
عکس از روزنامک؛ نوشا احمدپور
افسانهی یونان
مسعود لقمان: به نظر شما برای شناخت خلقوخوی مردم یک جامعه چه چیز را میتوان زیربنا قرار داد؟
مرتضی ثاقبفر: به باور من برای دریافت راز حرکات اجتماعی، ماهیت دولتها و نهادهای اقتصادی و همانگونه که شما گفتید: برای شناخت خلق و خوی مردم یک جامعه، باید به دین مردم آن جامعه رجوع کرد. و به طور کل برای شناخت گوهر هر دین باید به این چهار پرسش بنیادی پاسخ داد:
1. چیستی یا ماهیت خداوند
2. فلسفه آفرینش
3. پیوند میان آدمی و خداوند
4. نقش آدمی در گیتی
بخش نخست این گفتوگو
هگل میگوید: «هر دولتی بر پایه دین استوار است ... و از آن ریشه می گیرد ... و تا ابد نیز هستی خود را از دین خواهد گرفت.» (هگل، عقل در تاریخ، ترجمه حمید عنایت، دانشگاه آریامهر، سال 2536 (1356)، ص 142.) منظور از دین در اینجا نه تنها وجدان درونی و باورهای ماورای طبیعی بلکه افزون بر آن همان چیزی است که امروز به آن ایدئولوژی و جهانبینی میگوئیم که نه تنها بنیاد دولت را در هر جامعه، بلکه شالوده زندگی و مناسبات اقتصادی، اخلاقی و فرهنگی را نیز بنا مینهد. وی در جائی دیگر میافزاید: «دین یک قوم، آگاهی یک قوم از هستی خود و از برترین هستی است. این آگاهی نمودار ذات و گوهر کلی آن قوم است. یعنی انگاره (تصور) هر قوم از خدا برابرست با انگاره آن قوم از خویشتن و از پیوندش با خدا. از اینرو دین آن قوم نمودار انگارهاش از خویشتن خویش نیز هست.» (همان، عقل در تاریخ، ص 138.)
· برای شناخت خلق و خوی مردم یک جامعه، باید به دین مردم آن جامعه رجوع کرد. و به طور کل برای شناخت گوهر هر دین باید به این چهار پرسش بنیادی پاسخ داد: چیستی یا ماهیت خداوند فلسفه آفرینش پیوند میان آدمی و خداوند نقش آدمی در گیتی
لقمان: پس با این وجود برای شناخت جامعهی یونان و ایران باید باورهای دینی آنها را پایهی اصلی گفتوگویمان قرار دهیم.
ثاقبفر: بله، باید چنین کنیم.
لقمان: حال یونانیان چه دینی داشتند و از این زاویه رابطهی آنان با زندگی، هستی و خدا چگونه بود و دولت برآمده از این باور دینی چه ویژگیهائی داشت؟
ثاقبفر: یونانیان به صدها خدای نرینه و مادینه گوناگون و باصطلاح «ارباب انواع» باور داشتند. که مهمترین آنها زئوس (خدای خدایان و فرمانروای آسمان)، آفرودیت (خدای عشق، زیبایی و شهوت)، آتنه (خدای هوش، جنگ و صلح)، هرمس (خدای باران و ... )، آرتمیس (خدای ماه و ...) و آپولو (خدای خورشید، موسیقی و ... ) بودند. این خدایان به یکدیگر و به انسان حسادت میکردند و نیرنگ میزدند، یکدیگر را فریب میدادند و از انسان نیز فریب میخوردند! خیانت میکردند، با هم میجنگیدند و ... بنا به «دین – استوره» ایشان زئوس خدای خدایان، خود فرزند کرونوس یا «زمان» است. این زمان به وارونِ زروانِ اکرانه (زمان بیکرانه) ایرانی که دوستدار آفرینش و آنهم فقط آفرینش نیکی است، خواستار هیچگونه آفرینشی نیست. خدای هولناکی است که پیوسته فرزندان خود را میبلعد و از میان برمیدارد. زئوس یکی از فرزندان اوست که فقط با ترفند مادرش رئا میتواند از مرگ رهائی یابد. امّا همین زئوسِ جان بدر برده که خود دزدانه و به حیله زاده شده و زنده مانده، او هم خواستار آفرینش نیست و تنها پسر عمویش که غولی است به نام پرومته با ترفند و دور از خواست و آگاهی زئوس آدمیان را میآفریند که دلیلش بر هیچ کس مشخص نیست. یعنی روزی هوس می کند که آدم را از گِل بسازد و میسازد. آنگاه برای جان بخشیدن به آن در پنهان، جرقهای از آتش وجودی زئوس را میرباید و در او میدمد و بدینگونه آدمیزاد آفریده میشود.
