سنگسارم کنید!
برای من روزگار فدرالیسم سپری شده است!
قومیت و ملیت هم دارد بیات می شود!
من در آرزوی انسانیت هستم با افسانه های قومی و ملی!
امروز استاد جلیل دوستخواه تکلیف کردند برای نوشتن پاسخی برای دانشمندی که سخت در اندیشهي فدرالیسم برای ایران هستند.
من مصاحبه یا مقالهي پر از تساهل این همکار را خواندم و باورآوردم که گویا تسامح در گزیدن سندها در حال رونقی روز افزون است...
از این روی برداشت هایی را که در «سفرنامهي اونور آب» (در دست چاپ) از هویت و قومیت و ملیت داشتم، در این جا تکرار می کنم.
این برداشت به گونه ای نیست که برای یافتن سند دلخواه تاریخ را شخم بزنیم. پس طوری بر روی کاغذ آمده است که برای همگان سنجیدنی باشد...
از خوانندگان مخالفم درخواست می کنم، دست که برداشت های درستم را به گناه حرف های نادرستم دور نریزند!...
پیشاپیش:
من آگاهم که نوشته ام طولانی است، اما نه دور و درازی رنج هایمان. اندکب حوصله کارآمد است.
من آگاهم که فدرالیسم زیباست.
من بر این باورم که روزگار فدرالیسم سپری شده است.
من آگاهم که آزادی های مدنی می تواند جانشین فدرالیسم باشد.
من آگاهم که خواستاران فدرالیسم یک روز پس از رسیدن به آرمان خود، از شدت یاس در اندیشهي چاره ای دیگر خواهند بود.
و من آگاهم که خواستاران فدرالیسم حرف های درست زیادی دارند...
سفرنامه ي اونور آب
«کانادا کشور سرخ پوستان است و آبشار نیاگارا و بی شماری مهاجر. همین و بس! سرخ پوستان مهاجران آسیا هستند، نیاگارا تبلور مهاجرت بخار از جای جای کرهي زمین است و مهاجران امروز همزادان سرخ پوستان پانزده هزار پیش! حوصله ای باید!
هموطنانم در اونور آب مبادا فکر کنند که در روی زمین همهي کارهای سخت با آن ها بوده است. البته به استثنای گرفتن ویزا.
و برخی از هموطنانم فکر نکنند، که تنها هجرت است که در حال تخریب هویت ملی آن ها است. جهان امروز بیشتر از دیروز آدمیان را خمیر می کند و پیمانه های نو می زند. اکنون هرروز هزاران زوج دوملیتی و دوقومی سبب تولید آدمیانی دوملیتی و دوقومی می شوند، که خود می توانند با ازدواج هایی برون قومی آدمیان تازه ای از نوع دیگر به وجود بیاورند. این جدا افتادن از ملیت و قومیت را دین ها و سنت های متفاوت عمیق تر می کنند.
پاسخ به این سؤال که فرزندی که میوهي ازدواج زنی سرخپوست، که پدرش اینکایی است و مادرش مایایی، با مردی، که مادرش تاتار و پدرش آلمانی بوده است و از قفقاز به آمریکا کوچیده است، چه ملیتی دارد دشوار است. اما اگر بپذیریم که این نوزاد به اعتبار روندی که نمی تواند چندان هم معتبر باشد، آمریکایی است، از پیچیدگی داستان می کاهیم. البته دین پدر و مادر مولود را هم نباید از قلم انداخت.
آزمایشگاه بزرگ یوگوسلاوی سابق، شفاف ترین نمونهي این واقعیت است. در یوگوسلاوی هیچ راهکاری نمی تواند قوم های گوناگون را، که مردمشان با ازدواج های برون قومی و همچنین با باورهای دینی متفاوت درهم آمیخته اند، با نام های جداگانه بخواند. توجه به هندوستان هزار آیین و هزار زبان نیز سودمند است.
· اغلب فکر می کنم، چرا در مغرب زمین خود مغربیان به فکر وحدت هستند و ما را با استفادهي از زبان و دین تشویق به تفرقه می کنند؟
مسالهي کشمیر یک مسالهي سیاسی است که ساخت قرن بیستم است و میراث کمپانی هند شرقی! البته در این جا با هویت ها تمرین شطرنج شده است.
هواپیما رسیده است به روی دریای سیاه. حالا آن پایین، در سمت چپ تا بخواهی رد پای یونانیان است و ایرانیان است و رومیان است و عثمانیان است و ستیزه جویان صلیبی. و در سمت راست رد پای هون ها و ازبک ها و سپاهیان ناپلئون و شوروی ها و سپاهیان آلمانی.
آن پایین، سمت چپ، پررفت و آمدترین جای زمین است. و بیشتر از هرجای دنیا صدای سم اسبان بیگانه را شنیده است و مردم آن پایین تا همین دهه های نخست قرن بیستم، یا صدای شتابان پای اسب را از سمت راست خود می شنیدند و یا از سمت چپ. آن پایین، سمت چپ، اگر بین النهرینی در کار تاریخ نمی بودی، بزرگ ترین گورستان تاریخ می بودی و گذرگاه خشايارشا و اسکندر.
صبحانه می آورند. به افق آسمان. در آسمان وقت هم قانون مخصوص خود را دارد: نان فرانسوی، پنیر فرانسوی، ماست فرانسوی، آب پرتقال فرانسوی، یک خوردنی دیگر فرانسوی، مربای فرانسوی و چای فرانسوی دم. با اینکه سفرهای زیادی کرده ام، بی اختیار هوس بربری خشخاشی می کنم و پنیر لیقوان و نیمروی خودمان. اما با خودم می گویم یک بار که صد بار نمی شود! اصلا بربری که از اصول تعیین کنندهي زندگی نیست. حالا مربای آلبالوی مرحوم مادرم جای خود. سال ها پیش که در آلمان زندگی می کردم، تنها بقال ایرانی شهرمان، اگر از 50 کیلومتری بربری نمی آورد مشتری های خودش را از دست می داد. باید ببینم که بربری در کانادا چقدر توانسته است برای ماندگاری در میان نان های کانادایی مقاومت کند.
فکر می کنم، لابد که پس از خوردن صبحانه باید مسافرها، که هیچ کدام در آسمان خارجی نیستند، باید که از نو دست به جیب ببرند و از جای سندِ خارجی بودن خودشان مطمئن شوند. هواپیما که در فرودگاه شارل دوگل بنشیند هیچ کس از سپاه دشمن نیست، اما محض محکم کاری ماموران پلیس موقتا به مسافران به چشم دشمن نگاه خواهند کرد، تا پاسپورتشان خلاف آن را ثابت کند. این پاسپورت چند گرمی، که در ادارهي عریض و تحویل گذرنامه با وسواس زیادی فراهم آمده است، هرازگاهی، از صاحبش معتبر تر است.
بدون گذرنامه، در مرزهای زمینی رستم دستان هم که باشی نمی توانی سوگند یاد کنی که خودت هستی! مرز زمینی با مرزهای آسمانی تفاوتی فاحش دارند. روی زمین که باشی، گذرنامه رونوشت مسجل تست. اما تنها رونوشتی که معتبرتر از اصل است. تازه می فهمی که آن همه وسواس برای صدور آن برای چه بوده است. اگر خودت می توانستی فی البدیهه خودت باشی و پاسپورتی هم در کار نمی بود، مسؤلان می توانستند به جای ویزا برایت کارت اعتباری عبور از مرز صادر کنند.
صبحانه دلچسب نیست. تا سردربیاوری که کدام محمولهي عروسکی پنیر است و کدام مربا، چایت، که از اول هم شباهتی به چای نداشت، سرد شده است. نان هم که سلیقهي مامور تدارکات غریبه است که الان حتما در خواب است! خلاصه این که صبحانه های آسمانی خیلی مندرآوردی هستند.
مونیتور نشان می دهد که هواپیما وارد آسمان خاک فرانسه شده است. الان در تهران سپیده زده است. ما در ایران اقلا از این بابت می توانیم با غرور سوگند یادکنیم که دو ساعت و نیم از مغرب زمین جلو هستیم. لابد یکی از مسافران ایرانی فکر می کند که خسته شده است از بس که فکر کرده است که ما قرن ها از مغرب زمین عقب هستیم. بهترین دلیلش هم این که کسی نباید این فکر را بر زبان آورد. من فکر می کنم که اگر بر زبان آوردن این فکر آزاد می بود، دولت نفسی راحت می کشید. چون همهي کارها مستدل و موجه می بودند! شاید کج سلیقگی دولت در آزاد نگذاشتن این فکر هم ناشی از عقب ماندگی است!
