاع اجتماعی دوران داریوش بزرگ
در جریان کاوشهای باستانی هِرتسفِلد و دانشگاه شیکاگو در پارسه در دوران رضا شاه، پس از خاکبرداری و مرمت و بازسازی این محوطه بزرگ که 20 برابر محوطه باستانی آکروپولیس میباشد، در کمال شگفتی، گروه کاوشگر با اتاقی مواجه شد که دربرگیرنده حدود 40 هزار لوح گلی بود. این لوحها مربوط به دوران داریوش و زمان ساخت نخستین فاز تخت جمشید بود و نشانگر جزئیات بسیاری دقیقی از نظام دیوانی و وضع زندگی مردم. بر بنیاد آنچه از این لوحها در 70 سال اخیر به دست دانشمندان جهان در دانشگاه شیکاگو خوانده شده و میشود، آنزمان نمونهای از قانون کار و بیمه تامین اجتماعی وجود داشت که در آن بیننده نظام عادلانه دستمزد و اندازه ساعت کار و حتا مرخصی استعلاجی هستیم. این لوحها به جهان نشان داد که پارسه وارون اهرام مصر، معابد میانرودان و یونان و دیوار بزرگ چین، نه بر بنیاد نظام بیگاری و بردهداری، بلکه با بهره گیری از کارگران استخدامی ساخته شده است. برای نمونه از این لوحها آشکار میگردد که زنان نیز همپای مردان کار میکرداند. حتا در بخشهایی یک زن بر صد مرد مدیریت میکرده و دستمزد زنان بر اساس پستشان بود و نه جنسیتشان. و حتا برای دوران بارداری و زایمان و شیردهی آنان تمهیدات و تسهیلاتی پیشبینی شده بود. و البته باید این چنین رفتارهایی را به کل کشور و به کل دوران هخامنشی تعمیم داد.( هاید ماری کخ _ از زبان داریوش _ ترجمه پرویز رجبی)
این یافتهها که روز به روز نیز بیشتر منتشر میشوند، آشکارا وارون آنچیزی هستند که پیش از آن، ویل دورانتها میگفتند که در آن امپراتوری پارسیان مانند دیگر امپراتوریها، خشن و بیرحم و سلطهگر بوده! و اهداف خود را با نظام بردهداری انجام میداد! در این کشفیات هیچ اثری از بردهداری و نظام زور و اجبار دیده نمیشود. این مردمان آزاد هستند که به خواست خود کار میکنند و دستمزد میگیرند و حقوق شفافی دارند که نسبت به جهان پیش از آن و پس از آن بیهمتا است. هرچند در زمان همان ویل دورانت نیز یافتهها _همان کتیبههای شوش و پارسه_ آنقدر بود که هر منصفی تفاوت زمین تا آسمان هخامنشیان و دیگر امپراتوریها را بفهمد. ولی دریغ از انصاف!.
مسئله مهم دیگر مربوط به زنان است. باز بر بنیاد آنچه به دست پیشقراولان تاریخ مدرن _از جمله ویل دورانت_ گفته شده است، زنان تا دوران پادشاهی داریوش بزرگ، اوضاعی نسبتا خوب و تقریبا برابر با مردان داشتند. ولی این داریوش است که مقام زن را تنزل میدهد!. نخستین نمونهای که به آن اشاره میشود، چند همسری بودن داریوش و وجود حرمسرا در کاخ اوست. مسئله دیگر گذاردن حجاب برای زنان نامیده میشود و حتا عنوان میشود که آنچه اسلام به عنوان حجاب معرفی میکند، از ایران باستان برداشت شده است! و حجاب ایران باستان را نیز به داریوش نسبت میدهد.