زئوس که خود با نیرنگ مادر جان بدر برده بود از این ترفند سخت به خشم میآید و کینهجویانه پرومته شوربخت و آفریدگار انسان را در ستیغ قفقاز به بند میکشد و کرکسی را میگمارد تا جگر او را تا جاودان بخورد و سپس برای کین جستن از آدمیانی که به رغم خواست او آفریده شدهاند، توفان سهمگینی برمیانگیزد تا نژاد و تخمهی آدمی را بکلی از میان بردارد. اما دوکالیون پسر پرومته که همانند نوح در قایقی نشسته از مرگ رهایی مییابد و پس از فرونشستن توفان از بالای سرِ خود انبوهی سنگِ ریز و درشت به پائین پرتاب میکند و از هر سنگی آدمی پدیدار میشود.
اگر بخواهیم از درون پوسته خرافی این افسانه، هسته و گوهری ژرفتر بیرون بکشیم مگر نه آن است که ناچار به این نتیجه میرسیم که این استوره، پنداری نیستیگرای و بدبین نسبت به خدا، انسان، آفرینش، گیتی و سرنوشت آدمی است. خدا (زئوس) هستیاش میوهی تصادف و حیله است و نیز انسان هستیاش هم بهرهی ترفند، اتفاق و هوسِ خدای شوربخت و کممرتبهی دیگری (پرومته) است که تا ابد باید کیفر آفرینش او را بچشد. آیا بیش از این میتوان انسان را نومید، بدبین، بیچاره و بلاتکلیف پنداشت و در جهان رها کرد تا خود نیز همچون خدایانش جز هوس، بی منطقی، حیله، جنگ و ستیز و به بردگی کشاندن ضعیفتر از خود و افسار گسیختگی نشناسد؟ و این دقیقاً پایه اقتصاد، اجتماع و اخلاق جامعه یونانی را تشکیل میدهد. انسانی که نه گذشتهای، نه آیندهای و نه غایتی میشناسد و نه منطقی در هستی و زندگی خویش و سراسر گیتی مییابد.
لقمان: و الگوی این انسان نیز شیوهی رفتار خدایانش است ...
ثاقبفر: بله، همینطور است. اگر دینی، فلسفهی آفرینش گیتی و آدمی را چنین تصادفی، غیرمنطقی، بوالهوسانه، بیخردانه و برخلاف خواست خدایان بداند، اگر دینی این خدایان گوناگون را نیز با زشتترین ویژگیهای انسانگونه بشناسد که پیوسته در پی سودهای فردی خویشتناند و بر سر خواهشهای شهوانی یا رشکها و خشمها و جز آن با نبردی جاودانه با یکدیگر به سر میبرند، و اگر دینی بدینگونه هیچ غایتی در اندیشه، کردار، خواست و خرد خدایان خویش و در زندگی زمینی موجودات نشناسد، آشکارا پیداست که مومنان به آن دین و یکایک افراد جامعه که چنین کیشی داشته باشند، برای زیست خویش الگویی جز خواستهها، کردارها و منشهای خدایان خویش نمیتوانند داشته باشند.