ابرها را می شکافیم و چراغ های آبادی های نزدیک پاریس را پیدا می کنیم.
مهمانداری می آید و می گوید، در فرودگاه شارل دوگل سر جایم بنشینم و صبر کنم تا همهي مسافرها پیاده شوند. نگران نمی شوم. از هفت هشت ساعتی که برای پرواز به تورنتو باید در فرودگاه صبر کنم، مقداری را در هواپیما صبر می کنم که دیگر برایم جایی غریبه نیست.
*
هویت به توان هویت!
امروز شنبه پنجم نوامبر است. قرار است ساعت هفت و سی دقیقه بعد از ظهر در تالار کتابخانهي نورت یورک سنتر تورنتو دربارهي هویت ملی سخنرانی کنم. خود عنوان این سخنرانی نشانه ای است از شیوهي نگاه ما به جهان و مساله های پیرامونمان. مورخان دربارهي سابقهي تاریخی ما تا پنج هزارسال پیش از میلاد و کمی بیشتر پیش می روند و دیده ام که غیرمورخان، با شجاعتی بیشتر گاهی به دوازده هزار سال هم رضایت نمی دهند! با این همه چیزی که روشن است و درباره اش اختلافی وجود ندارد این است که ما ایرانیان خیلی وقت است که وجود داریم و یکی از چهار پنج «ملت» کهنسال متکی به تاریخ در روی زمین هستیم.
حالا قرار است من، پس از هزاره هایی که کم و بیش پشت سر نهاده ایم، در تورنتو، هزاران کیلومتر دورتر از سرزمین زادگاهمان، تازه دربارهي هویت خودمان برای هموطنانم صحبت بکنم. ایراد بیشتر به خود من وارد است که این موضوع را سخنرانی خودم گزیده ام! آگاهم که سخن گفتن دربارهي هویت ملتی کهن متناقض است با بسیار کهن نامیدن این ملت. باید ببینیم که این تضاد از کجا ناشی شده است.
معمولا یک سفرنامه، همان گونه که از نامش پیداست، با حجمی معین، دربرگیرندهي رویدادهایی است که مسافر در طول سفر خود تجربه کرده است و گزارش آن ها را مفید تشخیص داده است. بنابراین چون برنامه ام نیست که در این جا متن سخنرانیم را دربارهي هویت ملی بیاورم و باید فقط در حاشیه بمانم، پیشاپیش می گویم که می خواهم این بخش از سفرنامه را به گونه ای بنویسم که به طورغیرمستقیم دربرگیرندهي برخی از شیوه های نگاه ما ایرانیان به جهان پیرامونمان باشد. بسیارند کشورهایی که مردمشان کم و بیش نگاه هایی همانند دارند. اما، بی آنکه ایرادی وارد باشد، در مقایسهي با دیگران، ما ایرانیان نگاه های کاملا متفاوتی داریم و جالب است که متفاوت بودن در میان خودمان نیز بارز است! نگرانی در این است که گویا ما از سر فرسودگی، در روزگاری که هویت با تعریف هایی نومطرح می شود، یا دیگر حوصله ای برای پرداختن به هویت نداریم و یا به خاطر سکوتی طولانی دست هایمان بسیار خالی است.
· متاسفانه فعالان قوم گرا لبهي تیز سلاحشان را متوجه زبان فارسی کرده اند. در اینجا ناگزیرم که نگاهی داشته باشم به نقش زبان فارسی در گذشتهي تاریخی ایرانیان. این نگاه می تواند به کار قوم گرایان نیز بیاید. و به کار فعالان اومانیست نیز
چنین است که مبحث بسیار دشوار هویت ملی را برای سخنرانی برگزیده ام. مدتی است که فکر می کنم که گویا ما هنوز خودمان را نشناخته الک را آویخته ایم و حالا برخی از ما با رسیدن به فراغ بالی نسبی می خواهیم با دغدغه ای اندکی لوکس خودمان مشغول بکنیم. صفت لوکس را از این جهت به کار می برم که ما خیلی دیر و پس از این که هزاره ها و سده ها خسروان را با مصلحت خویش به حال خودشان رها کرده ایم و خسروان با هر آهنگی که میلشان کشیده است رقصیده اند و ما را رقصانده اند، تازه به فکر شناخت خود افتاده ایم! و چون در این برنامه دست هایمان خیلی خالی است، سخنان سطحی آماتورها، به سبب بیگانگیمان با آبشخورهای نظر صاحب نظران، آسان تر به دلمان چسبیده است تا نظر به اصطلاح صاحب نظران.
عجب حکایتی است این حکایت ما! گویی داستان ایوب را ما ساخته ایم. گویی برای ما، درخت ها و پرنده ها و دشت ها و کوه ها و چشم اندازها و هر آن چه می بینیم، هر کدام را یوسفی است گمگشته و غایب. خود ما هم هر کدام یوسفی در آستین داریم. گویی باران به خاطر ما می بارد! لابد که برنامهي چنته خود لیلی و کریم را هم تسکین می دهد. اگر نه این چنین می بود، نام برنامه چنته نمی بود. گویی چنته های سرگردان مارا برنامه به نام چنته اندکی آرام کند. می بینم که سخن از آرام جان نیست، خود آرامش است که مطرح است که دامنه اش می تواند دامن آرام جانان را نیز بگیرد! بی تردید لیلی و کریم در میدان عرفان است که به چنین نتیجه ای رسیده اند.
مصاحبهي تلفنی با رادیوی صدای ایران در تورنتو ساعت ها مرا با یکی از شیوه های نگاهمان به زندگی و جهان مشغول کرد: چرا ما ایرانی ها از شنیدن دربارهي گذشتهي خود سیر نمی شویم و در عین حال از سپردن گذشتهي خودمان به حافظه خود سخت گریزانیم؟ شاید ما، با اینکه در مراجعهي به کتاب و رسانه های نوشتاری بسیار ضعیف هستیم، در میان مهاجران جهان یکی از پرنشریه ترین و پرفرستنده ترین مهاجران باشیم. نشریه های ما را باید نشریه اشاره ها نامید. گویا ما به اشاره و تایید نظر حل معما می کنیم و صد گونه تماشا. شگفت انگیز است که مدعی آشنایی با پیران مغانی بیشمار هستیم و دست برنمی داریم از گریبان گمشدگان لب دریا!
اگر نوشته ای بیشتر از یک وجب باشد، دهان دره می کنیم و اگر گفتاری بیش از چند نفس بپاید، روی به درگاهی دیگر می آوریم. شیفتهي موسیقی هستیم، به شرط اینکه کوتاه باشد و به اندازهي حوصلهي ما. اما ترانه هایی را هم که می توانند ما را زیر و روکنند، ازبر نیستیم. نیم خط می شناسیم و بقیه دل ای دل! و شگفت انگیز است که با دل ای دل تسکین می یابیم و قرار می گیریم!
مجری یا مجریان یک فرستنده هم به خوبی می دانند که در پی صدف های کون ومکان نباشند. پس تا می توانند اشاره می کنند و مایل به شنیدن اشاره ها هستند. ما اهل قبیلهي اشاره هستیم و به تایید نظر حل معما می کنیم و صد گونه تماشا. ما به همهي یک داستان نیاز نداریم. آغاز داستان و گوهر و یا خمیرمایهي داستان ما را کفایت می کند و کسی که آهنگ آوردن همهي یک داستان را داشته باشد، دانسته و ندانسته، اما بی رحمانه، ما را از مقام ویراستاری عزل می کند! ما به هنگام ویراستاری منابع خودمان را داریم و خاطره ها و مطامع و اشاره های خودمان را.
علاقهي ما ایرانی ها به خودمان و گذشته مان و پیرامونمان هم هیچ شباهتی به این گونه از نگاه در میان دیگر مردم جهان ندارد. همیشه در انتظاریم تا کسی بیاید و چیزی دربارهي ما بگوید، اما کم بگوید، تا حوصله مان سرنرود. ما به خاطر همین حوصلهي اندک، با همهي «احسن التواریخ» ها» و «جامع التواریخ»هایی که نوشته ایم، با تاریخ میهنمان بسیار بیگانه ایم. غریب است که «مجمل التواریخ»ها هم از نظرمان دور می مانند. شگفت انگیز است که نام نخستین مورخی را که مجمل التواریخ و القصص را نوشته است گم کرده ایم.