حقیقت این است که داریوش بزرگ همچنانکه قوانین شفافی برای کل امپراتوری برپا کرد، قوانینی نیز برای کاخ خویش نوشت. بر بنیاد این قوانین، زنان دربار میبایست خود را از دیگران پوشیده میداشتند. بر این بنیاد حرمسرا ساخته شد. حرمسرا مکانی بود برای تامین امنیت زنان دربار. ضمن اینکه زنان شاهنشاه به هنگام بیرون شدن از کاخ نیز میبایست در تخت روان پوشیده میبودند. به هیچوجه در گزارشها نداریم که داریوش این قوانین را به جامعه حکم کند. هرگز تاکنون کسی ادعا نکرده است که شاهان هخامنشی نسبت به پوشش مردم دستوری صادر کرده و قانون وضع کرده باشند. ویل دورانت و برخی دیگر سپس از این وضعیت دربار شاهنشاه فرجام میگیرند که همه زنان اشراف و بزرگان و ثروتمندان چنین وضعی داشتند. شگفت اینجاست که در تواریخ به روشنی میبینیم که از شرکت کردن زنان اشراف پارسی در جشنهای شادمانی در کنار مردان خود و شراب نوشیدن آنان سخن میرود. درحالیکه به گفته هرودوت در یونان، بزرگان به زنان خود احترامی نمیگذاشتند. در این خصوص خانم هاید ماری کخ، ایرانشناس سرشناس آلمانی همه نظریات پیشین مبنی بر محدودیت زنان را رد کرده و زن دوره هخامنشی را ستوده است.
باز پافشاری میکنم که روایات درباره اوضاع زنان هخامنشی، منحصر به زنان دربار است. به همین راحتی نمیتوان حکم داد که همه زنان اشراف و بزرگان چنین بودند. این موضوع را نیز باید در نظر داشت که فرهنگ هر ساتراپ متفاوت با دیگری بود و هخامنشیان فرهنگ خود را به دیگران تحمیل نمیکردند.
پس دور است که بتوانیم بپذیریم که همه زنان طبقه اشراف و بزرگان مثلا در هند و پارت و ماد و لیدیا و ایونی و مصر و بابل و ... چنین بودند. چراکه بر بنیاد دانستهها، در میان این اقوام زنان پارسی، از همه پوشیدهتر و نجیبتر بودند و در میانشان طبقه روسپی وجود نداشت. در حالیکه زنان دیگر مردمان به ویژه زنان هندی و مصری و یونانی به شدت عریان بودند و بابل پر بود از طبقه زنان روسپی. پس سخن از اجبار حجاب زنان آنطور که در آینده دیدیم، نیست. بلکه سخن از قانون نویسی یک شاه برای دربار خویش و زنان دربار است.
خود ویل دورانت که سرشناسترین سازنده این نظریه است، نیز میگوید که زنان عوام به دلیل اینکه کار میکردند، آزادی اجتماعی و آزادی لباس خود را نگه داشتند. صرفا چند مورد سخن از قانون نویسی برای زنان پارس و نه کل امپراتوری است. یکی اینکه حق ندارند آشکارا با مردان خود آمیزش کنند. و دیگری اینکه حق سقط جنین ندارند.
درباره حجاب و چگونگی پوشش در ایران باستان سخن بسیار است. آنچه بر بنیاد اسناد و مدارک پذیرفتنی به نظر میرسد این است که در دوران ساسانیان حجاب به معنایی که ما امروز میشناسیم نه در میان عوام و نه در میان خواص وجود نداشت. نگارههایی از شاهزادگان دختر و شاهان زن ساسانی موجود است که نشان از نبود حجاب دارد. که البته این به معنی عریان بودن نیز نمیباشد.
کارنامه داریوش بزرگ
در میان شاهان هخامنشی، هیچکس به اندازه داریوش بزرگ سنگنوشته ندارد. از داریوش بزرگ چندین سنگنوشته در جای جای امپراتوری برجای مانده است. مشهوترین آنها همان بیستون کرمانشاه است که در آن او به نگاشتن تاریخ پرداخته است.