این انسانها نومیدانه و ناخواسته به جهان پریشانی فرولغزیده و در آشوبکدهای گیر افتادهاند که همچون خدایان خویش هیچ منطقی نمیشناسند جز در پی منافع شخصی خود بودن. برای این منافع نیز هیچ حدّ و مرزی تعیین نشده است. زیرا جامعهای که دستگاه یزدانشناسی و جهانشناسی آن هیچ کرانه و منطقی برای خواستهها و کردار خدایان و دستگاه آفرینش نمیشناسد، به دشواری میتواند برای کردارها و خواستههای فرد، کرانهای بشناسد و بر آنها لگام زند. در اینجاست که این جامعه احساس میکند که زندگیاش رو به تباهی و پایان است. بدیهی است منافع فردی در پهنه ی زندگی با یکدیگر برخورد میکنند، زیرا نه تنها اندازهای برای آنها شناخته نشده است بلکه کل جامعه از بنیاد غایتی و فرجامی برای خود نمیشناسد تا «خود»های فردی خویش را با آن نزدیک و سازگار کند. همانگونه که خدایان سرکشانه و بیکرانه در پی خواستهای ویژه خویش هستند که هیچ منطقی جز خودپرستی، گرایش به چیرگی، تسلط و برده کردن دیگران در پس آن نهفته نیست، آدمیان نیز یگانه هدفشان برآوردن خواستهای بیکرانهی فردی است. در این آشوبکدهی بیقانون، هر که نیرومندتر و نیرنگبازتر باشد، پیروزتر است. پس یگانه ملاک برتری فرد بر دیگران بر دو عامل بنیادی استوارست: یکی نیروی تنی؛ دیگری اندازهی دارایی. این دو عامل در پیوند دوسویه و بستگی نزدیک با یکدیگرند. یعنی کسی که یکی از آنها را داشته باشد، آن دگر را نیز میتواند به نحوی برای خود فراهم سازد. چنین جامعهای هرگز نمیتواند با جامعههای کوچک همانند خود کنار آید و به یگانگی و دوستی رسد و دولت یگانه و نیرومندی برپا دارد. همانگونه که در این شهرهای مستقل سودهای فردی پیوسته با هم در برخورد و ستیزهاند، در چهرهی بیرونی این دولت – شهرها هر یک سر خویش گرفته و به راه خویش می روند و سود خویش میجویند، و از این رو این دولت – شهرها نیز پیوسته با یکدیگر در ستیزند؛ از هم کشتار میکنند و مردان و زنان و کودکان همدیگر را به بردگی میبرند، همانگونه که در درون خودشان نیز اگر بدهکاری، وام خویش را نتواند در زمان تعیین شده بپردازد، خود به خود بردهی فرد طلبکار خواهد شد. این مردم هیچگاه با هم کنار نخواهند آمد مگر آنکه خطری طبیعی یا انسانی، یعنی از سوی مردمان دیگر، آنها را تهدید کند. در حال نخست گروه گروه به پرستشگاهها و بتخانهها روی میآورند و به دعا، قربانی، مویه و زاری میپردازند، و در حال دوم به ناگزیر و موقتاً و تا زمانی که خطر دشمن بیرونی برجاست با هم یگانه میشوند و با از میان رفتن خطر باز از هم می گسلند و آشوبکده ی پیشین جای همبستگی موقتی پسین را میگیرد. این دقیقاً برابر با وضع جهان یونانی هنگام روبرو شدن با جهان ایرانی است. جنگهای دائمی با یکدیگر، به آسانی مزدور ایرانیان علیه یونانیان دیگر شدن، خیانت و رشوه گرفتن، گروهی خردمندتر سر به فرمان ایران نهادن و از برکت صلح و رونق آرامش برخوردار شدن، گروه دیگر با اتحادی موقتی در برابر ایران ایستادن و به محض رفع خطر دوباره با یکدیگر به جنگ پرداختن (جنگهای 30 ساله آتن و اسپارت و متحدانشان علیه یکدیگر، معروف به جنگهای پلوپونز) و سپس صلحی پایدارتر به برکت مداخلهی ایران و برقراری صلح شاهانه.
چنین جامعه ای با آن برداشت و با چنان فلسفهای از زندگی، اگر طبیعت سرزمینی و وضع جغرافیائیاش مانند جزیرهها و بندرگاههای یونانی باشد، شهرهای آن جدا از یکدیگر، نامتّحد، دشمن و در نبردهای پیاپی با هم روزگار میگذرانند، یا اگر مانند روم طبیعت سرزمینی و وضع جغرافیائیاش امکان برپائی دولتی یگانه را به آن بدهد، آن دولت دولتی خونریز، ویرانگر و بردهستان خواهد بود، در حالیکه وضع درونیاش و ارزشهای اخلاقی و اجتماعیاش همانند جامعه نخست است.
