تبليغاتX
::... روزنـــامــک ...:: - گفت‌وگو مسعود لقمان با مرتضی ثاقب‌فر (بخش دوم) جامعه و دین یونانیان باستان

::... روزنـــامــک ...::

جُستارهایی پیرامون تاریخ، فرهنگ، ادبیات و اندیشه

 استاد مرتضی ثاقب‌فر

عکس از روزنامک؛ نوشا احمدپور

افسانه­‌ی یونان

مسعود لقمان: به نظر شما برای شناخت خلق­و­خوی مردم یک جامعه چه چیز را می­توان زیربنا قرار داد؟

مرتضی ثاقب­فر: به باور من برای دریافت راز حرکات اجتماعی، ماهیت دولت­ها و نهادهای اقتصادی و همانگونه که شما گفتید: برای شناخت خلق و خوی مردم یک جامعه، باید به دین مردم آن جامعه رجوع کرد. و به طور کل برای شناخت گوهر هر دین باید به این چهار پرسش بنیادی پاسخ داد:

1. چیستی یا ماهیت خداوند

2. فلسفه آفرینش

3. پیوند میان آدمی و خداوند

4. نقش آدمی در گیتی


 بخش نخست این گفت‌وگو


هگل می‌گوید: «هر دولتی بر پایه دین استوار است ... و از آن ریشه می گیرد ... و تا ابد نیز هستی خود را از دین خواهد گرفت.» (هگل، عقل در تاریخ، ترجمه حمید عنایت، دانشگاه آریامهر، سال 2536 (1356)، ص 142.) منظور از دین در اینجا نه تنها وجدان درونی و باورهای ماورای طبیعی بلکه افزون بر آن همان چیزی است که امروز به آن ایدئولوژی و جهان­بینی می‌گوئیم که نه تنها بنیاد دولت را در هر جامعه، بلکه شالوده زندگی و مناسبات اقتصادی، اخلاقی و فرهنگی را نیز بنا می­نهد. وی در جائی دیگر می­افزاید: «دین یک قوم، آگاهی یک قوم از هستی خود و از برترین هستی است. این آگاهی نمودار ذات و گوهر کلی آن قوم است. یعنی انگاره (تصور) هر قوم از خدا برابرست با انگاره آن قوم از خویشتن و از پیوندش با خدا. از اینرو دین آن قوم نمودار انگاره­اش از خویشتن خویش نیز هست.» (همان، عقل در تاریخ، ص 138.)

 

·         برای شناخت خلق و خوی مردم یک جامعه، باید به دین مردم آن جامعه رجوع کرد. و به طور کل برای شناخت گوهر هر دین باید به این چهار پرسش بنیادی پاسخ داد:

چیستی یا ماهیت خداوند

فلسفه آفرینش

 پیوند میان آدمی و خداوند

 نقش آدمی در گیتی

لقمان: پس با این وجود برای شناخت جامعه‌ی یونان و ایران باید باورهای دینی آنها را پایه­ی اصلی گفت­و­گویمان قرار دهیم.

ثاقب­فر: بله، باید چنین کنیم.

 

لقمان: حال یونانیان چه دینی داشتند و از این زاویه رابطه­ی آنان با زندگی، هستی و خدا چگونه بود و دولت برآمده از این باور دینی چه ویژگی­هائی داشت؟