در بخش پایانی این سنگنوشته او میگوید :
«از این رو اهورا مزدا مرا یاری کرد که من بدکار نبودم، پیرو دروغ نبودم، زورگو و ستمگر نبودم، نه من و نه خانواده ام. بلکه بر طبق راستی _اشا_ عمل کردم. نه نسبت به کوچکان و نه نسبت بزرگان نیرومند ستم نکردم. داریوش شاه گوید تو که پس از این شاه هستی، کسی که پیرو دروغ باشد و کسی که ستمگر باشد، با آنها دوست مباش. آنها را به درستی کیفر بده. زین پس که این نوشته را خواهی یافت، آنرا از بین مبر. تا توان داری آنرا نگه دار. اهورا مزدا دوست تو و خانوادهات باد»
او در سنگنوشته پارسه یکی از واژگان جاویدان خویش را برای آیندگان به ارث میگذارد. او چنین دعا میکند :
«اهورا مزدا این کشور را از سپاه دشمن، از خشکسالی و از دروغ نگاه دارد»
سنگنوشته دیگری که بسیار سرشناس است و به نوعی وصیت داریوش بزرگ میباشد، کتیبه نقش رستم در کنار آرامگاهش میباشد :
«خدای بزرگ است اهورا مزدا. او که زمین را آفرید، آسمان را آفرید، مردم را آفرید و شادی را برای مردم آفرید. او بود که داریوش را شاه کرد. یگانه شاه شاهان. یگانه فرمانروای فرمانروایان. منم داریوش شاه بزرگ. شاه شاهان. شاه کشورهای دارای مردمان گوناگون. پسر ویشتاسب. هخامنشی. پارسی پسر پارسی. آریایی از نسل آریایی. اینک اگر تو میخواهی بدانی که سرزمینهای داریوش شاه چند تا بودند، به این نگارهها بنگر که تخت بر دوش دارند. آنگاه بدانی. آنگاه متوجه شوی که نیزه پارسی چه دور رفته است. آنگاه بدانی که مرد پارسی چه دور از پارس جنگیده است. هرچه من کردم به کمک اهورا مزدا کردم. اهورا مزدا من و این خاندان و این کشور را در پناه خویش گیرد.ای انسان! آنچه اهورا مزدا فرمان داده است را انجام بده. راستی _اشا_ را رها مکن. آشوب مکن»
داریوش درست همانند کوروش و درست مانند دیگر پارسیان مزداپرست توجه بسیار زیادی به محیط زیست و طبیعت داشت. روایات میگوید که او خودش در رسیدگی به کارهای باغهایش همکاری میکرد و به شدت به گسترش فضای سبز توجه داشت. در نامهای که برای گاداتس ساتراپ سوریه نوشته است میگوید :
«من در راستای آبادانی کشورم توجه شما را به کاشت درختان در آنسوی فرات و آسیای غربی جلب میکنم» ( گیرشمن _ ایران از آغاز تا اسلام _ فصل سوم)
داریوش بزرگ سومین شاهنشاه هخامنشی، در سال 73 از پادشاهی کوروش و پس از 36 سال حکومت بر جهان، درست مانند کوروش بدون تحمل هیچ شکستی، درگذشت. او نخستین شاه هخامنشی بود که در کمال آرامش عمر خود را کامل کرده و به مرگ طبیعی درگذشت.
