تبليغاتX
روزنـــامــک - گزندهاي تعصب، نقدی بر کتابِ «پیامبر آریایی»

روزنـــامــک

جُستارهایی در پیرامون تاریخ، فرهنگ، ادبیات و اندیشه

پيامبر آريايي

ريشه هاي ايراني در كيش هاي جهاني

اميد عطايي

600 صفحه، وزيري

چاپ نخست، 1382، انتشارات عطایی

5900 تومان

 

حدود 20 سال پیش (گویا سال 64 بود) هنگامی که به توصیه ی دوستی تازه (علیرضا صدفی) به دیدار خانم پوران فرخ زاد رفته بودم، نزد ایشان با جوان 20-19 ساله ای به نام امید عطایی آشنا شدم که سخت تحت تاثیر شور ایران خواهی او قرار گرفتم و این شور خود مرا که بسیار خسته و درمانده بودم، به خصوص این که هیچ ناشری حاضر به چاپ كردن «شاهنامه فردوسی و فلسفه ی تاریخ ایران» نبود، گرما بخشيد و به آینده ای که این گونه جوانان خواهند ساخت امیدوار کرد. این جوان آن روزی و دانشور پژوهنده ی امروزی بالید و بالید و میوه ی سال ها مطالعه و كار او تاكنون برگزاری 500 جلسه شاهنامه خوانی و بحث درباره تاریخ و فرهنگ ایران باستان (به گفته خودش) و انتشار بیش از 20 مقاله در نشریات گوناگون و  پنج کتاب در عرصه های مختلف ایران شناسی کهن بوده است.

به هر حال آخرین کتاب امید عطایی «پیامبر آریایی» نام دارد با حجم عظیم 600 صفحه که در واقع دانشنامه یا دایرة المعارفی است که کوشیده کلیه ی اطلاعات مربوط به زرتشت را از تمام منابع موجود در زبان فارسی (که حدود 160 منبع است) در یک جا گرد بیاورد و به نتایجی برسد که به نوشته خودش "حتي استادان و محققان پر مایه را نیز غافلگیر می کند." (ص 24) این مجموعه از لحاظ این که خوانندگان (به ویژه انبوه جوانان بی اطلاع) را از رجوع به منابع پراکنده و بی شمار بی نیاز می کند، بسیار پر ارج و سودمند است و مایه ی همه گونه سپاس گزاری ایرانیان. اما هر گفته ی نو و غافلگیر کننده ای به صرف نو بودن و شگرف بودن نمی تواند درست باشد، به ویژه آنکه دریغ بود کوششی چنین سخت که سخنان استوار و درست فراوانی دارد، با جای به جای داعیه های بی پایه و عجیب و غریب خود باعث شود که خواننده،  گفته ها و ادعاهای درست را نیز جدی نگیرد و رنج های نویسنده بر باد رود.

خود من در 25 سال پیش (یعنی زمانی که تقریباً سن و سال کنونی آقای عطایی را داشتم) هنگامی که کتاب منتشر نشده ی 500 صفحه ای «آگاهی آریایی» را نوشتم، سرشار از شور و احساس و در عین حال خشم و خروش از رویدادهای زمانه بودم و در نتیجه نتوانستم از یک سونگری و نادیده گرفتن 1400 سال تاریخ بعد از اسلام ایران در امان بمانم. چنان که ایدئولوگ های اسلامی آن زمان نیز نتوانسته بودند از تعصب و یکسو نگری و نادیده گرفتن هزاران سال تاریخ کهن پیش از اسلام ایران مصون بمانند و گمان نمی کنم که اگر امروز زنده بودند، از میوه ی بذري که نشاندند، شادمان و خرسند می شدند.