ثاقب­فر: یونانیان به صدها خدای نرینه و مادینه گوناگون و باصطلاح «ارباب انواع» باور داشتند. که مهم‌ترین آنها زئوس (خدای خدایان و فرمانروای آسمان)، آفرودیت (خدای عشق، زیبایی و شهوت)، آتنه (خدای هوش، جنگ و صلح)، هرمس (خدای باران و ... )، آرتمیس (خدای ماه و ...) و آپولو (خدای خورشید، موسیقی و ... ) بودند. این خدایان به یکدیگر و به انسان حسادت می­کردند و نیرنگ می­زدند، یکدیگر را فریب می­دادند و از انسان نیز فریب می­خوردند! خیانت می­کردند، با هم می­جنگیدند و ... بنا به «دین – استوره» ایشان زئوس خدای خدایان، خود فرزند کرونوس یا «زمان» است. این زمان به وارونِ زروانِ اکرانه (زمان بیکرانه) ایرانی که دوستدار آفرینش و آنهم فقط آفرینش نیکی است، خواستار هیچگونه آفرینشی نیست. خدای هولناکی است که پیوسته فرزندان خود را می‌بلعد و از میان برمی­دارد. زئوس یکی از فرزندان اوست که فقط با ترفند مادرش رئا می‌تواند از مرگ رهائی یابد. امّا همین زئوسِ جان بدر برده که خود دزدانه و به حیله زاده شده و زنده مانده، او هم خواستار آفرینش نیست و تنها پسر عمویش که غولی است به نام پرومته با ترفند و دور از خواست و آگاهی زئوس آدمیان را می­آفریند که دلیلش بر هیچ کس مشخص نیست. یعنی روزی هوس می کند که آدم را از گِل بسازد و می‌سازد. آنگاه برای جان بخشیدن به آن در پنهان، جرقه­ای از آتش وجودی زئوس را می­رباید و در او می­دمد و بدینگونه آدمیزاد آفریده می­شود.

زئوس که خود با نیرنگ مادر جان بدر برده بود از این ترفند سخت به خشم می­آید و کینه­جویانه پرومته شوربخت و آفریدگار انسان را در ستیغ قفقاز به بند می­کشد و کرکسی را می­گمارد تا جگر او را تا جاودان بخورد و سپس برای کین جستن از آدمیانی که به رغم خواست او آفریده شده­اند، توفان سهمگینی برمی­انگیزد تا نژاد و تخمه‌ی آدمی را بکلی از میان بردارد. اما دوکالیون پسر پرومته که همانند نوح در قایقی نشسته از مرگ رهایی می­یابد و پس از فرونشستن توفان از بالای سرِ خود انبوهی سنگِ ریز و درشت به پائین پرتاب می­کند و از هر سنگی آدمی پدیدار می­شود.

اگر بخواهیم از درون پوسته خرافی این افسانه، هسته و گوهری ژرف­تر بیرون بکشیم مگر نه آن است که ناچار به این نتیجه می­رسیم که این استوره، پنداری نیستی‌گرای و بدبین نسبت به خدا، انسان، آفرینش، گیتی و سرنوشت آدمی است. خدا (زئوس) هستی­اش میوه­ی تصادف و حیله است و نیز انسان هستی­اش هم بهره­ی ترفند، اتفاق و هوسِ خدای شوربخت و کم‌مرتبه‌ی دیگری (پرومته) است که تا ابد باید کیفر آفرینش او را بچشد. آیا بیش از این می­توان انسان را نومید، بدبین، بیچاره و بلاتکلیف پنداشت و در جهان رها کرد تا خود نیز همچون خدایانش جز هوس، بی منطقی، حیله، جنگ و ستیز و به بردگی کشاندن ضعیف­تر از خود و افسار گسیختگی نشناسد؟ و این دقیقاً پایه اقتصاد، اجتماع و اخلاق جامعه یونانی را تشکیل می­دهد. انسانی که نه گذشته­ای، نه آینده­ای و نه غایتی می­شناسد و نه منطقی در هستی و زندگی خویش و سراسر گیتی می­یابد.

 

لقمان: و الگوی این انسان نیز شیوه‌ی رفتار خدایانش است ...

ثاقب­فر: بله، همینطور است. اگر دینی، فلسفه­ی آفرینش گیتی و آدمی را چنین تصادفی، غیرمنطقی، بوالهوسانه، بی­خردانه و برخلاف خواست خدایان بداند، اگر دینی این خدایان گوناگون را نیز با زشت­ترین ویژگی­های انسان­گونه بشناسد که پیوسته در پی سودهای فردی خویشتن­اند و بر سر خواهش­های شهوانی یا رشک­ها و خشم­ها و جز آن با نبردی جاودانه با یکدیگر به سر می­برند، و اگر دینی بدین­گونه هیچ غایتی در اندیشه، کردار، خواست و خرد خدایان خویش و در زندگی زمینی موجودات نشناسد، آشکارا پیداست که مومنان به آن دین و یکایک افراد جامعه که چنین کیشی داشته باشند، برای زیست خویش الگویی جز خواسته­ها، کردارها و منش­های خدایان خویش نمی­توانند داشته باشند.