قضاوت کلی درباره داریوش سخت است. ما کارنامه او را به شکل تقریبا شفاف پیش رو داریم و جزئیات حکومت 36 ساله او را میدانیم. از او بیش از سایر شاهان ایران باستان، سخنانی در سنگنوشتهها موجود است. اینها به ما کمک میکند تا درباره او به داوری بنشینیم. ولی توجه به یک نکته در این باره بایسته است و آن قرار دادن خود در جایگاه او میباشد. در آنصورت است که میتوانیم درک کنیم که او چقدر قدرت داشت. به راستی که تا پیش از او هیچ فردی بر روی کره زمین اینقدر قدرت نداشت. تصور کنید که فردی آنقدر بزرگ باشد که دستورش در 90 درسد جهان آنروز بدون چون و چرا پذیرفته و عمل شود. او برابر قانون بود و بسنده بود تا سخنی از دهانش بیرون آید تا در چند دقیقه و دست بالا یک هفته در همه امپراتوری آن سخن هرچه باشد، به انجام رسد. خواه ساخت بناهایی باشکوه مثل کاخهای شوش و پارسه باشد و خواه کندن سنگنوشتهای به آن شکوه در بلندی 40 متری کوه بیستون و خواه کندن یک کانال بین دو دریا و یا بستن سد بر روی رودخانهها. و یا دستور جنگی باشد که در پی آن نیم میلیون نفر سپاه فراهم شود و در جریان آن دهها هزار نفر کشته شوند. اگر خود را در چنین جایگاهی از قدرت[1] قرار دهیم، میتوانیم درباره رفتار داریوش داوری کنیم. با نگاهی به کارنامه شاهان قدرتمند پیش از داریوش میبینیم که بسیاری از آنان مانند فرعونهای مصر و ... خود را رسما خدا خواندند و بسیاری دیگر همچون شاهان میانرودان و خاورمیانه خود را جانشین خدا روی زمین و رابط خدا و مردمان دانستند. دیدیم که کوروش و داریوش نیز به دست مردمان میانرودان و یهودیان به چنین جایگاههای فرا انسانی رسانده شدند. ولی خودشان هرگز خود را خدای مردمان ندانسته و حتا مدعی نبوت و عصمت نیز نبودند.داریوش به دست مصریان رسما به عنوان پسر خدا شناخته شد. با اینحال وقتی خود داریوش آغاز به سخن گفتن میکند، نه تنها خود را انسانی ستایشگر اهورا مزدا معرفی میکند، بلکه حتا خود را در پیشگاه او فروتن نشان میدهد.
داریوش در کتیبهها میگوید که خدا من را شاه کرد و من به یاری خدا پیروز شدم و خدا خواست که من پیروز شدم. یعنی حتا یک لحظه سایه خدا را دور از خود نمیبیند. و البته هرگز خود و خاندان خود را خدایی و از نسل خدایان نمیداند. بلکه میگوید «از آن جهت اهورا مزدا من را یاری کرد که یاور راستی بودم و دشمن دروغ». یعنی بیش از فره ایزدی، انجام دستورات خدا را دلیل پادشاهی خود میداند. این درحالیست که حتا پس از او، اسکندر و امپراتورهای روم با رسیدن به جایگاه او، با شتاب خود را یکی از خدایان دانستند. عزت نفس و بزرگی روح داریوش آنجا روشن میشود که بدانیم حتا شاهان ساسانی که بهترین شاهان تاریخ بشر و ایرانزمین بوده اند، در عین مزداپرست بودن، هرچند ادعای خدایی نکردند ولی خود را «بالاتر» از انسان معمولی میدانستند.
اینجاست که ژرفای باورهای دینی و خلوص باورهای زرتشتی و مزداپرستی داریوش و کوروش و دیگر شاهان هخامنشی دیده میشود که در آن جایگاه، هرگز هویت خود را گم نکردند. طوریکه داریوش همچنان نام پدر پیر خود را همراه با خود مینویسد و از خدا میخواهد او و خانوادهاش را حفظ کند.
در عبارات سنگنوشتههای هخامنشی، از انسانها و مردمان به عنوان بنده شاه یاد میشود. باید توجه شود که «بنده» در فرهنگ ایرانی و زبان پارسی به هیچ روی مترادف با عبد نیست. بلکه ترجمه درست عبد، واژه برده است. بنده یعنی فرمانبردار و کسی که طبق قراردادی مجبور است به حکم سرور خود عمل کند. درست مانند امروز که کارمند شرکت در درون شرکت و سرباز در درون پادگان موظف است فرمان قانونی مقام بالاتر را بیچون و چرا اجرا کند. و کسی به اینها برده نمیگوید. در فرهنگ ایرانی هرگز برده نداشتیم و حتا اگر جایی سخن از بردگان در زمان هخامنشیان میشود، آنان مربوط به بخشهای دیگر امپراتوری هستند که طبق فرهنگ و قانون خودشان نظام بردهداری داشتند و هرگز هیچ ایرانی در ایران برده نبوده است.
همین داریوش که باور ژرفی به خدای بزرگ دارد، در عمل نیز خود را ملزم به انجام دستورات آیین مزداپرستی میداند و عجیب اینجاست که پادشاهانی با این باورهای ژرف، حکومتی سکولار را بنیان مینهند.