تاریخ عمومی و موضعی کشورمان را بیگانگان نوشته اند و گاهی چنین به نظر می رسد که ما در عرصهي تاریخ خود نامحرم هستیم. با این همه تنها و فقط در این مورد است که می خواهیم با کوتاه ترین آدرس نشانی خودمان را بیابیم! تنها و تنها در این یکی مورد. اما هنگامی که پای یک بوتیک در میان است، در کاغذی بسیار محترم می نوسیم: «خیابان فلان و خیابان فلان، بعد از وزارتخانهي فلان، سر اولین کوچهي دست راست، روبروی سازمان میراث فرهنگی، جنب مطب فلان، بوتیک فلان». با شمارهي تلفن ثابت و همراه!
جالب است که بیشتر علاقه مندان به تاریخ، مردم بی علاقهي به تاریخ هستند! شاید معجزه ای بشود و دفتر تاریخ با چند جمله بسته شود! و شاید در هیچ کشوری مهاجران کشوری دور، در انتظار ورود هموطنی مورخ نباشند که بیاید و دربارهي تاریخشان صحبت بکند. افسوس که در چشم انداز کنونی هیچ نشانی از رشد این خوی بسیار خوب ما به چشم نمی خورد. باشد که برق غیرت بدرخشد و جهان برهم زند. سینهي نامحرم بهانه است!

· در دو سدهي نخست در ایران کسی کاره ای نبود که بتواند با زور زبان فارسی را زبان مطرح جهان نو اسلام بکند. من هنوز وجود نداشتم که به قول دینوری در دههي 60 هجری در سپاه مختار ثقفی متکلم عربی نمی توانستی پیدا کرد. بعد از غزنویان به بعد، تا پایان دورهي قاجارها، جز دو صباحی بسیار و بسیار کوتاه (دو سه خاندان فرمانروا در یک زمان، مانند سامانیان و صفاریان در سده های نخست دورهي اسلامی و زندیه و پهلوی در این اواخر) حکومت ایران با ترک ها و مغول و ترک ها بود. من هنوز حضور نداشتم که هم ترک ها و مغول ها کم و بیش سبب اعتلای زبان و ادب فارسی در دربارهای خود شدند و کسی زبان فارسی را به آن ها و سلطان محمود غزنوی ها و سلطان های ترک قاجار تحمیل نکرد. اما سلطان محمود غزنوی که شاید فارسی را به زحمت می فهمید، بدون شعر فارسی نه می توانست بنوشد و نه سر به بالین نهد. · من نبودم که نام آبادی های ترکان آسیای مرکزی تا خجند و تا کمر سیبری به فارسی بود. از شبه قارهي هند که نگو! ناصرالدین شاه، فرمانروای مغرور قاجار هم در حضور حافظ احساس غربت نمی کرد و می کوشید تا در غزل از او عقب نماند. · با تبلیغ من نبود که دربارهای هند و عثمانی مشتری پر و پا قرص قند پارسی بودند و به میل خود زبان فارسی را زبان دیوانی خود کرده بودند. یعنی در این دو دربار شرق و غرب ایران، زبان فارسی همان نقشی را داشت که زبان فرانسه در دربار سزارهای روس در سن پترزبورگ متولی آن بود. · من هنوز حضور نداشتم که حتی یک فرمانروای ترک و یک ایلخان مغول نخواست که در دربار او خط و زبان ترکی و یا مغولی معمول شود... · من هنوز حضور نداشتم که دربار فاطمیان مصر هم بدون قند پارسی تلخکام می بود! · من چه کنم که هیچ کدام از دیگر قوم های باشندهي ایران قندی برای طوطیان شکرشکن هند نداشته اند. آن هم در روزگاری که هند در اختیارشان بود. ایلخانان مغول در هند قند پارسی را سرمهي چشمان خود کرده بودند. در دربار اکبر شاه بیش از هزار شاعر پارسی گوی قند خود را پیش فروش می کردند!
افسوس که من توانایی نوشتن رمان گردن کلفتی را ندارم. وگرنه سفرنامه را رها می کردم و می چسبیدم به داستان هجرت، که همهي دغدغهي من در این نوشته است. با این همه قول می دهم که از هیچ فرصتی برای رها کردن عقربی جرار در قایق خواننده ام صرف نظر نخواهم کرد! ما همه در یک قایق نشسته ایم و عقرب جرار تا جایی که زهر در بدن داشته باشد دریغ نخواهد کرد!
تفاوت عمدهي تاریخ کانادا با تاریخ ایران در این است که در کانادا برای نوشتن تاریخ راه دوری را نباید به عقب برگشت و نیازی به حفاری و نبش قبر نیست. مقداری مرافعهي مهاجران بیگانه باهم با یکدیگر است و مقداری هم اوقات تلخی با میزبانان سرخپوست و کم لطفی در حق آن ها. به اصطلاح هنوز مرکب تاریخ کانادای مهاجران خشک نشده است. در حالی که مرکب تاریخ ایران گم شده است.
تاریخ کانادا حتی متفاوت است با دیگر بخش های بر جدید که آثار باستانی اینکاها ومایاها را دارد. اما به تاریخ ایران هرچه بپردازی کم پرداخته ای! و واقعیت دیگری که نباید فراموش شود، نوزایی مکرر کانادا است و گم بودن دست و پای تاریخ در کوچ ها و جا به جایی های مکرر. گروهی می آیند و گروهی برمی گردند و از این روی هنوز ستون فقرات و دندان های کانادا شیری است. اگر تهران شهری جدیدالتاسیس است، محلهي عودلاجان و گلوبندکش را و چهارصددستگاهش رامردمی ساخته اند که با سنت و فرهنگ سرزمین خود بیگانه نبوده اند و داستانی متفاوت از باشندگان کهن ترین محلهي تورنتو دارند. شهری که شهر جهان است و مردمش، اگر بشود گفت، جهانوند! در حالی که تهران ایرانشهر است.
البته در ایران فراوانند شهرهایی که حافظهي تاریخیشان انباشته از خاطره است. مانند خاطرهي آن لحظه ای که پیکی بر دروازهي شرقی نیشابور رسید و دق الباب کرد و خبر داد که مغول ها نزدیک می شوند... و بعد هزاران کوبهي شهر به صدا درآمدند که مغول ها دارند می رسند. مغول ها رسیدند... بگذریم از اینکه خود تهران همسال تورنتو هم خاطراتش چرب تر از تورنتو است. خاطرات مردم تهران از کاخ گلستان، این کوچک ترین کشور جهان، که غوغاست! خاطرات زنان یک بار مصرف غمگین در تمکین. کشوری که وزیر بهزیستی پرکارش کریم شیره ای بود.
اما در حدود چهل سالی که با تاریخ ایران و همچنین مورخان و خوانندگان تاریخ آشنایی دارم با مسالهي غریبی رو به رو هستم که نمی دانم راه حلش چیست: شجاعت و بی باکی و تقریبا عمومی در اشاره به رویدادهای تاریخی. شاید هم این شجاعت و بی باکی ناشی از جدی نگرفتن تاریخ باشد. پیش از این نیز اشاره کرده ام که ما میل چندانی به پشت کردن به آگاهی های تاریخی نا درستی که یک وقتی آموخته ایم نداریم. در حالی که دستاوردهای تازهي باستان شناسان، زبان شناسان و مورخان بسیاری از اشتباه های تاریخی را تصحیح کرده اند و ما ناگزیریم، با توجه به منابع تازه، گاهی نگاهمان به تاریخ را به روز بکنیم. بزرگانمان گاهی بر چیزی از تاریخ تکیه می کنند که امروز دیگر هیچ وجاهتی ندارد. از آموزگاران ناآشنا با تاریخ در کلاس های درس که نگو!
*
در هرحال محور سخنی مشخص بود: هستی.
آدمی همان گونه که از نفس کشیدن نمی تواند دست بکشد، از این محور هم نمی تواند غافل بشود. برخی حرفش را می زنند، برخی فکرش را می کنند و بعضی نیز بهتش را بر لب ایوان چشم خود می نشانند. یا بر طاق ابرو.
از گذشته که حرف می زنی، کوره راه فرسودهي میان خود و آغازت را تعریض می کنی. کلاس سوم ابتدایی و یا آن روزی که آلبالو را پیش از خوردن آویزهي گوشت کردی هم زندگی و بخشی از وجود تست. دست کم بیشتر از سهم داریوش و الجایتو و حاج میرزا آقاسی.