این انسان­ها نومیدانه و ناخواسته به جهان پریشانی فرولغزیده و در آشوبکده­ای گیر افتاده­اند که همچون خدایان خویش هیچ منطقی نمی­شناسند جز در پی منافع شخصی خود بودن. برای این منافع نیز هیچ حدّ و مرزی تعیین نشده است. زیرا جامعه­ای که دستگاه یزدان­شناسی و جهان­شناسی آن هیچ کرانه و منطقی برای خواسته­ها و کردار خدایان و دستگاه آفرینش نمی­شناسد، به دشواری می­تواند برای کردارها و خواسته­های فرد، کرانه­ای بشناسد و بر آنها لگام زند. در اینجاست که این جامعه احساس می­کند که زندگی­اش رو به تباهی و پایان است. بدیهی است منافع فردی در پهنه ی زندگی با یکدیگر برخورد می­کنند، زیرا نه تنها اندازه­ای برای آنها شناخته نشده است بلکه کل جامعه از بنیاد غایتی و فرجامی برای خود نمی­شناسد تا «خود»های فردی خویش را با آن نزدیک و سازگار کند. همانگونه که خدایان سرکشانه و بی­کرانه در پی خواست‌های ویژه خویش هستند که هیچ منطقی جز خودپرستی، گرایش به چیرگی، تسلط و برده کردن دیگران در پس آن نهفته نیست، آدمیان نیز یگانه هدفشان برآوردن خواست­های بیکرانه­ی فردی است. در این آشوبکده‌ی بی­قانون، هر که نیرومندتر و نیرنگ­بازتر باشد، پیروزتر است. پس یگانه ملاک برتری فرد بر دیگران بر دو عامل بنیادی استوارست: یکی نیروی تنی؛ دیگری اندازه­ی دارایی. این دو عامل در پیوند دوسویه و بستگی نزدیک با یکدیگرند. یعنی کسی که یکی از آنها را داشته باشد، آن دگر را نیز می‌تواند به نحوی برای خود فراهم سازد. چنین جامعه­ای هرگز نمی­تواند با جامعه‌های کوچک همانند خود کنار آید و به یگانگی و دوستی رسد و دولت یگانه و نیرومندی برپا دارد. همانگونه که در این شهرهای مستقل سودهای فردی پیوسته با هم در برخورد و ستیزه­اند، در چهره­ی بیرونی این دولت – شهرها هر یک سر خویش گرفته و به راه خویش می روند و سود خویش می­جویند، و از این رو این دولت – شهرها نیز پیوسته با یکدیگر در ستیزند؛ از هم کشتار می‌کنند و مردان و زنان و کودکان همدیگر را به بردگی می­برند، همانگونه که در درون خودشان نیز اگر بدهکاری، وام خویش را نتواند در زمان تعیین شده بپردازد، خود به خود برده­ی فرد طلبکار خواهد شد. این مردم هیچگاه با هم کنار نخواهند آمد مگر آنکه خطری طبیعی یا انسانی، یعنی از سوی مردمان دیگر، آنها را تهدید کند. در حال نخست گروه گروه به پرستشگاه­ها و بتخانه­ها روی می‌آورند و به دعا، قربانی، مویه و زاری می­پردازند، و در حال دوم به ناگزیر و موقتاً و تا زمانی که خطر دشمن بیرونی برجاست با هم یگانه می­شوند و با از میان رفتن خطر باز از هم می گسلند و آشوبکده ی پیشین جای همبستگی موقتی پسین را می­گیرد. این دقیقاً برابر با وضع جهان یونانی هنگام روبرو شدن با جهان ایرانی است. جنگ­های دائمی با یکدیگر، به آسانی مزدور ایرانیان علیه یونانیان دیگر شدن، خیانت و رشوه گرفتن، گروهی خردمندتر سر به فرمان ایران نهادن و از برکت صلح و رونق آرامش برخوردار شدن، گروه دیگر با اتحادی موقتی در برابر ایران ایستادن و به محض رفع خطر دوباره با یکدیگر به جنگ پرداختن (جنگ‌های 30 ساله آتن و اسپارت و متحدانشان علیه یکدیگر، معروف به جنگ‌های پلوپونز) و سپس صلحی پایدارتر به برکت مداخله‌ی ایران و برقراری صلح شاهانه.