آشوبکدهای همچون جنگل جانوران (البته از جانوران بیگناه پوزش میخواهم، چون آنان تنها برای سیرکردن شکمشان چنین میکنند و به محض سیری دست از دریدن یکدیگر بر میدارند، حال آنکه آز آدمی سیریناپذیر است.) که هر کس نیرومندتر و توانگرتر باشد، پیروزمندتر است و دیگران را برده و خدمتگزار خویش خواهد ساخت. اگر در جامعهی نخست به دلیل کوچکی شهرها و وجود دولت – شهرها امکان برپائی جمهوری آزادان و برده نشدهها (که تعدادشان از 10 درصد جمعیت شهر نیز کمتر است.) برای زمانی کوتاه و گذرا وجود دارد. در جامعه ی دوم چنین امکانی نیز وجود ندارد و آن جمهوری و دمکراسی دروغین به تندی به یک خودکامگی ستمگر تبدیل میشود. چنانکه به نوشتهی هگل: «سزار، ماهیت آنچه را جمهوری یا دمکراسی روم نامیده میشد خوب میشناخت ... سزار میدانست که جمهوری، دروغی بیش نبود ... » (هگل، عقل در تاریخ، صفحهی 114- 115) و از اینرو خود «امپراتوری مستبد» شد.
در چنین جامعهای – چه از گونه نخست چه دوم – ستمگری و برده ساختن دیگران نمیتواند وجود نداشته باشد و فیلسوفانش نمیتوانند به درست جلوهدادن بردگی نپردازند، همانطور که میراثدارانش – مانند هگل، مارکس و ... – نیز نمیتوانند بردگی را بایستهی چنین جامعهای ندانند و از اینرو به توجیه آن پرداختند و کوشیدند بایستگی آن را با بافتههای فلسفی خود به سراسر گیتی تعمیم دهند (البته کارل مارکس در اواخر عمر، هوشمندانه دریافت که وضع خاورمیانه و ایران تفاوت داشته و نظریهی ناقص شیوهی تولید آسیائی را بعنوان منشا استبداد آسیائی مطرح کرد که سپس ویتفوگل در کتاب استبداد آسیائی آن را گسترش داد). در چنین جامعهای بخشی از مردمان آزادند، همانگونه که در جنگل بخشی از جانوران که نیرومندترند از دیگران، آزادترند.
لقمان: پس چیستی راستین آزادی در جامعههای یونان و روم، آزادی بیکرانهی توانگران و زورمندان و بردگی بیشترین بخشِ مردم است!
ثاقبفر: بله، مثلاً در آتن روزگاری در برابر 200 هزار بنده حدود 20 هزار شهروند آزاد وجود داشت و روزگاری دیگر – گویا در عصر معروف به درخشان پریکلس – که از حدود 500 هزار جمعیت آتن 450 هزار تن آنان برده بودند.
چنین است که در یونان زندگی اخلاقی و اجتماعی به تندی روبه تباهی میگذارد. آن زمانی که دولت – شهرهای آن به زیر فرمانروائی شاهنشاهان ایران در میآیند و قانونی همگانی و دادگرانه بر آنها فرمان میراند، به گفتهی هگل: «فروغی که از پیش خود می درخشد و ملّتهای زیرِ دست خویش را برمیانگیزد که راهِ تکامل در پیش گیرند و فردیت خود را استوار کنند»، فرهنگ یونان (در واقع ایونیه) رو به شکوفائی مینهد و دانش، فلسفه اهورائی و هستیگرای در آن رو به رشد میگذارد و فرزانگان هفتگانه به پیدائی میآیند و تاریخنویسان و دانشمندان پدیدار میشوند و آنگاه که پرتو این فروغ از یونان رخ برمیکشد، جامعه به تندی رو به سراشیب تباهی مینهد. فلسفه ابزار دست نیرنگبازان سوفسطائی میشود، فرزانگانشان نومیدانه میکوشند تا راهی برای رهائی از این تباهی بجویند، افلاتون به عرفان برداشتی خود از اندیشه زرتشت پناه میبرد و سرانجام نوعی جامعهی کمونیستی را پیشنهاد میکند (کتاب جمهوری)، سقراط جام شوکران این جامعه تبهکار را به اتهام دشمنی با خدایان دیوانهاش سرمیکشد و اعدام میشود، و تنها در ارستوست که فلسفه و اندیشه میبالد و رشد میکند چراکه او امید و آرزوی ظهور یک منجی را دارد تا یونان را از این آشوب و تباهی برهاند و از همین روست که اندیشه و دانش خود را در اختیار جوان نیرومند ولیک تبهخوئی چون اسکندر مقدونی می نهد. این اسکندر درست است که نیرومند و جاهطلب است، اما او نیز در دامان چنین جامعه و فرهنگی پرورش یافته است. درست است که ماهی بزرگ، ماهیهای کوچک را میبلعد و سودهای خصوصی یکایک شهروندان یونانی در قربانگاه این خدای تازه قربانی میشوند، لیک این ماهی بزرگ شاه بزرگ ایران نیست. تا دادی (قانونی) بشناسد و نمودار نیکی باشد. او در دامن دین و فرهنگی پرورش نیافته است تا به قانونی ایزدی و منطقی آسمانی آشنائی داشته باشد که بتواند آن را همچون الگویی برای فرمانروایی زمینی خویش به کار گیرد. او پروردهی همان آشوبکدهای است که جز زر و زور چیزی نمیشناسد و زادهی دامان مادری است که در هرزگی شهرهی شهر است و پرورش یافته دبستان پدری است که جان خود را بر سرِ یکی از آن کینهها و ستیزههای همجنسبازانهی رسوا از دست داده است.