درست وقتی که حسن از خاطراتش در سیریک تعریف می کرد، من چشم اندازی از تورنتو را رو در روی خودم داشتم. تورنتو هم پرستوی دریایی دارد. گاهی پرستویی در چشم انداز پیدا می شد و به تجسم سیریک در کرانهي خلیج فارس کمک می کرد. پرستوهای دریایی، به خاطر حاشیه نشینیشان استعداد خوبی در پروردن حاشیه های زندگی دارند. همیشه فر میکنی که پرستوهای دریایی از پشت خبرها باخبر هستند! برای تجسم سیریک فقط ساختمان های رنگارنگ تورنتو مزاحم بودند. کریستف کلمب، وقتی که به ساحل دنیای جدید رسید، از چنین مزاحم هایی در امان بود. کاشکی می دانستم، چند صباحی پس از کریستف کلمب که پیرامون هرمز به دست اسپانیولی ها افتاد، آن ها چقدر با دیدن پرستوهای دریایی کرانهي خلیج فارس به یاد پرستوهای دریایی زادگاه خود افتاده اند. در این باره چیزی به حسن نگفتم. فکر کردم پرستوهای دریایی تورنتو مرغ های آتش هستند در زیر خاکستر هوای غربت. منتها این خاکستر چنان لطیف است که مثل جادهي ابریشم تنها حرفش را می توانی بزنی و همیشه فکر اساسی دربارهي آن را به زمان مناسب تری موکول می کنی!
· کجاست در تعریف تازهي هویت و قومیت جای آنان که حتی خود نمی دانند که به تحریک مغربیان خواستار «یوگوسلاویزه» کردن ایران هستند
همان روز دوم ورودم به تورنتو، وقتی که حسن دید که عصایم جای متعارفی ندارد، آن را از شاخ های این گوزن آویخت و بعد تعریف کرد که از روزی که آیدین این گوزن را برای او سوقات آورده است، اسمش را گذاشته است جانور آیدین! واقعا هم دقت که می کردی، این گوزن خیلی شبیه یک جانور بود. با چشم هایی نگران و استعدادی برای ترسیدن. همین طور که نشسته است و یا لمیده است، فکر می کنی که دارد در دشتی از بی اعتمادی فرار می کند. مثل مهاجری که عادت فرار را نمی تواند از مغزش بیرون کند. وقتی عادتی ماندگار شد، با همهي ویژگی هایش، به قول آن ترانهي افغانی، پیراهن تن می شود. درست مثل یک آلبالوی رسیده که لختش که بکنی، خون به پامی کنی!
حتما پس از من یک روزی نوه ام وقتی که به این جای سفرنامه برسد، خواهد گفت: «چه حرف ها. پدربزرگم دیوانه بود و به من نگفته بودند!» غافل از اینکه هستی چیزی جز شاخ های جانور آیدین نیست. ما سراسر گدشتهي خود را از شاخی به شاخی دیگر پریده ایم. همین ها هستند هویت شخصی ما. ما پیش از پرداختن به اصطلاح دهان پرکن هویت ملی، باید کمی و یا بیشتر از کمی به هویت شخصی خودمان بپردازیم. حدود چهل سال پیش، یک روز در خیابان شمالی پارک شهر تهران منتظر اتوبوس بودم که دیدم توی پیاده رو سرهنگی نسبتا مسن، همین طور که در پیاده رو با اندکی شتاب پیش می رود، انگشت سبابهي دست راستش را بر میله های عمود نردهي پارک، میله به میله می کشاند! صدای خفهي برخورد سریع انگشت با میله ها مرا متوجه او کرد. این سرهنگ هم حالا حتما مرده است. اما مگر می شود رفتار آن روز او با میله های پارک شهر را فراموش کرد؟ جواب با کریم زیانی عزیز است که سرهنگی بازنشسته است! کاشکی آیدین از همان اول این جانور را به خودم داده بود. باید او را پیدا کنم!
این ها را من از این روی می نویسم که قصد قتل عام خاطرات تورنتو را ندارم. اگرچه تورنتو قتلگاهی کبیر است. شهر هزار قبیله که باشی، خود به خود قتلگاه خاطرات هم می شوی. اما من هیچ وقت قاتلی حرفه ای و خوب نبوده ام. با هر قتل هزار رد پا از خودم می گذارم. خیلی خویشتنداری کردم که از حسن نخواستم که مرا به تماشای گورستان تورنتو ببرد. به موزه هم نرفتم. در موقعیت من، موزه رفتن هم از آن طنزهای بزرگ است.
حساب که بکنی طنز بسیار تلخی است که کاسه کوزه و آفتابه لگن و دشنه و سنجاق و کمربند و یراق و استخوان ترقوه و لگن خاصره و هزاران ابزار هویتی هزاران ساله را از فاصلهي پانزده بیست هزار کیلومتری خرکش کنی و بیاوری به ور خودت و در ساختمانی با شکوه قرار بدهی و برای تماشایشان بلیت بفروشی، که ببینید این ابزار مال نیاکان آدمیانی است که از فراغ فرزندان خود رنج می برند و برای گرفتن ویزا روزها و ساعت ها جلو سفارت ما تحقیر می شوند و اغلب دست خالی به خانه های خود برمی گردند تا در کنار کاسه کوزهي خود و دیگر ابزار خود، تلفن بزنند به عزیزانشان، که نشد! ما به آن ها اجازه ندادیم که از استخوان ترقوه و لگن خاصرهي نیاکانشان دیدن کنند. ما هم عکس همهي این اشیا را رنگی و با لیاتی زیبا در کتاب هایی با کاغد گلاسهي درجهي یک چاپ کرده ایم!
از این مسخره تر هم می شود که روزی همین جانور آیدین را سحر یا ساراَ، دخترهای حسن، با خودشان به زلاند نو ببرند و بعد، هزاران سال بعد، جانور آیدین سر از موزه ای در زلاند نو دربیاورد و احدالناسی را به یاد عصای پرویز رجبی معلول نیندازد! گویا هویت مطرح نیست. مطرح نشانه های آدمیان است. برای باز شدن نیش تماشاچیان بیگانه با جانور آیدین. نه با مهری که این جانور در دل پرویز رجبی کاشته است. شاید اگر آیدین بشنود، سوژهي تازه ای را برای کاری تازه ویراستاری کند. آثار هنری گاهی به آدمیان چیزی می دهند که خود آن ها از دادنش عاجز هستند! مونالیزا پوسیده است. اما هنوز لبخند او پوست نینداخته است.
غروب می خواهم دربارهي هویت صحبت بکنم. از همین الان می دانم که نمی توانم بدون پرداختن به هویت شخصی و داستان های تلخ آن چیزی به درد به خور بگویم. دلم می خواهد می توانستم اول پنج شش نفر را بیاورم به پشت تریبون و از آن ها بخواهم که بی آنکه حواسشان را با هویت پرت بکنند، از خودشان و خاطراتشان صحبت بکنند و دست آخر اگر خواستند سی ثانیه سیر گریه و یا خنده بکنند... بعد من در صورت تمایل عمومی دربارهي هویت داد سخن سر بدهم. هویت عنصری بسیط نیست. هم گریه دارد و هم خنده. هم استخوان ترقوه دارد و هم لگن خاصره. اتوی آهنی مادرم هم بخشی از هویت است.
چه چیزی مخاطبانم را راضی خواهد کرد؟ مگر آن ها خودشان را نمی شناسند؟ چرا سویسی ها از چنین سخنرانی هایی بی نیاز هستند؟ ما ده ها قرن است که کوچک ترین تغییری را در شیوهي بافتن قالی به وجود نیاورده ایم. چرا می خواهیم دربارهي هویت به تعریفی نودست بیابیم؟ ما قرن هاست که یا سردیمان می کند و یا گرمیمان. ما بیش از 25 قرن است که خودمان را به تعمیر اساسی چیزی عادت نداده ایم. چرا امروز می خواهیم هویتمان را تعمیر کنیم؟
روستای کندوان و یا آن یکی میمند حکایت شفاف زندگی ماست. خانه های ماسوله هم که عمر مفیدشان به سر بیاید خواهند ریخت. اگر زلزله کار را به جلو نیندازد. برایمان حیرت انگیز نیست که اشکانیان و ساسانیان در طول 900 سال فرمانروایی خود تخت جمشید را تعمیر نکرده اند. آماری ندارم، اما گمان نمی کنم که در کجایی از دنیا خانهي پدری کمتر از ایران باشد. امکانات اقتصادی و مالی دم دستی ترین بهانهي ما است. پس خانه های دولتمندان کو. خیابان فخرالدوله و فخرآباد گورستان خانه های دولتمندان است. تا چند سال دیگر از این گورستان هم نشانی نخواهد ماند. مگر تک کاشی هایی در عتیقه فروشی های خاک گرفته و برای فروش به توریست های بیگانه. توریست های بیگانه و اونور آبی مو می بینند و ما پیچش مو!