چنین جامعه ای با آن برداشت و با چنان فلسفه‌ای از زندگی، اگر طبیعت سرزمینی و وضع جغرافیائی‌اش مانند جزیره‌ها و بندرگاه­های یونانی باشد، شهرهای آن جدا از یکدیگر، نامتّحد،  دشمن و در نبردهای پیاپی با هم روزگار می­گذرانند، یا اگر مانند روم طبیعت سرزمینی و وضع جغرافیائی­اش امکان برپائی دولتی یگانه را به آن بدهد، آن دولت دولتی خونریز، ویرانگر و برده­ستان خواهد بود، در حالیکه وضع درونی‌اش و ارزش­های اخلاقی و اجتماعی­اش همانند جامعه نخست است.

آشوبکده­ای همچون جنگل جانوران (البته از جانوران بیگناه پوزش می­خواهم، چون آنان تنها برای سیرکردن شکمشان چنین می­کنند و به محض سیری دست از دریدن یکدیگر بر می­دارند، حال آنکه آز آدمی سیری­ناپذیر است.) که هر کس نیرومندتر و توانگرتر باشد، پیروزمندتر است و دیگران را برده و خدمتگزار خویش خواهد ساخت. اگر در جامعه­ی نخست به دلیل کوچکی شهرها و وجود دولت – شهرها امکان برپائی جمهوری آزادان و برده نشده­ها (که تعدادشان از 10 درصد جمعیت شهر نیز کمتر است.) برای زمانی کوتاه و گذرا وجود دارد. در جامعه ی دوم چنین امکانی نیز وجود ندارد و آن جمهوری و دمکراسی دروغین به تندی به یک خودکامگی ستمگر تبدیل می­شود. چنانکه به نوشته­ی هگل: «سزار، ماهیت آنچه را جمهوری یا دمکراسی روم نامیده می­شد خوب می­شناخت ... سزار می­دانست که جمهوری، دروغی بیش نبود ... » (هگل، عقل در تاریخ، صفحه­ی 114- 115) و از اینرو خود «امپراتوری مستبد» شد.

در چنین جامعه­ای – چه از گونه نخست چه دوم – ستمگری و برده ساختن دیگران نمی­تواند وجود نداشته باشد و فیلسوفانش نمی­توانند به درست جلوه­دادن بردگی نپردازند، همانطور که میراث‌دارانش – مانند هگل، مارکس و ... – نیز نمی­توانند بردگی را بایسته­ی چنین جامعه­ای ندانند و از اینرو به توجیه آن پرداختند و کوشیدند بایستگی آن را با بافته­های فلسفی خود به سراسر گیتی تعمیم دهند (البته کارل مارکس در اواخر عمر، هوشمندانه دریافت که وضع خاورمیانه و ایران تفاوت داشته و نظریه­ی ناقص شیوه‌ی تولید آسیائی را بعنوان منشا استبداد آسیائی مطرح کرد که سپس ویتفوگل در کتاب استبداد آسیائی آن را گسترش داد). در چنین جامعه­ای بخشی از مردمان آزادند، همانگونه که در جنگل بخشی از جانوران که نیرومندترند از دیگران، آزادترند.

 

لقمان: پس چیستی راستین آزادی در جامعه­های یونان و روم، آزادی بیکرانه­ی توانگران و زورمندان و بردگی بیشترین بخشِ مردم است!