این است آن آزادی دلانگیزی که هگل از آن نام می برد و این است آن فردگرایی (Individualism) یونانی؛ فردی رها شده در جهانی دشمنخو و پرستیر و دربند هوسهائی که جز برآوردن آنها غایتی نمیشناسد.
· در آتن روزگاری در برابر 200 هزار بنده حدود 20 هزار شهروند آزاد وجود داشت و روزگاری دیگر – گویا در عصر معروف به درخشان پریکلس – که از حدود 500 هزار جمعیت آتن 450 هزار تن آنان برده بودند. چنین است که در یونان زندگی اخلاقی و اجتماعی به تندی روبه تباهی میگذارد. آن زمانی که دولت – شهرهای آن به زیر فرمانروائی شاهنشاهان ایران در میآیند و قانونی همگانی و دادگرانه بر آنها فرمان میراند، به گفتهی هگل: «فروغی که از پیش خود می درخشد و ملّتهای زیرِ دست خویش را برمیانگیزد که راهِ تکامل در پیش گیرند و فردیت خود را استوار کنند»، فرهنگ یونان (در واقع ایونیه) رو به شکوفائی مینهد و دانش، فلسفه اهورائی و هستیگرای در آن رو به رشد میگذارد و فرزانگان هفتگانه به پیدائی میآیند و تاریخنویسان و دانشمندان پدیدار میشوند و آنگاه که پرتو این فروغ از یونان رخ برمیکشد، جامعه به تندی رو به سراشیب تباهی مینهد.
لقمان: پس آیا گزافه است اگر بگوئیم که دمکراسی یونانی (و البته در درجهی اول آتنی) نه مردمسالاری بلکه دمونکراسی یعنی دیوسالاری است که زورمندان پیوسته ناتوانترها را به بردگی میکشانند؟
ثاقبفر: برداشت شما درست است. اگر جز این است چرا ارستو این بزرگترین دانشمند یونان دمکراسی را شکل انحرافی و بد جمهوری میداند؟ به نوشتهی او «این هر سه نوع حکومت (پادشاهی، آریستوکراسی و جمهوری) گاه از راه راست بیرون میافتند و انحراف میپذیرند، پس حکومت پادشاهی به حکومت ستمگر [=تورانی]، آرستوکراسی به الیگارشی و جمهوری به دمکراسی مبدّل میشود. حکومت ستمگر آن است که فقط به راه تامین منافع فرمانروا کشیده شود، الیگارشی آن است که فقط به صلاح توانگران و ثروتمندان عمل کنند (مانند آتن) و دمکراسی حکومتی است که فقط به صلاح تهیدستان نظر دارد.» (ارستو، سیاست، ترجمهی حمید عنایت، جیبی، سال 1358، ص 120.)
بدینگونه میبینیم که حتی ارستو دمکراسی را بنا به تجربهی عینیِ خود در آتن بهترین نوع حکومت نمیداند ولی به خطا آن را حکومتی میپندارد که به صلاح تهیدستان نظر دارد حال آنکه دمکراسی خودخواندهی آتن (و مورد پذیرش و ستایش اکثر غربیان امروزی) اولاً چیزی جز الیگارشی نبود، ثانیاً فقط منافع ثروتمندان را در نظر داشت و طبقهی حاکم آن ثروتمندترین افراد جامعه بودند.