به هر روي هدف بنیادی هر گونه پژوهشی درباره تاریخ و فرهنگ ایران (چه پیش و چه پس از اسلام) باید در درجه نخست غبار روبی و گردگیری (یعنی شناخت درست) و سپس خانه تکانی و غربال کردن یعنی گزینش جنبه های نیکو و سودمند برای پیشرفت ایران بزرگ و نیز اشاعه ی پیام جهانی ایران برای کمک به درمان احتمالی دردهای کنونی همه ی بشریت و دور ریختن عناصری باشد که گرچه شاید در زمان خود شایسته و کارآمد بودند ولی اکنون کارآمدی ندارند و بنابراین ضمن احترام و حفظ این میراث کهن، باید در موزه ی تاریخ جای گیرند.

به هر روی نکات قابل انتقاد را می توان به ترتیب زیر فشرده کرد:

1. در کنار هم چیدن موزائیک وار همه گونه منابع، بدون نقد و ارزیابی هیچ یک از ایشان، چنان که نام خانم مری بویس با همه ی عظمت علمی را به یکسان در کنار نام رضا قلی خان هدایت و هاشم رضی می بینیم، یا در کنار مورخان ایرانی بعد از اسلام که بعضی ها به رغم عظمت بی همتای خود (مانند بیرونی) به اقرار خودشان به کلی از دسترسی به هر گونه اطلاع موثق درباره ی زرتشت و ایران باستان بی بهره بوده اند (مثلاً زیر نویس صفحه 279 استناد به الفهرست ابن ندیم در مورد محل جمشید، یا صفحه ی 284 نقل قول بی ربط از سعید الدین فرغانی)

2.توسل به آنچه زبان شناسان "زبان شناسی عامیانه" می نامند و معنا کردن عجیب و من درآوردی واژه ها یا برابر انگاشتن آنها با واژه هایی دیگر.

 
  • «مُثُل‌» افلاطوني‌ را برابر با «فَروهَرها» پنداشته‌اند (صفحه‌ي‌ 401) نمايانگر بي‌اطلاعي‌ از فلسفه‌ي‌ افلاطون‌ و فلسفه‌ي‌ زرتشت‌ است‌

بعضی نمونه ها:

آ) "اشا" که نویسنده از یک سو معنای آشکار و مورد پذیرش همه ی کارشناسان ایرانی و خارجی را می پذیرد که به معنای "راستی و سامان هستی" است، و از سوی دیگر معانی عجیب "عشق"، "اشراق"، "پاکی و روشنی"، و "اشعه"!!(صص 191، 213، 312) را برای آن پیشنهاد می کند.

ب) از یک سو به درستی "اهو" را به عنوان هم ریشه با "هستی" می پذیرد (ص 210) و از سوی دیگر می گوید منشاء نام "اهورا" هور به معنای خورشید است (ص 191)

پ) معنا کردن دو امشاسپند خرداد و امرداد که معانی آشکار و پذیرفته شده ی "رسایی-کمال" و "بی مرگی" را دارند و دو آرمان مینوی زرتشت به شمار می روند، به معانی عجیب "بخشش و شادمانی" (ص 223)

ت) ربط دادن "اوتامای" سانسکریت به معنای "انسان" با کلمه ی "آدم" عبری و "اتم" یونانی، بسیار عجیب و خودسرانه است (ص 273) و در آن صورت شاید بتوان به شوخی "آدم" را نیز "بی دُم" معنا کرد.

ث) نگاشتن فصول بی ربط و بی معنای 58 و 59 (درباره ی "تائو" و "یی چینگ" صص 381 تا 394) و ربط دادن واژه ی "تائو" به معنای اصلی "راه" با "طی" عربی و در عین حال با "تایا" (نهانی)، "تئوش" (تهی)، "دائی" (پرستاری و نگهبانی) (همگی واژه های اوستایی) و "تئو"(خدا) در زبان یونانی و "تا" ("جفت" در زبان پهلوی) که هر کس درمی یابد ربطی به هم ندارند و در مورد "تئو" نیز همه می دانند که هم ریشه با daeva در اوستا و "دیو" امروزی فارسی است که در زبان های اروپایی به خصوص لاتین و فرانسه تبدیل به خدا (theo و dieu )شده است.