ثاقب­فر: بله، مثلاً در آتن روزگاری در برابر 200 هزار بنده حدود 20 هزار شهروند آزاد وجود داشت و روزگاری دیگر – گویا در عصر معروف به درخشان پریکلس – که از حدود 500 هزار جمعیت آتن 450 هزار تن آنان برده بودند.

چنین است که در یونان زندگی اخلاقی و اجتماعی به تندی روبه تباهی می­گذارد. آن زمانی که دولت – شهرهای آن به زیر فرمانروائی شاهنشاهان ایران در می­آیند و قانونی همگانی و دادگرانه بر آنها فرمان می­راند، به گفته­ی هگل: «فروغی که از پیش خود می درخشد و ملّت­های زیرِ دست خویش را برمی­انگیزد که راهِ تکامل در پیش گیرند و فردیت خود را استوار کنند»، فرهنگ یونان (در واقع ایونیه) رو به شکوفائی می‌نهد و دانش، فلسفه اهورائی و هستی­گرای در آن رو به رشد می­گذارد و فرزانگان هفت­گانه به پیدائی می­آیند و تاریخ­نویسان و دانشمندان پدیدار می­شوند و آنگاه که پرتو این فروغ از یونان رخ برمی­کشد، جامعه به تندی رو به سراشیب تباهی می­نهد. فلسفه ابزار دست نیرنگ­بازان سوفسطائی می­شود، فرزانگانشان نومیدانه می­کوشند تا راهی برای رهائی از این تباهی بجویند، افلاتون به عرفان برداشتی خود از اندیشه زرتشت پناه می­برد و سرانجام نوعی جامعه‌ی کمونیستی را پیشنهاد می­کند (کتاب جمهوری)، سقراط جام شوکران این جامعه تبهکار را به اتهام دشمنی با خدایان دیوانه­اش سرمی­کشد و اعدام می­شود، و تنها در ارستوست که فلسفه و اندیشه می­بالد و رشد می­کند چراکه او امید و آرزوی ظهور یک منجی را دارد تا یونان را از این آشوب و تباهی برهاند و از همین روست که اندیشه و دانش خود را در اختیار جوان نیرومند ولیک تبهخوئی چون اسکندر مقدونی می نهد. این اسکندر درست است که نیرومند و جاه­طلب است، اما او نیز در دامان چنین جامعه و فرهنگی پرورش یافته است. درست است که ماهی بزرگ، ماهی­های کوچک را می­بلعد و سودهای خصوصی یکایک شهروندان یونانی در قربانگاه این خدای تازه قربانی می­شوند، لیک این ماهی بزرگ شاه بزرگ ایران نیست. تا دادی (قانونی) بشناسد و نمودار نیکی باشد. او در دامن دین و فرهنگی پرورش نیافته است تا به قانونی ایزدی و منطقی آسمانی آشنائی داشته باشد که بتواند آن را همچون الگویی برای فرمانروایی زمینی خویش به کار گیرد. او پرورده­ی همان آشوبکده­ای است که جز زر و زور چیزی نمی­شناسد و زاده­ی دامان مادری است که در هرزگی شهره­ی شهر است و پرورش یافته دبستان پدری است که جان خود را بر سرِ یکی از آن کینه­ها و ستیزه­های همجنس­بازانه­ی رسوا از دست داده است.

این است آن آزادی دل­انگیزی که هگل از آن نام می برد و این است آن فردگرایی (Individualism) یونانی؛ فردی رها شده در جهانی دشمن­خو و پرستیر و دربند هوس­هائی که جز برآوردن آنها غایتی نمی­شناسد.

