درباره ی استاد مرتضی ثاقب فر و کارنامه ی او، نوشته ی مسعود لقمان

سال 1325. خانه ی مشیرالسلطنه. در این عکس مرتضی ثاقب فر که چهار سال دارد به همراه عموها، پسرعموها، دخترعموها و ... در میان پاهای پدربزرگ و زیرعکس نیای بزرگش «حاج محمد تقی دلال» ایستاده است.
مسعود لقمان _ از دوران کودکیتان بگوئید:
مرتضی ثاقب فر _ 9 امرداد 1321، در خیابان بلور سازیِ تهران در خانه ای که پیش تر، از آنِ مشیرالسلطنه _ صدر اعظم استبداد صغیر _ بود متولد شدم. تا 10 سالگی، که مجموعه ی خانه و باغ به فروش رفت در آنجا زندگی می کردیم.
پدربزرگم از نخستین کارمندان بانک ملی بود که پس از انحلال بانک شاهنشاهی و تاسیس بانک ملی به آنجا منتقل شد و پدرم _ عباس _ در هنگام تولدم، نزد عمویش در بازار کار می کرد که سپس به استخدام بانک عمران درآمد. نام مادرم نیز اقدس مقدم است.

مرتضی ثاقب فر، دی ماه 1321

خانواده ی ثاقب فر، سال 1334
- نخستین جرقه های علاقه به خواندن را چه کسی در شما شعله ور کرد؟
_ پدربزرگم. چون او گاه برایم شاهنامه و گاه قصه هائی از مجله های آن دوران، مانند « ترقی »، « آسیای جوان » و ... را می خواند به دنیای داستان و ادبیات علاقه مند شدم و پیش از ورود به دبستان، خواندن را کمابیش پیش او آموختم و از همان سالِ نخستِ دبستان، کتاب هایی مانند « امیر ارسلان »، « ملک جمشید »، « حسین کرد » و ... را شبی یک قران کرایه می کردم.
مهم ترین خاطره من از دوره ی دبستان این بود که یک بار به علت نداشتن پول کافی، پس دادن کتاب، چند روز عقب افتاد و من که شرم داشتم از والدینم پول بخواهم کتاب را نزد خود نگه داشتم تا آنکه کتابفروش به مدرسه شکایت برد و نام مرا از بلند گوی مدرسه خواندند و بسیار شرمنده تر شدم و ماجرا فیصله یافت.
- دبستان و دبیرستان را کجا گذراندید؟
_ تا پنجم ابتدایی به دبستان رازی می رفتم و سال ششم را در دبستان رودکی که روبروی دبستان منوچهری _ دانشگاه امیرکبیر امروزی _ بود به پایان رساندم که آقای خسروانی مدیر آن مدرسه، زرتشتی بود و از 20 شاگرد کلاس ششم فقط چهار - پنج نفر مسلمان و بقیه زرتشتی، ارمنی، یهودی و بهایی بودند که این امر دیدگاه مرا نسبت به مذاهب گوناگون گسترده تر کرد و روحیه ی مدارای مذهبی را در من پرورش داد.
سپس در دبیرستان رازی _ متعلق به هیئت غیر مذهبی فرانسویان در تهران _ به مدیریت موسیو آندریو و معاونت آقای استوانی و دکتر اسماعیل رباطی تحصیل کردم.
در سال اول دبیرستان در انجمن شیرو خورشید سرخ و سپس در سازمان پیش آهنگی عضو شدم. از سال اول دبیرستان از پول توجیبی خودم خریدار مجله های « سپید و سیاه » و « تهران مصور » بودم و کتاب های گوناگونی را می خواندم ولی از سال دوم خریدار همیشگی « علم و زندگی » خلیل ملکی و « اندیشه و هنر » ناصر وثوقی شدم. چون پول کافی برای خرید کتاب نداشتم هفته ای سه چهار روز پس از تعطیلی مدرسه چند ساعتی را در کتابخانه ملی سپری می کردم و تا دریافت دیپلم، تقریباً هیچ کتاب تاریخ ترجمه شده ای به فارسی نبود که نخوانده باشم. آشنایی من با بیشتر نویسندگان معاصر ایران از جمله صادق هدایت، صادق چوبک، احمد کسروی و به ویژه « سیر حکمت در اروپا » ی محمد علی فروغی متعلق به این دوره است. تحت تاثیر هدایت و گاندی _ با کتاب « تجربیات من با راستی » _ مدت شش ماه از خوردن گوشت خودداری کردم. در این زمان در « انستیتو ایران و فرانسه » نام نوشتم و همزمان با گرفتن دیپلم دبیرستان، آن دوره را نیز به پایان رساندم. ضمن این که در « دوره آمادگی زبان فرانسه دانشکده ادبیات » در سال دوم پذیرفته شدم چنان که پس از پایان آن _ همزمان با دیپلم دبیرستان _ می توانستم بدون کنکور وارد سال دوم رشته زبان فرانسه دانشکده ادبیات شوم.