ج) هم ریشه پنداشتن "چینگ" (به معنای تغییر) در زبان چینی با "سنج و سنجیدن" در زبان فارسی!! (ص 391)

چ) هم ریشه پنداشتن قطعی "یانگ" چینی با واژه های اوستایی "یائون" (آسمان)، "ینگه" (کوشیدن) و "یان" (دهش) (ص 387).

ح) یکی پنداشتن "دی" اوستایی با "دیو"!! یا ربط دادن واژه "تویی" (دریاچه) در زبان چینی با "سو" به معنای آب در ترکی و sea  (دریا) در انگلیسی و "لی" با "لوء" عربی و "ک اون" (زمین) چینی با "کان" فارسی!! و نیز "ذن" چینی به معنای تفکر و تجربه ی روزانه با "زند" پهلوی که به معنای تفسیر است! (صص 392 تا 396) البته‌ اكثر اين‌ها از سوي‌ ايشان‌ نوعي‌ «پيشنهاد» است‌ ولي‌ يادآور مي‌شوم‌ كه‌ زبان‌شناسي‌ امروزه‌ «علم‌» است‌ و فنون‌ خاص‌ خود را دارد.

خ‌) اشاره‌ به‌ وجود «هند» در بصره‌ يا يكي‌ دانستن‌ «آنوح‌» (نوح‌) و «آناهيتا» (= ناهيد مادر مهر ـ صفحه‌ي‌ 243) بسيار بي‌پروايانه‌ است‌ كه‌ باعث‌ دست‌ انداختن‌ ايشان‌ از سوي‌ دشمنان‌ ايران‌ مي‌شود.

د) شيردال‌هاي‌ دروازه‌ها و بناهاي‌ باستاني‌ ايران‌ مربوط‌ به‌ تاريخي‌ بسيار بعد از ساختن‌ ابوالهول‌ مصريان‌ است‌ و مصريان‌ نمي‌توانسته‌اند از ايرانيان‌ اقتباس‌ كرده‌ باشند بلكه‌ برعكس‌ است‌ (صفحه‌ي‌ 364).

 ذ) اشاره‌ به‌ «عنصر» بودن‌ شش‌ امشاسپند به‌ نقل‌ از كريستن‌ سن‌ و آندرآس‌ در اين‌جا (صفحه‌ي‌ 380) بي‌ربط‌ و بي‌ معناست‌.

 ر) تكرار اشتباه‌ استفان‌ پانوسي‌ (مانند دكتر فروشي‌ و ديگران‌) كه‌ «مُثُل‌» افلاطوني‌ را برابر با «فَروهَرها» پنداشته‌اند (صفحه‌ي‌ 401) نمايانگر بي‌اطلاعي‌ از فلسفه‌ي‌ افلاطون‌ و فلسفه‌ي‌ زرتشت‌ است‌. برابر درست‌ آن‌ «مينو» است‌.

 
  • هدف بنیادی هر گونه پژوهشی درباره تاریخ و فرهنگ ایران باید در درجه نخست غبار روبی و گردگیری و سپس خانه تکانی و غربال کردن یعنی گزینش جنبه های نیکو و سودمند برای پیشرفت ایران بزرگ و نیز اشاعه ی پیام جهانی ایران برای کمک به درمان احتمالی دردهای کنونی همه ی بشریت و دور ریختن عناصری باشد که گرچه شاید در زمان خود شایسته و کارآمد بودند ولی اکنون کارآمدی ندارند و بنابراین ضمن احترام و حفظ این میراث کهن، باید در موزه ی تاریخ جای گیرند

ضمناً توجه آقای عطایی را به نکات زیر جلب می کنم:

الف) یکی دانستن کیانیان با هخامنشیان، سخت محل تردید است (ص 494 زیر نویس 3) و گرچه بیرونی در آثارالباقیه برای نخستین بار به نقل از "کتاب های سیر و اخبار که از روی کتب اهل مغرب نقل شده" (ص 151) از شاهان هخامنشی چنین نام می برد ("کورش که کیخسرو است"، قمبوزس (کمبوجیهدارای مادی (داریوش بزرگ)،دارای ثانی (داریوش دوم)، اخشویوش (خشایارشا)، اردشیرهای دوم تا سوم، آرسیس بن اخوی، داریوش آخرین (داریوش سوم)) اما گفته های آن کتاب ها را نقد می کند و می گوید "اقوال ایشان اختلاف دارد و ظن قوی آن است که ملوک ایران را به اعمال ایشان در بابل روی هم رفته نام برده اند" و از این روست که نام کیانیان پیش از هخامنشیان ذکر می شود و کیکاووس همان نبوکد نصر (بُختنصر) دانسته می شود و شاهان بابل تا زمان داریوش بزرگ نیز همگی ایرانی پنداشته می شوند.

دلیل دیگر آنکه ممکن نیست کسی مانند زرتشت (به قول شما زرتشت هخامنشی!) برای ترویج دین خود به دربار ویشتاسب (گشتاسب) پدر داریوش رفته باشد و داریوش که رسماً و همه جا از اهورامزدا و یاری او یاد می کند (اصطلاحی که خاص دین زرتشت است) و می گوید در زمان پادشاهی من، پدرم ویشتاسب و پدربزرگم آرشام زنده بودند، هیچ گونه اشاره ای به این امر بسیار مهم نکند (کتیبه های داریوش در کتاب فرمان های شاهنشاهان هخامنشی ترجمه ی رالف نورمن شارپ)

ب) بیرونی در همان آثارالباقیه (صص 155 تا 159) به نقل از حمزه اصفهانی (از کتاب تواریخ کبار الامم.....که می گوید به نقل از اوستا و "نسخه ی موبد" نوشته) و نیز به نقل از مورخی به نام ابوالفرج ابراهیم بن احمد بن خلف زنجانی (که هر دو متعلق به قبل از فردوسی بوده اند) پنج جدول از شاهان اشکانی نقل می کند که کامل تر و مفصل تر از همه ی جدول سوم منقول از حمزه اصفهانی است که در قرن سوم هجری می زیسته و اگر اشخاصی که منابع فردوسی بوده اند، می خواسته اند، می توانسته اند آن را در اختیار فردوسی بزرگ نیز قرار دهند تا آن بی گناه فقط 20 بیت در مورد اشکانیان نسراید و با تاسف ننویسد که: "از ایشان به جز نام نشنیده ام / نه در نامه ی خسروان دیده ام."

اما نسخه ی ویرایش شده و از صافی سانسور و تعصب موبدان گذشته را در اختیار او نهاده اند، که البته این عیب در مورد همه ی تاریخ های مذهبی سراسر جهان صدق می کند، چنان که تورات و انجیل ها نیز به دست کاهنان یهودی و کشیشان مسیحی دچار همین سرنوشت شدند . بعدها این رسم تاریخ زدایی، در کشورهای کمونیستی به ویژه اتحاد شوروی نیز مورد پسند و تقلید قرار گرفت.

بنابراین اگر در زمان بیرونی که مدت ها پس از فردوسی می زیسته، تاریخ هایی به نظم (شاهنامه ابوعلی محمدبن احمد بلخی) و به نثر (مانند دو تاریخی که اشاره شد و تاریخ های دیگر) وجود داشته اند که به شاهان سلسله های هخامنشی و اشکانی، گرچه تا حدی مغشوش، اشاره کرده اند، نمی توان تصور کرد که موبدان ساسانی از وجود هخامنشیان و پارتیان و به ویژه بزرگی های کورش و داریوش ناآگاه بوده اند، به خصوص که یهودیان، همیشه در خدمت شاهان ساسانی بوده اند و بی گمان حداقل اطلاعات تورات خود در مورد کورش و داریوش و خشایارشا و دیگران را در اختیار ایشان می نهاده اند. ولی آیا تعصب موبدان اجازه می داده که از کورش، مردی که هم "یهوه" و هم "مردوک" خدایان یهودیان و بابلیان را بزرگ می شمرده و حرمت می نهاده (استوانه ی کورش) و ذره ای تعصب و تنگ نظری دینی نداشته، نامی به میان آورند؟ البته نه.