 

·         در آتن روزگاری در برابر 200 هزار بنده حدود 20 هزار شهروند آزاد وجود داشت و روزگاری دیگر – گویا در عصر معروف به درخشان پریکلس – که از حدود 500 هزار جمعیت آتن 450 هزار تن آنان برده بودند. چنین است که در یونان زندگی اخلاقی و اجتماعی به تندی روبه تباهی می­گذارد. آن زمانی که دولت – شهرهای آن به زیر فرمانروائی شاهنشاهان ایران در می­آیند و قانونی همگانی و دادگرانه بر آنها فرمان می­راند، به گفته­ی هگل: «فروغی که از پیش خود می درخشد و ملّت­های زیرِ دست خویش را برمی­انگیزد که راهِ تکامل در پیش گیرند و فردیت خود را استوار کنند»، فرهنگ یونان (در واقع ایونیه) رو به شکوفائی می‌نهد و دانش، فلسفه اهورائی و هستی­گرای در آن رو به رشد می­گذارد و فرزانگان هفت­گانه به پیدائی می­آیند و تاریخ­نویسان و دانشمندان پدیدار می­شوند و آنگاه که پرتو این فروغ از یونان رخ برمی­کشد، جامعه به تندی رو به سراشیب تباهی می­نهد.

لقمان: پس آیا گزافه است اگر بگوئیم که دمکراسی یونانی (و البته در درجه­ی اول آتنی) نه مردم­سالاری بلکه دمون‌کراسی یعنی دیوسالاری است که زورمندان پیوسته ناتوانترها را به بردگی می­کشانند؟

ثاقب­فر: برداشت شما درست است. اگر جز این است چرا ارستو این بزرگترین دانشمند یونان دمکراسی را شکل انحرافی و بد جمهوری می­داند؟ به نوشته­ی او «این هر سه نوع حکومت (پادشاهی، آریستوکراسی و جمهوری) گاه از راه راست بیرون می­افتند و انحراف می­پذیرند، پس حکومت پادشاهی به حکومت ستمگر [=تورانی]، آرستوکراسی به الیگارشی و جمهوری به دمکراسی مبدّل می­شود. حکومت ستمگر آن است که فقط به راه تامین منافع فرمانروا کشیده شود، الیگارشی آن است که فقط به صلاح توانگران و ثروتمندان عمل کنند (مانند آتن) و دمکراسی حکومتی است که فقط به صلاح تهیدستان نظر دارد.» (ارستو، سیاست، ترجمه­ی حمید عنایت، جیبی، سال 1358، ص 120.)

بدینگونه می­بینیم که حتی ارستو دمکراسی را بنا به تجربه­ی عینیِ خود در آتن بهترین نوع حکومت نمی­داند ولی به خطا آن را حکومتی می­پندارد که به صلاح تهی­دستان نظر دارد حال آن­که دمکراسی خودخوانده­ی آتن (و مورد پذیرش و ستایش اکثر غربیان امروزی) اولاً چیزی جز الیگارشی نبود، ثانیاً فقط منافع ثروتمندان را در نظر داشت و طبقه­ی حاکم آن ثروتمندترین افراد جامعه بودند.

حتی هنگامی که فردی مانند سولون (640 – 559 ق.م) که او را یکی از هفت فرزانه­ی بزرگ یونان شناخته­اند (و از قول هرودوت خواهیم دید که چه دیدگاهی نسبت به زندگی انسان دارد) در آتن به مقام آرخونی یعنی فرمانروائی شهر رسید و نخستین اقدام بزرگش برانداختن وام­هائی بود که بر دوش هزاران کشاورز سنگینی می­کرد و آنان را در معرض خطر برده شدن قرار داده بود، همین سولون جامعه­ی آتن را بر اساس مالکیت زمین و در واقع براساس میزان دارائی و درآمد به چهار گروه تقیسم کرد: (اسطو، اصول حکومت آتن، ترجمه­ی باستانی پاریزی، جیبی، تهران 1358، صص 24-22.) البته بردگان آدم حساب نمی­شدند و به آنان آندروپودون یعنی آدمی­پا یا به سخن درست­تر جانورِ دوپا می گفتند.

 1. پنتاکوس مدیمن­ها یعنی 500 مدیمن­ها یعنی کسانی که در سال 500 مدیمن (Medimen: واحد پول، سکه­ی برنزی قدیمِ مصری برابر با یک چهلم پیاستر) یا حدود 26500 لیتر گندم یا معادل آن شراب و روغن زیتون درآمد داشتند.