جز چند استثنا، به نظر می رسد که همهي شهرهای ایران عمری سی ساله دارند و گمان می رود که دویست سال دیگر هم عمری سی ساله داشته باشند. یعنی هویتی سی ساله. یعنی هویتی بدون قائده های متعارف هویت. آدمیان ما هم آدمیانی هستند اخیر! از این است که به موازات سازمان میراث فرهنگی، سازمانی هم داریم به نام انجمن مفاخر فرهنگی! با این تفاوت که گاهی دست نوازشی از آستین میراث فرهنگی بیرون می آید، اما بیشتر گزینه های انجمن مفاخر فرهنگی سلیقه ای است و بدون آمار و ارقامی انجام می پذیرد. فقط هرکس که ما را از نزدیک نشناسد، گمان می کند که ما خیلی فاخر هستیم و حتی می توانیم دست به صدور فخر بزنیم و به عبارت دیگر فخر بفروشیم. آجرهای فخاران زیگورات چغازنبیل هم در موزه های کنارگوشهي جهان فخر می فروشند. از شانس خوب، ما انگور فخری هم داریم!
نام این نوشته «سفرنامهي اونور آب» است و مخاطبش اونور آبی ها هم هستند، که این روزها به شدت دغدغهي هویت ملی خود را دارند. در این میان نگرانی خود من در این است که هنوز تکلیفم با هویت شخصی کاملا روشن نیست. نه! به کسی برنخورد. منظورم هویت شخص خودم است. اگر همین حسن زرهی مرا نمی شناخت کارم زار می بود. او از سر بزرگواری بسنده کرده است به آدرسی ناقص. در جاده ای یک طرفه و به طول تاریخ! بارها نگرانش بوده ام از خار مغیلان. البته من یوسف نیستم. پدرم یوسف بود. مثل یوسف های کانادا. امان از دست دور گردون و حال دوران و پردهي بازی های پنهان و غیبت نوح.
· کجاست در تعریف تازهي هویت و قومیت جای آنان که شب و روز مناجات می کنند که آمریکا بر سر مردم ایران بمب ببارد و حسادت می ورزند به حال مردم افغانستان و عراق؟ و در عین حال برای مردم بم اعانه جمع می کنند؟
در غرب تشخیص اعضای لایه های گوناگون اجتماعی از یکدیگر به مراتب آسان تر است از کشور ما. در مغرب زمین کمتر پیش می آید که کسی خودش را المثنا و علی البدل کسی دیگرکرده باشد. اما نقش الگو در میان ما چنان بارز است که ما را با اندکی تساهل می توان ظروف مرتبط نامید. از این روی حتی اغلب اثاث خانه های ما تقلیدی هستند. شیفتگی ما را به گرفتن الگو حد و مرزی نیست. تقلید با تمام صلابت و هیبت بی چون و چرای خود زندگی مادی و معنوی ما را در چنگال خود می فشارد. حتی جاهل های ما هم بدون الگو و مرشد، به قول خودشان، عددی نیستند!
با این خلق و خوی پیداست که بحث های جامعه شناسانه هم لگام گسیخته است. تاریخ و سیاست هم چنین سرنوشتی دارد. گویا برای جامعه شناسی و پرداختن به تاریخ و سیاست هیچ گونه تخصصی لازم نیست و گفتارها و اخبار رسانه های متلون از سر مخاطب هم زیادی است. موضوع هنگامی خطرناک می شود که می بینی کسی که شکل مار را می کشد مخاطب بیشتری دارد تا کسی که واژهي مار را می نویسد. بگذریم از اینکه در همین میدان معیوب هم متولیان دولتی حضور دارند و با کارشناسی های نادرست خود بر گنگی داستان می افزایند. کار به جایی رسیده است که برای تمیز باسواد از کم سواد به لابراتوار نیاز داری!
نگاه پرتساهل ما به پیرامونی که هرگز از پرداختن به آن صرف نظر نمی کنیم حکایتی است غریب. اغلب از خود می پرسم، حالا که ما این همه علاقه به حضور داریم، پس:
- چرا هم ولایتی های من بر این باورند که جز با عصبی شدن و پرخاش کردن و فریاد زدن نخواهند توانست نظر خود را مطرح کنند؟
- چرا هم ولایتی های من به هنگام طرح نظر خود می پندارند، هم طبیب هستند و هم ادیب و هم مورخ و دیرینه شناس؟
- چرا هم ولایتی های من به به روز بودن آگاهی های خود چندان اعتقادی ندارند؟ و همچنان بر باور دانشمندان شصت سال پیش پای می فشارند و از دستاوردهای دانشمندان همنوع همان دانشمندان پیشسین رویگردان هستند؟
- چرا هم ولایتی های من مسایل خود را در قلمرو همان مسایل مورد نظرشان مطرح نمی کنند و اغلب در حال بهانه گیری به این مسایل می پردازند؟
- چرا هم ولایتی های من به گونه ای می نویسند که گویی هیچ تردیدی نمی تواند دربارهي درستی نظر و باور آن ها وجود داشته باشد و تنها دانسته های آن ها اظهر من الشمس است و لبیک دیگران اوجب؟
- چرا هم ولایتی های من در به کاربردن نام های خاص تاریخی به راحتی از دقت در درستی املا و معنا صرف نظر می کنند و به آسانی تن به برداشتی می دهند که ده ها سال است که از اعتبار افتاده است و بسا گاهی دانشمندی که نخستین بار به آن پرداخته است از نظر خود عدول کرده است.
- و... و... و...
برای نمونه:
- می شنوم که تورانی ها را ترک می خوانند. تورانی ها را ترک پنداشتن و از آن اصطلاح پان تورانیزم را ساختن نمی تواند درست باشد و حتما در این برداشت ندانستن معنای توران تعیین کننده بوده است. واژهي «توره» که ریشهي توران است، واژه ای است اوستایی و سکایی به معنی لگام گسیخته و ناآرام (وحشی). قومی سکایی و باشندهي ماوراء النهر، به خاطر هنجار خشن خود در رفتار، به این نام شهرت داشته است. شاید بتوان اشکانیان را برخاسته از میان همین قوم دانست. در هر حال امروز تقریبا همهي دانشمندان در این نظر متفق القول هستند که تورانی ها یکی از اقوام ایرانی (آریایی) بوده اند.
- دست کم کسانی که در غرب زندگی می کنند و با واژه های غربی و ساختار آن ها آشنایی بیشتری دارند، می دانند که اصطلاح های «پان تورانیان» و «پان آریاییان» از نظر دستوری ساختمانی غلط دارند.
- بسیاری هنوز، تحت تاثیر فاشیزم روزگار هیتلر، فکر می کنند که این اصطلاح آریایی باری مثبت دارد. در صورتی که برداشت مورخان چنین نیست. آریایی ها هم قومی بوده اند مانند دیگر اقوام جهان. نظر تازهي تقریبا به اثبات رسیده این است که آریاییان به ایران کوچ نکرده اند، بلکه از باشندگان ایران هستند که جا به جا شده اند. البته منظور از ایران قلمرو روزگاران باستان ایران است. بنابراین هنگامی که کسی را آریایی می نامیم، تاج بر سرش نمی نهیم!
با خود می گویم، در سخنرانیم مطرح خواهم کرد که مسالهي قومیت در ایران دست کم از مسالهي قومیت در اروپا حادتر نیست. چرا در 14 سال زندگی در میان آلمانی ها هرگز شاهد بحثی بر سر قومیت نبوده ام؟ این اختلاف ها همیشه در میان آدمیان بوده است و خواهد بود. بر ماست که بکوشیم تا به قول ولتر، تا سرحد جان اجازه دهیم که مردم عقاید خود را بر زبان آورند. و نخواهیم تنها خود متکلم وحده باشیم. اگر حرفی به نادرست گفته شود، سرانجام متروک خواهد شد. مثل حرف های مرحوم هیتلر. ما باید که از تجربه های تلخ دیگران عبرت بگیریم.