به این ترتیب است که نه تنها به دلیل هراس های هزاره ای ناشی از سر آمدن هزاره ی زرتشت، بلکه به دلیل تعصبات مذهبی، به تاریخ زدایی و آشفته کردن تاریخ پرداخته اند و بیش از هزار سال تاریخ ایران (از مادها تا پایان اشکانیان) در آتش جهل و تعصب و خرافات موبدان، مسکوت گذاشته و تحریف شده است.

ج) نویسنده زحمت زیادی کشیده تا با طرح وجود سه زرتشت (سپیتمان {زرتشت مزدایی}، ابراهیم {زرتشت زروانی} و زرتشت هخامنشی {میترایی}) "بسیار از مشکلات و چیستان ها را حل و گشوده" کند. (ص 497) که به راستی کوشش او درخور ارج است و فرض اینکه "زرتشت" یک لقب دینی و اسم عام بوده نه اسم خاص که به قول مولف اولین بار آن را میرزا آقاخان کرمانی مطرح کرده است،  اگر درست باشد می تواند مهم ترین کشف در تاریخ زرتشت شناسی و حتي ایران شناسی محسوب شود. (حدود یک ماه پیش در روزنامه ی ایران -22/5/1383- خواندم که آقایی کشف بزرگ دیگری کرده و به هزار ضرب و زور می خواست ثابت کند، گئوماتای مغ همان زرتشت و اولین و آخرین پیامبر کمونیست!! دنیا بوده که به دست کودتاچی نامردی مثل داریوش به قتل رسیده است!!) با این حال تمام این زحمات پرارج نویسنده که حدود 100 صفحه و سه بخش کتاب را در بر می گیرد (صص 531-427) به آن دلیل است که نمی خواهد این واقعیت ساده را بپذیرد که موبدان ساسانی به عللی که در پیش گفتم و همه ی زرتشت شناسان پذیرفته اند و کهنگی زبان و زمان را نیز باید بر آن افزود، تاریخ ظهور زرتشت را نظیر تاریخ سیاسی سلسله ها مغشوش کرده اند. با پذیرش این واقعیت ساده دیگر لزومی به این همه رنج و فرضیه سازی نبود، چنان که هیچ ایرانشناسی نیز چنین فرضیه ی عجیبی را مطرح نکرده است و هیچ یک از دلایل نویسنده برای این بنده قانع کننده نیست، گرچه روح جست و جوگر و پژوهنده ی او را بسیار می ستایم.

د) نویسنده بر من منت نهاده و هشت صفحه از کتاب خود را وقف نقد نظریات من کرده است. از آنجا که این مسئله به نظر من در مورد شناخت درست فلسفه زرتشت و چنانکه گفته ام "سراسر فرهنگ ایران" و حتي سرنوشت امروزی ما اهمیت بسیار فراوانی دارد،  ضمن سپاس از ایشان بحث در این باره را به مقاله ای جداگانه می سپارم.

در پایان باز می افزایم که این کتاب به منزله ی دانش نامه ای است برای زرتشت شناسی (البته بدون اینکه بالاخره بفهمیم پیام این پیامبر آریایی چه بوده است!) و مطالعه آن برای همه ی ایران دوستان و پژوهندگان سودمند خواهد بود.

مرتضي ثاقب فر

تابستان 1383

با سپاس از بانو نيلوفر لقمان كه اين نقد را براي درج در روزنامك آماده نمودند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 تیر1386ساعت 0  توسط استاد مرتضی ثاقب فر  |