- از کِی فعالیت های سیاسی خود را آغاز کردید؟
_ از سال 1338با شرکت در تظاهرات بهمن ماه دانش آموزان علیه مصوبه جدید وزارت فرهنگ دکتر مهران که حد نصاب قبولی را از نمره هفت به 12 افزایش داده بود، وارد فعالیت های سیاسی شدم. ضمن این که در کلاس های آمادگی دانشکده ادبیات با افراد بزرگسال حزب ایران آشنایی یافتم و از طریق ایشان چند بار در نشست هایی که در خانه دکتر سنجابی تشکیل می شد شرکت کردم.
روزی توسط فردی که متاسفانه نامش را فراموش کرده ام، به خانه اللهیار صالح رفتیم تا وی، مرا به ایشان معرفی کند و از آن زمان مسئول دانش آموزی منطقه خودمان _ دبیرستان های رازی، رهنما در خیابان فرهنگ و ... _ شدم و در پاکسازی خانه 143 متعلق به خانم فخرالدوله که جبهه ملی برای اجتماعات سیاسی خود اجاره کرده بود فعالانه شرکت داشتم و به هر حال بدون عضویت رسمی، به جبهه ملی پیوستم و در تمام تظاهرات آن سال ها شرکت کردم، از جمله تظاهرات مشهور دانشجویان و سپس تحصن و خوابیدن در دانشگاه و سپس در تظاهرات اول بهمن سال 1340 که پلیس به دانشگاه یورش آورد و عده ی زیادی از دانشجویان زخمی شدند ولی من گریختم و آسیبی ندیدم.
- گویا در دوره ای گرایش به مارکسسیم یافتید، داستان از چه قرار بود؟
_ در سال 41، در رشته ی علوم اجتماعی دانشکده ادبیات دانشگاه تهران پذیرفته شدم. به محض ورود به دانشگاه، در دفتر مرکزی کارخانه « ریسندگی و بافندگی ممتاز » که از آنِ پسر عموی مادرم، حاج میرزا عبدالله مقدم بود، به کار پرداختم.
در دانشگاه نخست با ارسلان پوریا _ از رهبران پیشین سازمان جوانان حزب توده که سپس به ناحق برچسب ساواکی خورد _ و سپس با علی رضا میرسپاسی و علی اکبر اکبری و توسط آنان با مصطفی شعاعیان _ که بعدها رهبر مارکسیست های مستقل شد _ آشنایی و دوستی یافتم.
در این هنگام بود که کم کم در من گرایش های مارکسیستی پدید آمد ولی می خواستم با مطالعه عمیق و بیشتر با این مکتب آشنا شوم و از این رو چند ماهی از ورودم به دانشگاه نگذشته بود که به مطالعه کتاب « سرمایه » ( کاپیتال ) اثر مارکس به فرانسه، که از کتابخانه دانشکده می گرفتم، پرداختم که درک آن برایم بسیار دشوار بود، بویژه سد صفحه نخست آن که کاملاً نظری است و برای فهم بیشتر، جمله ها را ترجمه کرده و می نوشتم و اشکالاتم را می کوشیدم با پرسش از ارسلان پوریا رفع کنم. مطالعه این سد صفحه بیش از یک سال وقتم را گرفت.
در سال 42، شاه طرح شش ماده ای انقلاب سفید _ اصلاحات ارضی و ... _ را مطرح کرده بود در حالی که جبهه ملی جز اجرای قانون اساسی و آزادی انتخابات هیچ گونه برنامه اقتصادی _ اجتماعی نداشت. هنگامی که کنگره جبهه ملی تشکیل شد، نامه ای به کنگره نوشتم و توسط اکبری فرستادم و در آن نامه ی 10 صفحه ای پس از برشمردن خطاها و سیاست های انفعالی جبهه ملی اظهار عقیده کرده بودم که برنامه های اقتصادی _ اجتماعی شاه از شما مترقی تر است و بهتر است همه پرسی ششم بهمن را تحریم نکنید و به جایش شعار « اصلاحات ارضی آری، دیکتاتوری نه » را مطرح کنید که در آن صورت هم آرای مثبت به حساب جبهه ملی گذاشته خواهد شد و هم شاه در بازی خود مات خواهد گردید. ولی به نامه ی من اعتنایی نشد و من نیز به عنوان اعتراض جبهه ملی را ترک کردم و به یاد دارم که در روز ششم بهمن آشکارا به نشانه اعتراض به جبهه ملی همراه ارسلان پوریا و گمان کنم با دوست دیگری که شاید علی رضا میرسپاسی بود به همه پرسی رای مثبت دادیم.