حتا در زمینه هنر نیز بسیاری باور دارند که هنر پارسی و مادی نخستین نمونه هنر سکولار است. چراکه تا پیش از آن و حتا در همان زمان، بیننده این هستیم که هرچه بنای باشکوه و زیبا در هند و ایلام و بابل و آشور و مصر و یونان و لیدیا و اورارتو و یهودیه و ... ساخته میشود همه و همه معبدی است برای خدایان. یعنی بشر همه هنر و دانش خود را در راه مذهب به خدمت میگیرد. حتا کاخهای زیبایی که به دست آشوریها و بابلیها ساخته شد نیز اینگونه توجیه شد که شاه، پیامبر و فرستاده مستقیم خداوند است و به کاخ پادشاه به چشم معبد نگریسته میشد. ولی پارسیان از زمان کوروش دیگر معبد نمیسازند. هخامنشیان هستند که سکولاریسم را هم در سیاست و هم در هنر رواج میدهد. این فضا در زمان داریوش به اوج میرسد. ساخت کاخهای غول آسا و بزرگ و زیبای شوش و پارسه و اینکه کاربری آن یکسره در خدمت انسان و جهان است، حرکتی بزرگ در زمینه سکولاریسم هنری بود. چیزی که در ایران و در جهان پیشینه نداشت. (ت9)
به گفته ویل دورانت پژوهشگر همواره بدبین آمریکایی «این امپراتوری را کوروش و داریوش بنیان گذاشتند و خشایارشا به ارث برد». گیرشمن تعبیر جالبی دارد. او میگوید : «لباسی که هخامنشیان در دو سده پوشیدند را کوروش بریده و داریوش دوخته بود».
بسیاری تلاش کرده و میکنند تا داریوش و کوروش را با هم همسنجی کرده و یکی را برتر از دیگری بشمارند. این درست مانند این است که ما روز و شب و یا تابستان و زمستان را با هم همسنجی کرده و یکی را برتر از دیگری بشماریم. البته که سلیقه هریک از ما ممکن است روز را بر شب و یا تابستان را بر زمستان و یا وارون آن را ترجیح دهد و این کاملا مبتنی بر سلیقه و احساس است و نه منطق. چراکه میدانیم اینها بدون آن یکی، اصلا معنی نمیدهند. اگر داریوش نبود، همه دستاوردهای کوروش از میان میرفت. بله کوروش توانست به مدت 9 سال _از فتح بابل تا درگذشتش_ همه آسیا را با صلح و صفا در زیر پرچم هخامنشی نگه دارد و پس از او نیز تا 8 سال اوضاع به همین منوال بود. ولی این سقف پس از این 17 سال، بر ستونی به نام داریوش استوار ماند. کردارهای داریوش بود که 190 سال به آن 17 سال افزود. کوروش بود که با منش و رفتار نیک خود ثابت کرد که میتوان شاه و سیاستمدار بود و انسانیت را زیر پا له نکرد. ولی بدون داریوش، حتا کسی نبود که درسهای کوروش به عنوان آموزگار انسانیت را در جهان منتشر کند. چراکه کتابهای یهودیان و همه تواریخ یونانی و کتیبههای سنگی ایرانی و لوحهای بابلی و مصری، همه پس از داریوش و با تکیه بر امکانات حکومت داریوش و جانشینانش، تدوین شدند. اگر داریوش را حذف کنیم، آنوقت با تجزیه امپراتوری و بخشبندی آن به 20-30 کشور و در نتیجه آغاز یک جنگ جهانی خونین و ویرانگر بین این کشورها، نه یهودیان میتوانستند کتابهای خود را گردآوری کنند و کوروش را مسیح و منجی بخوانند و نه هرودوت و گزنفون و دیگر تاریخ نگاران، اصلا توانایی گردآوری روایات مربوط به بزرگمنشی کوروش را میداشتند. آنوقت دودمان هخامنشیان یک حکومت زودگذر با عمر چند دههای نام میگرفت، که تاثیر چندانی بر جهان نگذاشته و اتفاقا محکوم میشد که حکومت ماد و بابل را تجزیه کرده و وضع جهان را بدتر کرده است. این است فرجام منطقی «کوروش منهای داریوش» و البته نیازی به قلمفرسایی درباره «داریوش منهای کوروش» نیست. چراکه بدون کوروش، امپراتوری ایجاد نمیشد که داریوش بخواهد بر آن حکم براند. و داریوش به شکل طبیعی پس از ویشتاسب یک حکمران محلی در پاسارگاد میبود که تاثیری بر جهان نداشت.