2. هیپایس­ها یا اسواران که دارای دستِ کم یک اسب و سالانه حدود 300 مدیمن (15800 لیتر) درآمد بودند.

3. زئوگیتاها یا جفت­داران یعنی دارندگانِ یک جفت گاو شخم­زن که درآمدشان در سال برابر با حدود 200 مدیمن (7900 لیتر) بود.

4. تِت­ها یا مزدبگیران که کمترین درآمد را داشتند.

بنا به قانون سولون تنها سه طبقه نخست می توانستند رای بدهند، اما حق انتخاب ماموران بلندپایه مانند آرخون­ها تنها متعلق به طبقه­ی اول بود. اما البته طبقه چهارم حق رای در انجمن مردم یا مجمع عمومی را برای انتخاب ماموران و تصویب قوانین داشتند. این نمونه را فقط از آتن آوردم که نمونه­ی دمکراسی و الگوی بعدی جوامع غربی شد، حالا آنکه اسپارت و اکثر دولت – شهرهای دیگر همین دمکراسی را نیز نداشتند و در عوض همگی مانند آتن اقتصادشان مبتنی بر برده­داری و حکومت­هایشان تورانی (استبدادی) بود. مثلاً در اسپارت یونانیان مردمان بومی سرکوب شده­ی آنجا را برده کرده و به آنان هلوت می گفتند، یا در جزیره­ی کرت طبقه­ی منویتس­ها و در آرگولیس طبقه­ی گومنتس­ها و ... .

برای آنکه تصوری از میزان درآمدهائی که در پیش اشاره کردم به دست آورید، یادآوری می­کنم که نوشته­ای متعلق به سال 414 ق.م پیدا شده که نشان می دهد 16 برده در آتن به قیمت­هائی میان 70 تا 301 دراخما (درهم) به فروش رفته اند حال آنکه دستمزد متوسط یک آموزگار در همان شهر آتن در آن زمان یعنی در زمان سقراط (470 – 399 ق.م) برای یک دوره آموزش فرزند یکی از توانگران 500 دراخما بوده است!  

ادامه دارد...


این گفت‌وگو پیشتر در روزنامه‌ فرهنگ آشتی منتشر شده بود. متن کامل این گفت‌وگو را می‌توانید در شماره‌ی تازه‌ی فصلنامه‌ی فروزش بخوانید. 


بخش‌نخست گفت‌وگو مسعود لقمان با مرتضی ثاقب‌فر؛ سرشت تاریخ‌نویسی

بخش سوم و پایانی گفت‌‌و‌گو مسعود لقمان با مرتضی ثاقب‌فر؛ جامعه و دین ایرانیان باستان

 

یادداشت دکتر شروین وکیلی درباره این گفت‌وگو: ایرانی بودن بازاندیشانه

نقد دکتر مسعود امیرخلیلی بر این گفت‌وگو: دموکراسی آتنی الیگارشی نبود


 نوشته‌های استاد مرتضی ثاقب‌فر در روزنامک  


درباره استاد ثاقب‌فر در روزنامک:

روشن فکري روشن انديش (مسعود لقمان)

نگاهی به یک زندگی (بخش نخست) گفت و گوی ویژه ی روزنامک با استاد مرتضی ثاقب فر

نگاهی به یک زندگی (بخش دوم) گفت و گوی ویژه ی روزنامک با استاد مرتضی ثاقب فر

نگاهی به یک زندگی (بخش سوم) گفت و گوی ویژه روزنامک با استاد مرتضی ثاقب فر

نگاهی به یک زندگی (بخش چهارم) گفت و گوی ویژه روزنامک با استاد مرتضی ثاقب فر


 برداشت از این تارنگار، تنها با یادکرد از نام نویسنده و نام روزنامک امکان پذیر است 


  
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 تیر1388ساعت 9  توسط مسعود لقمان  |