· در دورهي کوکلس کلان ها هرگز کسی باور نمی کرد که در روزگاری وزیر دفاع و یا وزیر خارجهي ایالات متحده می تواند سیاه پوست باشد. آن هم با تفکر صد در صد مغربی! همچنان که در دورهي سیاه سیاهان، کسی هم فکر نمی کرد که بردگان سیاه کشتزارهای آمریکا، در روزگاری دیگر در لباس تفنگداران پرقدرت آمریکایی، در جای جای مشرق و جنوب، در جوار و یا در پشت و پناه تانک های فولادی به کشتزارهای مشرقی و جنوبی خواهند شاشید و کودکان با دیدن آن ها هوس آدامس خواهند کرد و آدامس تف کردهي آن ها را خواهند جوید و سپس آن را خواهند بلعید... و یا اگر کودکان «بادکنکی» لزج و بر جای مانده از اینان را در پشت درختی از سرزمین خود بیابند، چه خوشحالی ها که نخواهند کرد
من از نوشته های برخی از دست اندرکاران این عرصه چنین دریافت می کنم که با قوم های دوران پیش از اسلام ایران آشنایی درستی ندارند و گاهی به خاطر آگاهی کم، لبهي تیز شمشیر خود را به طرف خودشان نگه می دارند...
بعد خودم را راضی می کنم که جنبه های مثبت داستان را ببینم: توجه به قومیت، دست کم در کشور ما که مردم آشنایی کمی با تاریخ دارند، سبب آشتی با تاریخ می شود. فقط خوب است، آن هایی که خود را با عصبیت با مسایل قومی سرگرم می کنند، دست کم دامنهي بررسی های خودشان را گسترش دهند و اقلا با نوشته های تازهي جهان ایران شناسی هم مانوس شوند. استاد ارجمند پیرنیا که همه مدیون گام نخست او هستیم، در روزگاری می نوشت که هنوز باستان شناسی و زبان شناسی در حال شکل گیری بود.
بکوشیم تا با چند دستمایهي عصبی و فراهم آمده از سوی نویسندگان پرخاشگر از وجاهت گفتار خود نکاهیم. چنین نباشد که همواره با شمشیرهای از رو بسته به میدان فرهنگ و مدنیت درآییم. رقص در میانهي میدان آیین خود را دارد و صمیمیت خاص خود را می طلبد.
البته می دانم که آدمی دم بدم آمادگی رقصیدن را ندارد.
سخنرانی در کتابخانهي نورت یورک سنتر
حل همه مسائل اجتماعی جهان در دو ساعت جادویی!
جامعه شناسی خودمانی سخنرانی
ساعت شش یا شش و نیم بعد از ظهر روز پنجم نوامبر بود، که راه افتادیم به سوی کتابخانهي نورت یورک سنتر، که برای سخنرانی در نظر گرفته شده بود. حالا تجربه برایم کلی دغدغه فراهم می کرد و تجربه دغدغه ها را دسته بندی می کرد و تجربه برای هر مشکلی راه حلی بی درنگ دست و پا می کرد. شکر ایزد که تجربه ما را برای یافتن راه حل، ختم روزگار کرده است. از همین روی است که همیشه و همواره فکر کرده ام که ایران می تواند به بزرگ ترین صادر کنندهي تکنولزی راه حل های بی درنگ تبدیل شود و در ایران می توان بهترین مدیران را برای ستادهای حوادث غیرمترقبه تربیت کرد! البته نباید نگران کیفیت بود. چون حوادث غیرمترقبه هم به کیفیت های غیرمترقبه نیاز دارد و اینجا است که ضرب المثل «چو فردا شود، فکر فردا کنیم» خود به خود جایگزین کیفیت می شود!
دغدغهي من ناشی از این تجربه بود که ما ایرانی ها، که همیشه چشم انتظار حل مسائل خود هستیم، سالن سخنرانی را یکی از بدیهی ترین و شایسته ترین جاهای این کرهي سرگردان خاکی، برای طرح افکار معوق و یافتن بی درنگ مسائل بیات و تازهي خود می دانیم. اصلا برای همین منظور در یک سخنرانی حضور به هم می رسانیم و شگفت انگیز است که بر خلاف عادت، می خواهیم، یعنی انتظار داریم، که سالن سخنرانی را با دست پر ترک کنیم. البته متلک ها و شیرین کاری های پنهان و آشکار سخنران هم می توانند دست های ملتمس ما را کلی پر کنند و دل ما را به گونه ای خطرناک خنک کنند! اصطلاح «خواباندن» ویژهي فرهنگ ماست و سخنرانی موفق است که بتواند حسابی بخواباند... در سالن های سخنرانی هر از گاهی مخاطبان آهسته و بلند می خندند. درست در جاهایی که سخنران کسی یا کسانی را می خواباند! و با هر خندهي مخاطبان شهامت سخنران بیشتر می شود.
پیداست که چنین مجلسی نه سودی چندان دارد ونه آسیب چندانی. سود اندکش اینکه شاید مخاطبی را تشویق به خواندن بکند و آسیبش اینکه بر آمیختگی آگاهی های شفاهی مخاطب دامن می زند. در این میان مخاطبان کم شمار واقعی هستند که از همان اندک سود نیز بی بهره می مانند!
من در راه مجلس سخنرانی آگاه بودم که برخی از مخاطبانم فکر می کنند که می توان در یک مجلس روی هم رفته دوساعته همهي مشکلات اجتماعی را حل کرد و یا دست کم یک سخنرانی می تواند مسکن آلام فراوانی بشود که گریبانگیر بیشتر ایرانیان است. اکنون سال هاست که این فکر به مسکن ذهن مرا با خود مشغول می کند. این یک واقعیت است که ما یکی از مصرف کنندگان بزرگ مسکن در جهان هستیم. قرص های مسکنی داریم همه فن حریف و قابل عرضه حتی در بقالی های محل و سر کوچه. مثل نقل و نبات و یا تخمهي آفتابگردان!
در طبقهي همکف کتابخانه پرنده پرنمی زند. سالن مورد نظر در طبقهي بالا است. آنجا هم سوت کور است و در سالن قفل. عجب استقبالی. حسن دوندگی می کند و نگهبانی سیاه پوست در سالن را باز می کند. سالن صندلی ندارد. اما خیلی زود از بهت بیرون می آیم. باید صندلی ها را تحویل بگیرند و بچینند. 150 صندلی. دوستان حسن با محبت زیادی دست به کار می شوند. 15 دقیقه به وقت سخنرانی مانده است. هنوز کسی نیامده است و فضا همچنان ساکت است. اما در وقت مقرر صندلی ها چیده شده اند و سالن پرشده است. راس ساعت هفت و نیم ساسان قهرمان روی سن می آید و اعلام می کند که حاضران باید ده دقیقه ای صبر کنند، تا وسائل صوتی نصب شوند. فورا به یاد ایران می افتم و استاد باستانی پاریزی، که یک بار هنگامی که پشت تریبون قرار گرفت و دید که میکرفن هنوز «کاملا» حاضر نیست و از خودش صداهای عجیبی درمی آورد، با آرامش و ملاحت منحصر به فرد خود، به جوانی که با دستپاچگی مشغول راه اندازی دستگاه بود، گفت: «ناراحت نباشید. من پنجاه است که به این حالت عادت کرده ام. هیچ وقت هم نشده است که بی سخنرانی مجلس را ترک کنم»!
البته این تداعی نباید حمل بر حق نشناسی من بشود. چون قرار بود که دربارهي هویت ملی صحبت کنم، شانه از زیر بار این تداعی خالی نکردم. یکی دیگر از عادت های ما این است که وقتی که مدیون می شویم، کلی احساس گناه هم می کنیم. با این منطق منحصر به فرد که «اگر من وجود و یا حضور نمی داشتم نیازی نبود که کسی به خاطر من پایبند وظیفه ای باشد که برای خودش تعیین کرده است»!
ساسان قهرمان، شاعر و نویسنده و هنرپیشهي توانا هم نیی است که او را از نیستان ببریده اند. المثنای پدر و مادر ارشدش که وجاهت کانون شهروندان ارشد در تورنتو هستند. آن هم در کانونی که گوهرنشان است از ارشدان وجیه. حتما در جای خود به این کانون سرخواهم زد.