در سال 42 دانشجویان نامه ای به دکتر مصدق نوشتند و رهبری جبهه را مورد انتقاد قرار دادند و مصدق نیز در پاسخ کوتاهی نوشت: « در میان رهبران جبهه ملی از ما بهتران رخنه کرده اند » که ما همگی این را اشاره به وجود دکتر خنجی و حجازی در شورای رهبری تعبیر کردیم و پاسخ مصدق را به در و دیوار دانشکده ها نصب کردیم و با استعفای مردانه دکتر غلام حسین صدیقی از جبهه ملی، این جبهه عملاً خود را منحل کرد! و به گفته ی اللهیار صالح، « سیاست صبر و انتظار » را در پیش گرفت چرا که با این حوادث و نیز کشته شدن جان کندی در سال 42، دیگر راهی جز این برای جبهه ملی باقی نمانده بود که به « انتظار » کندی دیگری بنشیند.
- گویا اسیر زندان هم شده اید، جریان از چه قرار بود؟
_ در سال 43 که سال آخر رشته علوم اجتماعی بودم ( چون در آن زمان دوره ی کارشناسی سه ساله بود ) برخی از رهبران جبهه بازداشت شده بودند و « کمیته دانشگاه » که اعضای آن کمابیش همگی از اعضای چپ و به اصطلاح مارکسیست جبهه بودند، حالت مخفی به خود گرفته بود و از این رو من که گرایش های مارکسیستی ام افزایش یافته و به ویژه رخوت جبهه مرا بیشتر به این سو رانده بود، از طرف کمیته، مامور ایجاد آشوب در دانشگاه شدم.
در نشستی که با حضور بیژن جزنی، حسن ضیاظریفی، علی اکبر اکبری، و پرویز ( هارون ) یشایایی در خانه ما تشکیل شد در پایان بحث های رسمی، ضمن گپ زدن های آزاد، من اظهار فضل کردم که دوره هایی که مارکس درباره ی تاریخ جهان می گوید _ در آن زمان از نظریه « شیوه تولید آسیایی » مارکس خبر نداشتیم _ مانند بردگی و فئودالیسم در ایران وجود نداشته اند و بهتر است کتاب سرمایه ی مارکس و آثار دست اول مطالعه شود، نوشته های مارکس که وحی مُنزل نیستند بلکه راهنمای اندیشه و عمل اند و .... همگی هوشیارانه سکوت کردند جز آقای یشایایی که فرمودند: « جوان! _ ایشان احتمالان سه چهار سال از من بزرگتر بودند _ این حرف ها را ساواک در دهن شما گذاشته و خودتان نمی دانید، الان موقع انقلاب است نه این حرف ها!! » به هر حال من سکوت کرده و مرعوب شدم و در برابر، جوانی و غرور نشان دادم و پیشنهاد رهبران کمیته دانشگاه را دربست پذیرفتم. نتیجه آن شد که در مهرماه 43 با کمک منوچهر محمدی شجاع، تظاهراتی در دانشگاه به بهانه اعتراض به پرداخت شهریه و درخواست کمک هزینه تحصیلی به راه انداختیم و من به عنوان نماینده ی دانشجویان، نخست با اعضای « اتاق بازرگانی تهران » و سپس با رئیس دفتر نخست وزیر (علی منصور) که امیر پاشا بهادری بود به همراه دو دانشجوی دیگر که نامشان را فراموش کرده ام دیدار کردیم و قول مساعدت گرفتیم. به هر روی اعتراض ها پایان یافت.
دو ماه بعد در 16 آذر 43، رهبری تعطیل کردن دانشکده ادبیات _ یگانه دانشکده ی دانشگاه تهران که در آن روز تعطیل شد _ را بر عهده گرفتم که در نتیجه در همان روز دستگیر شدم و همراه با دوستان دیگرم ارسلان پوریا، جمشید مصباحی پور ( ایرانیان )، محسن ثلاثی و برزو شکیبی به زندان قزل قلعه فرستاده شدیم.
چند هفته پس از ورود به زندان، یادگیری زبان انگلیسی را نزد مجید امین موید که محکوم به حبس ابد بود آغاز کردم و در شش ماهی که در زندان قزل قلعه و قصر بودم سه کتاب اسنشل را با همه ی تمرین های آن آموختم. این دوره زندان البته با حوادث خونبار در بیرون از زندان همراه بود که طبعاً با شدت عمل بیشتری با زندانیان بازتاب می یافت. مهم ترین این حوادث، ترور حسن علی منصور نخست وزیر، تغییر ریاست ساواک از پاکروان به نصیری و بالاخره سو قصد به جان شاه در فروردین 44 بود.
ادامه دارد