حتی هنگامی که فردی مانند سولون (640 – 559 ق.م) که او را یکی از هفت فرزانهی بزرگ یونان شناختهاند (و از قول هرودوت خواهیم دید که چه دیدگاهی نسبت به زندگی انسان دارد) در آتن به مقام آرخونی یعنی فرمانروائی شهر رسید و نخستین اقدام بزرگش برانداختن وامهائی بود که بر دوش هزاران کشاورز سنگینی میکرد و آنان را در معرض خطر برده شدن قرار داده بود، همین سولون جامعهی آتن را بر اساس مالکیت زمین و در واقع براساس میزان دارائی و درآمد به چهار گروه تقیسم کرد: (اسطو، اصول حکومت آتن، ترجمهی باستانی پاریزی، جیبی، تهران 1358، صص 24-22.) البته بردگان آدم حساب نمیشدند و به آنان آندروپودون یعنی آدمیپا یا به سخن درستتر جانورِ دوپا می گفتند.
1. پنتاکوس مدیمنها یعنی 500 مدیمنها یعنی کسانی که در سال 500 مدیمن (Medimen: واحد پول، سکهی برنزی قدیمِ مصری برابر با یک چهلم پیاستر) یا حدود 26500 لیتر گندم یا معادل آن شراب و روغن زیتون درآمد داشتند.
2. هیپایسها یا اسواران که دارای دستِ کم یک اسب و سالانه حدود 300 مدیمن (15800 لیتر) درآمد بودند.
3. زئوگیتاها یا جفتداران یعنی دارندگانِ یک جفت گاو شخمزن که درآمدشان در سال برابر با حدود 200 مدیمن (7900 لیتر) بود.
4. تِتها یا مزدبگیران که کمترین درآمد را داشتند.
بنا به قانون سولون تنها سه طبقه نخست می توانستند رای بدهند، اما حق انتخاب ماموران بلندپایه مانند آرخونها تنها متعلق به طبقهی اول بود. اما البته طبقه چهارم حق رای در انجمن مردم یا مجمع عمومی را برای انتخاب ماموران و تصویب قوانین داشتند. این نمونه را فقط از آتن آوردم که نمونهی دمکراسی و الگوی بعدی جوامع غربی شد، حالا آنکه اسپارت و اکثر دولت – شهرهای دیگر همین دمکراسی را نیز نداشتند و در عوض همگی مانند آتن اقتصادشان مبتنی بر بردهداری و حکومتهایشان تورانی (استبدادی) بود. مثلاً در اسپارت یونانیان مردمان بومی سرکوب شدهی آنجا را برده کرده و به آنان هلوت می گفتند، یا در جزیرهی کرت طبقهی منویتسها و در آرگولیس طبقهی گومنتسها و ... .
برای آنکه تصوری از میزان درآمدهائی که در پیش اشاره کردم به دست آورید، یادآوری میکنم که نوشتهای متعلق به سال 414 ق.م پیدا شده که نشان می دهد 16 برده در آتن به قیمتهائی میان 70 تا 301 دراخما (درهم) به فروش رفته اند حال آنکه دستمزد متوسط یک آموزگار در همان شهر آتن در آن زمان یعنی در زمان سقراط (470 – 399 ق.م) برای یک دوره آموزش فرزند یکی از توانگران 500 دراخما بوده است!
ادامه دارد...
این گفتوگو پیشتر در روزنامه فرهنگ آشتی منتشر شده بود. متن کامل این گفتوگو را میتوانید در شمارهی تازهی فصلنامهی فروزش بخوانید.
بخشنخست گفتوگو مسعود لقمان با مرتضی ثاقبفر؛ سرشت تاریخنویسی
بخش سوم و پایانی گفتوگو مسعود لقمان با مرتضی ثاقبفر؛ جامعه و دین ایرانیان باستان
یادداشت دکتر شروین وکیلی درباره این گفتوگو: ایرانی بودن بازاندیشانه
نقد دکتر مسعود امیرخلیلی بر این گفتوگو: دموکراسی آتنی الیگارشی نبود
نوشتههای استاد مرتضی ثاقبفر در روزنامک
درباره استاد ثاقبفر در روزنامک:
روشن فکري روشن انديش (مسعود لقمان)
نگاهی به یک زندگی (بخش نخست) گفت و گوی ویژه ی روزنامک با استاد مرتضی ثاقب فر
نگاهی به یک زندگی (بخش دوم) گفت و گوی ویژه ی روزنامک با استاد مرتضی ثاقب فر
نگاهی به یک زندگی (بخش سوم) گفت و گوی ویژه روزنامک با استاد مرتضی ثاقب فر
نگاهی به یک زندگی (بخش چهارم) گفت و گوی ویژه روزنامک با استاد مرتضی ثاقب فر
برداشت از این تارنگار، تنها با یادکرد از نام نویسنده و نام روزنامک امکان پذیر است