· بسیاری هنوز، تحت تاثیر فاشیزم روزگار هیتلر، فکر می کنند که این اصطلاح آریایی باری مثبت دارد. در صورتی که برداشت مورخان چنین نیست. آریایی ها هم قومی بوده اند مانند دیگر اقوام جهان. نظر تازهي تقریبا به اثبات رسیده این است که آریاییان به ایران کوچ نکرده اند، بلکه از باشندگان ایران هستند که جا به جا شده اند. البته منظور از ایران قلمرو روزگاران باستان ایران است. بنابراین هنگامی که کسی را آریایی می نامیم، تاج بر سرش نمی نهیم!
سرانجام میکرفن حاضر شد. ساسان قهرمان جلسه را گشود. سپس حسن زرهی پشت تریبون قرار گرفت و میهمان نوازی کرد. آن گاه نوبت به من رسید که دربارهي هویت ملی و قومیت صحبت کردم. خوانندگانم در این سفرنامه به مرور با نگاه من به مسالهي هویت آشنا شده اند و در اینجا نیازی به تکرار شاید ملال آور آن نیست. در یک نگاه کلی حرف نهایی من این بود که:
با آمیختگی گسترده و همچنان روزافزون ملیت ها و قومیت ها در پنجاه سال گذشته با یکدیگر و جا به جایی های مداوم و پیدایش به اصطلاح نسل دومی ها و نسل سومی ها و ازدواج اینان با ملیت ها و قومیت های دیگر و از میان رفتن تدریجی و اجباری نقش دین در ازدواج ها و با درگذشت تدریجی خویشان پشت سر نسل اولی ها، دیگر تعریفی که در گذشته برای هویت داشتیم، می تواند در موارد چشمگیری وجاهت خود را از دست داده باشد و باید که در پی یافتن تعریفی نو بود. در کنار این دگرگونی بی امان در چهار پنج دههي اخیر، هماهنگ با دگرگونی ناشی از ساختار زندگی فرهنگی و مدنی مدرن که گاهی به اجبار پیوندی با زندگی فرهنگی و مدنی گذشته ندارد و با توجه به دگرگونی بی امان فرهنگ ها و مدنیت ها گم شدن ناگهانی «آدرس ها»، اصرار و پافشاری در نگه داشتن نگاه های گذشته، دیگر از توان و ظرفیت آدمیان بیرون است. البته پیداست که آلبوم خاطرات ملی و قومی و خانوادگی برای هرکسی جایگاه ویژهي خود را دارد.
همچنین یادآور شدم که حتما در هر تعریفی که برای ملیت و قومیت می یابیم، نباید از نگاه بشردوستانه به هر پیرامونی که داریم غافل بمانیم.
امروز دیگر کمتر کسی را می توان یافت که با تاریخ آفریقا، رفتار مغربیان با مردم و کشتی های باری ویژهي حمل بردگان و واردات «انسان» و سرگذشت اندوهبار مردم این قاره در 300 سال گذشته بیگانه باشد. هنوز چیزی از انگیزهي فعالیت های مارتین لوتر کینگ و سپس قتل او نگذشته است. اما سرانجام باید این سرگذشت را هم بایگانی کرد و در تعریف انسان جهانی از ادب تازه ای سود جست!
در دورهي کوکلس کلان ها هرگز کسی باور نمی کرد که در روزگاری وزیر دفاع و یا وزیر خارجهي ایالات متحده می تواند سیاه پوست باشد. آن هم با تفکر صد در صد مغربی! همچنان که در دورهي سیاه سیاهان، کسی هم فکر نمی کرد که بردگان سیاه کشتزارهای آمریکا، در روزگاری دیگر در لباس تفنگداران پرقدرت آمریکایی، در جای جای مشرق و جنوب، در جوار و یا در پشت و پناه تانک های فولادی به کشتزارهای مشرقی و جنوبی خواهند شاشید و کودکان با دیدن آن ها هوس آدامس خواهند کرد و آدامس تف کردهي آن ها را خواهند جوید و سپس آن را خواهند بلعید... و یا اگر کودکان «بادکنکی» لزج و بر جای مانده از اینان را در پشت درختی از سرزمین خود بیابند، چه خوشحالی ها که نخواهند کرد.
کجاست در تعریف تازهي هویت و قومیت جای آن همه و این همه داستان تلخ؟
کجاست در تعریف تازهي هویت و قومیت جای مدنیتی تازه که همهي فرهنگ ها را آسیاب کرده است و مصنوعی «بی هویت» به قالب زده است؟
کجاست در تعریف تازهي هویت و قومیت جای این تفکر مغربی که فراموش می کند که عیسی سیه چرده ای سامی بوده است و متنفر از تبار عیسی او را مردی بلوند و به شکل مردم موطلایی اسکاندیناویایی به تصویر می کشد و به فرزند خود هرگز نمی آموزد که عیسی یکی از مردمان آسیای مقدم منفور بوده است؟
کجاست در تعریف تازهي هویت و قومیت جای «پازل» یوگوسلاوی؟ پازلی که قطعاتش را هر چه ریزتر بکنی باز استعداد ریزتر شدن را دارد!
کجاست در تعریف تازهي هویت و قومیت جای مردمی هزار قبیله که سوگند یاد کرده اند که به سرزمین ناتنی خود چنان وفادار باشند که به اعضای خانوادهي خود ویزا ندهند و به هنگام مرزبانی مادر خود را به سرزمین ناتنی خود راه ندهند و مردی از سرزمین پدری را اجنبی بخوانند؟
کجاست در تعریف تازهي هویت و قومیت جای آنان که کودکانه می پندارند که با 70 میلیون دلار کمک «دلسوزانهي» آمریکا می توان برای وطن قبایی تازه دوخت؟
کجاست در تعریف تازهي هویت و قومیت جای آنان که شب و روز مناجات می کنند که آمریکا بر سر مردم ایران بمب ببارد و حسادت می ورزند به حال مردم افغانستان و عراق؟ و در عین حال برای مردم بم اعانه جمع می کنند؟
کجاست در تعریف تازهي هویت و قومیت جای آنان که جرات نداری در حضورشان حتی یکی از برتری های ایران را نام ببری؟
کجاست در تعریف تازهي هویت و قومیت جای آنان که حتی خود نمی دانند که به تحریک مغربیان خواستار «یوگوسلاویزه» کردن ایران هستند.
· می شنوم که تورانی ها را ترک می خوانند. تورانی ها را ترک پنداشتن و از آن اصطلاح پان تورانیزم را ساختن نمی تواند درست باشد و حتما در این برداشت ندانستن معنای توران تعیین کننده بوده است. واژهي «توره» که ریشهي توران است، واژه ای است اوستایی و سکایی به معنی لگام گسیخته و ناآرام (وحشی). قومی سکایی و باشندهي ماوراء النهر، به خاطر هنجار خشن خود در رفتار، به این نام شهرت داشته است. شاید بتوان اشکانیان را برخاسته از میان همین قوم دانست. در هر حال امروز تقریبا همهي دانشمندان در این نظر متفق القول هستند که تورانی ها یکی از اقوام ایرانی (آریایی) بوده اند
و... و... و...
من نمی گویم که در اشاره هایم حتما حق با من است. حتما دیگران هم دلایلی دارند که باید به حکم مدنیت نو به آن ها احترام گذاشت. من می گویم که اتفاقا به خاطر گوناگونی نگاه ها، وقت آن رسیده است که در فکر تعریفی نو باشیم.
اما در تعریف نو باید که محض رضای خدا یک بار هم که شده است از این خصلت تعارف فاصله بگیریم، تا تعریف تازه، دست کم یکی و دو صباح وجاهت داشته باشد. کمی هم به خصلت های نهادینه شده بیندیشیم.
نمونه ای بیاورم که اتفاقا هیچ کس با آن بیگانه نیست:
از سازمانی دولتی آمده بودند برای مصاحبه دربارهي رفتار ایرانیان. ساعت ها حرف زدیم. دست آخر بانوی خبرنگار پرسید، پس چه کنیم تا نگاهمان به پیرامون جدی تر باشد و رفتارمان با یکدیگر بهبود یابد؟
گفتم، از خانهي ما تا انجمن مفاخر فرهنگی شاید حدود پانزده کیلومتر راه باشد. در طول این راه، ما در حال رانندگی دو حال بیشتر نداریم: یا در حال تجاوز هستیم و یا در حال چشیدن تجاوز. گاهی و اغلب هم وظیفهي تجاوز به دیگران را به کسی که کاملا با او بیگانه هستیم می سپاریم. به رانندهي تاکسی و وسیلهي عمومی دیگر. حالا من چه می دانم، رفتار کسی را که برای مدتی بدون توقف حق می کشد و حقش کشته می شود و مسیر هر راهش کشتارگاه حقوق آدمیان است چگونه می توان بهبود بخشید! آن هم وقتی که علت و معلول چنان در هم تنیده اند و خانه یکی شده اند که به پیکری واحد می مانند... ما مدام در حال تمرین تجاوز هستیم و کشف راه های تجاوز و کشف پادتن های موقت!... حالا با این همه تمرین مدام، ترک تجاوز بسیار دشوارتر است از ترک تریاک و هروئین.