شاید بتوان گفت کوروش «انسانتر» از داریوش بود. ولی قطعا میتوان گفت داریوش حتا از کوروش نیز برای جایگاه شاهنشاهی جهان شایستهتر بود. و البته هنر هر دو این بود که در عین شایسته پادشاهی بودن، انسانیت را فراموش نکردند. محبوبیت بیشتر کوروش در میان دانایان و روشنفکران در روزگار امروز به این علت است که بشر امروزه به انسانیت بیشتر نیاز دارد تا به حاکمیت قاطع و کامل. درحالیکه در دوران باستان چنین نبود.
به هر روی داریوش بزرگ یکی از شخصیتهای بزرگ تاریخ میباشد. نام او در زبانهای گروه ژرمنیک و یونانی داریوس، در زبان فرانسوی داریو و در زبانهای اروپای شرقی داریوژ بوده و در گذشته و امروز بر فرزندان گذارده میشود. با اینحال هربار که سنگنوشتههای داریوش بزرگ را میخوانم، سراپا متحیر شده و در شگفتی غرق میشوم که چطور ممکن است انسانی به این اندازه از قدرت و بزرگی برسد ولی زیردستان خود و مردم درون امپراتوری خود را فراموش نکرده و همه وقت در اندیشه آنان باشد و برای آنان دعا کند؟ چطور ممکن است چنین انسانی در چنین جایگاهی آنقدر نگران آیندگان باشد که بیشتری حجم نوشتههای خود را به توصیه به آیندگان در جهت نگهداری بهتر کشور اختصاص دهد. پس از مرگ ما، چه اهمیتی دارد که چه بر سر کشور بیاید؟ در شگفت میمانم که چنین انسانی چقدر میتواند به اصول اخلاقی و دینی خود پایبند باشد که در اوج قدرت، همه چیز را از خدای خود دانسته و به خود جرات ندهد تا قدمی از راست کرداری و راست گفتاری دور شود. شاید اگر هر ناسیونالیستی امروز بتواند به گذشته بازگشته و در جایگاه داریوش بنشیند، هرگز اینقدر به ملتهای دیگر ارج نگذارد و دلیلی نبیند تا در سنگنوشته خود در بالای کاخهای شوش و پارسه نام تک تک اقوام و ملتهایی که در ساخت کاخ کمک کردهاند را با جزئیات اعلام کند، تا امروز دستاویزی شود برای دشمنان که بگویند ایرانیان خودشان هنر نداشتند!. مگر شاهان ایلام و ماد و آشور و بابل و مصر و یونان و هند و ... در سنگنوشتههای خود نوشتند که دقیقا فلان چوب یا فلان سنگ از کجای جهان آمد و کدام مردم آنرا حمل کردند و چه کسانی آنرا تراشیدند؟ چه نیازی بود تا پارسیان چنین کنند، تا از این رفتارشان بهره برداری بد شود؟ ولی داریوش به نام ناسیونالیسم بر روی اخلاق پا نمیگذارد. چراکه نیازی نیست تا اخلاق را قربانی ناسیونالیسم کنیم.
رفتارهای داریوش و کوروش و جانشینان آنها است که به ما اجازه میدهد بگوییم تمدن ایران از حیث «کیفیت» و «معنویت»، برترین تمدن تاریخ بشر بوده و هست. تمدنی که ستونهای آن همواره انسان و اخلاق و راستی بوده است و نه شکوه و جلال صرف.
برداشت از این تارنگار، تنها با یادکرد از نام نویسنده و نام روزنامک امکان پذیر است