ما مدام در حال مصرف داروهای مسکن هستیم. ما با بیشتر دق می کنیم، تا مردن با مرگی طبیعی.
و... و... و...
ساسان قهرمان پس از سخنرانی از کسانی که پرسشی داشتند و یا برای پرسیدن آمده بودند ثبت نام کرد. سؤال نفر اول، که عصبی بود و پیدا بود رنج زیادی را تحمل کرده است تا وقت پرسیدن برسد، سؤالی بود که تقریبا همهي مشکلات جامعهي ایرانی را دربر می گرفت پاسخش را می شد تنها پس از مطالعهي یک سالهي گروهی جامعه شناس و مورخ و روان شناس و هست و نیست شناس داد. او آدمی بی نظیر نبود. اغلب ما انتظار داریم که همهي مسائلمان را در یک نشست جادویی حل کنیم. همین است که هیچگاه شاهد نبوده ایم که مجلس بحثی پایانی مطلوب داشته باشد. همین است که نشست های ما اغلب به داستان های ترک ها و رشتی ها و قزوینی ها ختم می شود و شگفت انگیز است که بی درنگ از خنده روده بر می شویم. انگار نه انگار که چند دقیقه پیش از عصبانیت می لرزیدیم. لطیفه ها معجزه می کنند و با سرعتی جادویی و باورنکردنی زهر و تلخی بحث های بی نتیجه را می گیرند. در پایان مجلس همه تاکید می کنیم که مجلسی گرم داشته ایم!
پرسش نفر دوم که مردی ارشد بود و چهره ای احترام انگیز داشت، این بود که چرا در سخنرانی خود از بابک خرمدین نام نبرده ام! تجربهي من بیشتر از آن است که فورا شصتم خبردار نشود که او می خواهد به کجا براند. حالا چرا نام و به اصطلاح فامیل چنین شخصیتی با چنان تباری فارسی بود، بماند! ما که نمی خواهیم همهي مشکلات را یک جا حل بکنیم. یکی دیگر از خصیصه های خوب ما این است که یا یک شوخی بسیار سبک و ساده می توانیم از جنجالی بزرگ جلوگیری کنیم. پاسخ دادم که حق با اوست. چون اشاره به یکی دو هزار نام در یک بحث مربوط به روز بسیار وقت گیر است، اسم بابک خرمدین از زبانم افتاد!
· تفاوت عمدهي تاریخ کانادا با تاریخ ایران در این است که در کانادا برای نوشتن تاریخ راه دوری را نباید به عقب برگشت و نیازی به حفاری و نبش قبر نیست. مقداری مرافعهي مهاجران بیگانه باهم با یکدیگر است و مقداری هم اوقات تلخی با میزبانان سرخپوست و کم لطفی در حق آن ها. به اصطلاح هنوز مرکب تاریخ کانادای مهاجران خشک نشده است. در حالی که مرکب تاریخ ایران گم شده است
اما حالا که در چهاردیواری خودم متکلم وحده ای غیر قابل عزل هستم، می توانم بگویم که متاسفانه قوم گرایان ما آدرس های درستی را در دست ندارند. در بحث قومیت، یک شخصیت تاریخی حداکثر می تواند سبب افتخار باشد، اما نه بیش. اگر نه این چنین می بود، می بایست انبوه خبیث های یک قوم کاهندهي حیثیت آن قوم می شد، که چنین نیست.
متاسفانه فعالان قوم گرا لبهي تیز سلاحشان را متوجه زبان فارسی کرده اند. در اینجا ناگزیرم که نگاهی داشته باشم به نقش زبان فارسی در گذشتهي تاریخی ایرانیان. این نگاه می تواند به کار قوم گرایان نیز بیاید. و به کار فعالان اومانیست نیز.
الان درست شش ماه است که ذهنم با مسالهي بسیار ساده و در عین حال بسیار پیچیدهي هویت مشغول است. از نوشتهي دوستی بسیار عزیز ساکن اونور آب دریافتم که چگونه یک سوء تفاهم می تواند بی درنگ تبدیل به آبشخوری غنی برای تفسیری به دور از انصاف بشود و مساله ای ساده را پیچیده کند:
« آرزو می كنم رجبی ديد نقاد كنجكاوش را به مدرنيته اتوريته طلب نیز تسری دهد و نگذارد عشق به ايران او را محدود كند و فكر كند که برای يك پارچگی ايران و نثار اين عشق به آن مرز و بوم، تنها يك راه وجود دارد و آن هم ناديده گيری رنگين كمان زيبای زبان ها و فرهنگ ها در درون ايران عزيز مان است.
كافی ست قدری از سنت مدرنيته اتوريته طلب فاصله بگيريم، تا دريابيم كه يك پارچگی ايرانمان و شكوفايی او به ديده گيری تمام رنگ های رنگين كمان آن است: زبان ها و فرهنگ های متفاوتش و نه انكار و رد آن ها.
راستي مگر مي شود ترازوی هزار كفه را نوشت و بعد فقط به شکر فارسی است دل بست؟
ايمان دارم هزار گونگی ترازوی هزار كفه كار خودش را خواهد كرد و رجبی همچنان عاشق خواهد ماند، اما نه كور، نه كر».
باید ببینم مشکل کجاست. از اول تاریخ دورهي اسلامی شروع بکنیم!
در دو سدهي نخست در ایران کسی کاره ای نبود که بتواند با زور زبان فارسی را زبان مطرح جهان نو اسلام بکند. من هنوز وجود نداشتم که به قول دینوری در دههي 60 هجری در سپاه مختار ثقفی متکلم عربی نمی توانستی پیدا کرد. بعد از غزنویان به بعد، تا پایان دورهي قاجارها، جز دو صباحی بسیار و بسیار کوتاه (دو سه خاندان فرمانروا در یک زمان، مانند سامانیان و صفاریان در سده های نخست دورهي اسلامی و زندیه و پهلوی در این اواخر) حکومت ایران با ترک ها و مغول و ترک ها بود. من هنوز حضور نداشتم که هم ترک ها و مغول ها کم و بیش سبب اعتلای زبان و ادب فارسی در دربارهای خود شدند و کسی زبان فارسی را به آن ها و سلطان محمود غزنوی ها و سلطان های ترک قاجار تحمیل نکرد. اما سلطان محمود غزنوی که شاید فارسی را به زحمت می فهمید، بدون شعر فارسی نه می توانست بنوشد و نه سر به بالین نهد.
من نبودم که نام آبادی های ترکان آسیای مرکزی تا خجند و تا کمر سیبری به فارسی بود. از شبه قارهي هند که نگو! ناصرالدین شاه، فرمانروای مغرور قاجار هم در حضور حافظ احساس غربت نمی کرد و می کوشید تا در غزل از او عقب نماند.
با تبلیغ من نبود که دربارهای هند و عثمانی مشتری پر و پا قرص قند پارسی بودند و به میل خود زبان فارسی را زبان دیوانی خود کرده بودند. یعنی در این دو دربار شرق و غرب ایران، زبان فارسی همان نقشی را داشت که زبان فرانسه در دربار سزارهای روس در سن پترزبورگ متولی آن بود.
من هنوز حضور نداشتم که حتی یک فرمانروای ترک و یک ایلخان مغول نخواست که در دربار او خط و زبان ترکی و یا مغولی معمول شود...
من هنوز حضور نداشتم که دربار فاطمیان مصر هم بدون قند پارسی تلخکام می بود!
من چه کنم که هیچ کدام از دیگر قوم های باشندهي ایران قندی برای طوطیان شکرشکن هند نداشته اند. آن هم در روزگاری که هند در اختیارشان بود. ایلخانان مغول در هند قند پارسی را سرمهي چشمان خود کرده بودند. در دربار اکبر شاه بیش از هزار شاعر پارسی گوی قند خود را پیش فروش می کردند!
مگر سخن گفتن از قند پارسی که
